لوگوی جام غور لوگو جام غور خانه
   
معلومات به زبان انگلیسی تماس با سایت جام غور موزیک از ولایت غور عکس از ولایت غور معلومات عمومی در جام غور آرشیف مطالب تاریخ ولایت غور ادبیات و هنر اخبار روز از ولایت غور ولایت غور






































     
 


نبی ساقی

نبی ساقی

  

 

قصۀ شهرفیروزکوه

 

 

 

 

 

*        مشخصات کتاب

*         قصۀ شهرفیروزکوه، نبی ساقی  

*         چاپ اول : زمستان 1386

*       شمارگان :  1000 نسخه

*        قیمت : 60 افغانی

*         صفحه آرایی: عبدالوهاب صدیقی، فرهاد حیدری

*       چاپ: مطبعه صنعتی هرات، جاده ولایت،  تلفن: 251314

*       انتشارات ابدالی

 

فهرست کتاب

 

*         پیشگفتار

*       تاسیسِ فیروزکوه

*       میزبانِ جشنِ پیروزی

*       فیروزکوه درمحاصره

*       شهری با کاخ های رفیع

*       آزادکوه برفرازِ قصرِخوابگاهِ سلطان

*       پایتختی باکوههای بلند و راه های باریک

*       روزهای سختی وویرانی

*       تولدِ دیگر؟

*       پیوست ها

*       فیروزکوه پایتختِ غوری ها کجاست ؟

*       دو روز در پاي منار

*       توضیحات

*       کاسی:

*       غرچستان:

*       اشپار:

*       سیش:


 

پیشگفتار

   قصۀ شهرفیروزکوه همۀ قصۀ شهرفیروزکوه نیست.حکایت این شهر وسرگذشت این « حضرت » داستان بلند وشرح طویلی دارد ومطالعات وپژوهش های فراخ دامنی می طلبدکه درحال حاضردر توان این ناتوان نمی باشد.قصۀ شهرفیروزکوه حد اکثر اگر بتواند گوشه های کوچکی ازسرگذشت شهرفیروزکوه رابازتاب دهد به زعم خود کارِ کارستانی انجام داده است.

  تاریخِ غور به ویژه بعد ازنابودی وویرانی ای فیروزکوه ، ظلماتی است سخت صعب تیره وتاریک وناروشن که قدم زدن وقلم زدن به آن سرزمین کارسهل وسادۀ نیست وتوشه وتوان کافی می خواهد وکشف گنج های تاریخی ای که دردل این ویرانه نهفته است ،کند وکاو وجست وجوی ژرف وعمیق ودقیق می طلبد.

    مردمِ غور بعد از آن سقوط سهمگین ، دیگر فرصت آن را نیافته اند که به گذشته وتاریخ خویش بپردازند وآن را مورد ارزیابی ومداقه قرار دهند. نوشته های مرحوم حبیبی وآقای عتیق الله پژواک وآقای پنجشیری واستاد علی احمد کهزاد ودیگران درباب تاریخ غور ، همه عمدتاً تاسقوط فیروزکوه پیش آمده اند وبه آنچه که بعد ازآن دراین آب وخا ک گذشته است ، کمتر پرداخته اند ، بل اصلاً نپرداخته اند. درحالی که ابهامِ اصلی وپرسش های اساسی، درغورِبعد از سقوطِ فیروزکوه نهفته است ومسالۀ مهم اما ؛ مبهم این است که دراین هشت صد واندی سال دراین مرزوبوم چه  گذشته است ودرحق این مردم چه رفته است وآن های که دراین محل بوده اند ، خود چه کسانی  بوده اند وچه کارهای می کرده اند ؟

     درخود غور ازیک ودو نوشتۀ مفید ومختصری آقای مستمند که بگذریم ، چیزِدیگری درتاریخ غور تاهنوزنگاشته نشده است ویالا اقل ما ازآن اطلاع نداریم ویا آن نوشته ها به غورنرسیده اند.  قصۀ شهرفیروزکوه به هرحال شروعی است که قلم به دستان وعزیزان را فرامی خواند تادراین وادی گام های استوارتری بردارند وحقایق بسیاری را آفتابی کنند.این نوشته عمدتاً برای مردم غورنگاشته شده است .  درشرایط به اصطلاح جهانی شدن ودهکده جهانی وازین قبیل حرف ها ، پرداختن به تاریخِ یک ولایت شاید طرفِ پسند برخی ازدوستان قرار نگیرد ؛ اما یقیناً یاران ظریف وموشگاف ، ظرافت واهمیت موضوع را بادرنظرداشت شرایط واحوالی که ما داریم درک خواهندکردوآن را به دیدۀ اغماض خواهندنگریست.

     ماخذ عمده درقصۀ شهرفیروزکوه ، کتاب نفیس وگرانبهای طبقات ناصری ،تألیف مولانا منهاج السراج جوزجانی می باشد. این کتاب ارجناک ازیک طرف تاریخِ غور را به تفصیل مورد بحث قرار داده است به نحوی که مأخذ بسیاری ازتاریخ نگاران بعدی همین اثر می باشد واز سوی دیگرمؤلف حوادث زیادی را که روایت می کند خود ازنزدیک شاهد بوده  ومستقیماً  درجریان حوادث ووقایع قرار داشته است ویا ازکتب وراویانِ ثقه نقل کرده است  که ازین رهگذرهم  ازاسناد مهم ومعتبر درتاریخ غورپنداشته می شود.

    بخش دوم  یا پیوست ها در این نوشته را عمدتاً مقاله ای تشکیل می دهد که به شیوۀ تحقیقی تر درمورد تعیینِ موقعیت شهرفیروزکوه به نگارش آمده است.این مقاله هرچند به لحاظ شکل وشمایل با قسمت اصلی قصۀ شهرفیروزکوه اندکی تفاوت دارد؛ اما چون موضوع آن به شهرفیروزکوه ارتباط دارد ، درآخر قصۀ فیروزکوه آورده شده است. می دا نم که حدیثِ تعیینِ جایگاه اصلی شهرفیروزکوه شاید حساسیت های هم داشته باشد ؛ اما باوجود این باریکی ،آنچه باعث نگارش این نوشته بوده است را می توان درسه نکته خلاصه کرد :

نکتۀ نخست این که بنای اصلی، برتقریر حقیقت است . حالا ممکن است دغدغه های دیگری هم وجود داشته باشند ؛ اما حق وحقیقت ازهمۀ آن ها عزیزترمی باشد.

هدف دومی ، درافگندن بحث تازۀ درتاریخ غور بوده است که بدون تردید بابحث وفحص های که احتمالاً به میان خواهد آمد، چهرۀ حقایق، بیشتروبهترآشکاراخواهد شد وانگیزه های بیشتری برای تحقیق ومطالعه ایجاد خواهد شد .

نکتۀ سومی که اهمیت آن به هیج وجه ازنکات پیشین کمترنیست ، توجه وتأمل به این دقیقه می باشد که کسانی درصدد آن اند تا تاریخ غور را  طوری دیگری جلوه دهند . رگه های ازاین تلاش هارا دربعضی نوشته های راجع به غور به صراحت می توان مشاهده کرد. بنابراین برای ما غوری ها سخت لازم و ضروری می باشد که خودمان به قدرقوت وقدرت وتوشه وتوان خویش دربارۀ گذشته وحال وآیندۀ خود کارهای انجام دهیم وزحماتی را متقبل شویم که هیچ دایۀ مهربان تر ازمادر نمی باشد . 

قصۀ شهرفیروزکوه بدون شک کم وکاستی های بسیاری دارد ؛ لذا ازتمام دوستان خواهش می کند که با انتقادها وپیشنهاد ها ویادآوری ها ورهنمایی های خود، کارهای بعدی دراین زمینه را پربارتر ساخته وبرنگارنده منت گذارند.

پیش ازاینکه این مقدمه به پایان رسد، از زحمات دوستان گرامی ام خان محمد سیلاب وعبدالوقار دانشیار بابتِ حروفچینی و برگ آرایی این نوشته تشکر می کنم وهمچنین ازدوست ازجمندم غلام سرورسالک به خاطرمشوره ها ورهنمایی های سودمند ومفید شان قدردانی می نمایم . همین طورجادارد که سپاسگزاری ای ویژۀ داشته باشم ازخانواده ام که نه تنها درباب قصۀ شهرفیروزکوه که پیوسته درپدید آوردن محیط مناسب تحصیل وکار وفراهم آوری چنین فراغت وفرصتی یاریگرم بوده اند ومشکلات خانه وبه اصطلاح غم نان را به تنهایی عهده دار شده اند .

                                                                    نبی ساقی

                                                                  بهمن ماه 1386


 

فیروزکوه: چغچران   

 

 

تاسیسِ فیروزکوه

درحدود سال 540 هجری قمری ادارۀ ممالک غور میان پسران هفتگانۀ ملک عزالدین حسین تقسیم می شود. « خطۀ سنگه که دارالمُلک مندیش » است به ملک بهاالدین سام ( پدرسلاطین بزرگ) وقلعۀ وجیره به سلطان علاوالدین جهانسوز تعلق می گیرد وهمین طور ولایت « ورساد » به ملک الجبال قطب الدین محمد می رسد ومناطق دیگر به برادرانِ دیگر.

حکومت مقتدر غزنوی وسلالۀ بزرگِ محمودی روبه انحطاط گذاشته است ودرسرتاسر آن قلمرو وسیع وگسترده ،ازهرطرف بوی استقلال طلبی وخود مختاری به مشام می رسد وهرکس سعی می کند تا مناطق بیشتری به قلمرو فرمانروایی خود بیفزاید. بهرام شاه ، ازآخرین  یادگارهای  آلِ محمود آخرین  نفس های خود را می کشد اما ؛ هنوز می خواهد دربرابراین سیل استقلال طلبی ها ازخود ایستادگی نشان دهد وبا این همه یورش هاو شورش ها دست وپنجه نرم کند.

فرزندان ملک عزالدین حسین هرروز پایه های حکومت جوان خودرا مستحکم ترمی کنند وحاضرنیستند استقلال بازیافتۀ خودرا دوباره ازدست بدهند. ملک الجبال قطب الدین محمد درنظردارد که سرزمین غور باید یک مرکزفرماندهی وفرمانروایی محکم وتسخیرناپذیر داشته باشد. اواحتمال وامکان یورش وتهاجم رقبای حکومت غوری ها را درسرزمین خود به روشنی حس می کند وازهمه مهمتر به این نکته آگاهی دارد که بهرام شاه ، خطررشد وتقویۀ حکومت غوری ها را سخت جدی گرفته است وآن را یک تهدید بالفعل برای سلطنت غزنوی می پندارد وتلاش می کند که این نهال تازه قدکشیده را ازریشه براندازد.

قطب الدین دنبال آن مکان سدید وآن نقطۀ استراتیژیکی است که دربرابر حملات وتهاجمات احتمالی ازقابلیت واستعداد بالای دفاعی برخوردارباشد وبه آسانی ازآن نگهبانی صورت گیرد ودشمن نتواند به سادگی به آن دست پیداکند. اودوست ندارد که دردشت ها وتپه های هموار بامتجاوزین درگیر شود ، اومی خواهد دشمن را درکمینگاه های طبیعی وسنگلاخ های غورغافلگیرسازد ودرژرفای دره های عمیق اورا درتنگنا قرار دهد وراه فرار را براو ببندد. اومی خواهد « موضعی طلب کند تا قلعۀ حصین وموضعی شگرف بنا کنند که مر حضرت را شاید. به اطراف ، معتمدان. » می فرستد وپس ازآن که مناطق زیادی را می بینند ورایزنی ها ومشوره های بسیاری انجام می شود ، سرانجام « رای اوبرموضع فیروزکوه قرار می گیرد وقلعه وشهر فیروزکوه را بنا می فرماید. » .ملک الجبال بنای شهر فیروزکوه را آغاز می کند.اوبه شدت کارمی کند ومی خواهد که هرچه سریع تر این « موضع شگرف » واین پایتخت مستحکم به اتمام برسد .  اما ؛

« ازتقدیرات آسمانی میان ملک الجبال -  که به فیروزکوه بود ودیگر برادران مناقشتی افتاد ، ملک الجبال ازبرادران خشم کرد وبه طرف غزنین رفت . . . این ملک الجبال ازحسن وجمال نصیبی تمام داشت ومروت به کمال. چون به غزنین رسید ، دست بذل ومروت برکشاد ومحبت او دردل خلق به حکم الانسان عبیدالاحسان ،بیخ زدن گرفت ومستحکم گشت. خلق غزنین اورا دوست گشتند.  جماعت حساد بروی بیرون آمدند وازوی به سمع بهرام شاهی رسانیدند که به نظرخیانت درحرم پادشاهی می نگرد واموال بذل می کند تا برپادشاه خروج کند.بهرام شاه فرمان داد، تااورا درخفیه شربت مهلک دادند وبه رحمت حق پیوست. اوراهم به غزنین دفن کردند وخصومت ومکاوحت بدین سبب، میان خاندان محمودی ودودمان شنسبی  .. . ظاهرشد. »[1]

ملک الجبال قطب الدین که سیاوش گونه به رقیب خویش پناه برده است این گونه به حسادت بد خواهان وشاید به علل وعوامل دیگر ازبین می رود وشهر ناتمام  حضرت فیروزکوه  درحسرت دیدار بانی خودمی ماند.

کسی دیگری ازامیران آل شنسب اما؛ باید این بنا را واین برنامه را به پایۀ اکمال برساند وپایتخت شگرف غور وقلعه های حصین کوهستان را آباد کند. ضرورت استحکام فیروزکوه  بعد ازکشته شدن ملک  الجبال ولشکرکشی های که       ازهردو جانب صورت می گرفت ، بیشترحس می شد. ادامۀ کار ملک الجبال ازسوی برادرش ، بها الدین محمد که پیش از آن درخطه سنگه فرمانروایی داشت ، پی گرفته شد وبنای شهر حصین وزیبای فیروزکوه باقلعه های محکم آن دردل کوهپایه های شامخ

 غور به اتمام رسید . جوزجانی می نویسد :

« چون ملک الجبال به غزنین رفت وعمارت شهر فیروزکوه مهمل گذاشت ، سلطان بهاالدین ازسنگه به فیروزکوه آمد وشهر راعمارت کرد وآن بناها وقصرسلطنت را به اتمام رسانید وقلاع غور بنافرمود . . . و جلوس او به فیروزکوه در سنۀ اربع  واربعین  وخمسمائه بود.»[2] آری ! شهر فیروزکوه بدین گونه تاسیس شد واقبال آن را یافت که سلاطین بزرگی چون سلطان غیاث الدین محمد سام وسلطان شهاب الدین محمد سام ودیگران ازهمین نقطه به قلمرو وسیع وپهناوری ازخراسان وآسیای میانه وشبه قاره هند فرمانروایی کنند وبه آبادانی وسازندگی آن بیفزایند وفیروزکوه چیزی تقریباً صدسال به حیث مرکز اصلی سلطنت غوری ها ، نقش خود را به خوبی ایفا نماید.  

 

 

میزبانِ جشنِ پیروزی

بنیانگذار فیروزکوه ملک الجبال قطب الدین که به دربار غزنین پناهنده بود ، گویا توسط بهرامشاه به قتل می رسد وسلطان سیف الدین غوری نیز سرانجام درپی کین خواهی وانتقام برادر ، جانش را ازدست می دهد. سلطان بها الدین سام ( پدر سلاطین بزرگ ) نیز درحالی که به خونخواهی برادران ، عازم غزنین است ، درمیانۀ راه و درمنطقۀ موسوم به  « گیلان » وفات می کند ونوبت سلطنت غور به برادر دیگر وجانشین او سلطان علاوالدین حسین  می رسد.

علاوالدین بلا فاصله بعداز آن که« به تخت ممالک غور وحضرت فیروزکوه بنشست ، لشکرهای غور وغرچستان جمع کرد وعزیمت غزنین مصمم کرد.»[3]

بهرامشاه نیز بالشکرهای غزنی ولاهور وپنجاب وپیل های  جنگی بسیار سرِ راه اورا گرفت و علاوالدین را تهدید کرد که اگر برنگرد ی ودوباره به غورنروی من در جنگ باتو پیل می آورم وسپاهیان ترا لگد مال می کنم. علاوالدن نیز درپاسخ او از قوت و  شهامت « خرمیل » یاد آوری کرد وگفت که تو برادران مرا به ناحق به قتل رسانیده ای ومن انتقام خود را ازتو خواهم گرفت  وسوگند یاد کرد که :   

اعضای    ممالک    جهان را بدنم

جویندۀ خصم خویش ولشکر شکنم

گرغزنه را زبیخ وبن برنکنم

پس من نه حسین بنِ حسینِ حسنم[4]

 

استاد خلیل الله خلیلی درکتاب آثار هرات خود داستان مذاکرۀ نافرجام علاوالدین وبهرامشاه  را این گونه به نظم کشیده است  :  

                                                      

« نامۀ جهانسوز به بهرامشاه

 

بــه نـــام  خـــــداونــــــد گــــردان ســــپــهـــــر

فـــــروزنـــــدۀ  مــشـــعــــل مــــــاه و مـــهــــر

بـــــه ارض مــقــــدس بـــه بـیـــت الــــحــــرام

بــــه مــــهــــد مـــحـــمــد عــلـــیــه الــســــلام

بـــــه  غـــــور بــلــنـــــد  وحـــصــــار بـــلـــنـد

کـــه ازچـــــرخ گــــردان  نــبــیـــنــد گـــــزنـــد

ســـپــس بــــــرتــــــو ای پـــادشــــاه گُـزیــن !

شـــهــنــشـــاه غــــزنــه شـــهـــی راســتــیــن

نــــه مــــا وتـــــو فــــرزنــــد یــــک مــلـتــیــم

هــمـایــون هـــمـــایـــان یــــک دولــتــــیــــم ؟

دوســرویــــــم ازیــــک چـــمـــــن خـــــاسـتـه

دو بــــاغـــیــــــم یــــکــــرنـــــگ  پــیـراسـتـه

دوآهــو چــــمــیــده بــــه یـــک مَـــــرغـــــزار

چــمــــن پــــرور فـیــــض یــــــک نـــوبــهــار

دریــــغ آیــــدم بـــــرتـــــو، شـــــاه جـــــوان !

