فصل دوم
سلطنت غوریان
عرصۀ
مملکت غور چه نامحدود است
که در آن عرصه چنان لشکر نامعدود است
« انوری »
سلطنت دودمان شاهی غوریان از
ممتدترین دوره های حکمروائی در تاریخ مملکت ما وحتی در تاریخ سلاطین اسلام
محسوب میگردد . بگواهی تاریخ، بعد از اسلام
این خاندان منحصراً درحدود هفتصد سال در سرزمین غور وبخش های وسیعی از مشرق
زمین فرمان روائی کرده وامپراطوری وسیع اسلامی را تشکیل داده اند که بقول منهاج
سراج ربع شرقی دنیا در قبضۀ اقتدار آن قرار داشت. در فصل اول چند تن از امرای
غوری را که مقارن ظهور وگسترش دین مبین اسلام دراین سرزمین حکومت میکردند
ودر حوادث ورویدادهای آن زمان تأثیر بسزا داشتند، برشمردیم که عبارت بودند
از:
1
–
ملک شنسب بن خرنک حدود (36 هـ/ 656 م):
معاصر حضرت علی (رض) که همزمان با
او در مرو ماهوی سوری حکم میراند، غالباً هردو حکمران مرو وغور بحضور حضرت علی
(رض) مشرف شده اند که حکایت آن
در فصل گذشته گذشت.
2 - امیر پولاد از احفاد ملک
شنسب حدود (130 هـ 747 م) و.
3
–
جهان پهلوان امیر کرور ولد امیر پولاد (139
–
154 هـ/ 756 –
770 م)
هرچند
در مورد وجود فزیکی امیر کرور طوریکه قبلاً متذکر شدیم شک وتردیدهای جدی وجود
دارد. رجوع شود به پایان بحث (سوریان وشنسبانیان) در فصل اول.
4
–
امیر ناصر ولد امیرکرور حدود (160 – 776 میلادی).
تا اینجا در فصل گذشته بطور مختصر
امرای غوری را به معرفی گرفته بودیم، اکنون دبنالۀ موضوع را با بیان شرح حال
بقیۀ امراء وسلاطین غور پی میگیریم:
5
–
امیر بنجی بن نهاران حدود (170 هـ/ 786 م):
منهاج سراج جوزجانی در کتاب خود
(طبقات ناصری) امیر بنجی نهاران را امیربزرگ شنسبی میداند ومیگوید که در غور
ذکر او سایر است. واورا از کبار ملوک غور دانند وجمله سلاطین فرزندان او بودند.
وامیر خوبروی گزیده اخلاق وبه همه اوصاف ستوده موصوف بود. وی به اتفاق یکتن
امیر معاصر غوریش شیش بن بهرام به دربار
هارون الرشید رفت وامیر بنجی به لقب قسیم امیر المؤمنین به امارت غور شناخته شد
واز حضرت خلافت عهد ولوا آورد، چنانچه سلاطین غور به همین لقب تا خروج
مغول در غور وهند ملقب بوده اند. اما امیر دیگر شیش به پهلوانی لشکر (سپه سالاری
غور) منصوب گشت وهردو به تشریف دار الخلافت مشرف شدند. چنانچه تاعهد
منهاج سراج امارت غور در شنسبانیان وپهلوانی در شیشانیان برقرار بود.
6
–
امیر سوری بن محمد حدود (253 هـ ق/ 866 م):
دراینجا باز خلای سه قرن (سه نسل)
در سلالۀ امرای غور موجود است وخود منهاج سراج هم میگوید که از عهد امیر بنجی
تابدین عهد امارت غور یافته نشد. چون اتساق
این طبقات در دهلی بود، وممالک اسلام بواسطۀ فتنۀ کفار مغل تفرقۀ دیار پیدا
آمده بود، امکان نقل کردن از آن تاریخ که دربلاد غور در نظر آمده بود، نبود.
این امیر سوری معاصر خروج یعقوب
لیث صفاری در اواسط قرن سوم هجری بود، بیشتر اراضی غور را در تصرف خود داشت،
چون یعقوب از بلاد نیمروز بربست وبلاد داور وتگین آباد ورخج غالب آمده، طوایف
غوریان به کوهسارهای خود تحصن جستند وسر جمله مندیشیان شنسبانی همین امیر سوری
بود که قصر ودار الملک اودردامن کوه زار مرغ وقوع داشت. اما آنچه برخی از
مؤرخان مانند جهان آراء ومنتخب التواریخ ، امیر سوری را فرزند زادۀ امیر بنجی
شمرده اند، باموازین تاریخی سازگارنمی آید، زیرا به تصریح منهاج سراج، امیر
بنجی باهارون الرشید معاصر بود حدود (170 هـ) واگر ماسه نسل را دریک قرن
بشماریم باید امیر سوری در حدود (233 هـ)
زندگی داشته باشد وبعد از او که پسرش محمد بن سوری معاصر سلطان محمود حدود (400 هـ ق)
است، بین پدر وپسر فاصلۀ یک ونیم قرن واقع است واین هم بعید بنظر می آید که
هریکی صد سال زندگی کرده باشند.
7
–
امیر محمد بن سوری حدود (405 هـ ق/1014 میلادی):
طوریکه
گفته شد، یعقوب لیث صفاری (254 –
265 هـ/ 867 –
878 م) نشیب های
جبال غور را اززمین داور وزاولستان ورخج وتگین آباد بدست آورد حدود (252 هـ
ق 863 م) ولی سوریان ومردم غور براسیات جبال غور پناه بردند وبه سلامت ماندند.
چون سلطنت بامیر سبکتگین بن جوق... رسید ودر 37 شعبان سنه 366 هـ/976 م در غزنه
برتخت نشست، لشکر باطراف برد وزمین داور وقصدار وبامیان وتخارستان درضبط آورد،
چند کرت ازبست بطرف جبال غور لشکر کشید وقتال بسیار کرد، چون بعد از مرگ
سبکتگین (387 هـ/ 996 م) پسرش سلطان محمود برتخت نشست، امارت غوریان به امیر
محمد سوری رسیده بود وممالک غور را ضبط کرده، گاهی سلطان محمود را اطاعت نمودی
وگاه طریق عصیان سپردی وخراج مقرره را باز داشتی، اندر عاقبت سلطان محمود با
لشکر گران به جانب غور آمد ومحمد را در قلعۀ آهنگران که اکنون
هم به همین نام موجود است، محاصره نمود.
محمد مقاومت کرد وبعد از مدتها
بطریق صلح از قلعه فرود آمد و بخدمت سلطان محمود پیوست وسلطان اورا با پسر
کهترش شیش بجانب غزنه برد، چون محمد اسیر شد، از غایت حمیتی که داشت، طاقت مذلت
نیاورد وخاتمی داشت در زیر نگین آن زهرتعبیه کرده بودند آنرا بکار برد ودرگیلان
(بین مقر وغزنه) درگذشت. واین پیکار ومقاومت ودر آخر اسارت محمد بقول بیهقی در
سنه (405 هـ ق 1014 م) خاتمه یافت.
داستان جنگهای سلطان محمود را با
ملک محمد سوری غیر از طبقات ناصری، مؤرخان دیگر همچون ابن اثیر درالکامل (9 /
61) وحمد الله مستوفی (تاریخ گزیده) (406
–
467) وبیهقی وعتبی وفرشته وروضه الصفا وغیره هم نوشته اند وعنصری شاعر دربار
سلطان محمود در قصیدۀ فتوح سلطان بدین واقعه هم اشاره دارد:
گرفتن
پسر سوری وگشادن غور
هرآینه نتوان کرد در سخن مضمر
8
–
امیر ابوعلی محمد بن سوری حدود (420 هـ/ 1028 م):
ملک
محمد سوری دو پسر داشت، یکی شیش که کهتر ونزد پدر محبوب تربود و سلطان محمود او
را با پدرش به غزنه برد وبعد از مرگ محمد واپس به غور فرستاده شد،
دیگر امیر ابوعلی بن محمد سوری که بقول منهاج سراج مرد نیکو سیرت بود ودر عهد
پدرش امارت جبال مندیش داشت ومردم هم اورا دوست داشتند ومطیع سلطان محمود بود
وبنا برین پس از مرگ محمد، امارتش در غور از دربار غزنه شناخته شد. این پادشاه
نیکو کار برای خلق نیکوئی کرد وبناهای خیر فرمود ودربلاد غور مساجد جامع ومدارس
برآورد وروزگار گذشتاند وبرادرش شیش هم در ظل حمایت اوبود، اندر عاقبت عباس پسر
شیش کسب شوکت نمود وعم خود امیر ابوعلی را بگرفت وممالک غوررا در ضبط آورد واین
در عهد سلطنت مسعود غزنه بعد از مرگ سلطان محمود
(421 هـ/ 1029م) بود.
9
–
امیر عباس بن شیش بن محمد حدود ( 450 هـ ق / 1057 م ):
امیر عباس جوان شجاع وبیباک ودر
غایت رجولیت بر آمد وجمعی احداث را بدور خود فراهم آورد. عمش را بگرفت وممالک
غوررا ضبط کرد، سایس وبیدادگر بود، باملاک واموال مردم تعلق گرفت ومردم از او
روی گردان شدند واز سلطان ابراهیم بن مسعود نواسۀ سلطان محمود (451 هـ ق)
استمداد کردند، چون ابراهیم برغور لشکرکشید عباس را بدستش دادند واندر حبس به
غزنه برده شد وممالک غور را به پسرش
امیر محمد سپردند. منهاج سراج از شومی عهد وخشونت اخلاق عباس وحتی سگ بازی های
او داستان ها دارد، ولی با این همه ظلم وتعدی، او در علم نجوم نصیب کامل داشت.
ودر مندیش غور در خطۀ سنگه قصر بلند وبا عظمتی ساخت مشتمل بردوازده برج ودر هر
برجی بصورت برجی از فلک سی دریچه نهاد. شش برج شرقی وشمالی وشش برج غربی
وجنوبی. ووضع آن چنان بود که هرروز آفتاب از یک روزنه به نسبت آن روزنه که مطلع
آن بود می تافت. ومعلوم میشد که آن روز آفتاب در کدام درجه واز کدام برجست.
عباس در بنای کاخ های عالی در غوردستی داشت .
این حکایت راحقیر مستمند به نظم
کشیده ام که اینک تقدیم میگردد:
امیر عباس غوری وکاخ نجومی اش
|
بود اندر غور ما مردی امیر
یادگارسوریان غور بود بود جد دود مان غوریان
درنهایت ضابط وسیّاس بود
سخت کامل بود در علم نجوم
مصلحت باعقل دوراندیش کرد
تا بسازد قلعۀ بس ارجمند
داد فرمان تاکه معماران او
از همه جا ها فراهم آمدند
زار مرغ آن کوه چون چرخ برین
گرد برگردش بدیوار مشید
پس بپایش ساخت کاخ پرجلال
برجها بودش ده ودو درشمار
شش بروجش بود در شرق وشمال
شش دگرزان بود در غرب وجنوب
هریکی زان برج ها چون برگماشت
وضع آن را کرده بود او آن چنان
هرسحر خورشید چون درتافتی
مطلعش بود آن دریچه بی گمان
اوهمی دانست تا این آفتاب
در کدامین نسبت است آن مقدمش
بود آن کاخ بزرگ بی بدیل
|
|
نوجوان وصاحب تاج وسریر
باشکوه وشوکتش مشهور بود
حاکم فیروزکوه وبامیان
نام وی هرجا ملک عباس بود
داشت بهره نیز از دیگر علوم
روبسوی خطۀ مندیش کرد بارۀ آن همسر چرخ بلند
جمله بنّایان وگلکاران او
در حضورش جمله یکدم آمدند
شاه را از بهر قلعه شد گزین
باره های بس بلندی بر کشید
برفراز تپۀ درعین حال هریکی راسی دریچه استوار جملگی دارای اوصاف کمال
مایۀ اعجاب ودل انگیز وخوب
صورت برج فلک بروی نگاشت
از کمال اوستادی در عیان
یک دریچه کاخ را دریافتی
زان همی دانست تاریخ وزمان
از کدامین درجه گشته باریاب
پس کدامین برج باشد همدمش
برکمال دانش وفکرش دلیل
|
|
زین
حکایت کن یقین ای نکته گیر بود غور اندرتمدن بی نظیر |
10
–
امیر محمد بن عباس حدود (470 هـ/ 1077 م):
وی
بالتماس اشراف واکابر غور، بعد از فتح سلطان ابراهیم غزنوی پادشاه غورشد. وبقول
منهاج سراج مردی در نهایت حسن خلق، عادل وعالم نوازبود که جمله مردم ولایت غور
اورا منقاد شدند وبقدر امکان در احیای مراسم خیر وبذل وعدل جهد نمود وبا دربار
غزنه روابط نیکو واطاعت داشت. مردم غور را مرفه ودر آسایش وامن نگهداری نمود.
11
–
ملک قطب الدین حسن بن محمد بن عباس: حدود (510 هـ/ 1116 م)
اورا
جد سلاطین بزرگ غور شمرده اند وامیر عادل ونیکو عهد وخوبروی بود، ولی در ایام
شاهی او مردم تگاب از ولایت وجیرستان (اجرستان کنونی) عصیان آوردند وقطب الدین
آنها را سرکو بی نمود ودرجنگی تیری برچشمش خورد وازآن زخم بمرد. درین وقت پسرش
شهاب الدین بنام محمد خرنک غوری برین نواحی حکم راند.
12
–
ابوالسلاطین ملک عزالدین حسین بن حسن: حدود (530 هـ ق/ 1135 م)
وی نیز پادشاهی بود معروف، با
اوصاف گزیده واخلاق پسندیده که غوروبلاد جبال در عهدش معمور ومردم آن آسوده
بودند. اورا ابوالملوک (پدر پادشاهان) هم گفته اند، زیرا هفت پسرش برین سرزمین
ها حکم راندند:
1
–
ملک شهاب الدین محمد خرنک ملک مادین غور حدود (550هـ ق/ 1154 م).
2
–
ملک فخرالدین مسعود امیر بامیان وتخارستان (40–
558 هـ ق/ 1145–1162
م).
3
–
سلطان علاءالدین حسین جهانسوز پادشاه غور وغزین وبامیان (544–551
هـ ق/ 1149–
1155م).
4
–
سلطان سیف الدین سوری پادشاه غور وغزنی (544 هـ ق/ 1149م).
5
–
سلطان بهاءالدین سام پادشاه غور (544 هـ ق/ 1149 م).
6
–
ملک الجبال قطب الدین محمد امیرغور وفیروزکوه مقتول (541 هـ ق/ 1146 م).
7
–
ملک شجاع الدین ابوعلی امیر جرماس خراسان وغور حدود (540 هـ ق/ 1145م).
روابط عزالدین حسین با دولت
سلجوقی وسلطان سنجر (511 –
552 هـ ق/ 1117–
1156 م) نهایت دوستانه بود وتحفه ها بدربار سلجوقی میفرستاد وپسرانش اقتدار
دولت غوری را در تمام خراسان وسعت بخشیدند.
منهاج سراج جوزجانی مؤرخ نامور غور، سلسلۀ سلطنت غوریان را برچهار طبقه قرار
داده است: 1–
سلاطین فیروز کوه، 2–
سلاطین تخارستان وبامیان، 3–
سلاطین غزنه، 4–
سلاطین معزیه درهند (که جانشینان سلطان شهاب الدین غوری درهندوستان بودند).
وکار این عاجز درین مختصر به همان ترتیبب در نظر گرفته شده است. وامرای غوری
را که تا اینجا برشمردم، همه از طبقۀ اول بوده اند وهنوزاین طبقه بقیه دارد،
ناگفته نماند که درین تاریخ تا حد ممکن از اختصارکارگرفته می شود، چون مهمترین
منبع درتاریخ غورطبقات ناصری تالیف منهاج سراج جوزجانی است، خوش بختانه آقای
حبیبی مطالب آن را درکتابهایش، امیر کرور... وتاریخ مختصر افغانستان جلد اول
بحث غوریان، بسیار زیبا واستادانه برگزیده بود ومن هم ازنوشته های وی اقتباس
کردم وزیادت های را که لازم ببینم از منابع دیگر برآن خواهم افزود.
13
–
سلطان علاءالدین حسین جهان سوز : (544
–
551 هـ ق/ 1149 –
1155 م)
علاءالدین جهان سوز که در
وجیرستان غور حکمران بود، بعد از وفات برادرخود، سلطان بهاءالدین برتخت ممالک
غور در فیروزکوه نشست، وی با لشکر های غور وغرجستان روی به غزنه نهاد. سلطان
بهرام شاه از غزنه با لشکرهای غزنه وهندوستان بر آمد وازراه گرمسیر وتگین آباد
به زمین داور آمد، علاءالدین که این جنگ را بخونخواهی دوبرادر خود میکرد. در
نزدیکی های تگین آباد بالشکر بهرامشاه مصاف داد وبعد ازآن دوبار در حدود غزنه
مقاومت غزنویان را شکسته برپای تخت دولت غزنوی قابض شد، ( 545
–
546 هـ ق ) وی آن شهر عظیم را بخاک برابر ساخت وسکنۀ آن را هشت روز کشتار عام
نمود واز آنجا روی به بست وزمین داور آورد، شهربست را که به عمارات
وقصور محمودی در آفاق مثل آن نبود، نیز تخریب کرد وبنابرآن به (جهان سوز)
معروف شد.
استاد خلیلی در قصیدۀ خطاب به غزنه می گوید:
|
بحیرتم که چسان زدبه پیکرت آتش
کسیکه بود به پیوندی تواش نسبت
مصیبتی نشود زین زیاده ترکه کسی
|
|
شه جوان جهان سوز آتشین کردار کسیکه بود به فرزندی تواش اقرار
بدست خویش زند درمتاع خویش شرار
|
تفصیل موضوع از این قرار بوده بنا
بقول منهاج سراج وسایر مؤرخین ملک الجبال
قطب الدین محمد که یکی از فرزندان هفتگانه ملک عزالدین حسین بود چنانکه قبلاً
گذشت، از برادران خود آزرده شد وعمارت شهر فیروزکوه را نیمه تمام گذاشت وبه
غزنه رفت، بهرام شاه ظاهراً از او به گرمی استقبال کرد وبروایتی دختر خود را
برایش به نکاح داد وکلید خزینه را بدو سپرد.
قطب الدین که پادشاه خوبروی
وسخاوت مند بود، به مردم بخشش ومروت زیاد داشت، حاسدان بگوش بهرامشاه رسانیدند
که قطب الدین اموال به مردم میدهد تا جانب اورا بگیرند وشاه را خلع نمایند.
بهرامشاه بدون تحقیق فرمود تا در خفیه به او شربت مهلک دادند ودر گذشت. (541 هـ ق)
چون این خبر به فیروزکوه رسید،
سلطان سیف الدین سوری (543 –
544 هـ ق) بالشکر زیاد به عزم انتقام خواهی برادر خود بر غزنه حمله برد وبهرام
شاه را بجانب وادی کرم فراری ساخت وخود وی برتخت غزنه نشست وغور را به برادرخود
سلطان بهاءالدین گذاشت. درموسم زمستان که راه های غوراز برف مسدود می گردد وسیف
الدین هم لشکرهای غور را مراجعت داده وبه لشکریان غزنی اعتماد کرده بود،
غزنویان بطور مخفیانه بهرامشاه را خواستند وسلطان سیف الدین باوزیر خود سید
مجدالدین موسوی ودیگر اراکین غور بطرف غور عقب رفتند، اما لشکریان بهرامشاه
آنان رامحاصره کردند وبالاخره بحیله دستگیر ودر شهر غزنی بعد از توهین وتعذیب
زیاد جملگی را در سرپل یکه طاق غزنین بدار آویختند.
وقتی که این خبر به سلطان
بهاءالدین سام رسید، سخت متأثر شد وبخونخواهی آنان لشکرهای غوروغرجستان را
فراهم آورده بعزم حمله برغزنین حرکت کرد. گویند وی در اثر غم وغصۀ زیاد نارسیده
به غزنین درموضعی بنام گیلان بقول حبیبی بین مقروغزنه وفات یافت وسلطان
علاءالدین جهان سوز آن سوقیات را بلامعطل بطرف غزنین ادامه داد. بهرام شاه نیز
از غزنی ولاهور وپنجاب لشکر زیاد گرد آورد وپیلان جنگی را آماده ساخت وسر راه
را برعلاءالدین گرفت وپیغام دادکه توطاقت جنگ مرا نداری که من فیل دارم برگرد
وبه ملک اجدادی خود قناعت کن ورنه تمام خاندان غوری تباه خواهد شد.
علاءالدین درجواب نوشت که: تودوبرادران
مرا بناحق بقتل رسانیده ای ومن تابحال هیچ کس ترانکشته ام وخداوند میفرماید:
(ومن قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطاناً فلایسرف فی القتل انه کان منصوراً).