کـــه بــــرکــیــن خــــود ، خـودبـبـسـتی مـیـان

بـــه بـــــازی بــــه پــیـــکــــارشـــیــرآمــــدی

بــــه خـــــون دلــیــــران دلـــیـــــــر  آمـــــدی

بـــــــدان شـــیـــر ســــــوزد دل روزگــــــــــار

کـــه درمــهــد شــیـــران نــــمـایـــد شــــکــار

تــــرا تــخــــت مــحــمــــود مــغـــــرور کـــرد

زآیـــیــــــن مــــــــردانـــــگــــی دور کـــــــرد

نــتـــــرســـــیـــــدی ازفــــــر نـیــــروی مـــن

زمــــــــردان پـــــــولاد بـــــــــازوی مــــــــن

کــــه خـــون ریــخـــتــــی  نــــوجــوان مـــرا

مـهــیــــــــن بـــــــازوی مـــهـــــربـــان مــرا

دریـــــغ ات نــــیــــــامــــــــــد ز بــــا لای  او

ازان  بُـــــرز و بــــــا زوی زیـــــبــــــــای او

شــهــی پــــاکـــدل خـــســرو هــــوشـــمــنــد

پـنــاهــنـــدگــــان را نــگـــیــــرد بــــه بـــنــد

پـنــاهـــنـــد ه کــشــتــــن در آیـــیــن نــبــــود

درآیـیــــــن شـــاهــــــان پــیــشــیــن  نــبــود

جــهـــان گــــرتــــرا داد شـــاهــنـــشـــــهــی

مــــــرانـــیـــــز داده فـــــر و فــــــرهــــــــی

ســپــِهــــر بـــریـــن داده یــکــسـان شـکـوه

بـــه فـــیـــروزه کـــاخ وبـــه فــیــروزه کــوه

تـــوگـــرمـــردی ای شــــاه کـشـور شــکــن

به شـمشـیر خـود پـشــت دشـــمــن شــکــن

زبـیــگـــانــگـــان مــلــک پــیـشـیـن ســتـان

خــراج ازشـــهــی روم وازچـــیــن ســتــان

تــــــرا چــــــرخ   ،  پــیــــلان انــــبــــوه داد

شـکـوه مـــرا تـــکـــیــه بــر «کـــــــوه» داد

زکــهــســــار مــــن کــمــتــریــــن بـــازهـــا

زگــــــــردون شـــود بـــر، بـــه پـــروازهـــا

غــــزالان مــــن کـــــار شـــیــــری کـــنــنــد

بــه شــیــران جــنـــگـــی دلـــیــری کــنــنــد

کــنــــــون ای شــهــنـــشـــاه  آگــــاه بـــاش

ســــپــــــاه مـــــرا چــشــم بـــر راه بـــــاش

چــــــوآهــنـــگ خــــون بــــــرادر کــــنــــم

سـراپــای غـــزنــه بـــه خـــون تـــرکــنـــم

 

پاسخ بهرامشاه به جهانسوز

 

پـس ازنــــــامِ  دارای چــــرخ بـــریــن

خـــدای جــــهـــــان داور راســتـــیـــن

بـــه پــیـــغـــمــبـــر پــــاک آیــیــــن او

که گیـتی اســت فــرخــنــده ازدیـــن او

بــه نــام بــزرگـــان پــیــشــیـــن مـــــا

نــیـــا کــــان بــــا دانـــش ودیـــن مـــا

سپس بـرتـو ای کـشــورآرای غــــور!

شـهــی نــامـجـــو ، مــرزبـــان غـیـور

نبینی کـه گـیـتـی بـه فـرمــان مــاسـت

جـهــان فــرخ از فــر مـردان مـاسـت؟

درایـــن مـــهـــــدِ نــــام آوران تــاابــد

فــلک سـکــه بـــرنـــام مـا می زنـــــد

کـــنــــد زیــــــور دفـــتــــر روز گـــــار

زعـنـوان مــا کِــلــک لــیـــل ونـهــــار

ســررایـــت مــا بــه کــیــــوان رســـد

عَلَم هــا بـه گـــردون گــــردان رســد

شــهــی دیــلـمــان بـنـدۀ کـوی ماست

هـمــه گـردنــان رام بــازوی مـاسـت

قــدرخــان زپـابـــوس ایـــن بــارگــاه

به اوج برین می نـهــد تــکــیــه گــاه

مهین نام مارا بـه مشـکـیــن عـَــلــم

خـلـیـفـه بـه بــغـــداد ســازد  رقــم !!

غـلامـان  مــا کـوس شــاهـی زنــنــد

نــواهــای فـــرمـــانــــروایـی زنــنــد

کَشَـد کنـگــر کــاخ مــا بــرســپـهــــر

ســــراپــرده درکــشـور مــاه ومـهــر

چــه بــاشــی تــوای مـرزبـان جـوان

که بـرکــیـن مــا بــازبــنــدی مــیـان؟

نـتــرســی کــه بــاشـیـرمـسـتـی کـنی

به تنـد اژدهـا چیــره دســتـی کــنـی ؟

گــوزن جــوان گـرچــه بــاشــد دلـیـر

بـــه بــــازی نـیـایـد بـه پـیـکـارشـیــر

مــبـــرنــام ایــن مـــرز فــرزانـگـــان

بــه آیـیــن گــسـتــاخ بــیــگــانــگــان

نـیـــای تــو بــودنــد پـیـمـــان درســت

بــدیـــن مـهـدِ مـیـنـو، زروزنــخـســت

عــنــان بــازکـش زیـن تمنای خویش

زانــدازه بـیـرون مـنــه پـای خــویـش

مــکــن ســرکـشـی ،انــدکـی رام شـو

زمــســتـی بـه خـویـش آی وآرام شـو

تــراگــرجــهـــــان داده کـــوه بـــلــنــد

عــقـــابــــان مــارا چــه بـاشد گـزند ؟

به کوه گران تـکــیــه نـتــوان نــمــود

کــه درهــرفـرازش بـود صــد فــــرود

دلــیـــران مـــارانــمـایــد بــه چــنــگ

چــو ابــریــشــم تـافـتـه ، کـوه وسنگ

جــهـان را مــنــم چــون بـلـنـد آفـتـاب

بـه خـورشــیــد تابان چه کوه وچه آب

عـنـان بــازکـش تــانــگـــردم ســــوار

نـیـنـگـیــزم ازکـــوه وکــاخــت غــبــار

سـراپـرده ازغـزنـه بــیــرون کــشـــم

هـمـه مــرزوبــوم تــو درخـون کـشـم

به خـاک افـگـنـم کــاخ فــیـروزه کــوه

کــه فـیــروزگــون چــرخ گــردد ستوه

 

جنگِ جهانسوز وبهرامشاه

 

دوسـیــل خــــروشـان بـهــم  درشــــتــاب

یـــکــی ســیــل آتـش یــکـــی سـیـــل آب

دوپــرچـم عـیـان چـون دو ســروبــلــنــد

به دیبای گـلگــون بــه مُــشــک پــرنـــد

دوبــیـــرق جـهـــنــده بــهــم در سـتـــیـز

یـکــی آتــش افـشــان یــکـی شعله ریز

بــرون جـسـتــه ازدیـــدگــــان دوشــــاه

دو دارای دولـــــت دو دارای گـــــــــــاه

شـــهـی غــزنــه بــهــرامــشــاهِ دلــیــر

بــرآراســتــه تـــن بـــــه کــــردارشـیـر

بــه ســـربـــرنــهـــاده فــروزنــده تــاج

زهــرگــوهــرش کـشـوری  راخــــراج

هــمـان تـاج مـحـمـود گــیــتــی سـتـان

شـهــی شــرق فـــرمــانـروای جــهـان

جـهـانـسـوز سـلــطــان جــنـــگ آزمــا

چـوتــنــد اژدهــــای ســتـــاده بــه جـــا

بـه گـلگـون قــبــا پــیــکـــر آراسـتـــه

به بیجاده گـون جــامــه پــیـــراســتــه

هـیــون سـرخ بـرسـرخ ودیـباج سـرخ

ســــرنـــیــــزه ودرة الــتــــاج ســــرخ

کـه گــرخـون روان گـردد ازپـیـکـرش

نـــیــفـــتــد بــرآن ، دیـــدۀ لــشـکـرش

شــتــابــنــــده اســپــان صــحـرا نـورد

بـه گـردون گـردان بــرافـشـانــده گـرد

زگــردســــواران شــــده نـــاپــــدیـــــد

ســپـــهـــر فـــــروزان وروز ســپــیــد

فضا چـون یـکـی خـیــمـۀ قــیــرگــون

بــه دامـــان اوبـــرشـــده نـقـش خـون

نــهـــیـب جــوانــان چــوغــرنــده رود

گــهـــی ازفـــــراز وگــهـــی ازفـــرود

یکی بانگ می زد کـه هـان ای سـپـاه

نـــگـــهـــدار آیــیـــن وتـــیـــغ وکـــلاه

شتـابــی کـــه ســیــلاب خــــارا گـــذار

زهــم بــشـکـنـــد پــــایــۀ ایــن حـصار

دریــغـــا کــــه ایــــوان مـحـــمـــود را

ســراپـــــرده وگـــــــاه مـســـعـــــود را

دلیران غـوری بــه خــون تــرکــنــنــد

هــمــان کــاخ بــاخـاک هـمـسـرکـنـنـد

یـکــی مـی خــروشـیــد چون تند شـیر

کــه هـــــا ن ای ســـران ســپــاه دلیر

بـه خـون سـپـهــدار بُــرنــای خــویـش

بـجـنـبـیـد یـکـبـــاره ازجـــای خــویـش

به بنـیـاد دشــمـن شــکــســت آوریـــد

            ســرچــیــره دسـتـان بـه دسـت آوریـد»[5]


 

     به هر حال بهرامشاه درسه نبرد « گوشه باز» ، « تگیناباد » و « حوالی شهر غزنین » پی هم ازدست سلطان علاوالدین وجنگجویان غوری که به انگیزۀ انتقام وباخشم وفداکاری مبارزه می کردند ، شکست خورد وعلاوالدین شهر غزنین را بعد از آن که سه برادرش درهوای آن ازدست رفته بود به تصرف خود درآورد.

   اواز شدت خشم وکینۀ قتل برادرانش « هفت شبانه روز غزنین را آتش در زد . . . که در این هفت شبانه روز ازکثرت سواد دود چنان هوا مظلم گردید که شب رامانیستی وشب ازشعله های آتش که درشهر غزنین می سوخت ، هوا چنان روشن بود که به روز مانیستی. »[6]  

     سلطان علاوالدین بعد از آن که غزنۀ زیبا را ویران کرد وشعله های آتش غضب وکینه توزی اش همراه با شعله های آتش غزنین فرونشست، باکاروان بزرگی ازاموال ودارایی  وکتاب وغیره جانب غور حرکت کرد وبه   «حضرت بازآمد. »

       علاوالدین ازیک طرف شادمان وخوشحال بود که انتقام خون برادران خویش را گرفته بود وازسوی دیگر رقیب سیاسی نظامی خود ویادگار سلطان محمودِ نامدارومقتدر را برانداخته بود. اوبه مناسبت این پیروزی بزرگ ، جشن باشکوهی درشهر فیروزکوه ترتیب  داد وتمام سران وبزرگان غور را درآن محفل دعوت نمود.

     مردم غور واهالی فیروزکوه اما؛ ازبابت دیگری خوشحالی می کردند واین جشن برای آن ها اززاویۀ دیگری اهمیت داشت. فیروزکوهیان سه سلطان وپادشاه خود را در هوای غزنین ازدست داده بودند وبرای علاوالدین نیز، خطر کشته شدن دراین راه ، دور ازانتظارنبود. این بار اما؛ تاریخ درمسیری دیگری رفته بود واینک پادشاه غوریان ، پیروزمندانه به فیروزکوه برگشته بود وموجی از شادمانی وسرور شهر را فراگرفته بود که علاوالدین خشمگین،علاوالدین دلیر ، علاوالدین جوان ، علاوالدین شاعر وعلاوالدین سیاستمدار اینک به سلامتی بازآمده بود. آن ها که سه تن ازپادشاهان خودرا درمدت زمان کوتاهی ازدست داده بودند ودرد  کشته شدن پسران بزرگ ملک عزالدین حسین هنوز برای آن ها کهنه نشده بود.حالا  به سلامتی شاه جوان خود شادمانی می کردند واز بازآمدن او خوشحال بودند . اهل فیروزکوه پروای آن را نداشتند که چه کسی شکست خورده است وکی کشته شده است وکی فرارکرده است. آن ها  زنده ماندن شاه خود را جشن گرفته بودند و به تندرستی وسلامتی او شادمانی می کردند.فیروزکوهیان شاید به این نمی اندیشدند که علاوالدین برسر شهر زیبای غزنین چه بلایی آورده بود ، آنچه آن ها می دانستند و باگوشت وپوست شان احساس می کردند ازدست رفتن شهزادگان محبوب شان بود وحالا هم زنده وپیروزبازآمدن پادشاه دلیر وجوان شان که بلافاصله بعد از به تخت نشستن به جنگ بهرامشاه شتافته بود.

     شهرکوهستانی وقشنگ فیروزکوه را آذین بسته بودند.کوچه های تنگ وباریک آن را آب پاشیده بودند وپاک وتمیز کرده بودند. شب ها همۀ شهر چراغان بود . خانه های پشت سرهم که در دوطرف دره تانیمه های کوه بالا رفته بود ، درنور شمع ها چون ستاره ها دربستر آسمان می تابیدند.

     علاوالدین سرخوش ازبادۀ پیروزی وخوشحال  ازتکیه زدن برتخت پادشاهی مجلس بزرگ وباشکوهی درشهر فیروزکوه ترتیب داده بود وهمه اعیان وبزرگان غور را درآن مهمانی عظیم فراخوانده بود.    

      علاوالدین درآن ضیافت باشکوه ، قصۀ جنگ وپیروزی خودرا برای بزرگان غور شرح دا دوازتصامیم آینده وبرنامه های آتی خود به آن ها معلومات داد واندیشه های کشورگشایی خویش را بابزرگان غور درمیان گذاشت وازآن ها دراین باره خواهان مشوره گردید وپاسخ خویش را بدست آورد. سپس« خواست تابه عشرت ونشاط مشغول گردد ومطربان وندیمان راجمع کرد وروی به نشاط آورد واین قطعه بگفت ومطربان را بفرمود تادرعمل مزامیر آوردند وبساختند وبگفتند :  

 

آنــم کــه هــسـت فـخـــر زعــدلــم زمــانـــه را

آنــــم کــه هـســت جــور زبــذلــم خــزانــه  را

انـگـشـت دسـت خـویـش بـه دنـدان کـنــد عــدو

چـــون بـــرزۀ کــمـان نـهـم انـگـشــتــوانــه را

چـون جســت خـانـه خـانـه کـمـیـتـم میان صف

دشـــمــن زکــــوی بــاز نـــدانـسـت خـــانـه  را

بهرام شه بـه کـیـنـۀ مـن چـون کـمـان کـشـیـد

کـنـدم بــه کـیــنـــه ازکـــمـــــراو کـــنــانــــه را

پشتی خصم گـرچــه هـمـــه رای ورا نــه بــود

کــردم بــه گــرزخـــورد ، ســـر رای ورانـه را

کین تـوخـتـن بــه تــیـغ درآمـــوخــتــم کــنــون

شـــاهــــان روزگـــارومــلــــوک زمــــانـــه را

ای مـطـــرب بــدیــع چــوفــارغ شـدی زچـنـگ

بـــرگـــوی قـــول راوبـــزن ایـــن تـــرانــــه را

دولت چـوبـرکـشـیـد، نـشـایــد فــرو گـــذاشـــت

 قــول مـغـــنــــی ومــــی صـــاف مــغــانـه را ! » [7]

 

 

 

فیروزکوه درمحاصره

بعدازدرگذشت سلطان  علاوالدین حسین ( جهانسوز) نوبت سلطنت غوربه پسراو سیف الدین محمد رسید. سلطان سیف الدین هم  « هنگام دفع فتنه غز » درمرو  به ضرب نیزۀ سپهسالار خودش ابوالعباس بن سیش ازپای درآمد وبه دست غزی کشته شد. « امراء واشراف لشکر غور وغرچستان » بعد ازکشته شدن سیف الدین با پسرعموی او غیاث الدین محمد بیعت کردند واورا به فیروزکوه آوردند وبه تخت سلطنت نشانیدند.   (558 هـ )

شهاب الدین برادر سلطان غیاث الدین که دربامیان به دربار عمویش ، سلطان فخرالدین مسعود به سرمی برد ، بعد ازشنیدن این خبر به فیروزکوه آمد ومنصب سرجانداری غیاث الدین را به عهده گرفت.

سپهسالار ابوالعباس سیش که دربه قدرت رسیدن سلطان غیاث الدین نقش اساسی داشت « درغایت تمکین بود ومتمردان غور » بااو درآشکار ونهان نشست وبرخاست داشتند وبه او پشت گرم بودند.

غیاث الدین وشهاب الدین که ازیک سو کینۀ قتل پسر عموی خویش را دردل داشتند وازسوی دیگر ابوالعباس را یک تهدید جدی وبالفعل برای سلطنت غور می پنداشتند ؛ دریک تدبیر داخل درباری  اورا ازمیان برداشتند وضرب شست محکمی به متمردان وگردنکشان داخلی نشان دادند. بعد ازاین واقعه هرچند قدرت وقوت وشوکت سلطنت غیاث الدین روزبه روز بیشتر می شد ؛ اما تخت فیروزکوه وسلطنت ممالک غور هنوزمدعیان بسیاری داشت که یکی ازاین مدعیان هم، سلطان فخرالدین مسعود بامیانی فرزند ملک عزالدین حسین وعموی غیاث الدین بود. اوکه خود را وارث ملک برادران می دانست به جد دنبال تصاحب تاج وتخت فیروزکوه بود وطمع فرمانروایی تمام ممالک غور را درسر می پروراند.

فخرالدین مسعود به خاطر گرفتن تخت فیروزکوه با « ملک علاوالدین قماج سنجری که مَلِک بلخ بود » ارتباط قایم کرد وازوی به خاطر اشغال فیروزکوه مدد طلبید. او همین طور باتاج الدین یلدُز حاکم هرات نیز دراین زمینه مذاکره کرد و ازاو هم کمک خاست . آن ها بعد ازآن که درمورد تقسیم ممالک غورو چگونگی ادارۀ آن مناطق میان خود به توافق رسیدند ، همۀ لشکر بامیان وبلخ وهرات را از سه طرف حرکت دادند وروی به فیروزکوه نهادند.

«ملک فخرالدین بامیان چون عمِ ایشان بود وامرای غور درخدمت اوبسیار بودند ومیراث طلب ملک بود ، پیشتر روان شد وملک علاوالدین قماج از راه غرچستان بالا آمدن گرفت وتاج الدین یلدُز ازهرات چون نزدیکتر  بود . . . بالشکر خود به حضرت فیروزکوه آمد ازراه هریوالرود.» [8]

سلطان غیاث الدین وشهاب الدین به خاطر دفاع ازفیروزکوه ازشهر بیرون شدند وقرارشان براین شد که نخست حملۀ لشکر هرات را دفع نمایند.

زمانی که هردو لشکر مقابل هم قرار گرفتند وآمادۀ نبرد شدند« دومبارز غوری » ازمیان لشکر « به خدمت سلطان آمدند وپیاده شدند وروی بر زمین نهادند که ما دوبنده، لشکر هرات را کفایت می کنیم .»[9]

این دو مبارز غوری باعیاری ورندی ای خاصی  یلدُزرا « به زخم شمشیر ازپشت اسب برزمین انداختند.»[10]

لشکر یلدُزکه شدیداً تحت تاثیر این جرأت وشهامت وچالاکی وعیاری آن دوپهلوان غوری رفته بودند،  دیگر تاب مبارزه ومقاومت را درخود ندیدند وازهمین جا منهزم شدند وراه فرار را درپیش گرفتند.

روز دیگر لشکر غور ، باعلاوالدین قماج ولشکر بلخ مصاف داد. قماج دراین جنگ گرفتار وسپس کشته شد.لشکریان غور سر اورا ازتن جداکردند ونزدیک سلطان آورده وبرزمین نهادند. غیاث الدین سرقماج را به دست چابک سواری به عموفخرالدین فرستاد وبا این کار به اوفهماند که مددگاران وپشتیبان های او دیگر ازبین رفته اند واو هم اگر زندگی خود را می خواهد ، ازطمعِ تصاحب تخت فیروزکوه دست  بشوید ودوباره به  بامیان برگردد.

فخرالدین مسعود چون سرقماج را بدید وبشناخت ، خواست که برگردد وراه بامیان را درپیش گیرد ؛ اما دیگر دیر شده بود و او  ناگهان خود را درمحاصره لشکر غوریافت که راه فرار را  ازهرجهت بر او بسته بودند. دراین میان،  غیاث الدین ومعزالدین ( شهاب الدین) نیز « دررسیدند » وازاسب پیاده شدند وبرای عموی خود ملک فخرالدین ، مراتب احترام به جای آوردند واورا درلشکرگاه، به تخت بنشاندند وخود درخدمت اش بیاستادند. لشکر بامیان ازاین حرکت وبرخورد سلاطین ، بسیار شرمنده شدند وازکردۀ خود پشیمان گشتند. سلطان فخرالدین مسعود از خجالت و « شرمساری ایشان را جفایی چند بگفت وبرخاست که برمن می خندید ؟! »[11]

غیاث الدین وشهاب الدین ازعموی خود بسیار عذر خواستند واورا به اعزاز واکرام واحترام زیاد به سوی بامیان بازگردانیدند ویک منزل هم بدرقه اش کردند.

 این دفاع سرسختانه ومحکم ، مدعیان سلطنت غورو تاج وتخت فیروزکوه را متوجه ساخت وبه همه فهماند که دیگراز عهدۀ غیاث الدین برآمده نمی توانند، لذا آن ها کم کم ازسرکشی وشرارت دست برداشتند وحاکمیت اورا گردن نهادند. بعدازاین واقعه پایه های حکومت غیاث الدین، هرروز مستحکم ترگشت وپادشاهی وفرمانروایی او مسلم شد و مناطق وسیعی ازجهان یکی پی دیگری به دست غیاث الدین وبرادرش فتح گردید «وازمشرق هندو ستان وازسرحد چین وماچین تادرِ عراق وازآب جیحون وخراسان تاکنار دریای هرمز خطبه به اسم مبارک این پادشاه تزیین یافت ومدت چهل وسه سال مملکت راند.» [12] 

دفاع فیروزکوه یک چیز دیگر را نیز به اثبات رسانید وآن عبارت ازپختگی ای طرح دفاعی ملک الجبال قطب الدین بود که اینک به خوبی نتیجه می داد واین دره های پرخم وپیچ واین منطقۀ استراتیژیک باکمینگاه های طبیعی ، دشمنان غور را به آسانی غافلگیر می کرد وآن هارا به سادگی در دام می انداخت. حصار طبیعی ای که پادشاهِ کوهستان برای پایتخت خویش انتخاب کرده بود ، واقعاً  دقیق وحساب شده وسنجیده بود واینجا بود که فواید طرح او به روشنی خود را ظاهر می کرد.


شهری با کاخ های رفیع

سلطان غیاث الدین که توانست مدعیان تاج وتخت فیروزکوه را سرجای شان بنشاند وشورش ها وبغاوت های داخلی را خاموش سازد ؛ حالا به حیث فرمانروای مملکتِ آرام وقوی ودارای نظم ، ازسوی همسایگان وسایر ممالک  به رسمیت شناخته شده بود ومیان آن ها رفت وامد رسول وسفیر ادامه داشت. خلافت بغداد هم - که پیوسته دریک حالت انفعالی ازهرقدرت غالبی درمنطقه پشتیبانی می کرد وآن را به رسمیت می شناخت وبه یک اطاعت فقط تشریفاتی وباارسال چتر ومثال وتذکر نام خلیفه درخطبه قانع بود بادربارفیروزکوه مناسبات خوب سیاسی آغازکرد وحمایت خودرا از سلطنت غیاث الدین بافرستادن سفیر ورسول اعلام داشت. ازاین طرف نیز کسانی ازجمله مولانا سراج منهاج پدر مولف طبقات ناصری درحدود سال 590-592 هـ به سفارت ورسولی به دارالخلافه نامزد شد.

غیاث الدین که  خود را به صفت یک سلطان مقتدر وقوی درمنطقه به اثبات رسانیده بود ، هر روز به استحکام وزیبایی وشکوۀ فیروزکوه می افزود وقصرها وکوشک های محکم ورفیعی بنا می کرد. صنعت معماری دراین دوره به اثر توجه وترغیب شاهان غوری به اوج اعتلای خود رسیده بود وساختمان های عجیب وتحسین برانگیز بسیاری درفیروزکوه وسراسر ممالک غور ساخته شده بود. یکی ازاین قلعه ها وکاخ های بلند ومشهور غور که درشهر فیروزکوه اعمارشده بود ، قصربرکوشک بود. « وآن قصر ، عمارتی بود که درهیچ ملک وحضرت مثل آن به ارتفاع وتدویر وارکان ومنظرها ورواقات وشرفات ، هیچ مهندسی نشان نداده است وبربالای قصر پنج کنگرۀ زرین مرصع نهاده بودند ، هریک درارتفاع سه گز وچیزی ، ودر عرض سه گز.»[13]                                                     

غیاث الدین که خودش درفیروزکوه، پایتخت مملکت خویش به سازندگی وآبادانی مصروف بود ، لشکر وسپاه او به سپهسالاری برادرش شهاب الدین محمد به اطراف واکناف هندوستان وحوزه شمال وشرق غزنین به نبرد مشغول بود وهرروز دشمنی از شمار دشمنان ممالک غور را برمی انداخت ومناطق تازه ای رابه قلمرو امپراتوری غوریان می افزود.

     درحدود سال 588 هـ که شهاب الدین غرض فرونشاندن اغتشاشات وتحرکات درهندوستان، عازم آنجا شده بود، بعد ازدفع فتنۀ آن مناطق وخاموش کردن شورش ها ، دوباره به غزنین برگشت ومقادیر زیادی ازاموال ودارایی های راکه ازمملکت اجمیر بدست آورده بود ، طور تحفه به دربار فیروزکوه فرستاد. درمیان این اموال وامتعه « دوهمای زرین »که هرکدام به مقدار اشتری بزرگ بودند ، همراه با  «حلقۀ زرین بازنجیر وخربوزه که دایرۀ او پنج گز درپنج گز بود.»[14]  نیزموجود   بود.  سلطان غیاث الدین زمانی که تحایف را دید ، بفرمود تا آن دوهمای زرین را بربالای کنگره های مرصع برکوشک بنهادند وآن « حلقۀ زرین وزنجیر وخربوزه را درپیش تاق مسجد جامع فیروزکوه  . . . بیاویختند. »[15]

واما ازقضا روزی درشهر فیروزکوه باران شدید ی شروع به باریدن کرد وباد تندی وزیدن گرفت وطوفان هولناکی شهر را فراگرفت. ساعتی بعد سیل عظیم وبزرگ وبنیان کنی وارد شهر فیروزکوه گردید وعمارات بسیاری را ویران کرد. تلاش وکوشش سلطان وسپاهیان وخلق فیروزکوه به خاطر مهارکردن وهدایت سیل همه بی نتیجۀ ماند وآن سیل خروشان سرانجام مسجد جامع بزرگ  وزیبا ی شهر فیروزکوه را نیز ازبیخ وبن برکند وباخود به رود بزرگی« که ازپیش قصر همی رفت » فرو انداخت واز آن مسجد باعظمت ومناره های رفیع وعجیب ، جز یک منار تحسین برانگیز ودلربا یادگار دیگری باقی نگذاشت.

بعد ازآن که آن سیل وحشتناک ومخوف مسجد جامع فیروزکوه را ویران کرد ، سلطان غیاث الدین آن پادشاه وطندوست وآباد گر ، حلقۀ زرین وخربوزه وزنجیر را به شهر هرات فرستاد تا مسجد جامع بزرگ هرات را از پول آن توسعه دهند و- بعد ازآن که بسوخته بود - دوباره به شکل بسیار عالی وزیبا ترمیم وبا زسازی کنند وآن را با استفاده ازصنعت معماری دورۀ غوریان تزیین نمایند.

 

آزادکوه برفرازِ قصرِخوابگاهِ سلطان

سلطان اعظم وفرمانروای مقتدر غیاث الدین محمد سام ، روزچهارشنبه بیست وهفتم ماه جمادی الاول سال 599 هـ درشهر هرات به عمر 63 سالگی بعد از 41 سال سلطنت چشم ازجهان فروبست ودرگوشۀ شمالی مسجد جامع هرات ، درگنبدی که خود ساخته بود به خاک سپرده  شد.

پس ازدرگذشت سلطان غیاث الدین ادارۀ همۀ ممالمک غور وغزنین ودیگر مناطق مفتوحۀ غوری ها به برادر وسپهسالارش سلطان شهاب الدین ( معزالدین) محمد تعلق گرفت. اوکه درسال 569 هـ به امر سلطان غیاث الدین به تخت غزنین نشسته بود ، سرانجام درسال 602 هـ  وسه سال بعد از وفات برادرش ، درمنطقۀ بنام  « دمیَک » درمربوطات غزنین شهادت یافت.

غیاث الدین محمود اما؛ که پسر سلطان غیاث الدین محمد بود ، بعد ازدرگذشت پدر ، امیدوار بود که عمویش سلطان شهاب الدین تخت فیروزکوه را به او واگذار کند. اما این مأمول برآورده نشد وشهاب الدین تخت فیروزکوه وممالک « غور وغرچستان وزمین داور » را به ملک علاوالدین ابو علی که پسر عموی هردو سلطان وداماد غیاث الدین محمد بود- سپرد.

پس ازکشته شدن سلطان شهاب الدین ، غیاث الدین محمود به قصد تصرف فیروزکوه از بُست روانۀ فیروزکوه شد. مردم فیروزکوه نیز ظاهراً ازملک علاوالدین دل خوشی نداشتند وورود غیاث الدین محمود را انتظار می کشیدند. زمانی که خبر آمدن غیاث الدین به فیروزکوه رسید ، ملک علاوالدین توسط سپهسالارخودش گرفتارگشت  وبه فرمان  غیاث الدین  درقلعۀ  « اشپار» غرچستان زندانی شد.

درزمان حبس ملک علاوالدین پسر او ملک رکن الدین محمود ایرانشاه ، به عزم جنگ با غیاث الدین وتصرف فیروزکوه ، ازغزنین به طرف غور آمد و  «خلق کاسی *که متمردان غور ایشان بودند ، به قدر پنجاه ( هزار) مرد با او جمع شدند وغیاث الدین محمود از فیروزکوه ، با مقدار پانصد سوار قلب وپیادۀ دوسه هزار بیرون آمد ومیان ایشان مصاف شد وهزیمت بر غوریان افتاد وملک رکن الدین به هزیمت به غزنین رفت.»[16].

بهرحال بعد ازاین واقعه تمام ممالک غور واطراف آن به دست غیاث الدین محمود افتاد و «بندگان سلطان شهاب الدین» نیز ازدست او  چتر ومثال ممالک غزنین وهندوستان دریافت کردند وتمام  « ملوک وسلاطین حضرت ، اورا تعظیم کردند ومطاوعت نمودند. »[17]

چون ازدوران سلطنت  او چهارسال سپری شد ، ملک  علاوالدین علی شاه ، پسر تکش خوارزم شاه به خاطراختلافی که با برادرش  محمد خوارزم شاه پیدا کرده بود ، به دربار فیروزکوه پناهنده شد. محمد خوارزم شاه از غیاث الدین محمود خواست که  چون میان من وتو عهد برقرار است ، باید که علی شاه را به من تسلیم کنی. غیاث الدین به حکم تعهدی  که با او داشت ، علی شاه را بگرفت ودرکاخ برکوشک زندانی ساخت.

اطرافیان وطرفداران علی شاه ازجمله مادر وپسر او ودیگران ، هرقدر تلاش کردند تا سلطان را ازاین کارمنصرف کنند ، فایدۀ نکرد وتمام کوشش ها  وزاری ها وحتا تهدید های آن ها بی نتیجه ماند وسلطان برسرحرف خود  محکم بایستاد  و به لجبازی خود  پای فشرد.

زمانی که آن ها از رهایی علی شاه ناامید شدند و فهمیدند که گوش سلطان به حرف کسی بدهکار نیست ، « جمعی از ایشان شب ها بر  کوه آزاد  که برابر قصر خوابگاه سلطان بود ، برآمد ه بودند ومخفی نشسته وقصر خوابگاه را وراه آن موضع تمام درنظرآورده ، تاشب سه شنبه هفتم ماه صفر سنۀ سبع وستمایه  ، ازآن جماعت چهارتن بربام قصر سلطان برآمدند وسلطان را شهید کردند وهم از راهی  که برآمده بودند ، بازرفتند واز  آب فیروزکوه که پیش قصرمی رود عبره کردند وهم بران بلندی برآمدند وفریاد کردند که : ای خصمان ملک ! ما سلطان را کشتیم ، برخیزید وملک طلب کنید ! وچون روز شد شهر درهم شد وسلطان را دفن کردند هم درقصر وبعد ازان به هرات نقل کردند ودر گازرگاه دفن کردند. »[18]

فردای آن روز اکابر وامرای غور پسر چهارده سالۀ او یعنی بها الدین سام را به تخت نشاندند  و عنان ادارۀ مملکتی به آن بزرگی را در دست کودک نازدانۀ  سلطان  ، به امان خدا رها کردند.

دره تنگ وحصار طبیعی شهر ملک الجبال این بار اما ؛ به زیان شان عمل کرده بود ؛ زیرا بلندی آزاد کوه واشراف آن برکاخ خوابگاه سلطان ، باعث شده بود که  مخالفین،  از آن بلندی تمام راه ها و رازهای داخل کاخ را مشاهده نمایند وبا آگاهی کامل ازوضعیت جغرافیایی قلعه وارد آن شوند وسلطان را به قتل برسانند.

 

 

پایتختی باکوههای بلند و راه های باریک

غوری ها که سرزمین های زیاد وپهناوری  را به تصرف خود در آورده بودند ودرآن مناطق فرمان می راندند ، درخودِ غور دارای مرکزی بودند کوچک و محکم وزیبا که اصلاً به مقاصد دفاعی بنایافته بود.  این مرکز کوچک واین پایتخت کوهستا نی ، مدت درازی به مرکز سوق وادارۀ تهاجمات وکشورگشایی های غوری ها تبدیل شده بود. هرچند شاهان غوری بعد ازآن که ازحالت تدافعی برآمدند وحالت تهاجمی اختیارکردند ، کم کم ازفیروزکوه وکوهستان های بلند ودره های تنگ وعمیق غورخارج شدند واز مراکز هرات وغزنین و. . . به فرمانروایی شان ادامه دادند. فیروزکوه اما ؛ آن شهر قشنگ وزیبا باکاخ های رفیع وکوشک ها وآسمانخراش های عالی که لقب جنت الدنیا به خود گرفته بود ، همچنان ازاهمیت زیادی برخوردار بود.

ملک الجبال قطب الدین محمد که فیروزکوه را بنانهاده بود ، شاید گمان هم نمی کرد که روزی امپراتوری وسیعی که شبه قارۀ هندوستان فقط بخشی از آن بود ، ازهمین درۀ کوچک اداره شود. بهرحال سلاطین غوری هرکدام به نوبۀ خود به زیبا یی وشکوه وآبادانی فیروزکوه چیزی افزودند ومعماریی ای رارونق دادند وبه ثمر رسانیدند که نمونۀ آن امروزه درمنارزیبای جام ومسجد جامع بزرگ هرات ومنارقطب دهلی وجاهای دیگر ، به مشاهده می رسد وشکوه آن ها انسان را به تعجب وتحسین وتفکر وامی دارد.