وباز نوشت که اگر توفیل داری من خرمیل دارم درآن وقت پهلوانان غور را خرمیل
میگفتند. استاد خلیلی می نویسد: سلطان علاءالدین جهان سوز چون بخونخواهی
برادران خود به غزنین لشکر کشید، قبل الوقت این رباعی را خودش سروده وبه قاضی
القضات غزنی فرستاد:
|
اعضای ممالک جهان را بدنم
گرغزنی را زبیخ وبن برنکنم
|
|
جویندۀ خصم خویش ولشکر شکنم
پس من نه حسین ابن حسین حسنم
|
مرحوم استاد خلیلی که به غورو
غزنین علاقۀ فراوان داشت، حتی او اولین محققی بود که شصت سال قبل در نخستین
کتابش آثار هرات از غور وافتخارات آن نوشت داستان جهان سوز وغزنه را بر وزن
شاهنامه فردوسی وسکندرنامۀ نظامی به نظم کشیده است که سزاوار میدانم در اینجا
روایت شود:
نامۀ جهانسوز به بهرامشاه
|
بنام خداوند گردان سپهر
بارض مقدس به بیت الحرام
به غور بلند وحصاربلند
سپس برتوای پادشاه گزین
نه ماوتوفرزند یک ملتیم
دوسرویم از یک چمن خاسته
دوآهو چمیده بیک مرغزار
دریغ آیدم برتو شاه جوان
ببازی به پیکار شیر آمدی
بدان شیر سوزد دل روزگار
تراتخت محمود مغرور، کرد
نترسیدی از فرنیروی من
که خون ریختی نوجوان مرا
دریغت نیامد زبالای او
شه پاکدل خسرو هوشمند
پناهنده کشتن در آیین نبود جهان گرترا داد شاهنشهی
سپهر برین داده یکسان شکوه
توگرمردی ای شاه، دشمن شکن
زبیگانگان ملک پیشین ستان
تراچرخ پیلان انبوه داد زکهسار من کمترین بازها
غزالان من کار شیری کنند
کنون ای شهنشاه آگاه باش
چوآهنگ خون برادر کنم بآتش کشم ملک محمود را نه غزنه بمانم نه کاخ بلند
شبستان فیروزه گلگون کنم |
|
فروزندۀ مشعل ماه ومهر
به مهد محمد علیه السلام
که از چرخ گردان نبیند گزند
شهنشاه غزنه شه راستین همایون همایان یک دولتیم
دوباغیم یکرنگ پیراسته
چمن پرور فیض یک نوبهار که برکین خود، خود ببستی میان
بخون دلیران دلیر آمدی
که در مهر شیران نماید شکار
زآیین مردانگی دور کرد زمردان پولاد بازوی من
مهین بازوی مهربان مرا ازآن برزوبازوی زیبای او
پناهندگان را نگیرد به بند
درآیین شاهان پیشین نبود
مرا نیز داده فروفرّهی
به فیروزه کاخ وبه فیروزه کوه
بشمشیرخود پشت دشمن شکن
خراج از شه روم واز چین ستان
شکوه مرا تکیه برکوه داد زگردون شود بربه پروازها
بشیران جنگی دلیری کنند
سپاه مرا چشم برراه باش
سراپای غزنه بخون ترکنم
بشویم بخون تخت مسعود را
نه آن پرچم آسمانی پرند
بناهای برجسته واژون کنم
|
پاسخ سلطان بهرام شاه به سلطان
جهانسوز
|
پس از نام دارای چرخ برین
به پیغمبر پاک وآئین او بنام بزرگان پیشین ما
سپس برتو ای کشور آرای غور نه بینی که گیتی به فرمان ماست
درین مهد نام آوران تا ابد
کند زیور دفتر روزگار
سررایت ما به کیوان رسد شه دیلمان بنده کوی ماست
قدرخان زپابوس این بارگاه
مهین نام مارا بمشکین علم
غلامان ماکوس شاهی زدند
کشد کنگرکاخ ما برسپهر
چه باشی توای مرزبان جوان
نترسی که باشیر مستی کنی
گوزن جوان گرچه باشد دلیر
مبرنام این مرز فرزانگان
نیای تو بودند پیمان درست عنان بازکش زین تمنای خویش
مکن سرکشی اندکی رام شو
ترا گر جهان داده کوه بلند
بکوه گران تکیه نتوان نمود
دلیران مارا نماید بچنگ
جهان را منم چون بلند آفتاب
عنان بازکش تانگردم سوار
سراپرده از غزنه بیرون کشم
بخاک افگنم کاخ فیروزه کوه
|
|
خدای جهان داور راستین
که گیتی است فرخنده ازدین او
نیاکان با دانش ودین ما
شه نام جومرزبان غیور جهان فرخ از فرّمردان ماست
فلک سکه برنام ما میزند
زعنوان ماکلک لیل ونهار
علم ها به گردون گردان رسد
همه گردنان رام بازوی ماست
باوج برین می نهد تکیه گاه
خلیفه به بغداد سازد رقم
نواهای فرمان روای زدند
سراپرده در کشور ماه ومهر
که برکین ما باز بندی میان
به تند اژدها چیره دستی کنی
ببازی نیاید به پیکار شیر
بآئین گستاخ بیگانگان
بدین مهد مینوز روز نخست
زاندازه بیرون منه پای خویش
زمستی بخویش آی وآرام شو
عقابان مارا چه باشد گزند
که در هر فرازش بود صد فرود
چوابریشم تافته کوه وسنگ
بخورشید تابان چه کوه وچه آب
نینگیزم از کوه وکاخت غبار
همه مرز و بوم تو درخون کشم
که فیروزه گون چرخ گردد ستوه
|
جنگ جهانسوز وبهرام شاه
|
دوسیل خروشان بهم درشتاب
دوپرچم عیان چون دوسروبلند
دوبرق جهنده بهم درستیز
برون جسته از دیدگان دوشاه شه غزنه بهرامشاه دلیر
بسر برنهاده فروزنده تاج همان تاج محمود گیتی ستان
جهان سوز سلطان جنگ آزما به گلگون قبا پیکر آراسته
هیون سرخ برسرخ ودیباج سرخ
که گرخون روان گردداز پیکرش
شتابنده اسپان صحرا نورد زگردسواران شده ناپدید
فضا چون یکی خیمۀ قیره گون
نهیب جوانان چوغرنده رود
یکی بانگ میزدهان ای سپاه شتابی که سیلاب خاراگذار دریغا که ایوان محمود را
دلیران غوری بخون ترکنند یکی می خروشید چون تند شیر
بخون سپهداربرنای خویش به بنیاد دشمن شکست آورید
|
|
یکی سیل آتش یکی سیل آب
بدیبای گلگون به مشکین پرند
یکی آتش افشان یکی شعله ریز
دو دارای دولت دو دارای گاه
برآراسته تن بکردارشیر زهر گوهرش کشوری را خراج
شه شرق فرمان روای جهان چوتند اژدهای ستاده بجا
به بیجاده گون جامه پیراسته
سرنیزه ودرت التاج سرخ
نیفتد بر آن دیده لشکری بگردون گردان برافشانده گرد
سپهر فروزان وروزسپید بدامان اوبرشده نقش خون
گهی از فراز وگهی از فرود
نگهدار آئین تیغ وکلاه زهم بشکند پایۀ این حصار
سراپرده وگاه مسعودرا همان کاخ باخاک همسر کنند
که هان ای سران ای سپاه دلیر
بجنبید یکباره از جای خویش
سرچیره دستان بدست آورید
|
بدین ترتیب بین
سپاه غور وغزنه آتش جنگ زبانه کشید، دوپهلوان غوری با دشنه
بزیر شکم فیلان جنگی در آمدند، یکی فیل راهلاک کرد وخود نیز در زیر شکم فیل جان
سپرد وآن دگر فیل را از پای در آورد وخود زنده ماند وجان به سلامت برد.
درنخستین جنگ، دولت شاه فرزند بهرام شاه بقتل رسید ولشکر غزنین روی به هزیمت
نهاد. دوبار دیگر سپاه غزنه به جنگ ایستاد وعاقبت یکسره راه فرار را در پیش
گرفت وغزنین بدست علاءالدین جهانسوز افتاد.
استادخلیلی می
نویسد: «خواجه رشید وزیردر تاریخ جامع می آرد که بهرام شاه با علاءالدین در
کنار آب باران مصاف داد باوجود که دوصد فیل جنگی داشت، از علاءالدین منهزم شد
وشب ازشدت سرما پناه به خرابۀ برد، دهقانی دید، گفت چه طعام داری؟ مرد دهقان
فطیر وپودینۀ لب جوی پیش آورد، چون تناول کرد بااستراحت مشغول شد از دهقان پوشش
خواست، گفت: ای جوان!
خداوند میداند به غیر از جل گاوی هیچ پوششی ندارم، اگر اجازت فرمائی برتو پوشم.
سلطان گفت: ای بدبخت، نامش چرا گفتی ، هلا سبک باش وبپوش، دهقان فردای آن سلطان
را شناخت وگفت: ای سلطان! چرا بااین همه شجاعت وفیلان جنگی ومردان شجاع از یک
غوری هزیمت فرمودی؟ دهقان را گفت: بیل بردار وتیر برداشت وچنان بربیل دهقان تیر
گشاد که بسهولت از بیل گذشت تاسوفار برخاک نشست، تبسمی کرد وگفت زخم این است!
اما بخت روی گردان است.»
چون جهانسوز
باسپاه خود
فاتحانه داخل غزنین شد، تا یک هفته از کشتار وتخریب وآتش سوزی هیچ دریغ نکرد،
حتی بر قبور سلاطین غزنی هم تخریب روا داشت،
غیر از آرامگاه امیر ناصرالدین سبکتگین، سلطان محمود، سلطان مسعود و سلطان ابراهیم
که احترام آنان را بخاطر مجاهدات شان با کفار هندوستان محفوظ داشت. گویند که
بعد ازیک هفته بقیه السیف از پیران وطفلان غزنین بزنهار نزد جهان سوز آمدند واو شعری
به افتخار سرود وآنان را عفو عمومی کرد. آن شعر این است:
|
جهان داند که سلطان جهانم
علاءالدین حسین ابن حسینم ( فلک جولانگه گرد سپاهم )
چوبرگلگون دولت برنشینم همه عالم بگیرم چون سکندر بران بودم که از او باش غزنین
ولیکن گنده پیرانند وطفلان
به بخشیدم بدیشان جان ایشان
|
|
چراغ دودۀ عباسیانم
که باقی باد ملک جاویدانم
اجل بازیگر نوک سنانم یکی باشد زمین وآسمانم بهر شهری شهی دیگر نشانم
چورودی نیل جوی خون برانم شفاعت میکند بختی جوانم
که باشد جان شان پیوند جانم
|
جهان سوز بعد از این انتقام گیری
شدید، تعزیت برادران خودرا گرفت وبه غور مراجعت
کرد. وی که شاعر زبردست بود، دومین فخریۀ خود را به مناسبت این فتح اینطور
سرود:
|
آنم که هست فخر زعدلم زمانه را
آنم که هست جور زبذلم خزانه را
|
|
|
|
انگشت دست خویش به دندان کند
عدو چون برزه کمان نهم انگشتوانه را
|
|
چون جست خانه خانه کمیتم میان
صف دشمن زکوی باز ندانست خانه را
|
|
|
|
بهرام شه بکینۀ من چو کمان
کشید کندم به کینه از کمر او کنانه را
|
|
پشتی خصم گرچه همه رای ورانه
بود کردم بگرز خورد سررأی ورانه را
|
|
|
|
کین توختن به تیغ درآموختم
کنون شاهان روزگار وملوک زمانه را
|
|
ای مطرب بدیع چو فارغ شدی زجنگ
برگوی قول را وبزن این ترانه را
|
|
|
|
دولت چو برکشید نشاید فروگذاشت
قول مغنی ومی صاف مغانه را
|
|
|
|
|
یک مطلب را که قابل یادآوری
میدانم این است که در برخی از کتب نوشته اند که علاءالدین کتابخانه های غنی
وفیاض غزنین را آتش زده ونابود ساخته، در حالیکه این ناتوان در اواخر سال
(1363) در اسلام آباد پاکستان به ملاقات استاد مرحوم خلیل الله
خلیلی رفته بودم، در خلال صحبت، سخن وگفت شنود مابه جهانسوز کشید، استاد فرمود:
نظریۀ کتاب سوزی جهانسوز صحت ندارد، زیرا در تفسیر کبیر امام فخرالدین
رازی آمده که امام در زمان سلطان غیاث الدین در هرات با علمای مذهب جهمیه
وکرامیه مقابله داشت وکتاب های را که علاءالدین از کتابخانه های غزنین به
فیروزکوه انتقال داده بود، آوردند و امام در مبازرۀ که داشت از آنها استفادت ها
برد. تاکنون فرصت دست نداده است که این مطلب را در تفسیر کبیر تتبع نمایم، اما این
فرموده، استاد به وسیلۀ دانشمند دیگر که معاصرعلاءالدین بوده است اعنی صاحب
(چهار مقاله) نظامی عروضی سمرقندی تائید شده است. او در چهارمقاله تصریح میکند
که:
« وخداوند عالم علاءالدینا والدین
ابوعلی الحسین بن الحسین اختیار امیر المؤمنین که زندگانیش دراز باد وچتر دولتش
منصور، بکین خواستن آن دوملک شهریار شهید وملک حمید به غزنین رفت، وسلطان بهرام
شاه از پیش او برفت بردرد آن دوشهید که استخفافها کرده بودند وگزافها گفته، شهر
غزنین را غارت فرمود وعمارات محمودی ومسعودی وابراهیمی را خراب کرد، ومدایح
ایشان بزرهمی خرید ودر خزانه همی نهادکس را زهرۀ آن نبود که د رآن لشکر یا در
آن شهر ایشان را سلطان خواند وپادشاه خود از شاهنامه برمی خواند آنچه ابوالقاسم
فردوسی گفته بود:
|
چوکودک لب از شیر مادر بشست
بتن زنده پیل وبجان جبرئیل
جهاندار محمود شاه بزرگ
|
|
زگهواره محمود گوید نخست
بکف ابر بهمن بدل رود نیل بآبش خور آرد همی میش وگرگ
|
همه خداوندان خرد دانند که اینجا حشمت
محمود نمانده بود وحرمت فردوسی بود ونظم او.»
سلطان جهانسوز بعد از این فتح، تخارستان را نیز به دولت غوریه مرکزی ملحق کرد
وبه برادر خود فخرالدین سپرد. علاءالدین بعد ازاین بادولت سلجوقی درآویخت،
سلطان سنجر با وی در قصبه ناب هریواالرود مصاف داد وچون شش هزار سوار ترک او به
سنجر تسلیم شدند، خود علاءالدین در دست سنجر دستگیر شد ولی سنجر به زودی اورا
نوازش وامداد داده به غور باز فرستاد وخود سنجر به دست غزان مضمحل گردید. وی
متمردان ولایت کاسی غور را مطیع کرده به فیروزکوه آمد وچون مردم در غیاب وی ملک
ناصرالدین حسین بن محمد را از مادین آورده وبرتخت فیروزکوه نشانیده بودند، وقتی
که از عودت علاءالدین شنیدند، ناصرالدین را بکشتند وبه علاءالدین
تسلیم شدند. وی بامیان تخارستان وبلاد جروم (گرمسیر) داور وبست وتولک وجبال
هرات وغرجستان ومرغاب را نیز تحت اطاعت سلطنت غور درآورد ورسل ملاحده الموت
(فرستادگان فرقۀ اسماعیلیه) را نیز به کهسار غور راه داد ودرحدود (51 هـ
ق/ 1156 م) در سنگۀ غور از جهان رفت.
واز سوختاندن بیرحمانه شهر بزرگ غزنین در صفحات تاریخ لقب هراس انگیز (جهان
سوز) را بخود گرفت.
آقای عتیق الله پژواک در کتاب
خویش تاریخ غوریان نوشته است: «اما در بارۀ قتل وقتال، مطلبی که از اشعار فخریۀ
علاءالدین حسین برمیآید، حاکی است که در غزنه قتل عام صورت نگرفته است، چنانچه
گوید: بر آن بودم که براوباش غزنین... تا آخر ابیات» (غوریان، چاپ کابل 1345
ص169).
درمورد سوختاندن کتابخانۀ غزنین
می نویسد: «عدۀ از مؤرخین را عقیده بر آنست
که علاءالدین حسین غوری کتابخانه وکتب غزنی را نیز آتش زده چنانچه شاغل عباس
اقبال با استناد این دسته مؤرخین در...(تاریخ ایران) درطی واقعات پادشاهی یمین
الدوله بهرامشاه بن مسعود (511 –
548) مینگارد که: ...بسیاری از ابنیه وعمارات وکتب را علاءالدین به باد فنا
داده. درین باره شاغلی خلیلی در(سلطنت غزنویان)
درطی عنوان سوختن غزنه به وضاحت می نگارد: «این که میگویند علاءالدین کتابخانۀ
غزنی راآتش زد، بهتان است. زیرادرتفسیرکبیرخویش امام رازی می نگاردکه
آن کتب را علاءالدین درکتابخانۀ فیروزکوه برده بود وامام فخررازی ازآن استفاده
کرده است.» درین مورد بایدگفت قول ثانی برعلاوۀ آنکه قولی است مستند ومعتبر، به
پیمانۀ زیادی معقولیت نیزدارد، چه علاءالدین حسین غوری ازادب وعلم بهرۀ کافی
داشت وتبعاً شخصی بودکتاب دوست وعلم پرور...سوختن کتب وگنجینه ها ی علم را
نمیتوان به او نسبت داد.
پژواک می نگارد: علاءالدین سلطان
غوری ، صاحب دیوان مکملی نیز بوده است که عوفی به تصریح خود وی دیوان اورا باری
در کتابخانۀ سمرقند با دیوان آتسز (خوارزمشاه) ملاحظه ومطالعه کرده ولی اینک جز
شعری چنداز این سلطان صاحب قلم وشمشیر
در دست نیست.
14
–
سلطان سیف الدین سوری (543 –
544 هـ ق/ 1148–
1149 م)
اولین پادشاهی است از غوریان که
لقب سلطان گرفت. مرکز شاهی او حصار استیۀ غور بود. چون برادرش ملک الجبال در
غزنی کشته شد، سلطان سوری با بهرام شاه غزنوی جنگ کرده واورا به وادی کورم
دوانید وخود وی برتخت غزنه نشست وغور را به برادر خود سلطان بهاءالدین گذاشت،
ولی در موسم زمستان... بهرام شاه از طرف شرق برغزنه تاخت وسلطان سوری را با
وزیرش سید مجدالدین موسوی بگرفت وبه سرپل
یکه طاق غزنی به دار آویخت.
15
–
ناصرالدین حسین بن محمد مادینی مقتول فیروزکوه غور حدود (550 هـ ق/ 1154 م):
این همان شخصی است که در غیبت
جهانسوز بر تخت غور قبضه کرده بود ودرمراجعت جهانسوز به فیروزکوه توسط طرف
داران وی به قتل رسید. این شخص برادرزادۀ علاءالدین جهانسوز وفرزند شهاب الدین
محمد خرنک ملک مادین غور بوده است.
16
–
سلطان سیف الدین محمد بن علاءالدین حسین جهانسوز مقتول دردزق
مروالرود حدود
(555 هـ ق/ 1159م)
وی
بعد از وفات پدرش، جهانسوز بر تخت فیروزکوه نشست وفرستادگان ومبلغین ملاحدۀ
الموت را بقتل رسانید وسلطان غیاث الدین محمد ومعزالدین محمد فرزندان سلطان
بهاءالدین سام که به امر علاءالدین جهانسوز در حصار وجیرستان محبوس بودند، از
حبس آزاد کرد. غیاث الدین در فیروزکوه نزد سیف الدین پسر کاکای خود اقامت گزید
ومعزالدین دربامیان پیش کاکای خود ملک فخرالدین مسعود بامیانی رفت. بالاخره سیف
الدین به دفع فتنه غزان که به حدود هرات وقادس رسیده بودند،
همت گماشت ولی در روز جنگ غزان به بدست سپه سالار ابوالعباس شیش غوری کشته شد.
در حدود (558 هـ ق/ 1163م).
17
–
سلطان اعظم غیاث الدین محمد بن بهاءالدین سام (قسیم امیر المؤمنین)
(558
–
599 هـ ق/ 1162–1202
م)
چنانچه در احوال سلطان سیف الدین بن
علاءالدین جهان سوز متذکرشدیم، سلطان غیاث الدین محمد با برادرش معزالدین به
امر خود علاءالدین که از آنان احساس خطر کرده بود، در قلعۀ وجیرستان محبوس
بودند. ولی سلطان سیف الدین آن دورا رها کرد وغیاث الدین در جنگ غزان (که طایفۀ
غارتگری از ترکان بودند) باوی همراه بود، چون سیف الدین بدست سپه سالار خود
کشته شد، همین سپه سالار ابوالعباس شیش لشکر غور وغرجستان را بیاورد وباغیاث
الدین بیعت کردند واورا بر تخت فیروزکوه نشاندند. (558 هـ ق/ 1162م).
در مورد علت قتل سیف الدین ومعرفی
مختصر خاندان شیشانیان باید توضیح داد که شیشانیان در مقابل شنسبانیان ادعا
داشتند که جدایشان اولتر از همه اسلام آورده وباید ایشان به پادشاهی غور
سرافرازباشند. چنانکه برسر همین مسئله در زمان امیر بنجی نهاران، موضوع به جدال
کشید. در آن هنگام طرفین فیصله کردند که از حضرت دارالخلافه
بغداد هرکس منشور امارت را دریافت کرد، امیر او باشد، وقتی نزد خلیفه هارون
الرشید عباسی رفتند، امیر بنجی پادشاه وشیش سپه سالار غور مقرر شد. این ابوالعباس
را برادری بود بنام سپه سالار در میش بن شیش که درزمان غیبت سلطان جهان
سوز از تخت فیروزکوه در آوردن ناصرالدین وتعلق نمودن به دارائی ها وخزاین
سلطانی دست قوی داشت که یکروز سلطان سیف الدین درزمان سلطنت خود زیورات مخصوص
حرم سلطانی را نزد در میش مشاهده کرد ودر ملأ عام به ضرب تیرکمان شخصی خود
نامبرده را بقتل رسانید. از آن رو ابوالعباس شیش بانتقام برادر، در روز
جنگ غزان بانیزه سیف الدین را ضربتی زد که از اسپ فروافتاد، اما هنوز زنده بود
که یکی از غزان بربالین او رسید، وقتی دید تاج وکمرشاهی دارد باخنجر تیز وبا عجله
مشغول بریدن وغارت آنها شد که خنجر غز برشکم شاه رفت ودر گذشت. اکنون در آنجا
آبدۀ تاریخی وجود دارد بنام (شاه مشهد) که مربوط به زمان سلطنت غیاث الدین غوری
است وباحتمال قوی مشهد شاه یعنی مکان شهادت سلطان سیف الدین
بوده است. این آبده در کنار رود مرغاب پایان تر از مرکز ولسوالی جوند موقعیت
دارد.
این ابوالعباس شیش در سلطنت غیاث
الدین نیز بزور مداری وخودسری می پرداخت
که در نتیجه موضوع از تحمل سلطان خارج شد وفرمان داد تا او را به انتقام سیف
الدین بقتل رسانیدند وبدین وسیله به نظامی گری های شیشانیان خاتمه داد وسلطان
معزالدین محمد معروف به شهاب الدین را سرجانداری وسپه سالاری داد ودر حصار
استیه مقیم ساخت که در نزدیکی فیروزکوه بود. درین وقت عم غیاث الدین یعنی ملک
فخرالدین مسعود حکمران بامیان که از فرزندان هفتگانه عزالدین حسین تنها وی بجا مانده
بود وخود را وارث تخت وتاج غور می پنداشت. از ملک علاءالدین قماج سنجری
حکمران بلخ وتاج الدین ایلدوز حکمران هرات امداد طلبید وبالشکرهای بامیان وبلخ
و هرات برفیروزکوه حمله برد ودرموضع (راغ زر) مصاف آراستند. ولی پهلوانان غور
در مرحله اول ملک تاج الدین هرات را دربین لشکرخودش بکشتند وهراتیان را
پراگندند بعد از آن لشکر بلخ را نیز بشکستند وسرقماج را بریدند ونزد ملک
فخرالدین فرستادند وخود وی را محاصره کردند وغیاث الدین وشهاب الدین عم خود را
محترمانه بگرفتند وبطرف بامیان بازگردانیدند. سلطان غیاث الدین بعد از آن، گرم
سیر وزمین داوررا بدست آورد وقادس وکالیون وفیوار وسیفرود وغرجستان وطالقان
وگرزیوان را نیز به مملکت غور ضمیمه گردانید. وبرادر خود شهاب الدین را از
گرمسیر وتگین آباد وسیستان بطرف غزنه وزابل وکابل فرستاد. وی لشکر غزان را که
درین وقت
بر غزنه دست یافته بودند، به سال (569 هـ ق/ 1173م) از غزنه پس راند وپای تخت
غزنویان را نیز به غور ضم کرد وبفتح هرات نیز همت گماشت وبهاءالدین طغرل
یکی از بندگان سنجرکه برهرات دست یافته بود، از پیش لشکر سلطان به خوارزم رفت
وهرات در سال (571 هـ ق) وبعد از آن فوشنج در 573 هـ ق ضمیمۀ مرکز غور شد. درین
وقت ملوک سیستان نیز اتقیاد نمودند وبلاد شمالی مانند طالقان، اندخوی میمنه،
فاریاب، پنجده، مرو، دزق وخلم نیز فتح شدند.
چون جلال الدین محمود پسر ایل
ارسلان خوارزمشاه به مدد خطائیان اطراف شمالی مملکت را مزاحمت داد، بنا برآن
غیاث الدین بسال ( 588 هـ ق ) لشکر غزنه را تحت قیادت شهاب الدین ولشکر بامیان
را بقیادت ملک شمس الدین ولشکر سیستان را برهنمای ملک تاج الدین حرب در رود بار
مرو فراهم آورد ودرسواحل مرغاب خوارزم شاهیان را شکست داد ودر ( 596
هـ ق ) خراسان را صاف کرده تا نیشاپور پیش رفت وآنرا به ملک ضیاءالدین ابوعلی
شنسبانی سپرد ومرو شاه جهان را نیز گرفته وملک ناصرالدین
محمد خرنک را به حکمرانی آن گماشت وایالت سرخس بتاج الدین زنگی پسر فخرالدین
مسعود بامیانی سپرده شد.