شهرفیروزکوه که دردل درۀ عمیق باکوه های بلند وسربه فلک کشیده بنا یافته بود ، مسألۀ راه ها وچگونگی رفت وآمد سپاهیان وگشت وگذار کاروان های تجارتی ومردم شهر دراوایل به حیث یک مشکل جدی می نمود ، اما سلاطین غور وکاخ نشینان فیروزکوه هرکس به سهم خود دراین باره تلاش کردند ودر وسعت دادن وهموارکردن راه ها وتوسعه وانکشاف کوچه ها وراه های شهری زحمت کشیدند وآمد وشد کاروان هاولشکریان را آسان ساختند .  مسالۀ راه سازی درداخل پایتخت ظاهراً تازمان تخریب فیروزکوه به دست سپاهیان چنگیز همچنا ن ادامه داشت ، زمانی که  « اقلان چربی با حشم های مغل به در شهر آمد . . . ( ملک) مبارزالدین به ضرورت به قلعۀ بالا رفت وآن قلعۀ بود برشمالی مشرقی شهر برسرکوه بلند وشامخ وبدان موضع درعهد سلاطین غور یک قصربزرگ بیش نبود ورفتن ستورها بران ممکن نبودی ؛ اما دراین عهد ، ملک مبارزالدین سبزواری آن قلعه را معمور کرده بود ودردورسرآن کوه ، باره برکشیده وراه آن قلعه چنا ن کرده بود که شتر بابار ، برآن قلعه بررفتی ومردی هزار را امکان مقام

 بودی. »[19]     


     روزهای سختی وویرانی

آفتاب سلطنت غوری ها بعد ازکشته شدن سلطان شهاب الدین محمد روبه افول نهاد ه بود وحکومت دود مان آل شنسب که توسط غیاث الدین کبیر وبرادرش به ساحات وسیعی ازقارۀ آسیا گسترده شده بود ، حالا آهسته آهسته قوس نزولی خود رامی پیمود وروزبه روز ضعیف وضعیف ترشده می رفت.

بعد ازکشته شدن غیاث الدین محمود درفیروزکوه، پسراو بهاوالدین محمد سام  نیز توسط ملک علاوالدین آتسز بن سلطان علاوالدین جهانسوز وبه کمک وهمکاری محمد خوارزم شاه ازتخت فیروزکوه برکنارشد. علاوالدین آتسز نیز سرانجام درکشمکش های داخلی کشته شد وتاج وتخت فیروزکوه برای باردوم به ملک علاوالدین ابوعلی رسید.  نامبرده درحدود سال 612 هـ شهرفیروزکوه آن دژ تسخیر ناپذیر کوهستان را بدون جنگ ونزاع به حکم تعهدی که بامحمد خوارزم شاه داشت ، به معتمدان او تحویل داد وسلسلۀ سلطنت خاندان ملک شنسب درفیروزکوه  به پایان رسید.

      دراین گیرودار ودرموازات این اوضاع واحوال ،روابط محمد خوارزم شاه باچنگیز خان مغل به وخامت گرایید ولشکر خونریز چنگیزی مانند سیلی به تمام ماورالنهر وخوارزم وخراسان سرازیرشد. خوارزم شاه ودیگر امیران محلی دراین مناطق به علت پراکندگی اوضاع و نابه سامانی های که درمنطقه حاکم شده بود ، دربرابر سپاه چنگیزخان مقاومت نتوانستند وشهرها وممالک خوارزم شاهی یکی پی دیگر به دست سپاهیان مغل اشغال گردید وآن شهرهای آباد وپررونق به مدت کوتاهی به تل های ازخاک وخاکستر مبدل شد.

این سیل ویرانگر واین توفان سهمگین سرانجام درحدود سال 617 هـ  به دروازه های شهر فیروزکوه سنگرگرفت وبه کشت وکشتار وویرانی وچپاولگری وخرابی خود آغازکرد. لشکریان چنگیزبرای اولین بار به سرکردگی « اقلان چربی به درِشهر فیروزکوه آمدند ومدت بیست ویک روزجنگ های سخت کردند وبرآن شهر دست نیافتند وناامید برگشتند. »[20]

مخالفت های داخلی ونابسامانی های که درتمام منطقه جریان داشت ، درداخل شهر فیروزکوه نیز به شدت برای خود جای پای بازکرده بود. مردم فیروزکوه باملک مبارزالدین سبزواری که ازسوی خوارزم شاه بعد ازخلع علاوالدین ابی علی به فیروزکوه گماشته شده بود ، میانۀ خوبی نداشتند واورا ازخود به حساب نمی آوردند. زمانی که دردفعۀ بعد ، لشکریان چنگیز به فیروزکوه هجوم آوردند         « خلق فیروزکوه باملک مبارزالدین سبزواری خلاف وخروج کردند ومبارزالدین به ضرورت به قلعۀ بالارفت . . . اهل شهر به خدمت ملک قطب الدین حسن . . . مکتوب نوشتند وآمدن اورا استدعا نمودند. وملک قطب الدین بالشکر غور درفیروزکوه رفت وپسرعم خود ملک عمادالدین زنگی بعلی (لعلی ؟) را درفیروزکوه نصب کرد وآن حال در شهورسنۀ  ثمان وعشر وستمائه بود . چون لشکر کفار ازغزنین بااوکتای به طرف غور آمدند ، یک فوج مغافصه برفیروزکوه براندند وملک عمادالدین زنگی راشهید کردند وخلق شهر را به شهادت رسانیدند ومبارزالدین ازقلعه بیرون شد وبه طرف هرات رفت . . . وشهر فیروزکوه تمام خراب گشت.»[21]

فیروزکوه  به این ترتیب وبه علت مخالفت های درونی وکشمکش های ذات البینی ، به آسانی به دست چنگزیان افتاد وکاملاً تخریب شد وبه ویرانۀ مبدل گشت وآن هم چه ویرانی ! وچه خرابی ای که آن پایتخت باشکوه وآن قلعه های زیبا وآن کوشک های رفیع چنا ن نابود شد وچنان ازنقشه جهان محو گشت که حتا موقعیت اصلی آن به یک راز ویک معما تبدیل شد.

    دراین انهدام وتباهی اما، فیروزکوه تنها نبود، شهر ها وشهرک های دیگر غور همچون آهنگران وکاسی وسنگه ومندیش وشهرغلغله وشهر ضحاک وقلعه های غرچستان وتولک وخیسار وسیفرود وغیره نیز به همان سرنوشت گرفتارشدند وازآن ها جزنامی باقی نماند وغور وغوری ها به گونۀ نابود شدند وازپای درآمدند که بعد ازهشت صد سال هنوز هم به پای نیاستاده اند وهمچنان درفقر وبــدبختی ومشقت و تنگدستی زندگی می نمایند. 

 

 

تولدِ دیگر؟

 

غورامروزه یکی ازولایا ت افغانستان می باشد که با  38756 کیلومتر مربع مساحت ، حدود 800.000 نفر جمعیت دارد ( به تخمین ومحاسبۀ کمیته انکشافی ولایت  PDP   ) که عموماً در روستاها زندگی می کنند. ولایت غور دارای 9 واحد اداری یا ولسوالی می باشد که عبارت اند از ولسوالی های : تولک ، تیوره ، شهرک ، پسابند ، ساغر ، لعل وسرجنگل ، دولتیار ، دولینه وچهارسده. مرکز ولایت فعلاً به نام چغچران یا د می شود که درکنار دریای خروشان هریرود واقع شده است.

قراراست دومنطقۀ بزرگ دیگر ( به لحاظ نفوس ومساحت ) یعنی  مرغاب و غرچستان  که درحال حاضر مربوط مرکز ولایت می باشند، به حیث واحد های اداری جداگانه ازسوی دولت افغانستان پذیرفته شوند.

غور با ولایات هرات ، فراه ، هلمند ، دایکندی ، بامیان ، سرپل ، فاریاب وبادغیس  هم مرز می باشد. این ولایت کوهستانی در بیشتر مناطق دارای آب وهوای سر د بوده وکسب وپیشۀ اکثریت مردم آن را زراعت ومالداری تشکیل می دهد.

اقتصاد متکی به زراعت وزراعت بسیار ساده وابتدایی، مردم این ولایت را پیوسته درمقابل حوادث طبیعی ازقبیل خشکسالی ، سیلاب ، آفات نباتی وغیره ، سخت آسیب پذیر ساخته است.

زمستان های سرد وطولانی،کوهستانی بودن منطقه ،نبود راه های مواصلاتی مناسب ، سخت گذری وصعب العبور بودن راه های موجود ، دور بودن ازبنادر تجارتی وتاحدودی کم توجهی حکومت های گذشته و . . .  باعث شده اند که غور مدت های درازی  به حیث یک ولایت فقیر ، محروم وعقب مانده باقی بماند.

شاید بتوان گفت  که مردم غور، امروزه دریک هویت گمشده به سر می برند . هشت صد سال است که از غور هیچگاه صدای شنده نمی شود وآوازی به اهتزاز نمی آید . اگر هم گاهی  سکوتی می شکند وصدای بلند می شود ، متاسفانه که پژواک گرسنگی وفقر وخشکسالی است وحدیث محرومیت ومهاجرت ودرماندگی.

دراینجا اصحاب کهف کوهستان، نه سه صد سال،که هشت صد سال است به خواب عمیقی فرورفته اند وگویا تاریخ را نیز یکجا با خود به خواب برده اند .  دراین هشت صد واندی سال نه ازتاریخ این مردم واین مرزوبوم سخنی شنیده می شود ونه ازفرهنگ ونژاد وزبان شان خبری به میان می آید. دراینجا همه چیز درهالۀ ازابهام وتیرگی  فرورفته است وهمه جا را چنان ظلمتی فرا گرفته است که نه خضری در آن چراغی می افروزد ونه اسکندری درآن پای می نهد.

هرچند در زمانی که به دورۀ مقاومت شهرت یافته است ؛ نام وآوازۀ غور وغوری ها ودفاع جانانۀ آن ها در برابر سپاه سیاه ظلمت ولشکر تعصب وتحجر ، یک بار دیگر ورد زبان ها شده بود ؛ اما با خاموش شدن آن آتش وفرونشستن آن گردباد وپایان رسیدن آن شب، دوباره غور ازیادها رفت وجبهه ها به جیب ها تبدیل شد. آن های که دراین گیر ودار وازمیان این گردباد سربرآوردند وبه نان ونام رسیدند، گاهی ازاین مردم واین مرز وبوم یادی نکردند وآن همه پول ومساعد ت وکمک دنیا راهم درهیاهو وغوغای امنیت جنوب  و بازسازی ای سرک حلقوی گم وگور کردند.

به هرروی، ازاین واقعیت  هم نمی توان چشم پوشید که مدتی است درغور جوانه های امید کم کم روییدن گرفته است وکسان بسیاری را به تفکر وتعمق دربارۀ هویت گذشته وحال وآیندۀ خود دراین سرزمین واداشته است.

درحال حاضر حدود 130.000دانش آموز در 390 مکتب مشغول آموزش هستند وتعدادی ازجوانان غور هم در دانشگاه های مختلف کشور با انگیزۀ  قوی  ،  به فراگیری علم ودانش مصروف می باشند واین فرایند همه ساله رو به فزونی دارد.

در این اواخر تعدادی  ازغور ی ها به این فکر افتادند که نام پایتخت امپراتوری غوری ها را دوباره احیاء نمایند. آن ها پیشنهادی را مبنی بر تغییر نام مرکز ولایت غور از چغچران به فیروزکوه درپارچۀ به طول 21 متر به مقامات دولت افغانستان تقدیم کردند وهزاران تن به آن پیشنهاد امضاء نمودند. این پیشنهاد درکمیسیونی که به وزارت  اطلاعات وفرهنگ جمهوری اسلامی افغانستان دایر شده بو د، مورد تایید وتصویب قرار گرفت ؛ اما مراحل قانونی آن تاهنوز به طور کامل  طی نشده است.  اقداماتی ازاین دست ، نشان می دهد که غوری ها درمورد تاریخ گذشته وامروز خویش حساسیت پیداکرده اند ومی خواهند بعد از این درمورد تعییین سرنوشت شان ، خود اقدام نموده وآیندۀ روشنی برای ولایت خود به ارمغان آورند.

سوال اساسی ، اما این است که آیا واقعا این خوشبینی ها واین پیشبنی ها درست از آب در خواهند آمد وغوری ها با گام های استوار دریک کاروان متناسب ومتوازن با دیگر ولایات ، به طرف آیندۀ خویش حرکت خواهند کرد ؟ هنوز برای این پرسش ، پاسخی قاطعی نمی توان داد . ولی این را با اطمنا ن تما م می توان گفت که خواستن توانستن است وغوری ها اگر بخواهند باتوجه به محرومیت های که دیده اند وبد بختی های که کشیده اند می توانند برای تغییر شرایط زندگی خود وآوردن رفاه وآسایش درجامعۀ خود سهم ونقش ارزندۀ ایفاء نمایند ومنتظر هیچ کسی ننشینند وخودشان آینده خویش را بدست خویش رقم بزنند که  ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.

(سوره رعد   /   11  )

 

 

پیوست ها

                     

فیروزکوه پایتختِ غوری ها کجاست ؟

فیروزکوه آن پایتخت زیبا وبا شکوه کوهستان ( جبال ) درحدود سال های 618-619 هـ به وسیله سپاهیان چنگیزخان باخاک یکسان گردید واز آن شهر باعظمت وآن کوشک های رفیع وآن کاخ های مرصع وعالی چیزی باقی نماند. فیروزکوه ویران شد، بل  چنان به نابودی کشانیده شد وچنان ازصحنۀ روزگار محو گشت که امروزه حتا تعیین موقعیت وتشخیص جای واقعی واصلی آن به یک راز ویک معما بدل شده است.

  درمورد تاریخ غور بعد از سقوط فیروزکوه، هرچند تاکنون تحقیقات وپژوهش های علمی درخوری صورت نگرفته وبعد از آن یورش وتهاجم سهمناک و ویرانی فیروزکوه ، همه چیز درغور  درهالۀ از ابهام وتیرگی فرورفته است ؛ اما درمورد تعیین موقعیت اصلی فیروزکوه به ویژه بعد از آن که نام وآوازۀ منارتاریخی جام این آسمانخراش شگفتی آفرین وتحسین برانگیز سلطان غیاث الدین جهانگیر شد ، دانشمندان عرصۀ باستانشناسی وتاریخدانان خارجی وکشور خود ما حدس وگمان های درقلم آوردند ونظریاتی گوناگونی ابراز داشتند ، که به صورت کلی می شود آن نظریات را به دودسته گرد آوری  ونام گذاری نمود :

                                              

1- نظریۀ فیروزکوه جام

اندره ماریک دانشمند بلژیکی که درسال 1957م ازمنارجام دیدن نمود، براساس یافته های علمی خودش این نظریه را اعلام کرد که فیروزکوه پایتخت امپراتوری غوری ها درهمین  منار جام  موقعیت داشته است، به عبارت دیگر او به این نتیجه رسید که منارجام درداخل شهر تاریخی فیروزکوه قرار دارد واین منار ه یکی ازگلدسته های مسجد جامع فیروزکوه می باشد که سیل آن را خراب کرد.

این دیدگاه ازطرف عدۀ کثیری ازدانشمندان ومستشرقین ازجمله آقای علی احمد کهزاد مورخ شهیر کشورخودما و آقای شارل کیفر ودیگران  مورد تایید قرار گرفت.

                                                       

2- فیروزکوه درنواحی جنوبی غور

دیدگاه دومی که توسط لیشنیک باستانشناس آمریکایی طرح شد، فیروزکوه را نه درمنارجام، بلکه درنواحی جنوبی ولایت غور امروزی تعیین موقعیت می کرد. این نظریه هم حالا به دلایلی طرف توجه وتایید برخی ازتاریخ نویسان کشورخود ما ازجمله آقای عزیزاحمد پنجشیری قرار گرفت وبه نفع آن  استدلال واحتجاج صورت گرفت. استاد غوث الدین مستمند درکتاب ارزندۀ خود تاریخ مختصرغور   خلاصۀ دلایلی را که آقای پنجشیری در جغرافیای تاریخی غور ( سال 1360 ،  صص 197- 202  ) در رد  نظریۀ فیروزکوه جام آورده است، این گونه ذکر می کند :

« 1- لیشنیک Leshink  باستانشناس آمریکایی که درسال 1965 م ازغور دیدن به عمل آورده ودرسال 1986م  برای اولین بار نظریۀ آندره ماریک را که گفته بود جام محل اصلی فیروزکوه بوده است ، رد کرده است .

2- راه های منتهی به جام ، هرگاه ازنظر توپوگرافی تحقیق گردد ، ثابت خواهد شد که این راه ها ، به جزارزش محلی ، اهمیتی ندارند .

3-  وجود یک شهر باعظمت باکاخ های مجلل ومسجد بزرگ دراین محل کوهستانی که گنجایش آن را ندارد ، بعید ازتصور می نماید وشاید این منار به یادگار فتوحات سلطان غیاث الدین غوری بنا شده باشد.

4- فاصلۀ میان فیروزکوه وزمین داور به قول منهاج السراج درطبقات ناصری ، چهل فرسنگ بوده که این فاصله.» باجام برابر نمی آید.

 

( تاریخ مختصر غور ، ص 159 )

 

  اما دربرابر ، زمانی که نظریۀ فیروزکوه جام  به صورت دقیق مورد تحقیق وبررسی قرار گیرد، دیده می شود که این نظریه ظاهراً تاحال ازقوت وصحت بیشتری برخوردار می باشد وبه ویژه برای کسانی که به جغرافیای غور ووضعیت وموقعیت جبال آن آشنایی کامل دارند، دلایل نظریۀ فیروزکوه-جام نسبت به دیدگاه رقیب موجه تر وقابل قبول تر به نظرمی آیند .

  همان گونه که نظریات مخالف ورقیب برای دیدگاه فیروزکوه- جام دربالا تذکر یافت ، دراینجا نظریات ودلایل موافق این نظریه هم باتوجه به اسناد ومدارک تاریخی، آورده می شود وقضاوت نهایی به عهدۀ خواننده وپژوهش های بعدی گذاشته می شود تا خواننده خود برمبنای قوت وضعف دلایل هردوجانب، درمورد تعیین موقعیت اصلی فیروزکوه تاریخی به نتیجه گیری بپردازد.

 

1-  آندره ماریک دانشمند بلژیکی که درسال 1957م  ازمنارجام دیدن نمود ، برپایۀ تحقیقات وپژوهش ها ویافته های علمی ، نظرخودرا دررابطه به این که منارجام همان فیروزکوه تاریخی می باشد اعلام داشت و این نظریه بعد ها ازسوی بیشتر دانشمندان ومستشرقین مورد تایید قرار گرفت. هرچند نظریۀ فیروزکوه  - جام  ازسوی لیشینک Leshink  باستانشناس آمریکایی  پذیرفته نشد وعلیه آن اجتجاج صورت گرفت وآقای عزیز احمد پنجشیری درجغرفیای تاریخی غور وعدۀ دیگر درداخل کشور ما ازنظریۀ لیشینک حمایت نمودند اما ؛اگر دقت بیشتری دراین باره به خرج داده شود، واقعیت این است که دیدگاه  فیروزکوه- جام ازقوت وصحت  بیشتری  برخوردار می باشد وتاکنون ما به کدام جای ومحل دیگری برنخورده ایم  - غیر ازمنارجام - که بشود آن را فیروزکوه تاریخی دانست.