چون غیاث الدین مملکت را باز
مرکزیت بخشید وتمام سرزمین آسیای میانه را ازهندوستان تا عراق واز چین وجیحون
تا دریای هرمز زیر بیرق فیروزکوه غور در آورد ویگانه شهنشاه بزرگ خراسان شمرده
شد. خلیفۀ بغداد الناصرلدین الله سی وچهارمین خلیفۀ عباسی (575
–
622 هـ ق) نیز سفرای خود ابن ربیع وقاضی مجدالدین قدوه، وابن الخطیب
(امام فخرالدین رازی) را بدربار فیروزکوه فرستاد وسلطنت غوری را برسمیت شناخت
واز دربار غور نیز مولانا سراج الدین محمد جوزجانی (پدر مولانا منهاج سراج مؤلف
تاریخ طبقات ناصری) برسم سفارت به بغداد رفت وبدین طور روابط حسنه سیاسی
دوشهنشاهی بزرگ فیروزکوه وبغداد قایم گردید.
سلطان غیاث الدین از بزرگترین
سلاطین غوریه وشرق است که شخص علم دوست ومهربان وعادل بود، به دربار وی علماء
ودانشمندان فراهم بودند. دکتر اصغر فروغی
ابری، به حوالۀ ابن اثیر می نویسد: و او (سلطان غیاث الدین غوری) از فضل ودانش
وادب بهره مند بود وخطی زیبا داشت وبه فن بلاغت نیز آشنا بود. وبه خط
خود قرآن می نوشت ووقف مدارس ومساجد میکرد.
بدیع الزمان فروز انفر به استناد کتاب (الجامع المختصر طبع بغداد ص 105)
نگاشته است: که سلطان غیاث الدین محمد بن سام غوری متوفی (599 هـ) در علم فقه
شافعی عالم بود.
وی به عمر 63 سالگی در شهر هرات روز 27 جمادی الاولی (599 هـ ق/ 1202م) بعداز
چهل ویک سال سلطنت چشم از جهان فروبست ودر مسجد جامع بزرگ که خودش بناساخته ودر
ایوان شمالی آن گنبدی برای آرامگاه خود اختصاص داده بود، مدفون است. واین مسجد
که در آن وقت به کعبۀ ثانی خراسان معروف بود، تاکنون در شهر هرات باقی است وقرن
هاست که هرروز پنج نوبت گلبانگ اذان محمدی صلوات الله علیه وآله وصحبه وسلم گوش
جان سلطان اسلام را می نوازد.
وی اولاً مانند اسلاف خود بر مذهب
محمد بن کرام سیستانی (متوفی 255 هـ ق) که در غرجستان بسر می برد، قرار داشت،
ولی بعداز آن مذهب شافعی را قبول کرد. از مشاهیر
علمای دربار وی قاضی وحید الدین شافعی مرو رودی وصدرالدین کرامی نیشاپوری وقضات
ممالک او قاضی القضات معزالدین هروی وقاضی شهاب الدین هرما بادی
ووزیران او شمس الملک عبدالجبار گیلانی وفخرالملک شرف الدین قزداری، مجدالملک
ربوشاری وعین الملک سوریانی وظهیر الملک سنجری وجلال الدین ربوشاری بودند. در
تابستان دارالملک اوفیروزکوه ودرزمستان زمین داور بود ودرتوقیع خود (حسبی الله
وحده) نوشتی.
در مورد پیشرفت های علمی وهنری
وتجمل وتمدن وآثار وابنیه عصر غوری که بیشتر
مربوط به زمان غیاث الدین است در فصل جداگانه بحث خواهد شد، مخصوصاً در بارۀ
بنای مسجد جامع هرات، منارجام وشهر فیروزکوه وقطب منار دهلی وغیره...
18
–
علاءالدین محمد بن شجاع الدین ابوعلی پادشاه غور ( 599
–
612 هـ ق/ 1202 –
1215 م )
19
–
سلطان غیاث الدین محمود بن سلطان غیاث الدین محمد (599
–
607 هـ ق/1202–
1210 م)
20
–
سلطان بهاءالدین سام بن محمود ( 607 هـ ق 1210 م )
21
–
علاءالدین آتسز حسین پسر سلطان علاءالدین جهان سوز مقتول در غور ( 607
–
610 هـ ق/ 1210 –
1213 م )
22 سلطان علاءالدین محمد بن
ابوعلی ختم الملوک غور ( 610 –
612 هـ ق/ 1213 –
1215 م )
از عدد هژده تا بیست ودوم، سرنوشت
این پنج تن از پادشاهان غوری درتخت گاه
فیروزکوه باهم گره خورده است، لذا این دوره را همان طوری که استاد حبیبی
از طبقات ناصری برگزیده است، دریک مبحث کوتاه ایراد می نمائیم.
بعد از مرگ سلطان غیاث الدین
محمد، فرزندش غیاث الدین محمود از طرف عمش معزالدین به حکمرانی بست وفراه
واسفزار گماشته شد. وی لشکر فراهم آورده وتا مرو شاه جهان پیش رفت وبعد از
شهادت معزالدین بسال (602 هـ ق) از بست براه زمین داور برغور تاخت وفیروزکوه را
از ملک علاءالدین ابوعلی گرفته سرزمین غوررا با غرجستان وتالقان وگرزیوان وقادس
وگرمسیر در تحت تصرف گرفت ووارث پدر وعم شد. وی تاج الدین یلدوز را که یکی از
زیر دستان معزالدین محمد بود، چتر ومثال حکمرانی غزنین تامجاری دریای سند
فرستاد ودرسال (605 هـ ق/ 1208م) سلطان قطب الدین
ایبک را مثال ممالک هندوستان داد وبدین طور سلطنت غور تا اقاصی هند بالواسطه
قایم ماند. درسال (607 هـ ق/ 1210 م) ملک رکن الدین ایرانشاه محمود پسر ملک
علاءالدین ابوعلی با پنجاه هزار لشکر غزنه وکاسی بر غور وفیروزکوه تاخت ولی غیاث
الدین محمود سراورا ببرید وعلاءالدین اتسز حسین که به مدد سلطان محمود خوازرم
شاه با لشکر بلخ ومرو وسرخس ورود باراز راه طالقان بر غور تاخته بود غیاث الدین
محمود بین میمنه وفاریاب درسالوره با او مصاف داد ولشکریان خوازرمشاهی وآتسز را
بشکست وبعد از آن علی شاه پسر تکش خوازرم شاه از برادر خود بدربار غور گریخت،
غیاث الدین محمود اورا در قصر برکوشک محبوس کرد. چاکران علی شاه اورا به سال
(607 هـ ق/ 1210م) بکشتند. وی پادشاه بخشاینده وعادل وحلیمی بود که خزاین پدر
خودرا بمردم نثار میکرد. گویند در آن هنگام (800) صندوق زرعین (طلای خالص)
موازی چهارصد شتر بار درخزینۀ فیروزکوه موجود بود.
بعد از مرگ غیاث الدین محمود
فرزند چهارده ساله اش بهاءالدین سام از طرف امرای غور، برتخت فیروزکوه نشانده
شد. بعد ازسه ماه سلطان علاءالدین آتسز به مدد سلطان محمد خوازرمشاه وامین حاجب
ملک خان هرات، برفیروزکوه حمله برد ودرجمادی الاولی (607 هـ ق) این شهر را
بگرفتند وبهاءالدین را با مخدرات دودمان شاهی به خوازرم نفی کردند، بعد از آن
علاءالدین آتسز بن علاءالدین حسین جهان سوز برتخت فیروزکوه نشست وتا چهارسال
حکم راند ودر گیلان با ملک تاج الدین یلدوز ومؤید الملک محمد بن عبدالله
سیستانی وزیر غزنه مصاف داد ومنهزم شد.
وبعد از آن ملک نصیرالدین حسین
امیر شکار از غزنی بر غور تاخت ودرجرماس علاءالدین آتسز را بکشت وغور را در تحت
سلطنت غزنی آورد، در حدود (611 هـ ق/ 1214م)
بود که تاج الدین یلدوز از غزنی علاءالدین در غور را بر تخت فیروزکوه
بازفرستاد، ولی علاءالدین در (612 هـ ق) بدست سلطان محمد خوازرمشاه افتاد
وبخوازرم بمرد وتمام غور در سلطۀ خوارزمشاهی در آمد.
طبقۀ دوم سلاطین تخارستان وبامیان
دردارالملک باستانی وزیبای بامیان
پنج تن ازسلاطین غور به ترتیب حکمومت کرده اند.
1
–
ملک فخرالدین مسعود بن عزالدین حسین ( 540
–
558 هـ ق/ 1145 –
1162 م )
2
–
ملک شمس الدین محمد بن مسعود ( 558 هـ ق/ 1162 م )
3
– سلطان بهاءالدین سام بن شمس الدین محمد حدود ( 590 هـ ق )
شرح ماجرای سلطنت پادشاهان فوق از
گفته منهاج سراج در طبقات ناصری طور خلص
از این قرار است.
ملک فخرالدین مسعود از همه
برادران مهتر بود ودر کاسی غور امیر شد. چون سلطان
علاءالدین جهان سوز بعد از فتح غزنه تخارستان را نیز منقاد نمود، ملک فخرالدین
مسعود برادر مهتر خودرا بر بامیان حکمران گردانید، وی جبال شغنان وتخارستان را
تا درواز وبلورو وخش وبدخشان در ضبط آورد. وطوریکه در احوال غیاث الدین محمد
گفته آمدیم، در جنگ راغ زر، بدست برادرزادگان خود گرفتار آمد وواپس به بامیان
فرستاده شد ودر آنجا در حدود (550 هـ ق/ 1155م) درگذشت.
بعد از او پسر بزرگش شمس الدین
محمد در بامیان امیر واز دربار فیروزکوه وحضرت سلطان غیاث الدین نیز برسمیت
شناخته شد. وی بلخ وچغانیان ووخش وجروم (گرمسیر) وبدخشان وجبال شغنان را بدست
آورد، ودر جنگ رودبار مرو با لشکر غور بدفع سلطان شاه خوارزمشاهی مشارکت کرد
ولقب سلطان یافت.
پس از وفات او، فرزندش بهاءالدین
سام که پادشاه بزرگ وعلم دوستی بود بر تخت
بامیان نشست (587 هـ ق/ 1189 م) دربار وی مجمع علماء بود، امام فخرالدین رازی
وشیخ الاسلام جلال الدین ورساد وافصح العجم مولانا سراج الدین (پدرمنهاج سراج
مؤلف طبقات ناصری) بدرباراو بودند، سلطنت وی ازکشمیر تاکاشغر وترمذ وبلخ
وجنوباً تا اقاصی غور وغرچستان میرسید وغور وغزنه وبامیان در تحت فرمان ا و
بود.
چون سلطان معزالدین به شهادت رسید
(602 هـ ق/ 1205م) امرای مملکت اورا به غزنه طلب کردند، ولی در گیلان از جهان
رفت، مدت شاهی او چهارده سال بود. چون او در گذشت فرزندش جلال الدین علی بجای
پدر نشست (602 هـ ق/ 1205 م).
وعلاء الدین برادر خود را برتخت
غزنه بنشاند، چون لشکریان غوری وغزنه وتاج الدین
یلدوز از درۀ کرمان حدود کورم، بر علاء الدین تاختند، بنا بر آن از بامیان به
مدد برادر آمد، ودر غیاب او عمش علاء الدین مسعود بن شمس الدین محمد بر تخت
بامیان قبضه کرد ووزارت به (صاحب وزیر) داد. ولی جلال الدین بزودی بعد از تصفیۀ
غزنه به بامیان آمده عم خودرا با وزیر وی بکشت. چون تاج الدین یلدوز، دفعۀ دوم
بر غزنی
حمله کرد ولشکریان علاءالدین را تا رباط سنقران (شنغران) بشکست واورا در غزنی
حصار داد. جلال الدین از بامیان به مدد برادر آمد، ولی هردو برادر بدست یلدوز
افتادند وواپس به بامیان فرستاده شدند ودر آنجا در حدود (612 هـ/1215م) در گذشتند.
این بود مختصری از احوال سلاطین غوری که در بامیان حکومت کرده اند.
طبقۀ سوم سلاطین شنسبانی غزنه
1
–
سلطان سیف الدین غوری مذکور در عدد چهارده که شرح حال او گذشت.
2
–
معزالدنیا والدین سلطان شهاب الدین محمد بن بهاء الدین سام (قسیم امیر
المؤمنین) فاتح هند، بعد از سلطان محمود غزنوی (569
–
602 هـ ق/ 1173–
1205م):
سلطان شهاب الدین غوری یکی از
بزرگترین پادشاهان غور ویکی از پیروزمندترین
سلاطین اسلام ومشرق زمین است که به تصریح اغلب مؤرخین هدف وی در فتوحات عظیمش
در نیم قارۀ هند، صرف نشر واشاعۀ دین مبین اسلام ورضای الهی وثواب روز رستاخیز
بود. وفتوحات وی از فتوحات محمود کبیر در راه اسلام مفیدترومؤثر تر واقع شده
است.
محمد ابراهیم ثابت در کتابش بنام
سلطان شهاب الدین غوری که بزبان پشتو است،
به نقل از تاریخ هند می نویسد: سلطان محمود غزنوی در فتوحات خود درسرزمین
پهناور هند، تنها به شکستن بت ها وبت خانه و جمع آوری غنایم وثروت های سرشار آن
سرزمین افسانوی اکتفاء میکرد، مگر سلطان شهاب الدین غوری طی فتوحاتش در هند، از
خود تأثیر به سزای بجای گذاشت ویک حکومت اسلامی قوی وپایدار را در هندوستان
اساس گذاری نمود.
سلطان شهاب الدین غوری شخصیتی بود
دارای افکار عالی وصاحب همت بزرگ
وایمان قوی وبا وجود این اوصاف، از شجاعت کامل ودلاوری بی نظیری برخوردار بود
واز تدبیر جهانداری وجهان گشائی نصیب کامل داشت. آقای ثابت ازکتاب تاریخ زینت
الزمان فی تاریخ هندوستان نقل قول می کند که: سلطان شهاب الدین غوری پادشاهی
بود بسیار شجاع، دلاور وباتدبیر."
در طبقات ناصری می خوانیم که:
"سلطان معزالین (شهاب الدین غوری) پادشاهی بسیار عادل شجاع ومجاهد بزرگ بود. وی
زندگی خود را در راه اسلام وقف کرده بود، به همین خاطر تمام عمر عزیزش را تا
آخرین رمق حیات به خدمت اسلام مشغول بود وهمه اوقات زندگانیش را درراه پخش ونشر
اسلام صرف کرد، تا آنکه عاقبت همدرین راه به شهادت رسید."
سلطان شهاب الدین وسلطان غیاث
الدین هردو فرزندان سلطان بهاءالدین سام، ونواسه گان ملک عزالدین حسین بودند،
مادر آنان دختر ملک بدرالدین کیدانی ویا گیلانی
منسوب به خاندان شاهی غور بود. چنانچه در گذشته گذشت، پدر ایشان در لشکرکشی
خود به سوی غزنین، در عرض راه پدرود حیات گفت، در حدود (544 هـ
ق/ 1149م) وپسران خود را به برادرش علاءالدین سپرد، زیرا علاء الدین شخصیت
بسیار عجیب وغریب ودارای احساسات عالی و بزیور دانش وهنر آراسته بود. وی در
ابتداء برادرزادگانش را تربیت نیکو می نمود وحکومت ولایت سنجه ویا سنگه را به
ایشان حوالت کرده بود. اما بعد از فتح غزنین وی غیاث الدین وشهاب الدین را در قلعۀ
وجیرستان ( اجرستان کنونی ) در حبس انداخت . علت آن این بودکه جاسوسان به
علاءالدین گفته بودند که این دو برادر از راه احسان وسخاوت ومهر وکرم که بامردم
مبذول میدارند، دردلهای آنان جای گرفته اند واز این راه هوای رسیدن به سلطنت
وسرنگونی شاه را دارند. بدین ترتیب تمام مدت حکمرانی علاء الدین را در حبس سپری
کردند وبعد از فوت نامبرده پسرش سیف الدین آنان را رها کرد وآزاد گذاشت. غیاث
الدین در حضرت فیروزکوه نزد سیف الدین ماند وشهاب الدین بخدمت کاکای خود ملک
فخرالدین در بامیان رفت. وقتی سیف الدین در جنگ غزان بقتل رسید وغیاث الدین بر
جایش بنشست وبر تخت فیروزکوه قرار گرفت، شهاب الدین نیز از بامیان
به فیروزکوه آمد وبه وظیفۀ سرجاندارویا محافظ گارد شاهی مقرر وحصار استیه بدو
مفوض گردید وسپس به ولایت کجوران حاکم شد (558 هـ ق) وی در انتقام گیری از
ابوالعباس شیش وپایان بخشی به قدرت نظامی خاندان پهلوان پرور شیشانیان غور نقش
اساسی داشت. ود ر جنگ با لشکرهای هرات وبلخ وبامیان وظیفۀ قوماندان عمومی را
اجراء میکرد. وبلاد گرمسیر را تا تگین آباد بدست آورد وسلطۀ دوازده سالۀ طایفۀ
وحشی غز را در غزنین خاتمه داد وبامر سلطان غیاث الدین محمد بر تخت غزنی جلوس
کرد. (569 هـ ق/ 1173م) ودرسال (570 هـ ق) گردیز را فتح کرد وملتان را از
قرامطه بگرفت وبسال (573 هـ ق/ 1177م) عصات سنقران را گوشمالی داد. در (574 هـ)
از جنگ (بهیم دیو نهرواله) بی مراد برگشت ودر (575 هـ) پشاور ودر (577 هـ)
لاهور را بگرفت وبعد از آن تا آخر عمر تمام هندوستان را فتح کرد وبنور اسلام
روشن گردانید، از وقایع مهم عصر وی جنگ او با کفار خطا وملوک ترکستان بود در اندخوی،
که سالار حسین خرمیل ملک گرزیوان در مقدمۀ لشکر او بود، ولی چون لشکر غوریان
کاری را از پیش نبردند، ملک عثمان سمرقندی از ملوک آل افراسیاب ترکستان دربین
آمده وصلح کرد وسلطان به غزنین بر گشت، چون جماعت کوکهران وقبایل کوه جود در
پنجاب عصیان نمودند، لهذا سلطان محمد به غزو آنها بر آمده وبعد از سرکوبی شان
در راه غزنه بدست فدائی ملاحده در منزل دمیک (واقع ضلع جهلم کنونی پنجاب) به
سال (602 هـ ق/ 1205م) روز سوم شعبان شهادت یافت ویکی از شاعران
تاریخ شهادتش را این طور گفت:
|
شهادت ملک بحروبر شهاب الدین
کز ابتدای جهان شه چواو نیاید یک
سوم زغرۀ شعبان بسال ششصد ودو
فتاد در ره غزنین به منزل دمیک
|
جنازۀ سلطان را به غزنین آوردند ودر
قبرستانی که قبلاً یگانه دخترش را در آنجا بخاک سپرده بودند ، دفن کردند. دربین
غزنی وگردیز علاقه داری بنام دهک واقع است که قبر سلطان شهاب الدین را درآنجا
از نو تعمیر کرده اند.
سلطان شهاب الدین غوری مملکت
وسیعی را در قلب آسیا مانند برادر خود سلطان غیاث الدین غوری حفظ کرد وحدود
شاهنشاهی غوری را در هندوستان تا ساحل دریای گنگارسانید وهمه را بنور اسلام
روشن گردانید، شرقاً مملکت وی تا ساحل گنگا وغرباً تا اقاصی خراسان وخوارزم
ونساوباورد. امتداد داشت وجنوباً تا به بحیرۀ
عرب می پیوست.
حکمداران او در ممالک زیر دست این
ها بودند: ملک ضیاء الدین در غور، ملک تاج الدین زنگی در بامیان، ملک حسام
الدین علی کرماخ در ملتان، ملک قطب الدین ایبک در لاهور، ملک تاج الدین یلدوز
در غزنه وکرمان، ملک ناصر الدین قباچه در سند واچه، سلطان بهاء الدین سام در
بامیان، سلطان غیاث الدین محمود در فیروزکوه، ملک تاج الدین حرب در سیستان، ملک
تاج الدین در مکران، ملکشاه در وخش. وزرای معروف او: ضیاء الملک در مشی، وموید
الملک محمد بن عبدالله سنجری وشمس الملک عبدالجبار گیلانی اند.
پایتخت سلطان تابستان حضرت غزنه
وخراسان وزمستان لاهور هند بود. قاضی ممالک
او: صدر شهید نظام الدین ابوبکر وسید شرف الدین ابوبکر بن صدر شهید، وقاضی لشکر
او قاضی شمس الدین بلخی بود. اعلام سلطنتش: بردست راست سرخ وبردست چپ سیاه
بودند. وتوقیع او (نصرمن الله) ومدت سلطنتش سی وسه سال بود وبه مذهب امام
ابوحنیفه (رح) بود.
منهاج سراج از
وفور ثروت در خزانۀ شاهی سلطان ذکری می نماید که بقول خواجه اسمعیل خزانه دار
در خزانۀ غزنی تنها از جنس الماس یکهزار وپانصد من موجود بود.
در یکی از جنگهای هندوستان در (587 هـ ق) که راجۀ اجمیر با تمام لشکر هند به مقابلۀ
سلطان شهاب الدین غوری آمده بود در حوالی اجمیر ، سلطان به شدت مجروح شد وسپه
سالاران او فرارکردنداما یکی ازسپاهیان اوسلطان رااز معرکه بیرون آورد. در مراجعت
به غزنین، سلطان سپه سالاران را سیاست معنی داری کرد تا دوباره لشکر برد واجمیر
را فتح وراجۀ آن را بقتل رسانید. این عاجز با الهام از این واقعه در دورۀ جهاد
چکامۀ سروده بودم که در مجموعۀ اشعارم ارمغان سنگر به نشر رسیده است. اما استاد
خلیلی عین واقعه را در مثنوی (شب های آوارگی) خود، بسیار استادانه به نظم سپرده
اند که در اینجا آوردن آن را ضرور میدانم.