 

2-  یکی ازدلایلی که در رد نظریۀ فیروزکوه جام  ارائه می شود، تنگی دره  و ضیقی جای درمنطقۀ پای منار می باشد ؛ اما به این نکته بدیهی توجه نمی شود که درست به خاطر همین دره وهمین تنگی وسخت گذری وکوهستانی بودن آن بود که ملک الجبال آنجا را به حیث پایتخت خود انتخاب کرد. ملک الجبال این پایتخت را درمحل فیروزکوه به این دلیل آباد کرد که از آن بهتر می شد نگهداری وپاسداری کرد. او چی می دانست که روزی غیاث الدین وشهاب الدینی می آیند وازهمین درۀ تنگ به هندوستان وسیع وخراسان پهناور فرمان می رانند ؟  آن های که منارجام را برای فیروزکوه تنگ می دانند، به قول خواجه محمد خان  رییس اداری ولایت غور، انتظاردارندکه درپایتخت قدیم غور برای میدان هوایی (فرودگاه) هم باید جای می بود.آن ها پایتخت ها وشهرهای امروزی وقرن بیستمی وچندین ملیونی را با آن شهرهای قدیمی که برخی ازآن ها برسرسنگ ها وکوه ها بود واگر دردشت ها هم می بود ، دور تا دور آن را دیوار می کردند وحصار وخندق می کشیدند ، به اشتباه گرفته اند. وقتی ازشهر های قدیمی سخن به میان می آید نباید شهر های مدرن و امروزیی چندین ملیون نفری چون  توکیو وتهران ونیویارک ولندن را درنظرداشت ؛ بلکه باید آن شهر های باشکوهی را درپیش چشم گرفت که جهانگردانی چون ناصرخسرو  آن ها را به گام می پیمودند وطول وپهنای آن را اندازه می گرفتند وتوصیف وتعریف می کردند وباخورجینکی دربغل به حمام آن می رفتند وجای نمی یافتند.

 

3- درباب تنگ بودن ناحیۀ جام برای پایتخت غور، نکتۀ دیگری را که باید به خاطر داشت این است که دراطراف منار جام ، ساحات نسبتاً همواری وجود دارند که گنجایش عمارت ها وآبادی های را داشته باشد. درغرب منارو ساحۀ  دهن بیدان در دو طرف آبریز بیدان  جاهای مناسبی وجود دارند که خرابه های خانه های قدیمی به وضوح ، همچنان درآن مشاهده می شود . همین طور کمی پایین تر ازنقطۀ موسوم به  پای زیارت درسمت جنوب دریا، فراخی های  مناسبی موجودند که با درنظرداشت ساحۀ آبریز جام ومناطق شرق منارجام در دوطرف هریرود، می توان گفت که این ساحه وسعت وظرفیت آن را دارد که  که یک شهر قرن ششمی را درخود جای دهد.

 

4-  گفته شده که منارجام ، مناره مسجدفیروزکوه نیست وشاید به یادگار فتوحات سلطان غیاث الدین ساخته شده باشد.استاد غوث الدین مستمند در تاریخ مختصر غور ( صص 161-162 ) در رد این ادعا می نویسد که: « مناری با این عظمت نمی تواند دریک منطقۀ گمنام اعمارگردد ، اگر چه به گفتۀ پنجشیری برای یادگار هم بوده باشد . چه سبب بوده که این یادگار را درجاهای دیگر . . . اعمارنمی کردند ؟  ناگفته نماند که درآن زمان به یادگار منارنمی ساختند  ، چنین چیزی به نظر نرسیده ؛ بلکه هرجا مناره برمی آوردند ، برای مساجد ومدارس بود . منارمسجد قوت الاسلام  دهلی  مشهور به قطب منار ، منارمسجد بخارا که همزمان بااین منار وبه تصریح آقای پنجشیری  توسط احفاد غوریان بنا یافته اند ، هردوی آن  مناره های مسجد می باشند. نمونۀ دیگر آن درعصرهای بعد ازغوریان، مناره های مصلای هرات ومدرسۀ گوهرشاد بیگم ومناره های پیش طاق مسجد زیارت جاه هرات است که ازعهد تیموریان هرا ت بجای مانده اند. همچنین ازکتیبه های منارجام که عبارت است ازآیات قرآن مجید وشعایر اسلام به وضوح معلوم می گردد که این مناره گلدستۀ مسجد است.اگر مناریاد بود فتوحات سلطان غیاث الدین غوری  می بود باید دراین مورد تاریخ آن فتوحات درجای آن چیزی می نوشتند.»  همان گونه که استاد مستمند شرح می دهد واقعاً تعجب آور است اگر مناری با این بلندی وشکوه وظرافت که هرکسی آن راببیند ، تحسین می کند وبه تعجب وشگفتی می افتد، دریک درۀ گمنام ساخته شود وحتا مناسبت اعمار آن هم ذکر نگردد.

 

5-  استاد مستمند درتایید نظریۀ فیروزکوه جام  چندین دلیل موجه و استوار ذکر می کند  ( تاریخ مختصرغور ، صص 161- 163 ) که برخی از آن ها دراین جا آورده می شود : استاد « فکری سلجوقی  می نویسد :  ازمسجد جامع فیروزکوه که دراثرسیل خراب شده، تاکنون یک پایه مناربلند بالا وبسیارعالی باقی است که شرح آن را درقسمت جام وشهرک خواهیم نوشت. همچنان دردایرة المعارف  المنجد ، جلد دوم ، . . .  درشرح فیروزکوه نوشته است که : امروز فیروزکوه به نام جام یادمی شود. دکتر محمد معین درفرهنگ فارسی . . . به نقل از علامه قزوینی ، فیروزکوه را درحدود آهنگران نشان می دهد. هکذا بسیاری ازدانشمندان قبل ازکشف منار جام ، فیروزکوه را درقسمت علیای هریرود سراغ داشتند ؛ ولی هنگامی که خبر وجود منارجام درمحافل علمی جهان منتشر گردید ، اکثریت مطلق اذعان کردند که جام عبارت است ازفیروزکوه پایتخت شکوهمند سلاطین غوری . . . ازدلایل فوق که بگذریم ، قوی ترین دلیل ومستند ترین اثر برتعیین موقعیت فیروزکوه نوشتۀ حافظ ابرو است. حافظ ابرو درفصل هرات رود ازجغرافیای خود ، فیروزکوه را صریحاً  درهرات رود و در  ردیف  اوبه ، دری تخت ، چشت ، اسفزار وحصارک قرار داده  می گوید: قریۀ چشت که مزار خواجه مودود چشتی وفرزندان او که مشایخ قدیم خراسان است ، درآنجاست . قریۀ فیروزکوه ، تختگاه سلاطین غور بوده وتااکنون اثر عمارت ایشان درآن موضع باقی است . . .  حافظ ابرو ، جای دیگر درذکر غور وغرچستان وساغر وتولک می نویسد : وفیروزکوه که ذکر آن درهرات رود گذشت.» استاد مستمند همچنان یادآور می شود که درتاریخ غورستان مفصل درمورد تعیین موقعیت  شهر فیروزکوه سخن رانده است که متاسفانه ، آن نوشته را درغور هنوز درنزد کسی نمی توان یافت.

6- کشف گورستان یهودیان  درمنطقۀ  کوشکک جام  که دراین اواخر بحث آن بالا گرفته است ، به حیث دلیل دیگری درتایید نظریۀ فیروزکوه جام ، ارائه می شود. استادمستمند دراین باره می نویسد که (صص، 166-167) : « چیزی که درسال های اخیر توجه دانشمندان اروپایی را به خود جلب نموده ، منطقۀ کشکک در دره جام می باشد که در آن زمانی ، قبرستان یهودیان قرارداشته است.از اینجا تا سال 1973م به تعداد 84 لوحه سنگ به دست آمده است که یک بخش آن توسط  گیراردوگنولی ( G.Gndi  ) وبخش دیگر توسط  اویگن لودویگ  رپ( E.L.Ropp ) منتشر شد. قدیم ترین لوحۀ مکشوفۀ سال 1973م مورخ 1012م  وجدید ترین آن مورخ1220 م یعنی دوسال قبل ازویرانی فیروزکوه به واسطۀ اوکتای پسر چنگیز خان می باشد.» سپس آقای مستمند روایت جوزجانی را درمورد همرایی کردن یک نفر یهودی امیربنجی نهاران را درسفر  بغداد وآموختن آداب دربار خلیفه ذکرمی کند وهمین طور روایت چهارمقاله درمورد یک نفر یهودی به نام اسحاق که ازسوی نظامی عروضی عامل کان سرب  ورساد تعیین می شود ، یادآوری می کند ونهایتاً می نویسد  که :  «ازکشف این قبرستان نیز اهمیت جام افزون می گردد، زیرا اهل ذمه ( هم عهدان ازیهود ونصارا که درممالک اسلامی  زندگانی می کنند ) غالباً درپایتخت های دول اسلامی وشهرهای بزرگ می باشند تا امنیت آنان بهترتامین بوده باشد.»

(تاریخ مختصرغور ، ص 167   )

 

بنابرنتیجه گیری آقای مستمند ، این گورستان نشان  می دهد که جام  ، پایتخت غوریا همان فیروزکوه تاریخی بوده ویهودیان درآن باامنیت خاطر زندگی می کرده اند.

 

7- اگر به تاریخ تمدن بشری توجه شود ، دیده می شود که مدنیت ها غالباً درکنار دریا ها به میان آمده اند .  چنانچه مدنیت های  بین النهرین وماورانهر ومدنیت کرانه های سند وگنگا وبسیارنمونه های دیگر، همه  این مساله را به خوبی نشان می دهند. درمورد فیروزکوه هم می توان گفت که این نکته صادق می باشد و مدینت فیروزکوه باید درکنار دریای خروشان هریرود به میا ن امده باشد که  موجودیت منار جام این ایده را قوت بیشتری می بخشد.اگر فیروزکوه درجای دیگری می بود، باید بقایا ی آن شهر ونشانه های آن مدینت ازجایی سردرمی آوردند. درحالی که مناطق حومۀ منارجام همه پر است ازبقایا ونشانه های آبادی های قدیمی وتاریخی.  همچنان به خاطر باید داشت که صدها نشانه وسند ومدرک مهم که درکندن کاری های غیرقانونی متاسفانه ازجام به یغما برده شده است وماازراز های که دردل آن ها ثبت بوده است بی خبرمانده ایم ودست ما به آن نرسیده است. گنجینه های اطلاعاتی بسیاری هنوزهم درمنارجام درزیر خاک ها مدفون اند ، که با تحقیقات وپژوهش های علمی امید است که درآینده حقایق بسیاری چهره برآفتاب افگنند و پرسش های کثیری پاسخ پیدا نمایند.

 

8- شهر فیروزکوه به احتمال زیاد نام خود را ازسلسله جبال فیروزکوه گرفته است که امروزهم به همان نام تاریخی خود یاد می شود وملک الجبال قطب الدین محمد را هم احتمالا  به مناسبت همین سلسله کوه های  فیروزکوه وسیاه کوه ملک الجبال لقب داده بودند ، بنا براین شهرفیروزکوه بایستی درگوشۀ ازدامنه های همین سلسله جبال فیروزکوه واقع شده باشد که نظریۀ فیروزکوه جام با این مساله همخوانی تمام وکمال دارد . آقای عزیز احمد پنجشیری که ازمخالفان داغ فیروزکوه جام بودند خود درجغرافیای تاریخی غور ( ص 64) اعتراف می کند که: « درمورد وجه تسمیۀ فیروزکوه گفته می توانیم که این نام ازسلسلۀ فیروزکوه گرفته شده است وسلسلۀ مذکور ازشمال دولتیار  ولایت غور شروع می شود وبه طول 400 کیلومتر به شمال غرب هرات درقریۀ قزل بولاق ختم می شود ودرپای جنوب این کوه دریای هریرود جریان دارد که آن را ازسلسله سیاه کوه جدا می سازد.»

 

9-  ادعا شده است که فیروزکوه احتمالا درنواحی جنوبی غور امروزی موقعیت داشته است. واقعیت های موجود نشان می دهند که شهر های بزرگ  ومهم معمولا در جوار همدیگر به میان نمی آیند ؛ چنانچه امروزه  شهر های هرات وکابل وقندهار وجلال آباد ومزارشریف درنقاط مختلف کشوربه میان آمده اند ورونق یافته اند وترقی کرده اند .  حالا اگر فیروزکوه درنواحی شمالی موسا قلعۀ کنونی بوده باشد ، درآن صورت بنا به ادعای دیگری آن ها ، شهرهای بزرگ سنگه وزمین داور- که پایتخت زمستانی بوده وفیروزکوه ،  همه در یک ناحیه واقع می شوند که واقعیت های موجود وعلل به میان آمدن شهرهای کلان این را نمی تواند بپذیرد ودرنتیجه آن فرضیه خودش ، خود را باطل می کند.

 

10-  درکتب تاریخ آمده است که پایتخت زمستانی غوریان زمین داور وپایتخت تابستانی آن ها فیروزکوه بوده است. حالا اگر زمین داور مطابق ادعای آقای پنجشیری ودیگران ( جغرافیای تاریخی غور ، صص 45-50  ) درولسوالی موسا قلعۀ فعلی واقع باشد وشهرفیروزکوه هم بنا به ادعای آن ها درهمان گردونواحی ، یعنی مناطق جنوبی ای ولایت غور باشد؛ درآن صورت پایتخت زمستانی وپایتخت تابستانیی غور هردو دریک اقلیم وآب وهوا واقع می شوند، واین آشکارا تناقض آمیز می باشد.

      پایتخت تابستانی طبیعتاً باید درمنطقۀ سردسیر وپایتخت زمستانی باید درمنطقۀ گرم سیر ساخته شده باشد ، درغیر آن صورت زمستانی وتابستانی بودن معنا ندارد. حالا اگر قبول کنیم که زمین داوریا  شهر دوار - پایتخت زمستانی سلطان غیاث الدین ودیگران -  درموسا قلعۀ کنونی موقعیت داشته ؛  بنا براین باید پایتخت تابستانی را درمناطق سرد سیر غوریعنی درهمین گرد ونواحی هریرورد وشهرک وغیره باید جست وجو کرد.

11- اگرفیروزکوه درحوالی موسا قلعه وباغران یانواحی جنوبی غور امروزی می بود ، آن مناطق آن قدرسرد سیر نبود که زمستان راه ها مسدود شود وبه اثر این راهبندی وبرف بسیار سلطان سیف الدین غوری درغزنین ازبین برود. چنانچه  جوزجانی دراین باره  می نویسد : « سلطان سیف الدین سور ی، پادشاه بزرگ بود . . . چون خبرحادثه برادر بزرگ او ملک الجبال را بدو رسانیدند ، روی به انتقام بهرام شاه آورد . . . وغزنین بگرفت و... به تخت غزنین بنشست وممالک غور به برادر خود سلطان بهاءالدین که پدر غیاث الدین ومعزالدین بود سپرد .. .  فصل زمستان درآمد ؛ حشم های غور را اجازت فرمود تابه طرف دیارخود مراجعت کردند . . . چون شدت برف وسرما کثرت پذیرفت وراه های غور ازبسیاری برف مسدود گشت واهل غزنین راوقوفی افتاد که ازجانب غور وصول حشم ومدد به طرف غزنین ممکن نگردد درخفیه به خدمت بهرام شاهی اهل غزنین نبشتند وارسال کردند که . . . فرصت را مجال نباید داد.»

(  طبقات ناصری ، جلد اول ، صص 393-394  )

 

روشن است که نواحی جنوبی غور واطراف موسا قلعه آن قدر سردسیر وبرفگیر نمی باشد که درزمستان وصول حشم ومدد به طرف غزنین ممکن نگردد. اگر برف وراهبندانی مطرح باشد یقیناً نه درباغران وموسا قلعه؛ بلکه در لعل وکرمان وشهرک وبندبایان ودولینه وکوتل غوک وچغچران باید باشد که هنوزهم مدت پنج ماه درزمستان تمام راه های آن مسدود می شوند ورفت وآمد وسایل راناممکن می سازند، بنابراین فیروزکوه وهمین طوربیشترمناطق غور  را نه  درنواحی گرم جنوبی ، بلکه درنواحی سرد وسرماخیز امروزی آن باید سراغ گرفت.

 

12- ملک الجبال قطب الدین محمد شهرفیروزکوه را دریک محل کوهستانی وسرد وتنگ وسخت گذر بناکرد تا به سادگی وسهولت بتواند ازآن دربرابر حملات غزنویان وکسان دیگر دفاع نماید . منطقۀ منارجام کنونی ازاین رهگذر شاید بربسا جاهای دیگر درغور رجحان داشته باشد؛ زیرا راه های آن همه تنگ وباریک هستند  واین منطقه ، سخت کوهستانی وصعب العبور می باشد و موقعیت جغرافیای آن کارمدافعان  را بسیار آسان  وکارمهاجمان آن را سخت دشوار می ساخته است.

      ازقراین وشواهد برمی آید که انگیزۀ اصلی واساسی  ملک الجبال برای انتخاب فیروزکوه منحیث پایتخت، موقعیت استراتیژیک  وقابلیت واستعداد دفاعی آن منطقه بوده است. ملک الجبال بیاد  داشت که سلطان محمود وسلطان مسعود بار ها به غور لشکر کشیدند واحفاد آن ها نیز با غوروغوری ها همان رویه را داشتند؛ بنابراین اوپایتخت خود را دریک نقطۀ محکم وسرد وکوهستانی اعمارکرد تا از آن به راحتی پاسداری نماید.

     اگر فیروزکوه در اطراف ونواحی ای موسا قلعه وباغران می بود، درآن صورت اشغال آن برای غزنویان ومهاجمان دیگر مشکل چندانی ایجاد نمی کرد. وقتی ازکوهستان های افسانه ای غور سخن به میان می آید همین دره های عمیق وپرخم وپیش هریرود ونواحی اطراف آن مراد می باشد، نه تپه ها ودشت های هموار نواحی نزدیک قندهار، وملک الجبال را به مناسبت همین کوه های سربه فلک کشیده می توان پادشاه کوهستان خواند نه به مناسبت  صحراهاو ریگزارهای  گرشک ودلارام.