سلطان شهاب
الدین غوری وسالارانش
|
دوش کرد از حافظه فصلی عبور
از شهاب الدین شه گیتی ستان
در یکی از جنگها در رزم گاه
رخنه در نیروی سلطانی فگند
هرسرو سرهنگ در سوی گریخت
شاه را زان عرصه مرگ وحیات دید آنجا چون شکست خویش را
تاج سلطانی زتارک بر کشید گفت بر من بعد از این باشد حرام
تانگیرم انتقام خویش را بر نخسپم بعد از این روی حریر
بر سر من کس نیفرازد علم ارگ فیروزه دگر ناید بکار
شاعران دیگر حدیث غم کنند داد فرمان تا سپه سالار را
با سپه داران وسرهنگان وی بر سر هریک سحر پیش سپاه
همچو خر برپشت شان پالان زنند
بسته برپاهای شان باشد طناب
حکم سلطان گشت نافذ همچو تیغ
تانشد پیروز در جنگ دگر
تانشد در رزم دیگر کامران تاسپاه غیر را یکسر نراند
|
|
از شهنشاه وطن سلطان غور
ثانی محمود در هندوستان غفلت سرهنگ وسالار وسپاه
در سپاه شه پریشانی فگند رشتۀ جمعیت لکشر گسیخت داد تائید خداوندش نجات
وان سپهداران غفلت کیش را وزکمر آن بند پر گوهر کشید
برشدن بر تخت شاهان کرام بعد از این سلطان نخوانم خویش را
جز به پشت اسپ یا روی حصیر
شاه نامم کس نیارد در قلم
آن در ودیوار وکاح زرنگار بر شکست لشکرم ماتم کنند
آنکه مانده عرصه پیکار را افسران وپیش آهنگان وی
چادر اندازند بر جای کلاه پا ردم چون یابوی سلطان زنند
زین سپس بر جای زرینه رکاب
یا چو آن برقی که می تابد زمیغ
تاج را ننهاد از غیرت بسر
کس ندیدش بند زرین بر میان
خویش را شاه وسرو سلطان نخواند
|
جانشینان سلطان:

درآن
زمان بازار برده داری گرم بود ودر هرجا رواج عام داشت، وآدمی زادگان در هردیار
مانند حیوانات لایعقل ومال ومواشی خرید وفروش می شدند. اما سلطان شهاب الدین
غوری غلامان را تربیت شایسته میکرد ودر ممالک مفتوحۀ خویش سپه سالاری
ونایب الحکومتی می بخشید وآنها را فرزندان حقیقی خود میخواند . گویند سلطان
بدون از یک دختر که آن هم در خوردی وفات کرد ودر غزنین دفن شد، اولاد دیگری
نداشت. از سلطان پرسیدندکه بعدازاووارثی نیست سرنوشت مملکت چگونه خواهد شد؟
پاسخ داد، این غلاان فرزندان من هستند که بعداز من بسیار سالها نام مرا در خطبه
جاری نگه میدارند .این داستان را بنده به نظم آو رده ام که اینک تقدیم میگردد:
فرزندان سلطان
شهاب الدین غوری
|
شاه رزمنده شهاب الدین غور
بعد محمود بزرگ بت شکن در دیار هند باشد نام دار
سلطنت را کرد اندر کار دین
ای خوش آن سلطان که سلطانی کند
بود دایم روز وشب اندر جهاد
هر کجا بت خانه دید وبت شکست
هند را او داد راه حق نشان
دعوت اسلام راتعمیم کرد
مقصدش هرگز جهان گیری نبود این روایت هست در تاریخ ازو
کوبه عمر خویش فرزندان نداشت
جز یکی دختر که در خوردی بمرد
بعد از آن دربوستان کردگار
بودروزی شاه اندر بارگاه
نزد وی حاضر همه یاران او زان همه یکتن بسی جرأت نمود
خواست دستوری که گویدیک سخن
شاه فرمودش که حرف خود بگو
گفت شاها عمرت افزون از شمار
روزها شد تا بفکرت اندرم
گرترا می بود فرزند جوان چون ترا از بعد توفرزندنیست
کیست تا بعدازتوگیـــردجـــــای تو شاه تا این گونه گفتارش شنود
گفت اگر ماند زشاهان جهان مر مرا فرزند ماند بی شمار
این غلامان اند فرزندان من
وارث تخت من وتاج من اند
نیست هرگز عزت از روی نسب هرکه گیرد بعد من شمشیر را
بی گمان او نیک فرزند من است
هم چنان شد بعد از آن شاه عزیز
بود نامش از غلامانش بجا میر قطب الدین ایبک را به بین
بررکابش بوسه زد فتح وظفر مسجد دهلی است معماری او
غزنه شد موروث مریلدوزرا خلجیان یکسر غلامان شهند
شمسیان هم بندگانش بوده اند
ای خوش آن شه بنده سرداری دهد
از حضیض خاک ذل برداردش مستمندی را برومندی رسد
این عمل جزوی نکرده هیچ شاه
|
|
پادشاه کوهسار پر غرور
اوست بیشک افتخار این وطن
آن شه فرخنده خوی کامگار تا بر اندازد رسوم کفر وکین
دین حق را زان نگهبانی کند
در ره نابودی ظلم وفساد
قدرت آن بت پرستان گشت پست جلوۀ توحید را کردش عیان
امر حق را سجده تسلیم کرد برسر خلق خدا میری نبود
زان شهنشاه بزرگ خوبرو در شبستان هیچ دلبندی نداشت
درزمین غزنه در خاکش سپرد نخل امیدش نیاورد هیچ بار
بر فراز تخت با تاج وکلاه آن وزیران وسپه داران او
پیش آمد شاه را خدمت نمود در حضور شاه در آن انجمن
تا ببینم چیست آن گفتار تو
باد با تائید ذات کردگار
اندرین اندوه وحسرت اندرم بود بر ملک تو وارث بی گمان
نخل امید ترا پیوند نیست ملک تو این مسند والای تو خسروانه در جوابش لب گشود
چند فرزند برومند جوان من همی دارم بدیشان افتخار
هریکی برجای دلبندان من لایق بالین دیباج من اند
برتری باشد به تقوا وحسب بر فرازد رأیت تکبیر را
یادگارم هست ودل بند من است
دردیار غزنه ودر هند ، نیز
سالها بس سالها بس سالها شد بدهلی شاه مارا جانشین
شد زتیغش بس فتوحات دگر آن منار قطب شه کاری او
آن غلام خواجگی آموز را اهل دانش زین سخنها آگهند
زین جهت سرها بگردون سوده اند
مسند وتاج وجهانداری دهد
برفراز تخت عز بگذاردش بنده ای باعز فرزندی رسد
بر روانش باد الطاف اله
|
سلاطین دهلی در هندوستان وبقول
طبقات ناصری سلاطین معزیه مربوط طبقه چهارم
حاکمیت کردند غوریان از (602 تا 962 مطابق 1206–
1554م) حکومت کردند، بدین تفصیل که: سلطان (شهاب الدین) محمدغوری بعد از آنکه
هندوستان شمالی رابدست خود ویا بدست سرداران خویش تانزدیکی دهانه شط گنگ تسخیر
کرد، قطب الدین ایبک یکی از غلامان خود را به نیابت در دهلی گذاشت وچون شهاب الدین
محمد غوری در (602 هـ ق/ 1206م) بشهادت رسید . قطب الدین خویشتن را پادشاه
هندوستان اعلان نمود، واولین سلسلۀ مسلمانان را که منحصراً در هندوستان
فرماندهی داشته اند تشکیل داد، چه قبلاً قسمت مسلمان نشین هند حکم یکی از
مستعمرۀ خارجی غزنویان را داشت، این سلسله را که اولین سلاله از پنج سلسلۀ است
که قبل از دورۀ
سلطنت مغول بر هندوستان حکومت کرده اند، سلاطین مملوک می گویند وبزرگترین سلطان
التتمش است. التتمش باکمال قدرت ناحیه واقعه در شمال جبال وینضیا را تحت فرمان
خود نگاه داشت وخلیفۀ عباسی بغداد فرمان رسمی سلطنت را بنام التتمش که اولین
دولت مستقل مسلمان رادر هند تشکیل داده بود، صادر نمود.
رضیه دختر التتمش تنها زنی است که
بر کرسی سلطنت دهلی جلوس کرده وبعدها ملکۀ ویکتوریا بسال (1858م)من غیرمستقیم
همین مقام را یافته است.
ترکان خلجی دومین سلسلۀ مسلمان را
در هندوستان تشکیل داده اند وایشان حوزۀ اقتدار مسلمین را بماورای جبل وینضیا
کشانده وبرولایت دکن نیز دست یافته اند.
علاءالدین محمد در سال (679 هـ ق/
1297م) کجرات را مجدداً مسخر کرده تا دکن
رایکی از ولایات تابع دهلی نموده است.
فهرست سلاطین مملوک ویاسلاطین
معزیه از این قرار است:
الف:
1
–
قطب الدین ایبک ( 602 هـ ق/ 1206 م )
2
–
آرام شاه ( 607 هـ ق/ 1210 م )
3
–
التتمش شمس الدین ( 607 هـ ق/ 1210 م )
4
–
فیروزشاه اول ، رکن الدین ( 633 هـ ق/ 1235 م )
5
–
رضیه ( سلطان ) ( 634 هـ ق/ 1236 م )
6
–
بهرامشاه ، معزالدین ( 637 هـ/ 1239 م ) این سه تن فرزندان التتمش اند.
7
–
مسعود شاه علاءالدین ( 639 هـ ق/ 1241 م ) ولد فیروز اول .
8
–
محمود شاه اول ناصرالدین( 644 هـ ق/ 1246 م ) پسر التتمش
9
–
بلبن ، غیاث الدین ( 664 هـ ق/ 1265 م )
10
–
کیقباد ، معزالدین ( 686 هـ ق/1287 م ) نواسۀ غیاث الدین بلبن .
ب:
1
–
فیروز شاه ثانی ، جلال الدین ( 689 هـ ق/ 1290 م )
2
–
ابراهیم شاه اول ، رکن الدین ( 695 هـ ق/ 1295 م ) فرزند فیروز ثانی .
3
–
محمد شاه اول ، علاءالدین ( 695 هـ ق/ 1295 م ) مجهول .
4
–
عمرشاه ، شهاب الدین ( 695 هـ ق/ 1215 م ) ولد مبارکشاه اول .
5
–
مبارکشاه اول ، قطب الدین ( 716 هـ ق/ 1316 م ) ولد محمد شاه اول .
6
–
خسرو شاه ، ناصرالدین ( 720 هـ ق/ 1320 م ) ولد مبارکشاه اول .
که بعد از این دو سلسلۀ تغلقیه
ولودیان وشیرشاه سوری واخلاف او تا (962 هـ ق/1554م)
در دهلی حکومت کرده اند.
بقول منهاج سراج، این پادشاهان
خطبه را بنام سلطان شهاب الدین میخواندند وسکه را بنام او ضرب میکردند.
پادشاهان مالوه غوری از (804 تا
937 هـ ق مطابق (1401–
1530م) مالوه یکی از قدیمترین
دولت های طایف رجپوت است که مدتها در مقابل مسلمین از خود مقاومت بخرج داده
اند، مالوه مدت سه قرن مقاومت نمود تا در عهد سلطان بلبن پسر التتمش شمس الدین
حدود (664 هـ ق/ 1265م) از سلاطین دهلی مطیع شد، سرحد طبیعی آن عبارت بود از
طرف جنوب نهر بریدا، از شمال چمبل، از مغرب گجرات واز مشرق
بند لخند. ولی درعهد سلاطین خلجی هوسنگ آباد واجمیر ورنتمبور والیچ پور
را شامل بود وچیتور نیز گاهی به سلاطین آن خراج میداد.
پایتخت اسلامی مالوه در شهر مندو
قرار داشت که آنرا هوشنگ غوری در جلگۀ وسیعی در میان دره های عمیق ساخته بود
ومساجد آن اشتهار بسیار داشت از ملوک
مسلمان دوسلسله یکی بعد از دیگری در مالوه سلطنت کرده اند :
اول سلسلۀ که آن رادلاور خان غوری
از حکام سلاطین دهلی تشکیل داد وشامل او ودوپسر ونواده اش بیش نیست.
دوم، سلسلۀ که محمود خلجی وزیر
نوادۀ دلاور خان بپاکرده وآن در (937 هـ ق/1530م)
از میان رفته.
1
–
غوریان مالوه :
2
–
دلاورخان غوری ( 804 هـ ق/ 1401 )
3
–
هوشنگ البخان بن دلاور ( 808 هـ ق/ 1405 م )
4
–
محمد غزنی خان بن هوشنگ ( 838 هـ ق/ 1434 م )
2
–
خلچیان :
1
–
محمود شاه اول خلجی ( 839 هـ ق/ 1435 م )
2
–
غیاث شاه بن محمود ( 880 هـ ق/ 1475 م )
3
–
ناصرشاه بن غیاث شاه ( 906 هـ ق/ 1500 م )
4
–
محمود ثانی ابن ناصر شاه ( 913 –
937 هـ ق/ 1510 – 1530 م )
سلاطین آل کرت طبقۀ از ملوک که از
(643 تا 791 هـ ق) در هرات حکومت رانده اند، نیز از نژاد غوریان اند، این سلسله
توسط تیمورلنگ منقرض گردید.
این بود داستان سلطنت خاندان
غوریان که از (قرن هفتم تا قرن پانزدهم) از خراسان
تا اقاصی هندوستان، رجال فاتح وپرورندگان فرهنگ وهنرودانش داشته اند وفرهنگ
درخشان وعظیم سلاطین اسلامی که امروز در سر تاسر نیم قارۀ هند وآسیای میانه
موجود است ، قسماً پروردۀ دست دانش پرور این دودمان است. درود جاویدان برروان
ایشان باد.
واین فصل را در همین جا به پایان می رسانیم.
حصۀ اول شجرۀ غوریان 493
–
612 هـ ق
امیر محمد ( حدود 400 هـ ) امیر
سوری ( حدود 260 هـ ) بنجی نهاران ( حدود 170هـ )
حصۀ دوم شجرۀ غوریان
شجرۀ سلاطین مملوک دردهلی
هندوستان
فصل سوم
برخی از علماء
وشعرای که به غور منسوب بوده اند
مشکل عمده درین قسمت فقدان مراجع
ونبودن مأخذ است، چنانکه قبلاً متذکر شدیم طوفان فتنۀ مغول وحملات چنگیز خون
آشام، تمام آثار کتبی، تاریخی وجغرافیائی ودیوان های شعراء ونویسندگان عصر
طلائی امپراطوری غوریان مسلمن را نابود کرد.
اکنون به ناچار باید درین موارد
به اشارات مجمل اکتفاء وبه عنوان مشت نمونۀ خروار تذکر گذرا نمود وگذشت که
دراین بخش تحقیقات بیشتری انجام داده ام که در تاریخ (غورستان) نوشته این حقیر
موجود است ، اما اکنون آن تاریخ خیلی ازمن دورافتادۀ وحتی هنگام نوشتن این
سطور، طبقات ناصری نیز در دسترس نیست.
بهر حال، از علماء وشعرای معروف
دورۀ غوریان اند: امام فخرالدین رازی، نظامی عروضی سمرقندی، احمد میدانی
نیشاپوری، علی باخرزی، قاضی منهاج سراج جوزجانی، محمد بن منور میهنی، قاضی
وحیدالدین مرورودی، امام صدرالدین کرامی نیشاپوری، معزالدین هروی، شیخ الاسلام
جلال الدین ورشاد، مولانا سراج الدین جوزجانی، ابونصر فراهی، محمد عوفی، ملکیار
غرشین، قطب الدین بختیار وملک الکلام
فخرالدین مبارکشاه، این تعداد کسانی بوده اند که آقای حبیبی از منابع مختلف در
تاریخ مختصر افغانستان (جزیکی دوتا) فهرست وار آنان را نام برده است.
نظامی عروضی سمرقندی در چهارمقالۀ خود از یک تعداد شاعران دیگری که منسوب به
دربار غور بوده اند، نام می برد، بدین قرار: «واسامی ملوک غور آل شنسب خلدالله
ملکهم! باقی ماند به: ابوالقاسم رفیعی، وابوبکر جوهری، وکمترین بندگان نظامی
عروضی وعلی صوفی ودواوین این جماعت ناطق است به کمال وجمال وآلت وعدُت
(سازوبرگ) وعدل وبذل، واصل وفضل، ورأی وتدبیر، وتائید وتأثیر این پادشاهان.»
دریغا از آن شاعرانی که نظامی
عروضی آنان را دارای دیوان های معتبر معرفی کرده است، بجز از خود وی که ازروی
چهارمقاله اش او را کم وبیش می شناسیم ازدیگران ودواوین ایشان هیچ اثری پیدا
نیست وهیچ خبری هم درجای نداریم. بعد ازاین اجمال، تاجای که برای ما میسر است
در مورد معرفی مختصر علماء وشعرای دورۀ غوریان بقرار ذیل صحبت بعمل می آوریم:
1
–
امام فخرالدین رازی رحمت الله علیه وغفرانه:
|
ای قبلۀ افتخار افغان
در مدرسۀ تو فخر رازی
بردست خرد کلید داده |
|
وی کعبۀ ثانی خراسان
سرگرم قیاس ورأی وبرهان
تاباز کند رموز فرقان |
این سه بیت از چکامۀ بلیغ وشیوای
مرحوم استاد خلیلی خطاب به مسجد جامع هرات
اقتباس شد. ابوعبدالله محمد بن عمر بن حسین بن حسن بن علی طبرستانی رازی مشهور
به امام فخر، فقیه شافعی ودانشمند علوم معقول ومنقول، معروف به ابن الخطیب
وفخرالرازی متولد (543 ویا 544 هـ ق) در شهر ری متوفی (606 هـ ق) درهرات.
کتبی که تصنیف کرده است تا به دوصد عنوان
میرسد، اما اندکی از آثار مطبوع وی دردسترس است. مفاتیح الغیب مسمی به تفسیر
کبیر در 12 جلد بخط دقیق خود وی بوده است. زندگی امام فخرالدین رازی سراسر
مبارزه با دشمنان اسلام از گروه های گمراه گرفته تا یهود ونصاری بود، وی بر ملت
اسلامی توجه زیاد داشت. این امام بزرگ به اتفاق مؤرخین مدت های زیادی را
دربامیان سپری کرده ومورد احترام وارادت خاص سلطان بهاءالدین بن سلطان شمس
الدین نواسۀ ملک فخرالدین مسعود بامیانی بوده است ورسالۀ بهائیۀ خود را بنام
این سلطان مسمی وبه وی اهداء کرده است.
در مورد علاقۀ امام وشهاب الدین
غوری وفیات الاعیان ضمن ترجمه فخررازی نوشته است: ودر جملۀ از مال با شهاب
الدین غوری صاحب غزنه معامله کرد وسپس اراده کرد که حقش را بصورت کامل از آن
بگیرد وسلطان در اکرام وی وانعام بروی توجه زیاد نمود. از این درک مال هنگفتی
حاصل کرد. ودر آن چیزی نمی بینم که بر فخررازی ننگین باشد، زیرا این شهاب الدین
غوری که ابن الاثیر در الکامل گفته است: مردی بود، شجاع ودلیر، حملات زیادی به
سرزمین هند نموده در حصۀ رعیتش عادل وبا ایشان
رویۀ نیکو داشت ودربین شان مطابق شرع شریف حکم میکرد وعلماء دربار اوکنفرانسها
دایر کرده ودربارۀ مسایل فقهی وغیره سخن رانی میکردند وفخررازی درمنزل او وعظ
میگفت. روزی به آنجا آمده موعظۀ ایراد کرد ودرپایان کلامش گفت: ای سلطان! نه
قدرت تو می ماند ونه تلبیس رازی، ما همه بسوی خدا باز میگردیم، پس سلطان
شهاب الدین آن قدر گریست که از کثرت گریه مردم را بروی رحمت آمد. زیرا او مرد
رقیق القلب بود، سپس ابن الاثیر بعد از آوردن قصۀ میگوید که: او بیان عدالت
میکرد ومطابق شرع برایشان ویا علیه ایشان حکم می نمود. وی گفته است که امور
بربهترین سیستم جاری بود... دربارۀ شاهان غوری ابن اثیر می گوید: دولت ایشان از
حیث روش عدالت وجهاد بهتر از همه دول بود واز جملۀ سلاطین غوری که در موعظه های
رازی حاضر می شدند، یکی غیاث الدین محمود بود ودربارۀ اوابن اثیر گفته است:
واین محمود عادل حلیم وکریم بود واز حیث اخلاق کریمترین شاهان غوری بود خداوند
رحتمش کناد! ابن اثیر مؤرخ معاصر وی است درسال (630 هـ ق) وفات یافته است.
بناءً شهادت وی ارزش واهمیت بسزای دارد، شهاب الدین غوری در نخستین شب ماه
شعبان سنه (602 هـ ق) وفات یافته است (شهید شده است). باری به سلطان گفت: مادر
سایۀ شمشیر تو ایم! وسلطان به وی گفت: ومادر پرتو آفتاب علم تو ایم!
امام با سلطان غیاث الدین غوری
نیز محبت زیاد داشت ورسالۀ غیاثیۀ خود را برایش اهداء کرد. در مرأت الجنان
یافعی آمده است: وقتیکه امام به هرات آمد خیلی زیاد از طرف دولت احترام شد وآن
برگروه کرامیه گران آمد... وغیاث الدین برای امام رازی
در هرات در نزدیکی مسجد جامع مدرسۀ بناء کرد وفقها از اطراف در آن جمع شدند وآن
برای کرامیه که در هرات زیاد بودند گران آمد وغوری ها همه از گروه کرامیه بودند
که نسبت به رازی بدبین بودند وشدید ترین مردمان در مخالفت بر ضد وی ملک
ضیاءالدین پسر عم سلطان ودامادش بود.
سلطان غیاث الدین غوری در فیروز کوه مجلسی
به اشتراک علمای کرامیه وحنفی وشافعی برای مناظرۀ امام ترتیب داد، بعد از
مناظره کرامیان دست به فتنه وشورش زدند وسلطان جانب امام را گرفت وشورش
رابذریعۀ عساکر دولتی فرونشاند.
استاد خلیلی می نویسد: «تاریخ
نگاران متفقند که سلطان غیاث الدین غوری مدرسۀ بزرگ برای وعظ وتدریس حکیم اسلام
امام امت فخرالدین رازی در جوار مسجد جامع اساس نهاده بود وچنانکه از اقوال
دیگران ونگاشته خود امام بر می آید، مسلم است که وی در نزد سلطان شهاب الدین و
غیاث الدین ونزد بعضی ازملوک الجبال
یعنی امیران بامیان مقام ومنزلتی رفیع داشته...»
اغلب آثار امام
فخرالدین به عربی است اما از خلال حرف های تاریخ نگاران بر می
آید که به زبان فارسی دری نیز تالیفاتی داشته است که کتاب جامع العلوم ازآن
جمله میباشد. امام ذولسانین هم بعربی وهم به فارسی اشعاری را می سرود. کتاب مطلع العلوم
این شعر را منسوب به امام میداند:
|
اگر دشمن نسازد با توای دوست گرت رنجی رسد مخروش ومخراش وگرنه چند روزی صبر فرما
|
|
تو میباید که با دشمن بسازی
توکل کن به لطف بی نیازی
نه او ماند نه تو نه فخرازی
|
چند رباعی از
امام:
|
ای دل زغبارجهل اگرپاک شوی
عرش است نشیمن توشرمت ناید
ترسم بروم عالم جان نادیده
درعالم جان چون روم ازعالم تن |
|
تو روح مجردی برافلاک شوی
کایی ومقیم تودۀ خاک شوی
بیرون شوم ازجان وجهان نادیده
درعالم تن عالم جان نادیده |
|
درویشی جوی وروی درراه مکن اندردهن مارشوومال مجوی آن مردنیم کزعدمم بیم آید جانی است بعاریت مرا داده خدای دل گرچه درین وادیه بسیارشتافت گرچه زدلم هزارخورشیدبتافت گرکنه خودم درخوراثبات تونیست من ذات ترابه واجبی کی دانم هرجاکه زمهرت اثری افتاده است دروصل تو کی توان رسیدن کان جا
|
|
وزدامن فقردست کوتاه مکن درچاه بزی وطلب جاه مکن آن نیمه مرا خوشترازین نیم آید تسلیم کنم چووقت تسلیم آید مویی بندان است وبسی موی شگافت
لکن به کمال ذرۀ راه نیافت وارامش جان جزبه مناجات تونیست دانندۀ ذات تو به جزذات تونیست سودازدۀ برگذری افتاده است هرجاکه نهی پای سری افتاده است
|
مزار این امام بزرگ در شهر هرات
واقع است، بیست سال قبل گنبد زیبایی برآن ساخته بودند ومسجد ومدرسۀ در جوار آن
به کمال زیبای آباد ومعمور بود، این حقیر ایامی را در آن مدرسه بسر برده ام
وابیات فوق (اگردشمن نسازدبا توای دوست...) برگنبد آرامگاه امام بخط نستعلیق
زیبای استادان هرات به کاشی نوشته شده بود.
اما در سال 1371 وقتی به مزار
امام رفتم، از آن مسجدومدرسه بجز پشته های از خاک وخشت چیز دیگری باقی نمانده
بود وگنبد آرامگاه فروغلطیده وسنگهای لوح مرمرین آن قطعه قطعه شده بودند،
بخاطری که منطقۀ جنگی بوده است، روسها آن حوالی را مین کاری کرده بودند، درهمان
وقت مقالۀ نوشتم وقصیده گریه بر مزار امام رازی را سرودم که در یکی
از شماره های روزنامۀ اتفاق اسلام به نشر رسید.
2
–
نظامی عروضی سمرقندی صاحب (چهارمقاله):
ابوالحسن نظام الدین یا (نجم
الدین) احمد بن عمر بن علی سمرقندی مشهور به نظامی
عروضی نویسنده وشاعر قرن ششم هجری است، وی بدربار ملوک غوریۀ بامیان مختص
ومعاصر خیام ومعزی است. از اشعار او جز چند قطعه شعر متوسط ، چیزی بجای نمانده
است، ولی در مقالت دوم کتاب چهارمقالۀ خود از قول امیر عمید صفی الدین اشعار
خود را واجد متانت وجزالت وعذوبت، مقرون بالفاظ عذب ومشحون به معانی بکر
وخویشتن را در شعر بی نظیر معرفی میکند.
چهار مقاله:
اثر مشهور او چهارمقاله بنام
ابوالحسن حسام الدین علی شاهزاده غوری ابن فخرالدوله
مسعود بن عزالدین حسین تالیف شده است . نام اصلی این کتاب ظاهراً (مجمع
النوادر) بوده، ولی چون دارای چهارمقاله است، بنام چهارمقاله شهرت یافته است.
این کتاب بین سالهای (551 و552 هـ
ق) تالیف شده است وشامل یک مقدمه وچهار مقالت است. اول: در ماهیت دبیری، دوم:
در ماهیت علم شعر، سوم: درعلم نجوم، چهارم: در علم طب. مؤلف در هر مقالت، نخست
دیباچۀ در تعریف موضوع آورده وسپس قریب ده حکایت به مناسبت آن ذکر کرده است.
در این کتاب شرح حالات واشعار بعضی از
شعراءکه به زمان مؤلف نزدیک بوده اند، آمده وخودکتاب ازنظر سلامت انشاء وطرزسخن
واسلوب عبارت، در ردیف اول آثار منثورفارسی محسوب است.
3
–
احمد میدانی نیشاپوری صاحب (مجمع الامثال):
ابوالفضل احمد بن محمد میدانی نیشاپوری در
518 هجری قمری در نیشاپور وفات یافته است. وکتاب مجمع الامثال وی شامل امثال
مشهور عرب میباشد.
4 - علی باخرزی صاحب (دمیه
القصر):
دمیت القصر [ ع. پیکر کاخ ] کتابی است به
عربی، تالیف باخرزی مشتمل بر هفت فصل درباب شعرای عربی زبان، دو نسخۀ خطی آن در
موزۀ بریتانیا موجود است.
از احوال باخزری معلومات زیاد تر
در دست نیست.
5
–
منهاج سراج جوزجانی صاحب (طبقات ناصری):
ابو عمر منهاج الدین عثمان بن
سراج الدین جوزجانی مشهور به (منهاج سراج)(وفات
660 هـ ق) وی مرد فاضل ودر علوم دین، حدیث، ادب متبحر بوده ودر خدمت ملوک غور
وغرجستان میزیسته. در سال 624 هـ ق به سغد ومولتان رفت وبه دربار ناصرالدین
قباچه راه یافت. بعد از شکست ناصرالدین قباچه از التتمش بدربار التتمش پیوست
ومدتها در خدت او وپسرش ناصرالدین محمود شاه میزیست. مهم ترین اثر او کتاب
طبقات ناصری است، در تاریخ عمومی که در 23 بخش بنام (طبقه) تدوین یافته واز
اینرو به طبقات معروف است. این کتاب در (657
–
658 هـ ق) نوشته شده است. طبقات بفارسی است ومخصوصاً شرح سلسله های سلاطین را
دربر دارد، ولی درضمن وقایع مهمی از تاریخ مانند بعضی حوادث دورۀ غزنوی وشرح
سلطنت مغول ومخصوصاً تفصیل قلع وقمع اسماعیلیه که غالباً مشهود خود مؤلف بود،
در این کتاب با سبک متین وروان
بیان شده است.
مهمتر
اینکه در این کتاب تاریخ سلطنت غوریان بشکل کامل آن با شرح وتفصیل وبادقت وصحت
آورده شده است. مؤلف شاهد تمام حوادث بوده از چشم دید خود واز روایات مؤثق،
رویدادهای آن عصر را معلومات میدهد، اگر این کتاب نمی بود، تاریخ هم در بارۀ
غور مبهم وتاریک بود، خوشبختانه این اثر ارزنده بارها در کشور خود ما در کابل
ومملکت ایران با تصحیح وتعلیقات پوهاند عبدالحی حبیبی چاپ گردیده ودردسترس
همگان قرار دارد.
آقای حبیبی می نویسد: واما نثر منهاج
سراج... از نثر بیهقی نیز تفوق جسته وسبقت یافته است، اگر طبقات را سراپا
بخوانید، اغلاق وابهام را در آن نخواهید یافت، نثری است سهل وممتنع وحاوی تمام
صفات ادبی زبان پارسی، جملات آن از هم مجزا وخبرهای جمل واضح وروشن است، صراحت
دلالت وروشنی ادای مقاصد در آن آشکار است. بهر حال، مولانا نثر نویسی است،
جادونگار وطبقات وی از شهکارهای نثر زبان پارسی است.
نمونۀ نثر منهاج سراج:
فتح اجمیر بدست سلطان شهاب الدین
غوری
«سلطان غازی دیگر سال لشکر اسلام
جمع کرد، بانتقام سال گذشته روی به هندوستان نهاد واین داعی از ثقۀ شنید که از
معارف بلاد تولک وجبال بود ، لقب او معین الدین. او می گفت که: من در آن لشکر
با سلطان غازی بودم، عدد سوار لشکر اسلام در آن وقت، صدوبیست هزار بر گستوان
بود. (برگستوان:سواران زره پوش).
چون سلطان غازی (طاب ثراه) با
چنین استعداد نزدیک رای کوله رسید واو قلعه تبرهنده را بصلح گشاده بود، ودر
حدود تر این لشکر گاه کرده، سلطان تعبیۀ لشکر بساخت وقلب وبنه ورایات وعلامات
وچتر وپیلان در عقب بقدر چند کروه (یک سوم فرسنگ،
دوکیلومتر) بگذاشت وصف راست کرده، آهسته می آمد وسوار برهنه وجریده را چهار فوج
فرموده بود واز هر چهار طرف کفار نامزد کرد وفرمان داد: می باید که از چهار طرف
میمنه ومیسره وخلف وقدام لشکر کفار، بهر طرف ده هزار سوار تیر انداز، دست بر
لشکر کفار میدارند. وچون پیلان وسواران ملاعین حمله میکنند شما پشت میدهید، وبه
تک اسپ از پیش ایشان دور می شوید.
لشکر اسلامیان هم برین منوال کفار
را عاجز کردند، حقتعالی اسلام را نصرت داد ولشکر کفار منهزم گشت و (پتهورارای)
بر پشت پیل بود فرود آمد، وبر اسپ نشست وتا حد سرستی گرفتار آمد، واورا بدوزخ
فرستادند.
(وبند رای دهلی) در مصاف کشته شد. وسر
اورا سلطان بشناخت، بدان رو دندان شکسته (که سال گذشته خود سلطان آنها را بتوسط
نیزه شکستانده بود) ودارالملک اجمیر وتمام سوالک چون هانسی وسرستی ودیگر دیار
فتح شد، واین حال نصرت در شهور سنه ثمان وثمانین وخمسمائه (588 هـ) بود ».
منهاج سراج در عربی ودری شعر نیکو
می سرود، اشعاری از او در طبقات ناصری
در مدح التتمش ودر مسایل عرفانی به یادگار
مانده است. نمونۀ شعر منهاج سراج:
نعت
شریف
|
ای مردهان تنگ تراتنگها شکر
تابوی برد شکر از آن چشمۀ حیات هرگز کجا رسد بلب با حلاوتت
بالعل ارمزه کند از بهر هر جلاب
دعوی ذوق کرد مگرچون لبت بدید
چون گشت لذت لب نوشینت منتشر
|
|
شاخ نبات تست بر آونگها شکر
آورده از خجالت آن رنگها شکر
گر قطع کرد خواهد فرسنگها شکر
ازراه طعنه بین که خورد سنگها شکر
باخود زشرم کرد بسی جنگها شکر
از نام خود کشیده بسی ننگها شکر
|
|
منهاج راست عرصه ملک سخن فراخ
کز نعت تست دردهنش تنگها شکر
|
6
–
محمد بن منور میهنی صاحب (اسرار التوحید):
محمد بن المنور بن شیخ الاسلام
ابن سعد بن ابی طاهر سعید بن ابی سعید فضل الله
بن ابی الخیر المیهنی، که کتاب خود (اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید)
را در بارۀ احوال واخبار واقوال وکرامات جد خویش از مجموعۀ روایات واطلاعاتی که
درین باره داشتند گرد آورده وبه ابوالفتح غیاث الدین محمد بن سام پادشاه غوری
متوفی (599 هـ ق) تقدیم داشته است.تألیف (اسرارالتوحید) درحدود (570 هـ).
صورت گرفته است.
این کتاب از امهات کتب ادب فارسی
وازجملۀ آثار استادانۀ زبان ماست، روانی انشاء وانسجام عبارات ورعایت تام وتمام
موازین فصاحت وبلاغت دراین کتاب بحد اعلای خود رسیده است. کوتاهی جمله ها
وتمامی آنها وبکاررفتن کلمات وترکیبات اصیل پارسی درهمه جای این کتاب بچشم می
آید وسرگذشت ها ووقایع با چنان مهارت
حکایت شده است که گیرندگی خاص آنها خواننده را همواره مجذوب نگه می دارد.
اسرار التوحید، برسه باب تقسیم
شده است: باب اول در ابتدای حالت شیخ ابوسعید، باب دوم: دروسط حالت وباب سوم:
در انتهای حالت او. اهمیت این کتاب درآن است که نمونه های خوبی از فارسی دری
ونظم ونثر آن را در قرن 5 –
6 هـ ق بما می دهد، تا از لحاظ تحقیق در تاریخ تحول زبان وشعر ونثر پارسی مورد
مطالعه قرار دهیم وچون در سراسر
کتاب اززندگانی خصوصی مردمی از طبقات گوناگون در پایان قرن چهارم وآغاز قرن
پنجم هـ ق سخن رفته است، ازباب مطالعه در تاریخ اجتماعی این دیار، در آن روزگار
وهم چنین از حیث تحقیق در تاریخ تصوف، نیز اثر سودمند وارزنده ای است.
التقاطی از
مراسم اهدای کتاب به سلطان غیاث الدین غوری:
«پس این دعا گوی بخیر (محمد بن
منور) خواست که حضرت پادشاه اسلام، سلطان معظم، شاهنشاه اعظم، مالک رقاب الامم،
مولی ملوک العرب والعجم، مغیث العباد، ناصر اولیاء الله، قاهر اعداء الله، معین
خلیفه الله، غیاث الدینا والدین، معزالاسلام والمسلمین، عضدالدوله القاهره، تاج
المله الزاهره، جلال الامه الباهره، نظام العالم، ابوالفتح محمد بن سام، قسیم
امیر المؤمنین... را خدمتی کند وتحفۀ فرستد تا چنانکه در هیچ حالت این دعا گوی
بخیر، ازاقامت رسم دعای دولت وادای شکر نعمت آن پادشاه عالم عادل فارغ وخالی
نیست... داعی مخلص گرد خدمتی وتحفۀ که در دنیا عدیم المثل باشد، گشتن اولی تر
وبادب نزدیکتر دید چه محقق رأی اعلاست که هرچه تحفۀ دنیاوی است همچون دنیا فانی
است... وچون جوامع همت سلطان اعظم... براحراز فواید دینی مقصود بوده است،
اعتقاد مخلص آن است که این تحفه بموقع در محل قبول افتد... خواست که این تحفه
که کامل ترین وبزرگترین تحف است، بحضرت آن پادشاه فرستد که بهترین وبزرگوارترین
حضرتهای ملوک دنیاست، چه امید بفضل وکرم حق سبحانه وتعالی واثق است، بل یقین
صادق، که این سلطان عادل چنانکه دردنیا بزرگترین ملکی است از ملوک دهر وخوب
ترین پادشاهی است از پادشاهان عصر، هم بعدل وهم باعتقاد وهم بمذهب وهم به
سیرت... وچون حضرت مصطفی (ص) فرموده است: الدنیا مزرعه
الاخره واین پادشاه در دنیا جز تخم عدل وانصاف با رعایا واحسان با ضعفاء
وزیردستان وسخات ومروت با اهل دین وخیر نمی کارد وهر آئنیه فردا ریع (حاصل وثمره)
این تخم جز چنین ثمرۀ می نتواند بود که: فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر...
آفریدگار تعالی وتقدس... پادشاهی این سرای فانی آن سایۀ حق را به سلطنت ومملکت
آن سرای باقی مقرون گرداناد وهرچه صلاح دین ودنیای این سلطان عادل در آن است،
بفضل وکرم خویش میسر ومحصل گرداناد! والحمدلله...»
القاب واوصافی که در اول مراسم
اهدای کتاب آمده ، از طرف خلیفۀ بغداد به شاهنشاه غوری اعطاء شده بود که
تقریباً در تمام کتیبه های عصر غیاث الدین غوری بآن القاب بر میخوریم. از این
گونه او صاف پسندیده که یکنفر روحانی معاصر سلطان بیان میدارد، می توانیم مقام
وعظمت آن پادشاه را بخوبی درک نمائیم واز ارادت ومحبت علماء واهل دین در آن
زمانه نسبت به وی داشته اند، واقف شویم.
نمونۀ از نثر
اسرار التوحید یا نثر پارسی دری عصر غوریان:
از شیخ ماسوال کردند که از خلق
بحق چند راهست؟ بیک روایت گفت هزار راه بیش است. وبروایت دیگر گفت: بعدد هر
ذراتی از موجودات، راهی است بحق، اما هیچ راه
نزدیکتر وبهتر وسبکتر از آن نیست که راحتی بکسی رسد یا (راحتی بدل مسلمان رسانی)
وما بدین راه رفتیم وهمه را بدین وصیت می کنیم.
شیخ ابوسعید
ابوالخیر وابن سینا:
حکایت یک روز شیخ ابوسعید قدس الله روحه
العزیز، در نیشاپور مجلس میگفت که خواجه ابو علی سینا از در خانقاه شیخ در آمد
وایشان هردوپیش از این یکدیگر را ندیده بودند، اگرچه میان ایشان مکاتبه رفته
بود. چون بوعلی از در در آمد، شیخ روی بوی کرد وگفت: حکمت دانی آمد، خواجه
بوعلی در آمد وبنشست، شیخ با سر سخن رفت ومجلس تمام کرد، ودر خانه در رفت،
بوعلی باشیخ در خانه شدو در خانه فراز کردند وبا یکدیگر سه شبانه روز به خلوت
سخن گفتند که کس ندانست وهیچکس نیز بنزدیک ایشان در نیامد، مگر کسیکه اجازت
دادند وجز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد سه شبانه روز، خواجه ابوعلی سینا
برفت، شاگردان او سوال کردند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هرچه من میدانم، اومی
بیند، ومریدان از شیخ سوال کردند که ای شیخ! ابوعلی را چگونه یافتی؟ گفت: هرچه
ما می بینیم، اومی داند.
دوزخی
بربهشتیان
حکایت: شیخ ابوسعید بمرو رود می
شد، چون به بغشور رسید، جای ناخوش دید ومردمانی نیکو بزرگ، وبیشتر ائمه واهل
تقوی بودند، وچنین گویند که سیصد مرد مفتی ومتدین در بغشور بوده است، وجمله
عوام شهر مصلح بودند.
حکایت کنند که وقتی یکی از عمال
سلطان خواست که در آن شهر فساد کند. عام وخاص آن شهر از صغار وکبار جمع آمدند
وگفتند: البته ما تن در آن ندهیم که کسی در شهر ما قاعدۀ فساد نهد یا ارتکاب
معصیتی کند، یا فرزندان ما بدانندکه فساد میتوان کرد وآن خصومت بجای دور برسید
وعاقبت تن در ندادند ونگذاشتند.
چون شیخ آنجا رسید، گفت: این شهر دوزخی
است بر بهشتیان و از آنجا به مروالرود شد.
وبا این حکایت که مربوط به غرجستان ما بود، صحبت از اسرار التوحید را پایان می
دهیم.
7
–
ابو نصر فراهی صاحب (نصاب الصبیان):
ابونصر احمد فراهی شاعر قرن ششم وهفتم
هجری وفاتش 618 هـ ق معاصر ومداح ملک غازی یمین الدوله بهرامشاه بن حرب از ملوک
سیستان ونیمروز که مطیع سلطان غیاث الدین غوری بودند، ابو نصر نصاب الصبیان را
به نظم در آورده است.
ونیز کتاب فقه الشیبانی موسوم به جامع الصغیر را نیز به نظم آورده است.
8
– ملک
الکلام امام شرف الدین احمد فراهی:
وی معاصرابونصر فراهی است که اهل
یک شهر بوده اند، یک قطعه شعر وی را منهاج سراج در طبقۀ 14 در شرح حال بهرام
شاه حرب از ملوک نیمروز نقل میکند:
|
شه نیمروزی ودر روز ملکت
|
|
خجسته هنوز اول با مداد است
|
|
نماند فراموش بریاد خسرو
|
|
ثنای فراهی اگر هیچ یاد است
|
مقطع آن:
حبیبی می نویسد که: عوفی این شاعر
را بنام الامام شرف الدین محمد بن محمد الفراهی دارای فضایل ومنبع زلال وصاحب
علم وعمل گفته است. ووقتی عوفی او را در فراه دیدار کرده واشعار اورا نقل
میکند، از جمله یک قصیدۀ غرا در قافیت وفا به مطلع:
|
چو هست زیر نقاب عمل جمال وفا
|
|
صبای عهد مجوی ودم شمال وفا
|
از غزلیات
اوست:
|
توئی ای جان زدولب در مانم
نکنی کار برای دل من آنچه زان بیش نباشد غم تست
شکری از تو بجان خواهم داشت
1 |
|
مرهمم گر نکنی در مانم
تو خود این راه ندانی دانم
وآنچه زان کم نبود من آنم گرچه از پسته دهی بستانم
|
9
–
محمد عوفی صاحب (لباب الالباب) :
عوفی (منصوب به عوف) سدید الدین
محمد بن محمد بخاری نویسنده ودانشمند معروف در اواخر قرن 6 و اوایل قرن 7 بین
(572 –
635 هـ ق/ 1176–
1232م) وی از اعقاب عبدالرحمن بن عوف صحابی معروف است.
جد عوفی امام ابوطاهر یحیی بن
طاهر بن عثمان از علمای حدیث ومعرفت انساب عرب بود. وخال او شرف الزمان محمد
الدین محمد بن ضیاء الدین عدنان سرخکتی دانشمند ومؤلف تاریخ ملوک ترکستان
(خاقانیان) است. عوفی در نیمۀ دوم قرن ششم در بخارا بدنیا آمد وتحصیلات خویش را
در همان شهر بانجام رسانید. پس از آن مدتها در بلاد ماوراء النهر وسیستان
وخراسان به سیروسیاحت ودیدار فضلاء پرداخت وتا سقوط خوارزمشاهیان در خراسان بسر
می برد وگاه بوعظ وتذکیر اشتغال می ورزید. مدتی هم صاحب دیوان قلچ ارسلان خاقان
نصرت الدین عثمان بن ابراهیم بود. مقارن حملۀ مغول عوفی به سند گریخت وبه خدمت
ملک ناصرالدین قباچه از ملوک غوری در آمد، وکتاب (لباب) بنام عین الملک وزیر
این پادشاه تالیف کرد. وسپس تالیف (جوامع الحکایات) را بنام ناصرالدین قباچه
آغاز نمود. ناصرالدین در سال (625 هـ ق) از شمس الدین التتمش شکست خورد وخود را
برود سند انداخت وغرق شد. جمیع خدم وحشم وی به التتمش پیوستند، از آن جمله عوفی
بود که به خدمت وزیر التتمش ابوسعید جنیدی مخصوص گردید، وجوامع الحکایات را
نخست میخواست بنام ناصرالدین قباچه تالیف کند، بنام این وزیر، برشتۀ تحریر در
آورد. عوفی (فرج بعد از شدت)
تالیف تنوخی را هم از عربی بفارسی ترجمه کرده است.
لباب الالباب در شرح حال شعراء وادباء از آغاز شعر فارسی تا زمان مؤلف وشامل
دوجلد است که ترجمۀ حال 169 شاعر وادیب وسخنور در آن آمده، ودر حدود (618 هـ ق)
تالیف شده است.
10
–
فخرالدین مبارکشاه غوری (ملک الکلام): صاحب (نسب نامۀ منظوم غوریان)
ملک الکلام وامیر الشعراء
فخرالدین مبارکشاه غوری معاصر سلطان علاءالدین جهان سوز وسلطان غیاث الدین محمد
غوری بوده است. وی نسب نامه سلاطین غوری را بنظم آورده بود که منهاج سراج آن
کتاب را در فیروزکوه دیده بوده واز آن در طبقات ناصری به کمک حافظه استفاده
کرده است. فخرالدین شاعر زبردست وبدیهه سرا بود وسلطان غیاث الدین غوری علاقۀ
خاصی به اوداشت، متأسفانه از نسب نامۀ منظوم ملک الکلام فخرالدین مبارکشاه جز
ابیات چند باقی نمانده ومانند دیگر آثار وکتب غالباً در فتنۀ مغول نابود گردیده
است. آن ابیات در فصل اول این کتاب، در مبحث (تابش نور اسلام در غور) آورده شد.