 

13-  هنگام تهاجم ملک فخرالدین بامیانی به فیروزکوه درزمان سلطنت سلطان غیاث الدین محمد، لشکر همپیمان او یعنی ملک علاوالدین قماج بلخ زود تر ازلشکر بامیان به حوالی فیروزکوه می رسد وبامدافعان فیروزکوه درمی افتد ، چنان که جوزجانی می گوید: « وملک علاوالدین قماج بلخ بالشکر خود . . . ازراه غرچستان بالا آمدن گرفت ... وسلطان غیاث الدین ومعزالدین . . . چند هزار سوار جرار وخونخوار نامزد کردند ، تاپیش لشکرقماج بلخ رفتند ومغافصه برلشکرآوردند واو را بگرفتند وبکشتند وسراو به خدمت ایشان آوردند.»

( طبقات ناصری ، جلداول، صص 355-356 )

 

      این نکته که لشکر بلخ ازراه غرچستان بالاآمدن  می گیرد وپیشتر از لشکر بامیان به فیروزکوه می رسد ، نشان می دهد که شهرفیروزکوه باید درحوالی همین سلسلۀ فیروزکوه باشد. اگر فیروزکوه درنزدیکی های باغران وموسا قلعه می بود ، باید لشکر بامیان وبلخ درنواحی کاسی وآهنگران وچغچران فعلی باهم یکجا می شدند وبعد چندین منزل باهم به سوی فیروزکوه می رفتند وهردولشکر یکجا به نبرد غیاث الدین می پرداختند.

14-  درهمین نبرد ودرهمین تهاجم ملک فخرالدین به فیروزکوه  ، به نکتۀ دیگری که می توان رسید این است که ملک فخرالدین به طورناگهانی درمحاصرۀ لشکر فیروزکوه قرارمی گیرد: « پس فرمان داد تاسرٍ قماج درموضعی کردند وبه سواری دادند وبه خدمت عم خود ملک فخرالدین مسعود بامیانی به استقبال فرستادند وملک فخرالدین مسعود نزدیک رسیده بود .  چون سر قماج را روان کردند ، درعقب لشکربرنشاندند وبه طرف عم خود راندند. چون آن سوار سر قماج رابه نزدیک فخرالدین برد ، عزیمت مراجعت کرد.چون روان شد، سوار غور در رسیده بود واطراف فروگرفته.»

 ( طبقات ناصری ، جلداول ، ص 356 )

 

    غافلگیرشدن ملک فخرالدین می رساند که اوباید در داخل درۀ هریرود به سمت فیروزکوه حرکت می کرده است. نبرد غیاث الدین باعلاوالدین قماج بلخ که در نواحی شمالی فیروزکوه واقع شده بود ، شاید درفراخی ها ودشت های نسبتاً وسیعی غار کنونی رخ داده باشد ولشکریان غور بعد از درهم شکستن لشکر بلخ از آنجا به طرف ملک فخرالدین به اصطلاح  غوری ها ته تاخته باشند وخود را در درۀ هریرود رساینده وازپشت ، راه  را براوبسته باشند .  درنزدیکی ها ی منارجام است که درتنگی های درۀ هریرود به آسانی می شود کسی را درمحاصره قرار داد  .  اگرچنین جای تنگ  وکوهستانی نمی بود ، ملک فخرالدین می توانست که از معرکه فرار کند. گیرافتادن او به روشنی نشان می دهد که ملک فخرالدین درداخل درۀ هریرود به سوی فیروزکوه پیش می رانده است وزمانی که لشکریان غور ازپشت راه را براوبسته اند دیگر راهی  برای فرار نداشته است.

 

15-  هنگامی که سلطان علاوالدین جهانسوز  به جنگ سلطان سنجرسلجوقی رفته بود وآنجا اسیرگشته بود ؛ درغیبت او جمعی ازاکابر وامرای غور ازجمله  متمردان ولایت کاسی ملک ناصرالدین حسین مادینی فرزند شهاب الدین محمد خرنگ وبرادرزادۀ جهانسوز را به تخت فیروزکوه نشاندند که جوزجانی درطبقات آن واقعه را این گونه شرح می دهد: « درین مدت که غیبت سلطان علاوالدین بود ازتخت غور ، جماعت امرا  واکابر جبال ولایت غور ، اتفاق کرده بودند وملک ناصرالدین حسین مادینی را که برادرزادۀ علاوالدین بود ، آورده وبه تخت فیروزکوه نشانده وجماعت  متمردان ولایت کاسی که از دیگرخلق غور به استکبار واستبداد راجح بودند ، فساد بسیار کرده بودند وخزاین واموال سلطانی را به غوغا ازملک ناصرالدین درلباس انعام وصدقات وتشریفات درتصرف آورده.

     سلطان علاوالدین چون . . . به طرف غور آمد اول به سمت ولایت کاسی برفت وجمله کوشک های ایشا ن را که زیادت ازهزار موضع بود ، همه خراب کرد که درحصانت ورفعت چنان بود ند که درفضای وهم وتصور آن نقش نپیذیرد وبعد ازانتقام متمردان ولایت کاسی ودیگر جبال به حضرت فیروزکوه آمد وپیش ازآمدن او ملک ناصرالدین حسین را هلاک کرده بودند.»

 

( طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 348 )

 

      ازاین نوشته  برمی آید که فیروزکوه باید نزدیک کاسی بوده باشد که متمردان آن بتوانند درنبود سلطان درآنجا بی نظمی ایجاد نمایند. اگر فیروزکوه درنواحی جنوبی غور می بود ؛ درآن صورت مردم سنگه ومندیش وداور وتولک وشهرک وپسابند وغیره کجابودند که به اصطلاح امروزی ها چهارنفرکاسی والا غوغای به این بزرگی خلق کنند وسلطان به تخت بنشانند وخزاین واموال پادشاهی را به رنگ های مختلف غارت کنند ؟

 

16- مسألۀ دیگری که فرضیۀ فیروزکوه- جام راتقویت می کند ، نزدیکی آهنگران با فیروزکوه می باشد. « اوکتای به موضعی آمد میان غوروغزنین که آن را پل آهنگران  گویند ، نزدیک فیروزکوه، وآنجا لشکرگاه کرد . . . وابکه نوئین را که منجنیقی خاص چنگیزخان وده هزار مغل منجنیقی درخیل او بود ، نامزد حصار اشپارغرچستان کرد والجی نوئین را نامزد جبال غور وهرات کرد.»

                    

( طبقات ناصری ، جلد دوم ، ص 127 )

        ازاین روایت جوزجانی می توان نتیجه گرفت که اولاً: فیروزکوه درنزدیکی های آهنگران بوده است وآهنگران  راهم  آقای عزیزاحمد پنجشیری درکتاب خود ( جغرافیای تاریخی غور، صص 66-67 ) به نقل ازنزهة القلوب حمدالله مستوفی (740هـ)  دربین خطوط 99 طول البلد و35 عرض البلد تعیین موقعیت می کند ویاد آور می شود که قول نزهة القلوب به موقعیت امروزین آهنگران یکی می باشد.

      ثانیاً جوزجانی دراینجا وچندین بار دیگر جبال غوروهرات را باهم ودرکنارهم ذکر می کند. بنابراین جبالی که قطب الدین محمد را به مناسبت آن ها ملک الجبال می گفته اند بایستی درنزدیکی های جبال هرات باشد ، نه در باغران نزدیک دشت های قندهار. 

                                                            

17- زمانی که قلمرو فرمانروایی وحکمرانی سلطان غیاث الدین وسیع وپهناور گشت وشهرهای بزرگ ومناطق بسیاری درتسلط غوریان درآمد، سلطان غیاث الدین ازشهر فیروزکوه که اصلا به مقاصد دفاعی بنا یافته بود ودریک منطقۀ کوهستانی ودورافتاده واقع شده بود بیرون شد وازمرکزهرات به فرمانروایی پرداخت. این نکته واضح می سازد که فیروزکوه به هرات نزدیک بوده است. اگر شهرفیروزکوه درنواحی باغران واطراف موسا قلعه می بود، سلطان غیاث الدین باید ازفیروزکوه مثلاً به حوالی قندهارکنونی وگرشک ودلارام وغیره انتقال می کرد وآنجارا مرکزفرمانروایی خود می ساخت ودرآنجا برای خویش آرامگاه می ساخت،  نه درشهر هرات.

 

18- درآن هنگام که مناسبا ت سلطان علاوالدین وسلطان سنجر سلجوقی تیره شد وکاربه لشکرکشی ودرگیری انجامید ، این نبرد در منطقۀ موسوم به « سه گوشۀ ناب » میان فیروزکوه وهرات ودرکنارهریرود واقع می شود ، چنان که جوزجانی می نگارد: « وسلطان علاوالدین لشکر غور را جمع کرد وپیش سنجر بازرفت تاحدود قصبۀ ناب میان فیروزکوه وهرات، درصحن هریوالرود ، صحرایی است لطیف ووسیع که آن را سه گوشۀ ناب گویند، دران موضع میان ایشان مصاف شد.» 

                                          

( طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 346 )

 

     اگر فیروزکوه درنواحی شمالی باغران وموسا قلعه می بود ، این نبرد نباید میان فیروزکوه وهرات درصحن هریرود رخ می داد ؛ زیرا اگر کسی ازنواحی موسا قلعه وباغران به سوی هرات حرکت کند وازآن طرف هم کسی به مقابل آن ها بشتابد ، این دو گروه باید درحوالی تولک وفارسی وساغر به همدیگر ملاقی شوند نه درصحن هریوالرود. همچنان زمانی که ملک فخرالدین مسعود بامیانی به قصد تصرف فیروزکوه به کمک تاج الدین یلدز هرات وقماج بلخ به فیروزکوه یورش می برد ، زدوخورد میان تاج الدین یلدزکه ازهرات به سوی فیروزکوه می آمد ، باسلطان غیاث الدین وشهاب الدین بازهم درنواحی هریرود اتفاق می افتد: « وتاج الدین یلدز ازهرات چون نزدیک تربود به حضرت فیروزکوه ، بالشکر خود به فیروزکوه آمد ازراه هریوالرود وسلطان غیاث الدین ومعزالدین ازفیروزکوه بیرون آمدند.» 

                                                                          

( طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 355 )

 

      مثال های بالا به روشنی وصراحت نشان می دهند که  فیروزکوه ارتباط تنگا تنگی باهریرود داشته است ونزدیک بودن هرات وفیروزکوه ازراه هریرود، این پیام را می رساند که فیروزکوه باید درحوالی همین منارجا م بوده باشد.

19- درطبقات ناصری ازقلعۀ یاد می شود که برشمال مشرقی شهرفیروزکوه واقع بوده است ورفتن ستوران به دلیل تندی کوه ، برآن ممکن نبوده است وبعدها ملک مبارزالدین سبزواری راه آن را ترمیم کرده بوده: « خلق فیروزکوه با ملک مبارزالدین سبزواری خلاف وخروج کردند ومبارزالدین به ضرورت به قلعۀ بالا رفت وآن قلعه ای بود برشمالی مشرقی شهربر سرکوه بلند وشامخ وبدان موضع درعهد سلاطین غور ، یک قصربزرگ بیش نبود ورفتن ستورها بران ممکن نبودی ؛ اما درین عهد ملک مبارزالدین سبزواری آن قلعه رامعمورکرده بود ودر دورسر آن کوه ، باره برکشیده وراه آن قلعه چنان کرده بود که شتر بابار برآن قلعه بررفتی ومردی هزار را امکان مقام بودی.»  

                                                                           

( طبقات ناصری ، جلد دوم ، ص 132 )

      امروزه هم در شمالی مشرقی  منارجام برسرکوه  بلند وشامخ ، خرابه های عمارت محکم وبزرگی به چشم می خورد که بالا رفتن به آن سخت صعب می نماید. به احتمال زیاد  خرابه های که درحال حاضر درقلۀ شمال شرقی منارجام واقع است ، همان قلعۀ باشد که ملک مبارزالدین درآن حصاری بوده است.

20- به روایت طبقات ناصری ( جلد اول ، ص 354 ) بعد ازآنکه غیاث الدین محمد سام درفیروزکوه به تخت می نشیند ، برادر او شهاب الدین محمد که  دربامیان به دربار عمویش ملک فخرالدین مسعود به سرمی برد ، به فیروزکوه نزد برادرش می آید ووظیفۀ سرجانداری یاقوماندانی گاردشاهی را به عهده می گیرد وحصار «  استیه » به اوسپرده می شود. آقای غوث الدین مستمند در تاریخ مختصرغور  ( ص ، 137 ) می گوید که : « استیه که قلعۀ مستحکم داشته است ، به همان نام اصلی خود درجنوب شرق منارجام واقع وآثار قلعه وآبادی های گذشته ، باشکوهمندی خاصی درآن موجود است.»

اگرحصار « استیه » بنا به استنباط آقای مستمند ، درهمین محلی باشد که امروزه به نام  استوه  یاد می گردد ، شکی باقی نمی ماند که منارجام همان فیروزکوه پایتخت غور قدیم می باشد ؛ زیرا  استوۀ کنونی درست به منزلۀ  قلعۀ نگهبانیی می باشد که احتمالاً گروهی ازسپاهیان ازجمله سرجاندار سلطان، درآنجا بودوباش  داشته اند وامنیت پایتخت را ازطرف شرق وجنوب تضمین می کرده اند.

21- موضوع بسیارمهم دیگر،ارتباط تنگاتنگ ونشست وبرخاست سلاطین فیروزکوه باشاهان یا شاران غرچستان است .  چنان که درتاریخ می بینیم ، حوادثی بسیاری فیروزکوه را باغرچستان وقلاع آن پیوند می دهد که به صراحت  وسادگی نزدیکی غرچستان وفیروزکوه را نشان می دهند.اگر فیروزکوه درحوالی باغران ونقاط شمالی آن می بود ، باید بیشتری این نشست وبرخاست ها وارتباط ها وبهم آمیزی ها با حاکمان زرنج وسیستان وغیره می بود ، نه با فرمانروایان غرچستان وگوزگانان ومرو وگرزیوان.

22-  استناط دیگری که ازمطالعۀ کتب تاریخ غوریان می توان کرد ، این است که شهرفیروزکوه باغرچستان وقلاع آن به لحاظ جغرافیایی خیلی نزدیک بوده است ، چنان که شاهان فیروزکوه نشین ،بسیاری از زندانی های سیاسی وسلطنت طلبان شنسبی وغیرشنسبی را درهمین قلعه های « اشپار» و  « بندر » و. . . محبوس می ساخته اند. امروزه هم مناطق بندر واشپارو صحن رود بارمرغاب وشویج وسایرساحاتی که طایفۀ غرچه درآن زندگی می کنند ، با منارجام به لحاظ جغرافیای  نزدیکی  دارند.

                                                                   

23-  دلیل روشن دیگری که با وضاحت بیشتری نظریۀ فیروزکوه جام را تقویت می کند روایت جوزجانی درباب نحوۀ  کشته شدن سلطان غیاث الدین محمود بن غیاث الدین محمد درفیروزکوه  به دست طرفداران علی شاه تکش خوارزم شاه می باشد : « جمعی ازایشان شب ها بر کوه آزاد که برابر قصر خوابگاه سلطان بود برآمده بودند ومخفی نشسته وقصرخوابگاه را وراه  آن موضع تمام درنظرآورده ، تاشب سه شنبه هفتم صفر سنۀ سبع وستمائه ازآن جماعت چهارتن بربام قصرسلطان برآمدند وسلطان راشهید کردند وهم ازراهی که برآمده بودند ، بازرفتند واز آب فیروزکوه که پیش قصرسلطان می رود، عبره کردند وهم برآن بلندی برآمدند وفریاد کردند که ای خصمان ملک ! ماسلطان را کشتیم ، برخیزید وملک طلب کنید. چون روزشد شهردرهم شد وسلطان رادفن کردند هم درقصر، وبعد ازآن به هرات نقل کردند ودرگازرگاه دفن کردند.»

                                       

( طبقات ناصری ، جلد اول ، صص 366-367 )

 

       اگربه این روایت دقت شود ، برای کسانی که  آزاد کوه ومنارجام را دیده اند شکی نمی ماند که منارجام درداخل فیروزکوه واقع است. مطابق نظریۀ آندره ماریک اگر خرابه های که امروزبه نام قصر دختر پادشاه معروف است ، همان قصرسلطانی  وخوابگاه سلطان غیاث الدین محمود باشد  ، آزاد کوه دقیقاً دربرابر آن قرار دارد وبرآن قصر کاملاً اشراف دارد.

      ثانیاً آزاد کوه که درطبقات ازآن نام برده شده وقصرسلطان را درزیر دید آن ذکرکرده ، امروزه هم به همان نام تاریخی خود یادمی شود ودرمنارجام موقعیت دارد.آیا سند ومدرکی ازاین معتبرترمی توان ارائه کرد ؟

    ثالثاً چنان که ازاین روایت برمی آید ، شهرفیروزکوه باید درداخل درۀ تنگی باشد که ازبالای کوه آزاد،قصرسلطان را بتوان دید که باوضعیت امروزی آزادکوه ومنارجام وقصرسلطان کاملاً مطابقت وهمخوانی دارد.

     رابعاً  جوزجانی  می گوید  که قاتلان « ازآب فیروزکوه که پیش قصر می رود ، عبره کردند وهم بران بلندی برآمدند.» آیا آب فیروزکوه غیر ازهمین رود خروشان هریرود است که گذشتن ازآن را جوزجانی مهم دانسته ودرتاریخ خویش ذکر کرده است ؟ درهیچ کجای غور چنین آبی وچنین آزادکوهی وجود ندارد که بتوان آن را آب فیروزکوه دانست.آب فیروزکوه  احتمالا همان آبی است که بعد از وارد شدن به قلمرو هرات ، به نام هریرود یاد می شد ویاد می شود واین آب فیروزکوه ،قطعاً باید به سلسله جبال فیروزکوه ارتباط داشته باشد.

     نکتۀ آخراینکه جسد غیاث الدین محمود سرانجام به هرات منتقل می شود ودر گازرگاه مدفون می گردد که بازهم ازیک طرف نزدیک بودن فیروزکوه وهرات را می رساند وازسوی دیگر این واقعیت را بازمی گوید که سلاطین غور خودشان می دانستند که اگر درفیروزکوه دفن شوند ، آرامگاه آن ها ازانظارعمومی دورخواهدماند ودردل درۀ عمیق فیروزکوه وکوهستان های سخت گذرغور به فراموشی سپرده خواهند شد.به همین دلیل بود (به علاوۀ علل ودلایل دیگر) که سلطان غیاث الدین محمد  غوری ، حتا درزمان حیات خود آرامگاه خویش را درشهرهرات تهیه دید ، نه درشهرکوهستانی ودورافتادۀ فیروزکوه. 