ونیز یک رباعی وی دروصف باغ ارم زمینداور در فصل چهارم خواهد آمد. آقای حبیبی
می نویسد که: قرار نوشتۀ ابن اثیر ، نام پدرش حسن بوده ودر (602 هـ
ق) وفات یافتۀ در عربی وفارسی شعر خوبی میگفت ونزد غیاث الدین پادشاه غزنه
وهرات منزلت عظیم داشت. محمد عوفی در لباب الالباب اورا به تفصیل ستوده است
وقصاید ورباعیات اورا بسلامت ولطافت مشهور دانسته گوید: واین قصیده در مدح ملک
سیف الدین خسرو جبال گفته است:
|
دست صبا بر گشاد روی عروس بهار
بر سر او چشم ابر کرد زژاله نثار
|
|
|
|
برق بر آورد تیغ رعد فروکوفت کوس
سروعلم بر فراخت لشکر گل شد سوار
|
مقطع:
|
انجم ومردم مقیم تابع فرمانت باد
|
|
برغرض وکار تو چرخ فلک را مدار
|
از غزلیات اوست:
|
آنگه که خواب بود ترا دل بخواب دید
|
|
|
|
در تیره شب بدیدۀ جان آفتاب دید
|
|
جان پر از نشاط ترا در کنار یافت
|
|
|
|
گوش پر از سماع بکف پر شراب دید
|
|
فریاد از آن مقام که بیدار گشت دل
|
|
|
|
آگاه گشت کاین همه دولت بخواب دید
|
|
زلفش ندید در کف واز دست روز گار
|
|
|
|
نزدیک شد که بگسلد از بسکه تاب دید
|
رباعی:
|
باز این دل دیوانه هوا خواهد کرد
روزی دوسه ازعشق مگرآسود است
|
|
هر لحظه بهر موی ندا خواهد کرد
آنرا ببلا کنون قضا خواهد کرد
|
|
دل در سر زلفت آرمیدن خو کرد
چون موم شدم نزدمنش باز فرست
|
|
هر لحظه بهر سوی دویدن خو کرد
اکنون بموی سر دویدن خو کرد
|
آقای حبیبی جای دیگر در تعلیق
(63) می نگارد که: این فخر الدین مبارکشاه غوری شاعر نسب نامۀ غوریان نباید
با فخر مدبر مبارک بن منصور مشهور به مبارکشاه نویسنده (آداب الحرب والشجاعه)
وشجرۀ انساب مبارکشاهی خلط شود، در حالیکه مبارکشاه اول در شوال (602هـ ق) فوت
شده ومبارکشاه ثانی سالها بعد از این در هند زندگی داشته وشجرۀ انساب وتاریخ
خود را بعد از (602 هـ ق) به قطب الدین ایبک تقدیم
داشته است. وآداب الحرب والشجاعۀ را بنام شمس الدین التتمش (607
–
633 هـ
) نوشته است استاد حبیبی می افزاید که ابن اثیر، در بارۀ شخص اول می نویسد:
مهمان سرایی داشت که در آن کتابها وشطرنج گذاشته بود، تا مهمانان از هر طبقه که باشند،
علماء به مطالعۀ کتابها پرداخته وجاهلان ببازی شطرنج مصروف گردند.
در هفت اقلیم امین احمد رازی،
دوقصیده ازفخرالدین مبارکشاه درمدح ملک سیف الدین غوری متوفی(558 هـ ق) موجود
است. درحبیب السیر2/ 155 کتابی در علم نجوم، المدخل المنظوم فی بحرالنجوم باو
نسبت داده شده که درکشف الظنون حاجی خلیفه
نامش بصورت مغلوط مباک اوذی (بجای مرو روذی) طبع کرده اند (5 /472).
قراریکه ذکی ولیدی توغان می نویسد در کتابخانۀ ایا صوفیه (مسجد معروف در
استانبول) کتاب خطی نمبر 4792 بنام (رحیق التحقیق) من کلام فخرالدین مبارکشاه
غوری در علم اخلاق موجود است (مؤلفان فارسی از ستوری طبع لندن 2 / 1167) .
ظهیر الدین سگزی (سیستانی) هنگامی
که از نیمروز بر سالت در بار غور در حضرت سلطان غیاث الدین غوری رفت، نسبت به
وی الطاف ها شد، وصدر اجل فخرالدین مبارکشاه غوری، اورا انعام وافر داد واو در
شکرانۀ آن مبارکشاه را مدح ها گفت وچند بیت دوقصیدۀ مدحیه او را هدایت نقل کند
که در یکی از آن گوید:
|
میل
یارانم بشکر بود واینک بهر شان شعر فخرالدین بجای شهد وشکر می برم
|
برای تفصیل رجوع شود به مجمع الفصحاء 2
/850.
وبدین ترتیب یکی دیگر از علماء ونویسندگان دورۀ غوری اعنی فخر مدبر مبارک بن
منصور مشهور به مبارکشاه نویسندۀ (آداب الحرب والشجاعت) معاصر وملازم
قطب الدین ایبک وشمس الدین التتمش را نیز در ضمن معرفی مبارکشاه غوری بمعرفی
گرفتیم. عوفی میگوید: که فخرالدین مبارکشاه به سمت وزیر دربار سلطان غیاث
الدین غوری کار میکرد وملک الشعرای
آن سلطان بود. امیر نصر ظهیرالدین سجزی که از دربار ملوک سیستان به رسم سفارت
به بارگاه سلطان غیاث الدین غوری رسیده بود مبارکشاه غوری مهماندار وی بود قطعۀ
مطول در مدح مبارکشاه سرود. اینک بیتی چند ازان قطعه:
|
از ادای شکر انعامش چنان عاجز شدم
|
|
|
|
کین زمان صد خجلت از طبع سخنور می
برم
|
|
اتفاق رجعت از فیروزکو هم می فتد
|
|
|
|
من بضاعت بار خوزستان وعسکر می برم
|
|
در سخن دریای طبعش موج معنی میزند
|
|
|
|
من به کشتی ها ز مدحش در وگوهر می
برم
|
|
او سلیمانست و من در جنب او مور
حقیر
|
|
|
|
عذر مقبول است اگر هدیه محقر می
برم
|
|
ذکر من در حضرت سلطان بخوبی باز
راند
|
|
|
|
تا بدان گردن فرازی بر فلک سر می
برم
|
|
می روم افسوس از این آتش که هجرش
بر فروخت
|
|
|
|
صد هزاران داغ مهجوری به دل بر می
برم
|
|
در سخن دریای طبعش موج معنی میزند
|
|
|
|
من به کشتی ها ز مدحش در وگوهر می
برم
|
|
او سلیمانست و من در جنب او مور
حقیر
|
|
|
|
عذر مقبول است اگر هدیه محقر می
برم
|
|
|
|
|
فخرالدین آن قطعه را جواب فرستاد
که این ابیات ازان است:
|
ای سخا گستر سخن پرور ظهیر دین حق
|
|
|
|
چشمۀ حیوان ز لطفت در عرق تر می
رود...
|
|
آب کوثر میرود ز الفاظ تو اندر
جهان
|
|
|
|
هم بنوعی دیگر آری آب کوثر
میرود...
|
|
با جمال خط معانی لطیف شعر تو
|
|
|
|
چون شود دیده هم از دیده بجان در
میرود...
|
|
تا حدیث رفتنت از گوش آمد در سرم
|
|
|
|
از سرم بگشاده ابی کان در آذر
میرود...
|
|
ماند خدمتگار در حبس غم هجران تو
|
|
|
|
دل ازین غم، بی خبر باتو برابر
میرود...
|
|
از بلندی سخن فارغ شدستم کین زمان
|
|
|
|
از سپهر چنبری چرخم چو چنبر
میرود...
|
|
بادبان کشتی عمرم سری پرباد بود
|
|
|
|
کز خم پشتم سوی پستی چولنگر
میرود...
|
|
در نکویی دلبرا نظم ترا اندازه
نیست
|
|
|
|
لیکن اندر کسوت خطت نکوتر میرود...
|
|
ای سخا گستر سخن پرور ظهیر دین حق
|
|
|
|
چشمۀ حیوان ز لطفت در عرق تر می
رود...
|
|
آب کوثر میرود ز الفاظ تو اندر
جهان
|
|
|
|
هم بنوعی دیگر آری آب کوثر
میرود...
|
|
با جمال خط معانی لطیف شعر تو
|
|
|
|
چون شود دیده هم از دیده بجان در
میرود...
|
|
تا حدیث رفتنت از گوش آمد در سرم
|
|
|
|
از سرم بگشاده ابی کان در آذر
میرود...
|
|
ماند خدمتگار در حبس غم هجران تو
|
|
|
|
دل ازین غم، بی خبر باتو برابر
میرود...
|
|
از بلندی سخن فارغ شدستم کین زمان
|
|
|
|
از سپهر چنبری چرخم چو چنبر
میرود...
|
|
بادبان کشتی عمرم سری پرباد بود
|
|
|
|
کز خم پشتم سوی پستی چولنگر
میرود...
|
|
در نکویی دلبرا نظم ترا اندازه
نیست
|
|
|
|
لیکن اندر کسوت خطت نکوتر میرود...
|
|
|
|
|
محمد قزوینی وسعید نفیسی در تعلیقات بر
لباب الالباب عوفی در تعریف وتوصیف ملک الشعرا فخرالدین مبارکشاه غوری به تفصیل
سخن رانده اند ونفیسی بیست رباعی او را از کتاب نزهت المجالس نقل کرده است.
11
–
محمد بن عمر فرقدی :
شاعر معروف خراسان است ودر آنجا
به کمال هنر وقوت فضل اشتهار داشته وبدربار شاهنشاه معروف سلطان غیاث الدین
محمد بن سام غوری منسوب بوده وبقول عوفی اشعار او در آن بارگاه معقول افتاده
وقصاید زیادی در مدح سلطان موصوف داشته است. در مدح سلطان غور گوید:
|
ای تیغ توبی مجال تأخیر
در عالم کهل یک جوان بخت ای بر دربار گاه جاهت
|
|
چون تیغ سپیده دم جهانگیر
مثل تو ندیده گنبد پیر نه حلقۀ چرخ همچو زنجیر
|
ونیز از وی است:
|
کس ازملوک جهان یادگارتیغ وقلم |
|
|
|
نبوده است مگر شهریار تیغ وقلم |
|
ملک محمد سام جهان ستان که فزود |
|
|
|
بفر یمن یمینش یسار تیغ وقلم |
|
گهی بنفشه دهد گاه لاله آرد بار |
|
|
|
زبید ونرگس بی برگ وبار تیغ وقلم |
|
بر حسود ورخ بدسگال او دارد |
|
|
|
بزردی وبه کبودی شعار تیغ وقلم |
|
یکی بخندد بر دشمن یکی گرید |
|
|
|
برزم وبزمش این است کار تیغ وقلم |
|
فروغ لون رکاب ونگین او دارد |
|
|
|
از آن شداست جهان خواستار تیغ وقلم |
|
بسا کشید جهان انتظار دولت او |
|
|
|
چنانکه دانش وداد انتظار تیغ وقلم |
|
چوسیل وصاعقه کوشنده است وجوشنده |
|
|
|
بغرق وحرق عدویت دوبار تیغ وقلم |
|
بزهر وقهر بر آری همی هلاک ودمار |
|
|
|
زدودمان عدوزان دومار تیغ وقلم |
|
میان تهی ودو روی است دشمن تو مگر |
|
|
|
باصل هست زخویش وتبار تیغ وقلم |
|
برنگ مهر وسپهرند وزنفاذ تو هست |
|
|
|
فزون ز مهر وسپهر اقتدار تیغ وقلم |
|
نبوده است ونباشد ز خسروان جهان |
|
|
|
نظیر ومثل تو کس حق گزار تیغ وقلم |
|
ز انتقام تو آن دید دشمن تو چو شد |
|
|
|
انامل وکف تو جفت ویار تیغ وقلم |
|
که دید ز آهن وآتش باول وآخر؟ |
|
|
|
رخ شخوده وفرق فگار تیغ وقلم |
|
اگرچه هر چه ازاین شعر خوب خاطر
زاد |
|
|
|
یکی نباشد از صد هزار تیغ وقلم |
|
ولیک هست زمانه گواه من کاین بار |
|
|
|
مراین قصیده بود شهریار تیغ وقلم |
|
بحکم تو قلم وتیغ تا شود گلگون |
|
|
|
شگفته باد زتو نوبهار تیغ وقلم |
|
شکافته سروخایسک خورده باد عدوت |
|
|
|
چو تیغ و چون قلم ازکار زار تیغ وقلم |
|
|
|
|
|
|
|
|
12
–
احمد کافی:
فرید الزمان شرف الدین از شعرای
بزرگ عصر غوریان است، مولد ووطن اصلی این شاعر معلوم نیست وباستناد تذکره
نگاران، این شاعر در فیروزکوه به دربار سلطان غیاث الدین غوری بسر برده، قرار
نگارش صاحب مجمع الغصحاء، اسم وکنیت او فریدالدین احمد بن محمد ایزدیار کافی
است و در دربار غیاث الدین غوری بر تبۀ ریاست دارالتحریر سلطنتی سلطان موصوف
رسیده حتی به مقام خلافت نیز ارتباطی داشته، چنانچه خلیفه الناصرلدین الله در
حق او التفات نموده از اشعار او معلوم میشود که در سخن مهارت بسزا داشته، قصیده
در مدح سلطان غیاث الدین سروده که در تشبیب گل ومی ودر مدح آفتاب وسایه را در
هر بیت التزام نموده وبقول صاحب مجمع الفصحاء
بعضی از ابیات این قصیده با ابیات قاضی منصور اوزجندی توارد یافته:
|
ای
گل ومی را بر خسار ولب تو افتخار
چون گل میگون ببار آمد می گلگون بیار
|
|
|
|
شکل گل چون شکل جام ورنگ می چون
رنگ گل هست گویی هردو را از هم صفت ها مستعار |
|
باغ را بی گل کجا باشد درین هنگام
قدر جام را بی می کجا باشد درین موسم قرار |
|
|
|
گل زمی گیرد شعاع ومی ز گل گیرد
فروغ با گل ومی عیش کن بی زحمت خار وخمار |
|
خاصه چون سلطان اعظم گل به پیش ومی
بدست مطربان را خواند پیش وبندگان را دادبار |
|
|
|
سایۀ یزدان غیاث دین ودنیا کافتاب
زان بیاراید چمن کزرای او دارد شعار
|
|
شهریاری کافتاب وسایۀ اقبال او
برسپاه سعد ونحس اختران شد کامگار
|
|
|
|
آفتاب سایه دار است او جهان را گاه
عدل سخت نادر باشد الحق آفتاب سایه دار |
|
سایه پرورد است خصمش ز افتاب تیغ
او همچو سایه زآفتاب از بهر آن جوید قرار |
|
|
|
از برای سایۀ او خاک را خدمت کنند
آفتاب اندر مسیر و آسمان اندر مدار
|
|
از پی فخر آسمان هردم وصیت میکند
کافتابا سایۀ رایات او را سجده آر
|
|
|
|
ور مثل صد شهریارش باشد اندر
روزکین ز آفتاب اورا بسایه کی گذارد شهریار |
|
همچو سایه کز هما آمد همایون بر
جهان آفتاب دولتش ایمن بماندست از غبار |
|
|
|
گرهمی خواهی قیاس شاه وخصم شاه کرد
سایۀ شب را ببین با آفتاب روزگار
|
|
گربصورت آفتابی گردد آن کش دشمن است
سایۀ اعلام منصورش بر آرد زو دمار
|
|
|
|
|
|
|
این شاعر را محمد عوفی به
اوصاف صدر اجل شرف الدین سید الکتاب فریدالزمان احمد بن ایزد یار کافی معروف به
فرید کافی نگاشته است و میگوید که وی منشی دیوان سلطان غیاث الدین محمد بن سام
غوری بود ومکاتباتیکه به امیر المؤمنین الناصرلدین الله خلیفۀ عباسی از دربار
غور نوشته است حضرت خلافت او را مورد تحسین وتقدیر قرار داده اند. عوفی خط فرید
کافی را در نیشاپور دیده بوده که آن را از خط ابن مقله وابن بواب بر تر شمرده
است و می افزاید که هرچند فن اصلی او شعر نبود اما در آن وقت فیروزکوه پایتخت
غور جایگاه علم وفضل وادب بود وعلماء وفضلاء وهنرمندان آنرا قبلۀ حاجات خود
دانسته وروی بدان جا می آوردند موصوف نیز گاهی قصیده میگفت و در بارگاه سلطان
بزرگ غور تقدیم میکرد. سپس قصیدۀ گل ومی را آورده که قبلاً تحریر شده است. یک
رباعی از روایت عوفی می آوریم:
|
من آخته قد بودم و با قوت وچست جویان جوانی است قد من به درست
|
|
گم گشت جوانی ودوتاگشتم
وسست مرگم شده را بجزدوتا نتوان جست.
|
13
–
حکیم ضیاء الدین عبدالرافع هروی:
حکیم ضیاء الدین عبدالرافع بن
ابوالفتح هروی از جملۀ دانشمندان دوران خود بوده است. در حکمت وفلسفه دسترس
کامل داشته، وی اولاً بخدمت ملک خسرو آخرین شاه غزنه وبعد بدربار غوریان واز
مداحان سلاطین غور قرار گرفت. به علاوه قصیدۀ ناتمامی که ازاین شاعر دانشمند
دربرخی از تذکره ها مذکورست رسالۀ منظوم جلالیه در(تفسیر نودونه نام) ازوی است
سال وفاتش معلوم نشد.
محمد عوفی چند قصیده از حکیم
آورده است. که اینک چند بیت از قصیدۀ که در مدح سلطان غیاث الدین محمد بن سام
سروده است. نقل میشود:
|
ماه عالی رایتش هرجا که تابد
مهروار شاد |
|
|
|
|
آسمان هادیش باشد مشتری گردد دلیل |
|
|
باش ای آفتابی کز کمال مرحمت |
|
|
|
|
ظل عدل ورأفت تو هست درعالم ظلیل |
|
|
بس عجب نبودکه زیر سُم اسپت در چرا |
|
|
|
|
از زمین سربر زند شاخ زمرد چون
قصیل |
|
|
فتنه را کوته بود دست از حریم ملک
تو |
|
|
|
تا بود دستت همیشه باد چون رمحت
طویل |
|
|
|
|
|
|
|
|
کیش آذر محو شد از تیغ آتش بار تو |
|
|
|
وزسنان آبدارت تازه شد دین خلیل[98] |
|
|
|
|
14
–
ازهری هروی:
اسمش جلال الدین بود وازهری
تخلص میکرد، هدایت صاحب مجمع الفصحاء ویرا از فحول شعراء می شمارد وابیات
معدودی که در مدح تاج الدین محمد است ازوی نقل کرده آنست وآن این است:
|
ای در غم تو گشته مرا چشمه سار چشم
|
|
|
|
ناخرده می چراست ترا پر خمار چشم
|
|
خونم هدر مکن بسیلابهای خون
|
|
|
|
خود می نهدسزای من اندر کنار چشم
|
|
جای رسیده کار که بی وصل روی تو
|
|
|
|
با هجر تو بکشتن من گشته یار چشم
|
|
دادی به وصل وعده وگفتی ز روی طنز |
|
|
|
چیزی که کس نیافت تو از ما مدار
چشم |
|
گروعدۀ وصال تو جانا روانشد
|
|
|
|
باری مرا سپید شد از انتظار چشم
|
|
گرتیره گشته چشمم دارم روا از انک
|
|
|
|
بی روی تو نیاید مارا بکار چشم
|
|
نی نی چراست تیره که هر روز می شود
|
|
|
|
روشن ز نور طلعت فخر کبار چشم
|
|
صدری که هست یوسف چاهش به خاصیت
|
|
|
|
روشن کند جهان را یعقوب وار چشم
|
|
در ملک شاه خواجه صاحبقران توئی
|
|
|
|
زان سانکه بر حواس بود شهریار چشم
|
|
|
پر می کشد ز دشمن جاهت بدست قهر
چرخ زمردی چو زمرد زمار چشم
|
|
|
|
|
|
|
|
15
–
ظهیرالدین سگزی (سیستانی):
اسم او
ظهیرالدین نصر ومولد او سیستان است به قول صاحب مجمع الفصحاء باری از بلاد
نیمروز برسم رسالت بدربار سلطان غوری رسیده واز این سلطان ملک الشعرای او
فخرالدین مبارکشاه غوری انعام وافر یافته، ملوک نیمروز مطیع دربار غور بودند.
وی در مدح فخرالدین مبارکشاه گوید:
|
ای بلفظ تو زنده جان سخن
چون تو در هیچ دور پر نکشود
چون تو در هیچ وقت رخ ننمود
نیم کاران طبع وذهن تواند
آن سواری که رخ نگردانی
کذا! دشمن شایان نیست که هست
داد ملک سخن بده که توئی
لمن الملک زن که شد سخنت
صد هزاران کرامت واعجاز
|
|
ای ز طبع تو زاده کان سخن
شاهبازی ز آشیان، سخن آفتابی ز آسمان سخن
نقشبندان پرنیان سخن
هرگز از هیچ پهلوان سخن خاطرت گنج شایگان سخن
مهدی آخر الزمان سخن مالک الملک در جهان سخن
درج فرمود در میان سخن
|
ونیز او
راست:
|
از ادای شکر انعامش چنان عاجز
شدم کاین زمان صد خجلت از طبع سخنور می برم |
|
|
|
پیش تختش نامه اندر سر چو هد
هد آمدم طوق در گردن زشکرش چون کبوتر می برم |
|
تا به تشریفم سرو تن کرد چون
صبح وشفق سر از آن صبح وشفق بر چرخ واختر می برم |
|
|
|
داد اسپی باد رفتارم که با
رفتار او شرم می دارم که نام باد صر صر می برم |
|
نی که بریک خلعت معهود مقصود
است بس ز اصطناعش صد هزار انعام دیگر می برم |
|
|
|
میل یارانم بشکر بود اینک بهر
شان شعر فخرالدین بجای شهد وشکر می برم |
|
اتفاق رجعت از فیروز کوهم وین
عجب من بضاعت بار خوزستان وعسکر می برم |
|
|
|
تشنگان راه عشقش را که بس دل
تفته اند شربتی از چشمۀ حیوان وکوثر می برم |
|
شعر من سحر است ونادانی من بین
که سحر بر گزافه سوی موسی پیعمبر ( ع ) می برم |
|
|
|
رسم ابر است این
وبرمن عقل میخندد چو برق کاین چنین قطره سوی دریای اخضر می برم
|
|
|
|
|
|
عوفی اورا
واسطۀ عقد نیمروز خوانده وبه فضل ودانش ستوده است. وخط اورا از خط
دلبران عنبر زلف خوشتر وشعرش را از سخن معشوقان مهر پرور دلکشتر توصیف میکند.
ومیگوید: که وی را از حضرت سیستان به رسالت غور فرستادند وچون دربار سلطان غیاث
الدین غوری رسید رسالت اداء کرد. وتشریفات بسیار دید. ملک الشعراء فخرالدین
مبارکشاه غوری او را بسیار دلداری کرد. او شکرانۀ آن اکرام را قطعۀ رسا گفت.
ابیاتی از این قطعه وجواب آنرا پیشتر آوردیم. عوفی می افزاید: «وصدر اجل
فخرالدین ملک الکلام مبارکشاه از وی مسودۀ اشعار او التماس کرد. واین قطعه در
جواب آن به خدمت فرستاد:
|
فرمودۀ که دفتر شعرت به من فرست امر ترا به طوع مطیعم زجان ولیک
از چشم کور آب زکوتاه دیدگی
نور چراغ کاستۀ نیم تاب را
بر من به دیوی ارچه گواهی دهی بده |
|
در خط مشوسرازخط فرمان نمی برم
خرما به بصره زیره به کرمان نمی برم
قطره بسوی چشمۀ حیوان نمی برم
در آفتاب نور درخشان نمی برم
پای ملخ به پیش سلیمان نمی برم
|
16
–
عجیبی جوزجانی:
عجیبی جوزجانی از شعرای مشهور
دربار بهاءالدین سام بن الحسین است. اسمش شمس الدین وتخلص وی عجیبی ودر خطۀ
معروف جوزجان که از متصرفات غوریان بود، بدنیا آمده صاحب لباب الالباب شعری چند
از این شاعر را که در مدح سلطان بهاءالدین سام است نقل می کند:
|
چون شمع روزروشن ازایوان آسمان
دوش زمین وفرق هوارا زقیر ومشک
آورد پای مهر چو دردامن زمین
بر طارم فلک چو شه هند شد مکین
گردون چوتاج کسری بمعجزات حسن زهره چوگوی سیمین برچرخ ودربرش
با همچو شکل صرح ممردبه پیش چشم
بهرام تافت از فلک پنجمین همی
بر جیس چون شمامۀ کافور پر عبیر
پروین چووقت پویه گران ترکنی رکاب
دیواز شهاب گشته گریزان بران مثال
اندرشبی چنانکه غضنفر شدی دلیل
من روی سوی راه نهاده بفال سعد
راهی چنانکه آید از او چشم را خلل
ریگش چونیش گژدم وسنگش چویشک مار درآب او سمک نرود جز بسلسله
هرچند ریگ وسنگ وکه وغاراو فزود
زو دردلم نبود خطر زانک همچو حرز
خسرو بهاء دولت ودین سام بن حسین
|
|
ناگه در او فتاد بدریای قیروان
سحر سپهر پیر رداکرده طیلسان
بگرفت دست ماه گریبان آسمان
درخاک تیره شد ملک روم را مکان
از در ولعل چتر سکندر برونشان
دنبال برج عقرب مانند صولجان
برروی او فشانده همه گنج شایگان
چونانکه دیده سرخ کند شرزۀ ژیان
کیوان چودربنفشه ستان برگ ارغوان
جوزا چو گاه حمله سبکتر کنی عنان
چون خصم منهزم زستان خدایگان
واندر شبی چنانکه دلاور شدی جبان
امید خود بریده ز پیوند خاندان
راهی چنانکه باشد از وروح را زیان
زین عقل را عقوبت وزان طبع را فغان
بر کوه او ملک نرود جز به نردبان
رنج وبلای تن ضرر وآفت روان
راندم همی ثنای خداوند برزبان
کاقبال هست بسته بفرمان او میان
|
این قصیده را تحت عنوان: در
مدح یکی از پادشاهان، استاد سعید نفیسی در دیوان انوری ص234 چاپ کرده اند، که
علاوه بر اختلافات لفظی ومعنوی ازاین قصیده که دراینجا بنام عجیبی است مطول تر
است، بیت اخیر این قصیده دراینجا این طور است:
|
قطب جلال شاه معظم که روزگار
|
|
درحصن قدروحشمت اوهست پاسیان
|
اما عوفی در جلد دوم لباب الالباب
صفحۀ 492 این قصیده را بنام عجیبی جوزجانی نقل کرده است. که مدح سلطان
بهاءالدین سام غوری است.
17
–
حکیم انوری:
او حدالدین محمد ابن محمد، حجت
الحق، شاعر ودانشمند قرن ششم هـ (قرن دوازدهم
م) تحصیلات وی در علوم ادبی وعقلی زمان، خاصه حکمت وریاضیات ونجوم بود واو پیرو
ومدافع ابن سینا بوده است. زندگانی او در عهد سنجر بمداحی آن پادشاه وپس از مرگ
او واستیلای غزان بر خراسان در
ستایش امراء وسفر در بلاد مختلف گذشته، از میان سالهای که برای وفاتش نوشته
اند، سال (583 هـ ق/ 1187م) را اقرب بصحت دانسته اند. انوری طبع قوی ودر بیان
معانی دقیق ومشکل در طی کلام روان مهارت داشت. اصطلاحات علمی در سخن او بسیار
است. انوری در قصیده وغزل هردو، مهارت خودرا نشان داد. دیوان او مکرر بطبع
رسیده است.
انوری معاصر سلطنت غوریان بوده
است، هنگامی که سلطان علاءالدین جهان سوز غوری با سلطان سنجر در آویخت وسنجر او
را مغلوب واسیر ساخت، در حدود (547 هـ ق) انوری قصیدۀ در مدح سنجر ساخت ودر یک
بیت آن گفت:
|
قاعدۀ تهنیت همی ننهد زانک
|
|
خصم نه فغفورچین وغورنه چین است
|
علاءالدین از او سخت رنجیده
خاطر گشت، بعد از آنکه دوباره پادشاه غور شد انوری در دربار ملک طوطی از سران
طایفۀ غز بسر می برد. عوفی در لباب الالباب نوشته است که علاء الدین از ملک
طوطی طی مکتوبی استدعا کرد تا انوری را نزد او درغور بفرستد، بجهت تعهد و تلطف
اما در دل میخواست که او را سیاست نماید.
امیر عمید فخرالدین خالد بن
ربیع، از موضوع آگاهی داشت، صراحتاً نمی توانست بانوری اطلاع دهد، از بیم علاء
الدین نامۀ کنایه آمیز به انوری نوشت. انوری موضوع را درک وبذریعۀ شفیعان از
رفتن به غور معذرت خواست. علاءالدین بار دیگر رسولی فرستادوپیغام داد که: هزار
سر گوسپند می دهم، اگر او را به نزدیک من فرستی انوری به ملک طوطی گفت: چون من
مردی را او بهزار سر گوسپند می خرد، پادشاه را برایگان نمی ارزد؟ ملک طوطی را
خوش آمد او را نگاه داشت.
این قضیه را مولانا جامی نیز در
بهارستان خویش با اندک تصرف ایراد کرده است. بقول استاد سعید نفیسی: از هجوی که
انوری دربارۀ علاءالدین غوری گفته باشد در دیوان وی اثر آشکاری نیست، تنها در
آغاز قطعه نوشته شده است: در جواب مکتوب پادشاه غور ونیز در یک رباعی اشارۀ به
نرفتن بغور هست وشاید این دو مورد به همین واقعه مربوط باشد.
اول اما آن رباعی:
|
آخر غم غور از دل ما دور شود وین ماتم هجر دوستان سور شود لشکرکش گردون چو درآید بحمل فرمانده گیتی به نیشاپور شود |
واما آن قطعه این است:
|
کلبه ای کند رو بروز وبشب
حالتی دارم اندرو،که درآن
آن سپهرم درو، که گوی سپهر
وان جهانم درو، که موج محیط
هرچه در مجلس ملوک بود
رحل اجزا ونان خشک برو
شیشۀ صبر من، که بادا پر
قلم کوته وصریر خوشش خرقۀ صوفیانۀ ازرق
هرچه بیرون ازین بود کم وبیش
گنده پیر جهان جنب نکند
زین قدم راه رجعتم بستست
این طریق ارنمایشیست خطا خدمت پادشاه که باقی باد
گرچه پیغام روح پرور او
نیست من بنده را زبان جواب |
|
غم وشادی وخورد وخواب من است
چرخ در غبن ورشک وتاب من است
ذرۀ نور آفتاب من است
والۀ لمعۀ سراب من است همه در کلبۀ خراب من است
گرد خوان من
وکباب من است پیش می شیشۀ شراب من است زخمه ونغمۀ رباب من است
برهزار اطلس انتخاب من است
حاش للسامعین! عذاب من است
همتی را که در جناب من است
آنکه او مرجع ومآب من است
چه کنم؟ این خطا صواب من است
نه ببازوی باد وآب من است
همه تسکین اضطراب من است
خانه وجای من جواب من است |
قابل یاد
آوری است که علاءالدین غوری یکی از ملوک دانشمند وادیب وشاعر است که عوفی دیوان
اشعار اورا در کتابخانۀ سمرقند دیده بود ، بعید به نظر میرسد که اوانوری را با
آن همه کمال فضل وادب ودانش وی برای سیاست فرمودن به غور خواسته باشد، غالباً
او با انوری علاقۀ فراوان داشته که حتی یکهزار گوسپند را در بدل وی می داده است
وبا وعدۀ انعام وبقول خود انوری پیغام روح پرور خود اضطراب انوری را به رفتن
غور تسکین می بخشید وبدلجوئی خود او را امیدوار می ساخته.
از رباعی خود وی در فوق بر می
آید که انوری را ماتم هجر دوستان مانع رفتن غور شده است. وهمچنان قطعۀ زاهدانۀ
وی شهادت میدهد که انوری در حالت انزوا وگوشه گیری قرار داشته است واز خدمت
ملوک از ساز وبرگ آن از زرق وبرق آن از عیش ونوش آن از شراب وکباب آن بکلبۀ
خراب، به تلاوت قرآن، بنان خشک، بقلم، بخرقه صوفیانه دم شیشۀ صبر، قناعت ورزیده
بوده، علت آن هم دل شکستگی انوری از استیلای طایفۀ وحشی غز بر خراسان وسقوط
واضمحلال ممدوح وی سنجر بوده است. بدلیل اینکه انوری قصیده غرای (اشک خراسان)
خویش را در همین وقت سروده وبه خاقان کمال الدین محمود از ملوک آل افراسیاب
وخواهرزادۀ سنجر که در ماوراءالنهر حکمرانی داشته فرستاده وراجع به فتنۀ غز از
او استمداد خواسته:
|
برسمرقند اگر بگذری، ای باد
سحر نامه ای مطلع آن رنج تن وآفت جان نامه ای بررقمش آه غریبان پیدا
نقش تقریرش از سینۀ مظلومان خشک
خسرو عادل خاقان معظم کزجد
دایمش فخربدانست که درپیش ملوک
باز خواندزغزان کینه،که واجب باشد
|
|
نامه یی اهل خراسان ببر خاقان بر
نامه ای مقطع آن درد دل وسوز جگر
نامه یی در شکنش خون شهیدان مضمر
سطر عنوانش از دیدۀ محرومان تر
پادشاهست وجهاندار به هفتاد پدر
پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر
خواستن کین پدر
بر پسر خوب سیر
|
این قصیده خیلی مطول است
وبیانگر احساسات غم انگیز انوری وعملکرد ظالمانۀ طایفۀ ستم پیشۀ غز که پس از
استیلای آنان انوری گوشۀ عزلت اختیار کرده است.
انوری علاقۀ مفرطی به سرزمین
غور، به مملکت غور، به مردم غور وبه ملوک غور
داشته است، جای که (در مدح ملکان شهاب الدین وناصرالدین فرموده):
|
عرصۀ مملکت غور چه نامحدود است
که در آن عرصه چنان لشکر نامعدود است
|
|
|
|
رونق ملک سلیمان پیمبر (ع) دارد
عرق سلطان چه عجب کز نسب داود است
|
|
چشم بددور، که بس منتظم است این
دولت آری این دولت را منتظمی معهود است |
|
|
|
ای برادر سخن راست بخواهم گفتن
راستی بهتر تا (فاستقم) اندر هود است
|
|
عقل داند که مهیا بوجود دوکس است
هرچه از نظم وزترتیب درو موجود است
|
|
|
|
از یکی بازوی اسلام همه ساله قوی
است وزدگری طالع دولت ابداً مسعود است |
|
گوهر تیغ ظفر پیشۀ این از فتحست
هیُت دست گهر گستر آن از جود است
|
|
|
|
مردی ومردمی از هردو چنان منتشرند
که شعاع از مه ورنگ از گل وبو از عود است
|
|
فضلۀ مجلس ایشان چو به یغما دادند
گفت: رضوان برما چیست؟ همان موجود است
|
|
|
|
هرچه در ملک جهانست چه ظاهر، چه
خفی هردو در نسبت این هردو نظر مردود است |
|
تیغ شان گر افق صبح شود، غوطه خورد
در زمین ظل زمین کان ابداً ممدود است
|
|
|
|
خصم دولت را چون عود سیه سوخته اند
کار دولت چه عجب ساخته گرچون عود است
|
|
بر تمامی حسدِ حاسد، اگر بیند کس
چرخ را این ببقا و آن بعلو محسود است
|
|
|
|
نیست القصه کمالی که نه حاصل دارند
جز قدم، زانکه قدیمی صفت معبود است
|
|
باخرد گفتم: ای غایت مقصود جهان
نیست چیزی که به نزدیک تو آن مفقود است
|
|
|
|
کیستند آن دو خداوند؟ تعین بنمای
که فلان غایت این شعر فلان مقصود است
|
|
گفت: زین هردویکی جز که شهاب الدین
نیست گفتم آن دیگر؟ گفتا حسن محمود است |
|
|
|
گفتم: اغلوطه مده، این چه دویی
باشد؟ گفت: دویی عقل، که هم شاهد وهم مشهود است |
|
دیر مان، ای بکمالی که ز آغاز وجود
برجود چو تویی راه دویی مسدود است
|
|
|
|
ملکی از حصر برون بادت، عمری از حد
گرچه در عالم محصور بقا محدود است
|
|
|
خالی از ورد ثنای تو
مبادا سخنی تا قلم را چو سخن ورد زبان مورود است |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
استاد سعید نفیسی می نویسد: «گویا مراد
از شهاب الدین همان شهاب الدین محمد بن سام باشد که پس از مرگ (قتل) سیف الدین
محمد بن حسین در (588 هـ ق) در غزنی حکمرانی داشته است، وناصر الدین نیز می
باید یکی از شهزادگان این خاندان باشد.
استاد سعید نفیسی در سلسلۀ ممدوحان انوری عدد پنجم، غیاث الدین محمد بن سام
پادشاه معروف خاندان غوری را که در (558 هـ ق) بفرمان روائی رسید. ودر27 جمادی
الاولی(599 هـ ق) درهرات در گذشت. بحساب می آورد ومی افزاید که: پیداست که وی
از کسانی بوده که انوری در پایان زندگی خود، وی را ستوده است ودو قصیده
در مدح وی دارد.
قصیدۀ اول: در ستایش غیاث
الدین محمد شاه
|
ساقی بیا، که وقت می لعل روشنست
از تیغ آفتاب همه جوشن غدیر
هرجزو در خیال من از کل بوستان
سوری گرفت باغ ز دور فلک ولیک
شاخ درخت عود مطراً شد از صبا
در خانۀ تن مزن، که زدستان عندلیب
خیز از می قدیم، مرا سیر کن بر طل
رودو ستگانی آر، علی رغم دشمنان جان است باده در تن جامش رها مکن
بهمنجنه گذشت وبهاراست؛ گل فشان
چون گل بسازبرگ چمن باز، بهر آنک
عادل غیاث دین که بیک تن گه وغا
فرمانده زمانه محمد شه آنکه ملک
موسی سخن شهی که فرمان جاه او
افراسیاب عهد، که این عالم فراخ
عدلش گواه دعوی ملکست وحجتش
از حزم شه به نرگس مسکین نگر، از انک
ورجای ساخت دردل بدخواه تیغ او
ای کرده مؤمنان بجناب تو التجا
شهباز دولتی وسلاطین کبوترت
تا طعمۀ عقاب عتابت بود برزم
شمشیر توزخون عدو راند رود نیل
شب گرچه حاملست ولی تابروز حشر
زیر زمین ز بیم چو قارون فرو رود هرکس که سرکشید چومدازامرجزم تو
درچاک جیب صبح چه بینی ولون او؟
از اعتماد عدل تو در راه کهکشان
ایوان توچو منزل کیوان ست، بنگراین
هر ذره بهر گفت وشنود ثنای تو
سوسن سخن نگفت گرازرشک من چه شد
هرفن که بنده را تو در آن امتحان کنی
گر از ثنا بسوی دعایت روم رواست
پاینده باد سایۀ تو بر جهانیان
|
|
میدان خاک تیره کنون سبز گلشنست
شد رخنه چون تراهوس تیغ وجوشنست
گوئی که کارگاه حریر ملونست
قمری نگر که شیوۀ او باز شیونست
زان بادۀ که تیره گر بوی چندنست
درهربدست باغچه صد جای تن تنست
بگذرازاین حدیث که یکسیرویکمنست
کان دوست را که می نخوردعقل دشمنست
درجان من فرست که درخورداین تنست
برخسروی که خاک درش تاج بهمنست
بلبل بیاد مجلس عالی نواز نست
از بهر قصد جان عدو صد تهمتنست
ازرای او چو روی عروسان مزینست
برخوان خاص وعام کنون سلوی ومن ست
بردشمنانش تنگ تر از چاه بیژن است
با آن گواه عدل جهان را مبرهنست
باسیم وزر میان بیابانش مسکنست
نشگفت ازآنکه جای گهرسنگ وآهنست
کان جانب از حوادث ایام مأمنست
وزطوق طاعتت همه را زیب گردنست
پرورده دشمن تو چو مرغ مسمنست
لیک آب نیل نیست درو آب روینست
از زادن نظیر تو باری سترونست
گر در نبرد خصم تو بازور قارنست
برسر زده همه چو حروف منونست
کز خون حاسدت فلک آلوده دامنست
باری ببین بماه که اورا چه خرمن است
شعری که بر صحیفه شعری مدونست
ده گوش وده زبان چوبنفشه است وسوسنست
من بندۀ توام نه هر آزاده چون منست
پنداری از کمال مگرهم درین فنست
کان حرزآزمودۀ هرمرد وهر زن است
کز آفتاب رای تو آفاق روشن است
|
قصیدۀ دوم: در مدح سلطان غیاث
الدین محمد گوید:
|
افزوده باز رونق هر مرغزار گل
چون زیر یافت نالۀ هر مرغ زار گل
|
|
|
|
رو راه خسروانی بلبل بزن، از انک
شیرین لقا نمود زهر مرغزار، گل
|
|
چون گشت از نسیم سحرگه عبیربار
هیچ از گلاب گر نگرفت اعتبار گل
|
|
|
|
تا بارسیم بر کف آرد، برون کشید
از غنچه دست پر زر خالص عیار گل
|
|
چون عرض کرد عارض کافور وام خویش
افگند چین بر ابروی مشک تتار، گل
|
|
|
|
تاشد قمر مجاهز گل بربساط لطف
دست ندب ببرد ز عود قمار گل
|
|
در موسمی که مست طرب شد جهان چنانک
جز حزم شه ندید دگر هوشیار گل
|
|
|
|
بر اعتماد دولت بیدار شهریار
باسیم وزر بخفت بدشت آشکار گل
|
|
نوباوۀ حیات ثمربادۀ کهن
کافشاند بر جهان کهن نوبهار گل
|
|
|
|
پژمرده چون بنفشه چه باشی؟ بنوش می
کامسال تازه کرد چمن را چوپار گل
|
|
آن لاله گون می که خیالش چو بشگفد
نشگفت اگر بجان طلبد زینهار گل
|
|
|
|
|
زان می دماغ خشک مرا مایه ده نخست
پس بر سماع این غزل تر بیار گل
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
طلع ثانی:
|
کای ناشگفته چون تو درین روزگار گل
مانند من زعشق تو در خارخار گل
|
|
|
|
از استماع شرح مقامات حسن تو
قانون عمر خویش کند اختصار گل
|
|
تا آفتاب تافته ماند زغم چو من
زین بیش زیر سایۀ سنبل مدار گل
|
|
|
|
از رخ نقاب شعر بر انداز تا زرشک
پیراهن حریر کند تار تار گل
|
|
در گردن تو تا نشود خون گل زمن
بشنو سخن، منه زپس گوشوار گل
|
|
|
|
تا نیلگون چو وسمه شود گل ز عزّتت
بردست وپای خود زحنا زن نگار گل
|
|
چشمم شدست شیفتۀ روی تو از آنک
از خاک کوی تست مرا یادگار گل
|
|
|
|
بر چشم من گذار قدم ازره کرم
زیرا که در خورست درین جویبار گل
|
|
نوروزی دگر چو نداری برای شاه
باری چومن ز گلشن خاطر بیار گل
|
|
|
|
زیرا که از شگوفۀ پروین ملایکه
آرند پیش تخت شه تاجدار گل
|
|
عادل غیاث دین که حقیقت زخلق اوست
نزدیک زیر کان جهان مستعار گل
|
|
|
|
جمشید روزگار محمد شه آنکه کرد
برذات او خدای زدولت شعار گل
|
|
شاهی که در حمایت شمشیر تیز او
از هیچ تند باد نشد خاکسار گل
|
|
|
|
باغیست معرکه، که زخارسنان او
در یک نفس شگفت ز نصرت هزار گل
|
|
ابری ست دست او که زفیض سخاوتش
برداد امید را زیمین ویسار گل
|
|
|
|
شاها، بیش رای تو خورشید نور بخش
بی آب شد چنانکه ز تاثیر نار گل
|
|
سازنده نیست خصم ترا مملکت چنانک
اهل زکام را نبود ساز وار گل
|
|
|
|
در رزم تو که خون عدو کف کند چو
بحر گویی که هست ریخته برلاله زار گل |
|
از بس بخار خون که رود سوی آسمان
در چشم آفتاب کند زان بخار گل
|
|
|
|
پیکان برگ بید تو برخاک افگند
از شاخ عمر خصم بیاورده بار گل
|
|
دشمن زحملۀ تو شود بیقرار از انک
باصر صر خزان نپذیرد قرار گل
|
|
|
|
برکار کرد خنجر نیلوفری تو
افشاند آن زمان زظفر کردگار گل
|
|
باد ارغبار جنگ تو سوی چمن برد
گیرد مزاج عنبر تر زان غبار گل
|
|
|
|
عیسی دما مرا زگلستان مدح تو
می شد برای تقویت دل بکار گل
|
|
در ذوق ناطقه چو شکر بود لفظ من
از مدحت تو باشکرم گشت یار گل
|
|
|
|
گرمن ردیف شعر خود از گل نکردمی
هرگز سخنوری بنکردی شمار گل
|
|
نی نی اگرز مدح تو عزت نیافتی
بودی چو خار سوخته همواره خار گل
|
|
|
|
بشمار سال خویش در اقبال آن قدر
کارد زمانه باز پریشان شمار گل
|
|
گلریز کن بموسم نوروز تا کند
برنرگس فلک زپیت افتخار گل
|
|
|
|
گه جام رادهان بلب
جوی بوسه زن گه در میان سبزه کش اندر کنار گل |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
وبدین جا سخن را پیرامون شرح حال
واشعار حکیم انوری به پایان می بریم.
18 - جبلی
غرجستانی:
بدیع الزمان، عبدالواسع بن
عبدالجامع بن عمران بن ربیع غرجستانی متوفی (555 هـ
ق) اصلاً سید بود ودر غرجستان ولادت یافت.
|
زخاندان قدیمم من وشما دانید
|
|
|
|
که واجب است مراعات خاندان قدیم
(جبلی) |
|
|
|
|
در جای دیگر گوید:
|
نکرد باید بامن بقهر جباری |
|
|
|
که من زنسل رسول خدای جبارم (جبلی) |
|
|
|
|
جبلی در علوم زمان مخصوصاً
علوم ادبی کسب کمال کرد ودر شاعری ممتاز شد.