                                                                 

24-  یکی ازدلایلی که مخالفان نظریۀ فیروزکوه جام بسیارآن را بزرگ کرده اند وشاخ برگ داده اند وبه آن استناد کرده اند ، روایتی ازجوزجانی است که می گوید  «میان  زمین داور که پایتخت زمستانی  غیاث الدین بود ه  وفیروزکوه که پایتخت تابستانی بوده ، سلطان شکارگاه بزرگی ساخته بود ومیان آن دوشهر چهل فرسنگ بود. »     

    دراین روایت چند نکتۀ قابل توجه وجود دارد که باید به آن ها خوب دقت صورت گیرد  اولا : آن ها بدیهی گرفته اند که زمین داور درولسوالی موسا قلعه بوده است وباغران هم همان باغ ارم می باشد ؛ درحالی که این ادعا به ثبوت ومدرک نیازمند می باشد. به چه دلیل وسندی حکم قاطع صورت گرفته که موسا قلعه همان زمین داور تاریخی می باشد یا زمین داور آنجا واقع است ؟اگرروستای به نام « داور» درآنجا موجود باشد وما دراستناد به آن حکم صادرکنیم ؛ پس باید قریۀ استوه را نیز به حیث همان استیۀ تاریخی قبول کنیم و آزادکوه فعلی را هم که به حق هما ن طوراست همان آزادکوهی تاریخی بدانیم که درآن صورت فیروزکوه درست درجام جای خواهد گرفت.   

    ثانیاً چه کسی به صورت قطع می تواند بگوید که آن ها چه اندازه مسافت را فرسنگ می گفته اند ؟ آن گونه که شواهد واسناد تاریخی نشان می دهد فرسنگ و سیر ومن وغیره درآن زمان درجاهای مختلف فرسنگ ها ازهم تفاوت داشته اند .  آن وقت ها مثل امروز،مثلاً سیستم متریک وغیره نبود ه که تمام فرسنگ ها را درجاهای مختلف ، مساوی دانست  چه کسی ثابت می کند که چهل فرسنگ تاکجا می تواند برسد ؟

     ثالثاً معلوم نیست که  آن ها به چه علتی  ازتمام طبقات ناصری فقط همین یک روایت را دیده اند وبه آن محکم چسبیده اند ؟ درصورتی که چندین روایت دیگر ازقبیل نزدیکی آهنگران وفیروزکوه ، فیروزکوه درکنارهرات رود ، نزدیکی غرچستان وفیروزکوه ، تنگ بودن درۀ فیروزکوه ، اشراف آزادکوه برشهرفیروزکوه وکاخ سلطان وهزاران روایت دیگرکه  درطبقات وجود دارد و ازهرکدام آن ها می شود استنباط کرد که جام فیروزکوه است .  آن ها هیچ کدام را ندیده اند وصرف به همین یک روایت مبهم استناد کرده اند وآن را محکم گرفته اند .  این نکته یاد آور آن است که مصحیح یا ویراستارمحترم طبقات ناصری ، مرحوم حبیبی درآن  کتاب هرجا که « غر» غرچستان یا « بر» برکوشک وامثال آن را دیده اند باخوشحالی تعصب آمیزی فریاد زده اند که « غر» و« بر» واژۀ پشتو هستند ومی شود نتیجه گرفت که زبان سابق غوری ها پشتو بوده است. درحالی که غر وبر اگر واژه های پشتو باشند واژه های فارسی هم هستند واین « غروبر» وامثال آن ها ازمادر مشترک هم به پشتو وهم به فارسی انتقال یافته اند. ازطرف دیگر کتابی به این بزرگی که همه به زبان فارسی نوشته شده است وچندین شاعر وشاه شاعرونویسنده وکتاب ودفترودیوان دیگر که اصلا به آن ها توجه نمی شود وبه اصطلاح ازتمام طاووس تنها پای آن دیده می شود.واقعاً سخت درست گفته اند که  پیش فرض ها وپیش فهم ها  وانتظارات ، بسیار مهم وسرنوشت سازهستند واگرآن ها سنجیده وتنقیح شده نباشند ، انسان را به کجاها که نمی کشانند وبه چه نتایجی که نمی رسانند !!

      با همۀ آنچه گفته شد ، واقعاً این نکته سخت قابل تامل می باشد که اگر منارجام درداخل فیروزکوه بوده است ، به چه دلیل وعلتی ، چنگیزیان که  تمام شهر  را ویران کردند؛ این منار را به حال خود باقی گذاشتند؟واگر منارجام در شهرفیروزکوه واقع نبوده است ، چرا چنین آسمانخراش شگفتی آفرینی را دریک درۀ گمنام وبه چه مناسبتی اعمار کرده بودند ؟

     به هرحال توقع می رود که باحفاری ها وکندن کاری ها وتحقیقات ومطالعات علمی یی که درآینده درمنطقۀ پای منار صورت گیرد؛ حقایق بسیاری آشکار شوند وسوال های بسیاری پاسخ پیداکنند وابهامات بسیاری را مرفوع سازند.    

                   

                             

اشاره :

 

     زمانی که این نبشته به پایان رسیده بود ، دوست مان آقای انجنیر کمالی لطف کردند ورسالۀ را به من دادند که درمورد فیروزکوه ومنارجام واقعیت های بسیاری را  روشن نموده است. این رساله که یک جزوۀ آموزشی برای بچه های افغانستان می باشد ، به نام  « منارجام وغوریان » توسط  دیوید توماس هماهنگ کنندۀ پروژۀ باستانشناسی منارجام به چاپ رسیده است .  پروژۀ باستانشناسی منارجام  ،کارخودرا ازسال 2003م  باهمکاری انستیتوت ملی باستانشناسی افغانستان وتایید یونسکو وهمکاری چند موسسۀ معتبر بین المللی شروع کرده است. جزوۀ « منارجام وغوریان » درواقعیت می تواند  دلیل محکم وبرهان قاطع درتایید نظریۀ فیروزکوه- جام به حساب آید که بخش های از آن دراینجا به توجه خوانند گان رسانیده می شود : 

«  سلسلۀ غوریان بیشتر شهرت خودرا ( درجهان ) مدیون منارجام هستند . سلاطین غوری این منارباعظمت را درپایتخت تابستانی خود درفیروزکوه بنا کردند . ( ص 3 ) . . . فیروزکوه . . . پایتخت تابستانی امپراتوری غوریان است . درمرکز شهر مناربسیار بلندی قراردارد .    ( ص 9 ) . . . مناری که درمرکز فیروزکوه قراردارد دومین مناربزرگ خشتی دنیا است .  این منار دارای  دو ردیف راه زینه می باشد .  یکی برای بالا رفتن مؤذن به خاطر آذان گفتن ودیگری برای پایین آمدن.  ( ص 11 )  »

      دیوید توماس می گوید که درکنار این منار مسجدی هم وجود داشته که آن را سیل خراب کرده است .  وی در ادامه می نویسد :

«  فیروزکوه . . .  باحملۀ مغول ها  بکلی ویران گردید .  این شهر پرجنب وجوش وپایتخت پرجمعیت که بازدید کنندگان بسیاری را درخود جای می داد ، تبدیل به یک روستای دور افتاده وکوهستانی گردید .  این شهر امروزه جام نامیده می شود که در ولایت غور موقعیت دارد.  ( ص  17 )  »

 

    دیوید توماس عقیده دارد   که هریرود ازداخل فیروزکوه می گذشته است . چنانچه درصفحه  5  رسالۀ خود می نگارد :

« فیروزکوه درمیان کوه های سربه فلک کشیدۀ بسیاری قرار دارد ودریای که از آن می گذرد به نام هریرود  مسمی است.»

 

   اوهمچنان درصفحه 13  با استفاده از همان لحن آموزشی که برای کودکان قابل فهم باشد ، می نویسد :

« برای رفتن به قصر ( سلطانی ) باید از راهی که  درکنارۀ هریرود قرار دارد  استفاده کنید وباعبور ازپلی که نزدیک منارقرار دارد ، خود را به دامنۀ تپه  برسانید  وبقیۀ مسیر را تا  رسیدن به دروازۀ قصر از راهی پرشیب وخسته کننده طی کنید.»

 

 

دو روز در پاي منار

   موتر درتنگي ها وسراشيبي هاي دره پيش مي رفت وپيچ وخم هارا يكي پي ديگري پشت سرمي گذاشت . ماهرقدر پيشتروپيشتر مي رفتيم ، تنگي دره بيشترمي شد وكوه ها بلندتر به نظرمي رسيد. وقتي آخرين پيچ جاده را حلقه كرديم ، ازشيشهء   پيشروي چشمان مان  به هريرود افتاد كه درتهي دره  دامنهء آزاد كوه  را دور مي زد .  من تلاش مي كردم تااز شيشه جاهاي بيشتري را ببينم ويكي ازهمسفران ما كه به جغرافياي منطقه آشنايي داشت مي گفت : «اين جارا سنگ نبشته ميگن.» حالا از موتر پياده شده بوديم وبه طرف چپ ( مخالف جريان هريرود ) راه مي رفتيم . من قلبم تند تر مي زد وسراپاي وجودم از شوق ديدار لبريز شده بود .چند قدمي بيشتر نرفته بوديم كه يك شهكاري كه واقعاً خيلي عجيب بود وحيرت آوربود وشگفتي آفرين بود وتحسين برانگيز بود وبسيار باشكوه درپیش چشم مان نمایان شد. اين شهكار شكوهمند واین آسمانخراش زيبا منار نازنين جام  بود كه در دل دره باغرور وافتخار قدبرافراشته بود وهشت صد سال بود كه مردانه پابر جاي ايستاده بود.

    درمنارجام همه چيز حيرت آور بود . آن برج آجري سربه فلك كشيده باكمربند فيروزه اي ونقش ونگار منحصر به فرد ، هريرود زيبا وخروشان ، دره هاي تنگ ، كوشك هاي بلند برسر سنگ ، خانه هاي زنجيره اي تاسركوه وبسا چيزهاي ديگر كه همه باعث شگفتي اند ومرغ ذهن را تا صفحات زرين تاريخ به پرواز در مي آورند. درپاي منار آدم حس مي كند كه در « حضرت فيروزكوه » ودر دوران شكوفايي تمدن غور به سرمي برد . آنجا سلطان اعظم غياث الدين محمد را به يادمي آوري كه با آن ريش انبوۀ سياه وسپيد ، سوار بر اسب ، با خيلي از سپهسالاران وپهلوانان و بزرگان غور ،تازه از نبرد پيروزمندي برگشته است . سلطان علاوالدين حسين را تصورمي كني كه پس از فتح غزنين به فيروز كوه برگشته است ودر محفل بزرگي كه ترتيب داده است با مي ومطرب وچنگ وچغانه اين قطعه را مي خواند :

 

آنــم كــه هـســت فــخـــر زعـــدلــم زمــانــه را

آنــم كـه هـســت جـــور زبـــذلــم خـــزانــــه را

انگــشــت دسـت خـويـش بـه دنــدان كـنـد عــدو

چـون بـر زهء كــمــان نـهــم انـگـشـتـوانــه را

الخ . . .»

آن « دوهماي زرين » را ـ كه سلطان شهاب الدين بعد از فتح اجمير به فيروزكوه فرستاده بود ــ درذهن مجسم می کنی  كه « بالاي بركوشك نهاده اند » وچون آفتاب مي درخشند وآن « حلقه ء زرين وزنجير زرين »را به يادمي آوري كه برمسجد جامع فيرزوكوه آويخته بودند .  صداي آن «چهارتن » را مي شنوي كه شبانه سلطان غياث الدين محمود بن سلطان غياث الدين محمد را شهيد مي كنند « واز آب فيروزكوه كه پيش قصر مي رود عبره مي كنند » وبر آزاد كوه برمي آيند وفريا د مي كنند :  « خصمان ملك ! ما سلطان را كشتيم ! »

خلق كثيري را به يادمي آوري كه از تمام غور وغرچستان وسنگه ومنديش وكاسي وآهنگران و. . . گرد آمده اند وعزم تسخير هندوستان دارند و آن سوتر زراد خانۀ  بزرگي را خیال می کنی  كه اسلحۀ ساخت غور توليد مي كنند وكوره هاي سلاح سازي ای  كه چون لعل مي درخشند.

خلاصه هر خشت منارجام وهرسنگ منار جام ياد آور خاطره هاي بسياري از تاريخ پر افتخار غوراست و انسان را وامي دارد  كه  به اهستگي قدم بردارد  تا مبادا برسرِ گور سلطاني ويا جمجمۀ سپهسالاري وياكاسۀ سر دانشمندي پاي بگذارد.

     مادو ر وز درپاي منار راه رفتيم وعكس گرفتيم واز گذشته هاي غور قصه گفتيم وسرانجام  ساعت 11 قبل ازظهر روزدوشنبه از راه در ۀ  جام به طرف كوتل غوك  حركت كرديم . موترما گولايي اول را دور زد ، ما با منارجام بدرود گفتيم وحضرت فيروزكوه را ترك كرديم ، منارجام اما، همچنان استوار ايستاده بود.

توضیحات

 

کاسی:

     کاسی نام منطقۀ در(  10 ) کیلومتری شمال شهرچغچران مرکزفعلی ولایت غور. این کاسی درطبقات ناصری ، تصحیح مرحوم عبدالحی حبیبی به شکل کشی ثبت شده است که جای تأمل دارد. اصلاً موضوع ازاین قرار است که درگذشته ها ، دررسم الخط فارسی هم مانند عربی ازالف مقصوره استفاده می کرده اند . مثلاً : هارون را به صورت  هرون  وحساب را به شکل  حسب  می نوشتند واین قاعده کاربرد بسیاری هم داشت ؛ لذا کاسی را با استفاده ازهمین شیوه به صورت کسی  ثبت می نوشته اند . می ماند مسالۀ « س » و « ش» که این هم بازبه شیوۀ نگارش قدماء برمی گردد. همان گونه که می دانید درگذشته بسیاری ازحروف را جزموارد خیلی ضروری ، بدون نقطه می نوشتند. بنابراین زمانی که ویراستارطبقات ناصری به کسی یا به تعبیرجوزجانی به « ولایت کسی» برخورده به علت آن که ازموجودیت منطقۀ کاسی که امروزه هم به همان نام تاریخی خود یاد می شود ، اطلاع نداشته «س» آن را « ش» پنداشته وحدس زده که این همان «شینی » می باشد که مطابق رسم زمانه به صورت بی نقطه نوشته شده است . درحالی که « کسی » قطعاً همان کاسی امروزی می باشد که فقط به الف مقصوره نوشته شده است.

       مسألۀ نابلدی ازجغرافیای منطقه وکم اطلاعی ازنام جاها وروستاها ، باعث شده است که دربرخی موارد دانشمندان وتاریخ نگارانی که درباب غور قلم زده اند، دچاراشتباهاتی بشوند. نمونۀ بسیاربرجسته اش در  جغرافیای تاریخی غور  تألیف عزیزاحمد پنجشیری مورخ شهیرکشورما می باشد. ایشان درحالی که بخش اعظمی کتاب شان رامنارجام ومسایلی مربوط به آن تکشیل می دهد ؛ درصفحۀ (234)  به نقل از عتیق الله پژواک تاریخ نویس مشهوراز «منارچغچران » یادآوری می کند ومی گوید : « یکی دیگر ازآثارارزشمند تاریخی، منارچغچران می باشد . این مناردرقریۀ بیدان چغچران موقعیت دارد ودریای هریرود به جنوب آن وازکنارآن می گذرد .  منارمذکور به الوان مختلفه تزیین گردیده وآیات چند ازقرآن کریم واحادیث شریف بران تحریر شده است. ازپایین تاآخرین قسمت منارراه داشته واهالی قریه جهت تفریح وتماشای مناظر طبیعی فراز آن بالا می روند.» 

        همۀ ما می دانیم که درچغچران چنین مناری وجود ندارد وبیدان هم نه درچغچران ؛ بلکه درولسوالی شهرک موقعیت دارد. اصلاً موضوع ازاین قراراست که منارجام به یک عبارت دردهن بیدان واقع است وآقای پنجشیری دراینجا درحالی که همان منارمشهورجام را معرفی می کند، اشتباهاً آن را منارچغچران ذکرمی کند وفکرمی کند که این غیرازمنارجام می باشد. این اشتباه به این دلیل رخ داده که شاید به اساس مسموعات ،ایشان شنیده باشند که مناری دربیدان واقع است وچون ازجغرافیای منطقه آگاهی کامل نداشته اند ، فکرکرده اند که دهن بیدان وجام دومنطقۀ مختلف ودورازهم می باشند ، درحالی که شمال منارجام بیدان می باشد وجنوب آن جام .  وقتی که  به اشتباهاتی چنین کلان و بزرگی  مواجه می شویم ،باید خوب متوجه باشیم که چه درمورد تعیین موقعیت فیروزکوه وچه درحقایق دیگرتاریخی ، ازتاریخ نگاران شهیرهم بعید نیست که اشتباهات وسوء تفاهماتی داشته باشند .                                                 

 

غرچستان:

      غرچستان نام ولایت مشهوری درشمال ولایت غور بوده که درطبقات ناصری ودیگر منابع تاریخی ازآن تذکربه عمل آمده است. این واژه درطبقات وهمین طوردردیگراسناد ومنابع به صورت های غرشستان  ، غرجستان و غرچستان  ثبت شده است . ویراستار طبقات ناصری مرحوم حبیبی می گوید که دریک نسخه آن را به صورت « غرستان » یعنی کوهستان هم دیده است واین صورت را صورت درست پنداشته وبه همین شکل آن را تصحیح نموده اند .وقتی که به تعلیقات ایشان درطبقات مراجعه کنیم به صراحت معلوم است که ایشان دنبال آن می گردد که واژه های زبان پشتو رادرطبقات ودیگر آثارکشف نمایند وازآن نتیجۀ دلخواه خود رادریافت کنند ؛ لذا ازمیان صورت های گوناگون این کلمه ، همین غرستان را انتخاب کرده اند که گویا غر واژۀ پشتو می باشد . درحالی که اگراین طورهم باشد بازپسوند  ستان  فارسی می باشد ونشان می دهد که این ترکیب راباید فارسی زبانی برمبنای قواعد ودستوراین زبان ساخته باشد .                                                                                         

        ازطرف دیگروجود برخی کلمات دخیل درزبان یک قوم یانژاد ثابت نمی سازد که این قوم درگذشته به آن زبان تکلم می کرده اند . اگرچنین باشد ، ازاین که قسمت زیادی اززبان فارسی وپشتو را کلمات عربی تشکیل می دهد ،  برمبنای این معیارمی توان نتیجه گرفت که ما درگذشته عربی زبان بوده ایم واین آشکارا نادرست است.

     واقعیت این است که زبان فارسی وپشتو یک مادر مشترک دارند وکلمات بسیاری ازآن زبان به این زبان ها ، منتقل شده است وازآن جمله یکی  واژۀ  گر ، می باشد که به  شکل گر یا غر هم درزبان فارسی وهم درزبان پشتو دیده می شود و ویژۀ یکی ازاین زبان ها هم نیست.  

     درمورد غرچستان اصلاً به گمان من باید ازاین زایه نگاه کرد که نام جای ها درسراسرمنطقۀ ما، تاحدود زیادی به نام اقوام پیوند دارد. به طورنمونه تاجیکستان یعنی محل بود وباش قوم تاجیک، یاهمین طور ، ازبکستان ، ترکمنستان ، قرغیزستان ، ترکستان ، کردستان ، عربستان ، پشتونستان ، بلوچستان ومثال های بسیاردیگر که همه به همین شیوه وبرپایۀ همین مناسبت ساخته شده اند . بنابراین  شاید به سادگی بتوان نتیجه گرفت که  غرچستان هم یعنی جای بودوباش طایفۀ  غرچه.  وبااین بیان ، صورت غرچستان این کلمه نسبت به اشکال دیگر قطعاً راجح تر به نظرمی آید . طایفۀ غرچه درغور وغرچستان طایفۀ بزرگی هستند که امروزه عمدتا درولایات غور ، بادغیس وفاریاب پراکنده اند وتاهنوزبه همان نام تاریخی خویش یاد می شوند. درحال حاضر درولایت غور ازشهردارگرفته تامدیر فواید عامه ، رییس انکشاف دهات ، آمرمیدان هوایی ، معاون سابق ریاست امنیت ملی ، قوماندان کندک پولیس کمکی ومعاون ریاست ارشاد ، تنها درسطح مسولین بلند پایۀ  محلی ازهمین طایفه اند وطبیعتاً محل زندگی این مردم را درگذشته به نام غرچستان یعنی سرزمین غرچه ها یاد می کرده اند. اما این که چه گونه این کلمه دربعضی اسناد ومنابع به صورت غرشستان  یا غرجستان ثبت شده است ؟ گمان غالب این است که باورود اعراب دراین منطقه واژۀ غرچستان به دلیل این که درزبان عربی حرف « چ» وجود نداشته توسط تاریخ نگاران وجغرافیه نگاران عرب ویا آن های که ازخود منطقه به عربی می نوشته اند به شکل غرجستان و غرشستان  ثبت شده است وکم کم این صورت به شکل عام درآمده است . کما این که امروزه هم عرب ها پاکستان را  باکستان وگرام را جرام یا غرام  و سنگاپور را  سنغافور وچین را صین وپامیر را  بامیر می گویند ومی نویسند وآن را به اصطلاح معرب می سازند. بنابراین می توان گفت که باتوجه به همین تنگنا وعدم ظرفیت زبان عربی درتلفظ حرف « چ» کلمۀ غرچستان به صورت غرجستان ویاغرشستان درآمده است . لذا ازاین زاویه این بحث ربطی به کوهستان یا به تعبیر مرحوم حبیبی به غرستان ندارد. اگر کوهستان را غرستان می گفتند باید غوررا غرستان می گفتند نه غرچستان را وملک الجبال ، مَلِک کوه های غور یعنی سیاکوه وفیروزکوه بود واین طورنبود که کوهستان جای دیگری باشد وکسی را دردشت های هموار مَلِک الجبال نام گذارند و... که ده به کجا ودرختا به کجا؟ ! 

                  

اشپار:   

  اشپارنام منطقه وقلعه ای مشهوری بوده که درطبقات ومنابع دیگر ازآن به فراوانی سخن رفته است. این قلعه همان قلعه ای است که درزمان سلطنت غوری ها ، مدتی ازآن به حیث زندان سیاسی استفاده می شده است. هنگام تصحیح  این کلمه هم مانند کاسی ، غرچستان وسیش ،همان مشکل رسم الخط به میان آمده واین واژه به صورت « اشیار» ثبت شده است. بعضی ها هم اشیار را صورت جمع کلمۀ «شار» دانسته اند.این اشیار به ظن غالب درست نیست وشکل اصلی آن هما ن اشپاراست که امروزه هم نام مشهوری دراین منطقه می باشد . علت این غلط فهمی شاید یکی بازهم به حرف « پ» ونبود آن درزبان عربی برگردد که تاریخ نویسان وجغرافیه نگاران عرب وغیرعرب که به عربی می نوشتند اشپار را احتمالاً به علت محدودیت آن زبان به صورت اشیار ثبت کرده باشند ، یا این که همان طوری که گفتیم در رسم الخط آن زمان چون نقطه نمی نوشتند ، شایدویراستاران ، اشپار را که بی نقطه بودهاشیار حدس زده اند وچون ازموجودیت منطقه ای به نام اشپار درست درهمان محل تاریخی- اطلاع نداشته اند صورت اشیار را درست پنداشته اند.  این حدس که  اشیار همان اشپار کنونی می باشد که اشتباهاً به آن شکل اشیارثبت شده است با واقعیت تاحدودی زیادی همخوان به نظرمی آید .

                                        

سیش: 

سیش : این کلمه که نام معروف ومتداولی بوده وچندین تن ازپهلوانان غوری هم به همین نام یادمی شده اند ، درطبقات وسایر منابع به صورت های گوناگون ازقبیل : شیش ، سیس ، شیث ، سیش وشیس ثبت شده است . مشکل بازهم دراین نکته نهفته است که حروف را بی نقطه می نوشتند واین مسأله برای ثبت شکل درست ودقیق کلمه محل اختلاف شده است. چیزی که باقاطعیت می توان گفت این است که واقعاً صورت یقینی این کلمه را نمی توان حدس زد وازمیا ن صورت های مختلف یکی را به صفت صورت درست انتخاب کرد. اما دراسناد تاریخی ای که درسال های اخیر ازمنطقۀ  « شهرخرو» ی غلمین به دست آمده ودرحال حاضر درنزد  یکی ازمسولین ریاست اطلاعات وفرهنگ می باشد ، این کلمه دریکجا باوضاحت تمام به صورتسیش آمده است وما درقصۀ شهرفیروزکوه همین صورت را برگزیدیم . هرچند دراین نوشته  ها واسناد تاریخی هم بازما به صورت های گوناگون وبدون نقطۀ این کلمه مواجه هستیم وهیچ گـونـه قـاطعیتی درایــن مورد

   فعلاً وجود ندارد.

 

 


 

غلام نبی ساقی فرزند شاد روان نصرالله سرحدی

خلص سوانح نویسنده

غلام نبی ساقی فرزند شاد روان نصرالله سرحدی در سال 1359 در ولسوالی دولتیار ولایت غور، دیده به دنیاگشود. خواندن و نوشتن را در مسجدقریه فراگرفت ومدتی هم در همان جا به تحصیل علومدینی پرداخت. او در سال 1371 دروس رسمی خویش را در دبیرستان سطان علاوالدین غوری ، در شهر چغچران آغاز کرد و بعد از فراغت از این دبیرستان وارد دانشگاه کابل گردید. ساقی در سال 1383 از دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل به درجه لیسانس فارغ التحصیل گردید. وی در حال حاضر در دارالمعلمین عالی غور بحیث استاد مشغول خدمت می باشد.

 


 1 -  طبقات ناصری ، جلد اول،  ص  336

 2   طبقات ناصری ، جلد اول ، ص  337 

 1-  طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 341

 -  احوال وآثارحکیم سنایی ، استادخلیلی ، چاپ کابل ، سال1356 ،ص  78

1- استادخلیلی ،مجموعۀ اشعار،چاپ کابل،سال1340 ،ص436-446.اینجا ، نقل ازتاریخ مختصرغور ، تالیف غوث الدین مستمند غوری

2 - طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 344

1-  طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 346

1-  طبقات ناصری ،جلد اول ، ص 355.

1- طبقات ناصری ، جلد اول ،ص 355

2-  همان 

1-  طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 356

2 - همان ، ص 361

1 - طقات ناصری ، جلد اول ، ص 375

2- طبقات ناصری ، جلداول ، ص 375

1 طبقات ناصری ، جلداول ، ص 375

1- طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 471

2- همان  ، ص 373

1- طبقات ناصری ، جلد اول ، ص 377

1 - طبقات ناصری ، جلد دوم ، ص 132

1- طبقات ناصری ، جلددوم ، ص 131

1- طبقات ناصری ، جلددوم ، ص 132-133

[22]-  این نوشته درزمستان سال 1385 درسفری که به منارجام داشتیم ، به نگارش آمده ودرشمارۀ پنجم ، سال 1385 ، ماهنامۀ فیروزکوه به نشر رسیده بود .  


 

 

نظرات شما

معاذالله دولتی
 
سیول - کوریا

سلام به دوست عزیز ساقی ! مسرت دارم صمیمانه ترین تبریکات وتمنیات نیک خودرا به مناسبت چاپ ونشر رساله (قصه شهر فیروزکوه) که محصول زحمات کاوشگرانه شما دراین اواخربوده است خدمت شما وهمه فرهنگ دوستان غورباستان تقدیم وتوفیقات بیشتر توام با خوشبختی ازبارگاه ایزد منان به شما مسئلت نمایم .بنده که هرلحظه انتظار ظهورچنین ابتکاراتی را از شما دارم امید وارم به زودی بتوانم شانس مطالعه این رساله را داشته باشم وبگذار ین نظرمشوقانه ام را بعد از مطالعه آن ابراز نمایم.موفق باشید

غلام علی فگارزاده
شهر کابل

واقعأ جای افتخار است که کتاب "قصۀ شهر فيروز کوه" به همت جوان با استعداد و پرکاری چون استاد نبی ساقی تأليف گرديده و اخيرأ شرف چاپ يافته است. آری غور باستان را چنين فرزندانی شايسته است تا با ارائۀ سرگذشت گذشتگان، تجارب وخاطرات شيرين وتلخ پيشينيان را منحيث درسهای از تاريخ با تبلور ارزشمند ی قدامت تاريخی آن برشتۀ تحرير درآورند. درحاليکه زحمتکشی و حق شناسی محترم ساقی را در قبال تاريخ سرز مين غور باستان آفرين وتحسين ميگويم، از خداوند لايزال برای شان مؤفقيتهای مزيد آرزو ميکنم. با تقديم احترام

 الله مدد احمدی
 
غور

من به این برادری عزیز خود قبل از همه تبریک میگویم واز خداوند همیشه وقت استدعای کامیابی اش را آرزودارم با شنیدن اقبال به چاپ یافتن قصه شهر فیروز اثر یکی از جوانان پراستعداداین ولایت باردیگر مارا به دوره باشکوه غوریان میندازد همیش آرزوی من این است که دیگر جوانان این ولایت مثل محترم نبی (ساقی) بتوانند که از خود اثر بیاد ماندگار بجا گزارند به امید موئفقیت بیشتر ای برادری ما

سیداکبر امیری لعلی
 
فعلا چغچران

از بار گاه حضرت احدیت توفیقات بیشتر برای برادرم ساقی صاحب ارزو مینمایم ارزومندم ایشان بتواند خدمات علمی ومسلکی خویش را به فرزندان این مرزوبوم عرضه بدارد من به توانائی جناب ساقی باور کامل دارم واز جمله هم دوره های دانشگاه کابل یا مهد تمدن اکادمیک افغانستان هستیم و بار ثانی ارزوی کامگاری شان را تمنا دارم با عرض حرمت برادر تان سید اکبر امیری لعلی کارمند دفتر یوناما مقیم چغچران

عبدالوقار دانشیار
 
کابل، افغانستان

ساقی صاحب سلام! امروز خیلی خوشحالم که شما با وجود مشکلات فراوانی که در فراراهی شما وجود داشت، توانستید چنین ابتکاری نموده و کتاب پربهای تاریخی را که نمایانگر تاریخ درخشان غوریان میباشد، به چاپ برسانید. از خداوند متعال برای شما توفیق نشر کتب بیشتر همچو کتب شما را خواهانم. با احترام

عید محمد عزیزپور
 
هالند

همروستایی عزیز ساقی از شنیدن این خبر که بزودی خوانندۀ اثر تاریخی تان یعنی قصۀ شهر فیروزکوه میشوم نهایت خورسندم. برای تان از ایزد بیچون پیروزیها و موفقیتهای بیشتر در جهت پژوهش و تحقیق تاریخ غور تمنا میکنم. جای خوشی است که یکی از جوانان غور کمر همت بسته است که خود درمورد تاریخ و فرهنگ مردم خود پژوهش کند. تا حال دربارۀ تاریخ غور کسانی نوشته اند که از مردم غور آشنای ندارند. ابتکار شما میتواند مثال و سر مشق خوبی برای جوانان دیگر شود تا خود قلم بدست گرفته به زاویه های تاریک تاریخ و فرهنگ غور روشنی بیاندازند. به امید کامیابیهای بیشتر ع.م. عزیزپور هالند

نبی ساقی
چغچران

ازتمام دوستان که لطف کردند وبنده را مورد عنایت خویش قراردادند ، به خاطرتشویق های شان صمیمانه تشکر می کنم. وقتی نظرات شما را دراینجا خواندم واقعاً خیلی خوشحال شدم. جادارد که ازهمه دوستان بابت اشتباهات بسیارچاپی که دراین رساله رخ داده معذرت ب خواهم . امید است روزی برسد که ما نوشته های مان را درخود غور چاپ کنیم وشرایط طبع ونشر نوشته های دوستان را درهمین جا فراهم نماییم. ازسایت عزیز جام غور هم بخاطر اینکه قصه شهرفیروزکوه را به دسترس دوستان قراردادند سپاس گزاری می کنم. موفق باشید

قادر علم

دنمارک

دوست محترم و گرامی نبی ساقی! موفقیت چاپ کتاب قصه های فیروکوه را برای شما تبریک عرض میکنم . بعد از زحمات، تلاش ها، تحقیقات و مشقت های فراوان  شما کتاب قصه های فیروزکوه که اینک به چاپ رسیده است جای خوشحالی هست برای همه ما، و من ستایش میکنم تلاش های بی پایان شما برای تهیه نمودن چنین اثر بجا ماندنی را، نگارش و چاپ کتاب هیچ وقت کار اسان نبوده است، و خصوصآ این اثر که موضوع تاریخی دارد، و این کار شما باعث خواهد شد که فرهنگ و تاریخ کهن غور همیشه زنده بماند، مردم این مرز و بوم  برای نسل های آینده فراموش نشود. موفقیت های مزید را برای تان خواهانم

شهاب الدین مقصودی
 
اوکراین کیف

 خدا این برادر عزیز را اجر دهد.کا ر بسیا ر مفیدی انجان داده اند .مطالب این کتاب بسیار ارزشمند وجالب است بخصوص برای ما غوریان.من از ایشان بسیار بسیار تشکر می کنم.

Hamidullah
Kabul

Aqye Saqi salam! Nehayat khosh shodam az ebtakare ka arzoie aanra az jawanan ba weezha az shama dashtam wa mawfaqyate tan ra dar rastaye ghanaye elm-o- farhang wa hama amor khahanam.

ناصر انوری
غور

سلام به دوست عزیز آقای ساقی چاپ قصه شهر (فیرز کوه را)به شما تبریک میگویم واز تماما هم وطنان عزیز خود تقاضا دارم تا به جای کاپی کردن به خریداری آن اقدام نمایند. تشکر موفقیت شما آرزوی ماست

ABDUL WALI GHORI
In India Pune city

Dear Nabi Saqi I wish you alwys with such as fresh soul which you have now ,there is no doubt you have powerfull mind. I want you to have a extrem improvement in your life . And we proud of you to have such a excellent achievement for offering the Book of the history of firozkoh. congratulation to the author Mr.Nabi Saqi. thaks so much from responsible of the site jame ghor he has alway cooprating for the published and Encroachement youth. sorry for not able to write by Dari script becuse of not availability . thanks ABDUL WALI GHORI Student in pune univesity symbiosis college of politcs in India .

جلال الدین کوشانی
کابل

ساقی عزیز قصه شهر فیروز کو ه از چا ب بر امد اماه فصه سفر ی زمستا ن از رای بامیا ن چه وقت چاب می شود.بیا دی ان درره ها ی پرپج وپرخم بیا دی ان برف کو ج های سفد که هر لحظه مر گ را به شما وبه یا رانی تان نشا ن می داد وبل اخره نتجه شهر فیروز کوه شد با ان هم یک بزرگ مرد مانند ی ساقی با وجودی قوت فزیکی وفکری اش فرهتگ هوتش بخا طری رسدن به هدف اش به یک چیزی دیگری هم نیا ز دارد مثل انکه حضر ت عس به هوا ریون نیا ز داشت وحضرت محمد یا را نش مه با ور دارم که سا قی ما نند ی مار تن لوتر ه وروسو بل اخره ما نند ی را من جها ن بکلو وجان لاک در مقا بل ارزیش ها اما ده قر با نی است

نعیم تیمن
مرکز چغچران

سلام بخدمت استاد محترم آقای ساقی! بنده هم یک تن ازمحصلین دیپارتمنت ادبیات دارالمعلمین عالی غور جادارد که این دست آورد بزرگی فرهنگی را برای آقای ساقی و هم وطنان عزیز تبریک عرض بدارم ، به امید کامیابی هی بیشتر ایشان هستیم دراین مورد

 

ارسال این مطلب به شبکه های اجتماعی زیر

Delicious Delicious

Del Facebook

Balatarin  بالاترین

Twitter

 
   
       
 
طرح و دیزان : قادر علم تماس با سایت جام غور
سرگرمی
انجمن گفتگو
صفحه شما
سایت های دیگر
عضویت در سایت جام غور
حفظ اطلاعات شخصی شما
جام غور
پالیسی سایت جام غور
شرایط استفاده از سایت جام غور