وسپس بمدح شاهان عصر از غوریان وسلجوقیان وغزنویان پرداخت. شعراوبه لهجۀ عمومی
زمان که تا آنگاه با زبان عربی آمیزش بیشتری یافته بود نزدیک شد. وی به کلام
آراستۀ مصنوع وپیرایه های لفظی وزیورهای معنوی توجه بسیار داشته، جبلی به شعر
عربی هم دست داشت، دیوان او در تهران باهتمام دکتور ذبیح الله صفا استاد
دانشگاه بطبع رسیده. نمونۀ سخن جبلی:
|
رخ وزلفین آن ماه ولب ودندان آن
دلبر |
|
|
|
یکی لاله است در عنبر، یکی لؤلؤ
است در شکر |
|
چه لاله؟ لالۀ نعمان چه عنبر؟ عنبر
سارا |
|
|
|
چه لؤلؤ؟ لؤلؤی دریا، چه شکر؟ شکر
عسکر |
|
بسان چشمه وروضه، مثال حلقه وتوده
|
|
|
|
دهان وعارض وزلفین وخط آن پری پیکر
|
|
چه حلقه؟حلقۀ سنبل، چه توده؟ تودۀ
نسرین |
|
|
|
چه روضه؟روضۀ جنت، چه چشمه؟ چشمۀ
کوثر |
|
نماید ساعد وعارض بدین دلخستۀ عاجز
|
|
|
|
گمارد غمزه وطره ، بدین آشفته مضطر
|
|
چه عارض؟ عارض رنگین ، چه ساعد؟
ساعد سیمین |
|
|
|
چه غمزه؟ غمزۀ جادو، چه طره؟ طرۀ
کافر |
|
|
|
|
ودر جای
دیگر از دوری وطن خود، ( غرجستان ) شکوه کرده گوید:
|
باضطرار جدا مانده ام زمسکن خویش
چنانکه مانده جدا آدم از بهشت نعیم
غریب گرچه بدار السلام گیرد جای
بود نتیجۀ غربت همه عذاب الیم
|
در نیکوهش
تکبر:
|
بایکدیگر کنند همی کبر هرگروه
هرگز بسوی کبر نتابد همی عنان
|
|
آگاه نی کزان نتوان یافت کبریا
هرک آیت نخست بخواند زهل أتی
|
دوستی:
|
مردآن بود که روی نتابد زدوستی
|
|
لوبُست الجبال او انشقت القمر
|
کارزمانه:
|
قاعدۀ کار زمانه بدان
عمربشادی وسعادت گذار |
|
هرچه کنی جزبه بصارت مکن
کاربسستی وحقارت مکن |
قضاوقدر:
|
اگر شوی بدها حیله گرتر از درّاج
وگر شوی بذکاء چاره دان تر از روباه
|
|
|
|
قضا بحیله نگردد هبا چو آمد
وقت قدر به چاره نگردد هدر
چو آمد ، گاه |
|
|
|
|
افتخار:
|
نگر که در عرب ودر عجم سمر گشت است
بشعر گفتن تازی وپارسی جبلی
|
این بود شمۀ از وصف الحال ونمونۀ اشعار
جبلی غرجستانی شاعری که این سرزمین را باهنر جاودانۀ خویش، جاویدانی ساخته است.
2
19
–
خواجه معین الدین چشتی قدس سره :
«کهکشانی با درخشش هزاران
اخترتابناک از چشت تا هرات تا غزنه تا لاهور تا اجمیر تابیده بود، که اندیشۀ
سراسیمۀ بشر را بسوی عرش اعلای الهی رهنمونی کند. کیست بیاد آورد که سلطان غازی
معزالدنیا والدین شهاب الدین غوری با سپاهیان غزنه وغور، کابل ولاهورو شهر
اجمیر را بگشاید ودوعقاب زرین به بلندی بالای شتر به غنیمت بستاند وبه هرات به
سلطان غیاث الدین بفرستد که از بهای آن مسجد جامع هرات
را ترمیم وتوسیع نماید واجمیر ظلمت کدۀ شرک به یمن آرامگاه یکی از بنیان
گذاران طریقۀ مبارکۀ چشتیه، خواجۀ خواجگان، معین الدین سجزی زیارت گاه انام
گردد ومسجد جامع هرات کعبۀ ثانی در خراسان نامیده شود وباز کیست که پندارد روزی
صحیفۀ لیل ونهار بر میگردد ونا خدایان کشتی توحید را چنان خواب غفلت وغرور فرا
میگیرد که آرامگاه خواجۀ خواجگان بدست ناپاک مشرکان می افتد. » این بود
درد دل استاد خلیلی در رسالۀ مسجد جامع هرات وی. معین الدین چشتی یکی از صوفیان
بزرگ در قرن هفتم هجری است، مدتی در سمرقند وبخارا به تحصیل علوم پرداخت وبعدها
بخدمت خواجه عثمان هارون که یکی از بزرگترین طایفۀ چشتی بود، رسید ومدت بیست
سال را در خدمت او بود وپس از آن به ایران وعراق، عرب وسوریه وافغانستان سفر
کرد وبالاخره به هند در سال (580 هـ ق/ 1183م)
بشهر اجمیر آمد ومدت چهل وچهارسال به تعلیم وارشاد پرداخت، ومورد احترام فوق
العاده بود وپیروان زیادی داشت ودر سال (663 هـ ق/ 1243م) در همان شهر وفات
یافت، وقبر او تا کنون زیارتگاه مسلمانان وغیر مسلمانان هند است.
دیوان اشعاری بنام خواجه معین
الدین چشتی (رح) بار، بار در هندو پاکستان بطبع رسیده است که مجموعۀ است از
قصاید وغزلیات حمد ونعت واشعار تصوفی وعرفانی، خواجه درین اشعار گاهی معین وگاه
معینی تخلص میکند. برای نمونه یک غزل او را در اینجا درج میکنیم:
شهباز آشیانۀ قدس
|
بگشای پرده از رخ وبردار هستیم
محروم گشتم از طیران درفضای قدس
شهباز آشیانۀ قدسم گهی عروج
واعظ ز کوی دوست سوی جنتم مخوان
من مست ومی پرست نه امروز گشته ام
من در جمال بُت رخ بتُکر بدیده ام
در بحر آشنائی او غرق گشته ام
دل ذره ذره گشت زنور تجلیت
نور ظهور ساقی باقی کند طلوع
بگذار تا روم زجهان آستین فشان
|
|
حسنی بمن نمای وبیفزای مستیم
تابال جان برشتۀ قالب ببستیم
گرقید تن فرونکشد سوی پستیم
بنگر که از کجا به کجا می فرستیم
سرمست وبیخود از می بزم الستیم
توحید مطلق است کنون بُت پرستیم
ای خضرتا سفینۀ هستی شکستیم
لیکن ز هر شکست بود صد درستیم
چون جام دل زدوده شداززنگ هستیم
کز آب دیده دست زعالم بشستیم
|
|
|
برخاست شغل وشادی وعیش از دل معین
تا دردرون سینۀ محزون نشستیم
|
|
|
|
|
|
|
|
20 _ امیر حسینی سادات غوری (
رح )
اسمش حسین بن عالم بن ابی
الحسن حسین غوری مشهور به میر حسینی سادات. تاریخ تولد او معلوم نیست، اما
(حکمت) در حاشیۀ ترجمۀ (از سعدی تا جامی) تولد او را در گریوه یکی از دهات غور،
بسال (671 هـ ق) آورده، ولی مأخذ خود را نشان نمیدهد. وفات او را اغلب تذکره
نویسان (718 هـ ق) گفته اند.
میر حسینی در مصرخ هرات ، در
جوار ضریح سید عبدالله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر طّیار (رض) مدفون است
وتاریخ وفاتش در (مزارات هرات) این قطعه آمده است:
|
ده وشش ازمه شوال وهفتصد وهژده
روان سید سادات عصر میر حسینی
|
|
نمود واقعۀ افتخار آل محمد (ص) شد از سراچۀ دنیا بدار ملک مخلد
|
سید عالم پدر میر حسینی را
هدایت در (مجمع الفصاء) امیر وملک میداند ومی گوید:
میر حسینی ترک سلطنت کرده است. بهر حال، پدرش مرد فاضلی بوده که امیر حسینی در
مثنوی زاد المسافرین خود از او بحیث آموزگار خود یاد کرده است.
|
روزی پدر این حکایتم کرد
از درد فراق خود بر آشفت کای در دل ودیده نورم از تو
گفتند توئی حجاب وکس نیست هی هی بخدا که هم چنین است
این طرفه کسی ندیده هر گز دیوانه شود هزار عاقل
|
|
کز جمع محققان یکی مرد
در حالت سکر با خدا گفت آخر بچه جرم دورم از تو
این زیستنت گناه بس نیست؟ اینجا گنه کبیره این است
وین قصه کسی شنیده هرگز آسوده کسی که هست غافل
|
از امیر حسینی جز دختر زادۀ
دیگر اولادی باقی نمانده است، واین دختر سید حمزه
دستار بند است. بموجب وصیت میر حسینی، وقتی که سید نعمت الله ولی به هرات آمد،
این دختر را به او دادند. شاه نعمت الله از صوفیه بزرگ بوده که هدایت (62)
رساله فارسی وعربی از او دیده است. واز بطن همین نواسۀ میر حسینی، سید خلیل
الله بوجود آمد که خلیفه پدر شد.
شاه نعمت الله مرید ابوعبدالله
یافعی بوده ویافعی با احمد غزالی پیوند سلوک داشته شاهرخ میرزا پسر تیمور متوفی
(850 هـ ق) بشاه نعمت الله ارادت خاص داشته سال وفات او را سمرقندی (847 وخوافی
22 رجب المرجب 834 هـ ق) میداند که قول اخیر بصواب نزدیکتر است. تولدش در کهسان
هرات واماوفاتش در ماهان، هفت فرسنگی کرمان بوقوع پیوسته است. در مورد مولد
امیر حسینی، فکری سلجوقی از چشم دید خود، قریه های کرو واسفور را تعیین میکند،
واز قول اهالی میگوید در آنجا درخت چار مغزی است که امیر حسینی سادات غرس کرده،
هر سال مردم ثمر آن را به تبرکی می برند
ومزار سید عالم نیز در آنجاست و آنجا در دامنه های کوه چلنگ شاه مردان واقع است
در حدود تیوره وپرچمن.
امیر حسینی سادات غوری سفری
به مولتان هند کرده ومرید شیخ بهاءالدین زکریای ملتانی (متولد 578 متوفی 666 هـ
ق) شده است.
میر حسینی در کنز الرموز خود
گوید:
|
شیخ هفت اقلیم قطب اولیاء
مفخر ملت بهاء شرع ودین از وجود او به نزد دوستان
من که روی از نیک واز بد تافتم
|
|
واصل حضرت ندیم کبریا
جان پاکش منبع صدق ویقین
جنت الماوی شده هندوستان این سعادت از قبولش یافتم
|
بقول حبیب السیر، میر حسینی
معاصر سلطان غیاث الدین کرت بوده که این سلسله نیز به سلاطین غوری می پیوندد.
امیرحسینی در قطعه از سلطان مذکور نام می برد:
|
غیاث دولت ودین را شب وروز
نه چندان آرزومندی است دل را درین دریا که قعرش ناپدید است
|
|
خدا داند که میباشم دعا گوی
که کلک وکاغذم گنجد درآن کوی
نشان خود زنام نیک می جوی
|
یکی دیگر از سلاطینیکه معاصر
امیر حسینی بوده، فیروزشاه خلجی است در یکی
از غزلیات خود از او هم نام برده است. این فیروزشاه از غلامان وجانشینان سلطان
شهاب الدین غوری در هند است:
|
دارندۀ تخت وکله، سلطان دین
فیروزشه آن سروری کز مهر ومه بر تر زند اعلام را |
امیر حسینی با تعداد زیادی از
شعراء وعرفاء هم روزگاری داشته از جمله حسام هروی،
حسن سنجری، شیخ عراقی و شیخ محمود شبستری که اخیر الذکر با امیر حسینی مراوده
ومکاتبه داشته است. شیخ سعدالدین محمود بن عبدالکریم شبستری متوفی (720 هـ
ق) عارف معروف بود، ودر شمار علماء وفضلای عصر خود مقامی داشت.
بنابه گفته، شبستری در گلشن
راز در سال (717 هـ ق) امیر حسینی نامۀ منظومی باو فرستاده که پانزده سوال غامض
تصوفی وعرفانی را شامل بوده است، وشبستری (مثنوی گلشن راز) را درحل آن پرسش ها
سروده است، گلشن راز که در حدود شانزده شرح در ادوار مختلف بر آن نوشته اند،
منظومۀ عرفانی مهمی است.
علامه اقبال لاهوری در کتاب
زبور عجم خویش بنام (گلشن راز جدید) نیز به سوالات امیر حسینی مطابق به فلسفۀ
خودی خویش پاسخ داده است.
آثار ذیل از امیر حسینی غوری
میباشد:
1ـ قلندر نامه، مثنوی است بر
وزن لیلی ومجنون جامی (رح).
2 ـ سی نامه، یا عشق نامه بر
وزن خسرو وشیرین نظامی گنجوی مگر در انتساب آن بامیر حسینی برخی از محققین
تردید کرده اند.
3 ـ پنج گنج، که در ان پنج
قصیده در عرفان وتصوف ایراد شده است.
4 ـ صراط مستقیم، رساله یی است
منسور، در تصوف.
5 ـ دیوان امیر حسینی، که جامی
در نفحات گوید: اورا دیوان اشعاری است بغایت لطیف.
6 ـ عنقای مغرب، در معارف
وحقایق.
7 ـ روح الارواح، از آثار گران
بهای میر حسینی است که شرح اسماءالله تعالی از نگاه عرفاء در آن نگاشته شده است
وچهار صد وسی وپنج صفحه دارد.
8 ـ زاد المسافرین، مثنوی است
بر وزن لیلی ومجنون نظامی واز هر کلمه آن عرفان وتصوف وکرامت انسانی موج میزند.
9 ـ نزهت الارواح ، نثری است
که میتوان آن را تالی گلستان سعدی گفت.
10 ـ طرب المجالس، کتابی است
درحکمت ومناظره واخلاق آمیخته با نثر ونظم.
11 ـ کنز الرموز، مثنوی است بر
وزن مثنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی.
شرح حال امیر حسینی در بیشتر
از چهارده کتاب تاریخ وتذکره مذکور است، برای تفصیل رجوع شود برسالۀ (شرح حال
وآثار امیر حسینی غوری) تالیف مایل هروی طبع کابل 1344. نمونۀ از اشعار دل
انگیز امیر حسینی سادات غوری:
|
بخدا که درد مندم زغم فراق یارا |
|
|
|
نه خلاف گویدآنکس که حکم کند خدارا |
|
چورسم برتو گویم که چهاکشیدم از غم |
|
|
|
نتوان بناله گفتن سروپای ماجرا را |
|
قصۀ دنیا ودین از ما مپرس |
|
|
|
از دل مجنون غم لیلی طلب
|
|
|
|
|
مناجات:
|
هرچه تقدیر تو میداند به پیری در
پذیر وانچه از حکم تو رفت اندر جوانی در گذر |
|
|
|
آنچه از من دروجود آمد خدایا عفو
کن آنچه آگاهی ندارم غیب دانی در گذر |
|
|
|
|
رباعی
|
ای سایۀ تو مرد صحبت نور نه ئی |
|
|
|
روماتم خود گیر کزین سور نه ئی |
|
اندیشۀ وصل آفتابت نرسد |
|
|
|
می ساز بدین قدر کزو دور نه ئی |
|
|
|
|
(از مثنوی زاد المسافرین تالیف
امیر حسینی سادات غوری متوفی 718 هـ ق)
حکایت:
|
این طرفه حکایت است بنگر
میرفت وهمه سپاه با او ناگه بخرابه ئی گذر کرد
پیری نه که آفتاب پرنور
پرسید که این چه شاید آخر در گوشۀ این مغاک دلگیر
آمد بر آن مغاک پرنور چون باز نکرد سوی او چشم
گفت ای شده غول این گذرگاه
بهرچه نکردی احترامم دانی که منم به بخت فیروز
دریا دل وآفتاب رأیم
پیر از سر وقت بانگ برزد نه پشت نه روی عالمی تو
دوران فلک که بی شمار است نه غول ونه غافلم درین کوی
از روز پسین چو آگهم من غافل توئی کز برای بیشی
چون آخر کار ها جدائی است دوبندۀ من که حرص وآزند
بامن چه برابری کنی تو گریان شد از این سخن سکندر
از خجلت خود نفیر میزد |
|
روزی ز قضا مگر سکندر
وان حشمت وملک وجاه با او
پیری ز خرابه سر بدر کرد در چشم سکندر آمد از دور
این کیست که می نماید آخر بیهوده نباشد این چنین پیر
پیر از سر وقت خود نشد دور
ناگاه ، سکندرش بصد خشم
غافل چه نشستۀ درین راه آخر نه سکندر است نامم پشت همه روی عالم افروز
فرق فلک است زیر پایم گفت این همه نیم جو نیرزد
یکدانه زکشت آدمی تو هر ساعتش از تو صد هزار است
هشیار تر از توام بصد روی چون منتظران درین رهم من
مغرور دو روزه عمر خویشی با خلق مرا چه آشنائی است
بر تو همه روز سر فرازند چون بندۀ بندۀ منی تو
بفگند کلاه شاهی از سر
سر برکف پای پیر میزد |
|
|
پیر از سر حال ره نمودش کاندر همه وقت یار بودش
|
|
|
|
|
|
|
|
(غوریان. تالیف: عتیق الله
پژواک. انجمن تاریخ افغانستان 1345 ص280.)
نمونۀ از نثر مسجع وروان
وآمیخته با نظم سید حسینی:
الهی به این وآنم مگذار که مرا
داغ تست، اگرچه من باغیم، کرم درباغ تست. میدانی که نفس عاصی آلودۀ معاصی است،
وارتکاب مناهیش، نامتناهی، امید واثق است،
اگرچه طاعت نیست، عزیمت صادق است، اگر چه استطاعت نیست. واندیشه را پای کند
است، وزبان لال، تقصیر از عاجزی آید نه ملال قطعه:
|
اگر کار یک خس به سامان شود
امید مراقاعدۀ محکم است بسا نفس اماره آواره گشت
بر اسپ هوا گرچه تا زنده ام
|
|
ز دریای رحمت چه نقصان شود
اگرچه بدی بیش ونیکی کم است
نپرسی یکی آنچه بر من گذشت
دلم را توئی قبله تا زنده ام
|
این بود شرح حال کوتاهی از
امیر حسینی سادات غوری دانشمند صوفی، عارف، نویسندۀ تواناوشاعر شیوا بیان
سرزمین ما، رحمت الله تعالی علیه وغفرانه.
21 ـ مولانا
سراج الدین پدر مؤلف تاریخ طبقات ناصری:
مولانا سراج الدین محمد افصح
العجم واعجوبه الزمان بن مولانا منهاج الدین عثمان نیز از رجال مهم دربار فیروز
کوه وغور بود واندر حضرت سلاطین پایۀ بزرگ ومرتبتی سترگ داشت. هنگامی که لاهور
بدست سلطان شهاب الدین فتح شد، مولانا سراج الدین تشریف آن سلطان را پوشیده
قاضی لشکر هندوستان گذشت، در بارگاه لشکر مجلس علم عقد کرد ودوازده شتر به
انتقال کرسی وی نامزد شد.
سلطان بهاء الدین سام بن سلطان
شمس الدین محمد از ملوک عالم پرور و دانش دوست غوربود که از (587 ـ602 هـ ق) در
بامیان سلطنت رانده، علماء را بدور خود فراهم می آورد. چنانچه علامه امام
فخرالدین رازی مدتها نزد وی با احترام سپری کرد ورسالۀ (بهائیۀ) خود را باسم او
کرد. وشیخ الاسلام ملک العلماء جلال الدین در عهد او به منصب شیخ الاسلامی خطۀ
بلخ رسید، آن سلطان مولانا سراج را انگشتری فیروزه که نقش سام بر آن ثبت بود،
بفرستاد و مخفیانه او را به بامیان خواست، واز وی استفاده های علمی برد وباز
مولانا بفیروزکوه آمد، تا باردیگر در(587 هـ ق) که بهاءالدین به تخت نشست،
مولانا را به بامیان طلب فرمود وانگشتری خاصه بفرستاد وتفویض مناسب قضای ممالک
وانقطاع دعاوی حشم وخطابت ممالک واحتساب با کل امور شرعی، ودو مدرسه با اقطاع
وانعام فراوان را تکفل نمود واز طرف آن پادشاه به وی مفوض گردید. وعلم ودستار
وتشریف سلطان بخط (صاحب)، وزیر مملکت بامیان بدو داده شد. تاحین تحریر طبقات
ناصری نزد مؤلف آن موجود بود. مولانا باز بدربار غیاث الدین بر گشت در حدود
(590 هـ ق) وی را دو کرت اتفاق دیدار دربار سیستان افتاد، یکبار از جهت غیاث
الدین برسالت برفت، باردیگر که به خدمت دارالخلافۀ الناصرلدین الله میرفت، به
سیستان گذشت واز تاج الدین حرب ملک سیستان عواطف فراوان دید.
مولانا با هیأت سفرای غور،
وظایف خودرا اجرا کرد وهمدرین اوقات که حدود (592 هـ ق) باشد در سفارت بغداد
در حدود مکران از جهان در گذشت ودر آن معنی از حضرت خلافت الناصرلدین الله
فرمانی رسید که: واما السراج المنهاج فقد وقع فی الطریق اجره علی الله... عوفی
مقام شاعری اورا ستوده وچند رباعی اورا نقل میکند:
|
آن دل که زهجردردناکش کردی
از خوی تو آگهم که ناگه ناگه
|
|
وزهر شادی که بود پاکش کردی
آوازه در افتد که هلاکش کردی
|
|
دل را برخ خوب تو میل افتاد است
جان دیده بر امید لبت بگشاد است
|
|
|
|
چشم آبزن خاک درت خواهد بود
گرعمر وفا کند قرار این داد است
|
|
|
|
|
در هجو کسی گفته بوده:
|
ای کرده یخ وبرف بسی دایگیت
برجای رسول آخر از بهر خدای
|
|
روشن تر از آفتاب بی مایگیت
گه میخوری وبنده در همسایگیت
|
افسوس که ازاین عالم برجسته
وادیب وشاعرنامورازاین بیشترچیزی دردسترس نیست.
22
–
امام صدر الدین علی هیصم نیشاپوری:
منهاج سراج می نویسد: حقتعالی
ذات سلطان غیاث الدین محمد (طاب ثراه) را به انواع عنایت ظاهر وباطن مزین
گردانیده وحضرت اورا ازافاضل علماء واکابر فضلاء وجماهیر حکماء ومشاهیر بلغا
آراسته کرده ودرگاه باجاه او جهان پناه شده بود ومرجع افراد مذکوران دنیا گشته
از کل مذاهب مقتدایان هر فریق جمع بودند، وشعرای بی نظیر حاضر وملوک کلام نظم
ونثر در خدمت بارگاه او منتظم...
منهاج سراج افزوده است: در
اول سلطان غیاث الدین وبرادرش شهاب الدین به مذهب اسلاف وبلاد خود (کرامی)
بودند، اما شهاب الدین بعد از جلوس بر تخت غزنی به موافقت مردم آن ملک به مذهب
حنفی رفت. وغیاث الدین در هرات بدست قاضی وحیدالدین مرورودی مقتدای شافعیان
بدان مذهب بیعت کرد.
این کار بر علماء کرامی سخت
تمام شد و از آن طایفه علماء بسیار بودند اما افصح
ایشان امام صدر الدین علی هیصم نیشاپوری بود و ساکن ومدرس مدرسۀ شهر افشین
غرجستان بود، قطعۀ اعتراض آمیز به سلطان فرستاد وخود به نیشاپور رفت. قطعه این
است:
|
در خراسان خواجه گونه شافعی بسیار
بود بردرهر خسروی ای خسرو(سلطان) صاحب نشان |
|
|
|
لیک اندر هفت کشور پادشاهی شافعی
بهترک معلوم کن تا هیچکس دارد نشان
|
|
ورکسی گوید خلیفه شافعی مذهب بود
حاش لله هیچ زیرک را نباشد این گمان
|
|
|
|
مذهب عباس را اندر خلافت بی خلاف
حاجتی نبود مخالف ذکر این معنی بدان
|
|
زوخلاف آخر چو در لب سیه صورت نیست
در شعار صبغت الله این تصور کی توان
|
|
|
|
کی کند هرگز خلیفه جز به عباس
اقتدا کی سزد هر گز خلاف جدّ وعم زان خاندان |
|
پس تو باری چون پدر را خواستی کردن
خلاف چون نرفتی در شعار وراه دیگر خسروان |
|
|
|
ورنه آن کردی ونه این در جهان خود
بگذرد حجتی باری طلب کن بهر عذر آن جهان |
|
تا چو هرکس باامام اهل خیزد روز
حشر تو در این تقلید خود تنها بمانی جاودان |
|
|
|
شافعی وبوحنیفه والله این خواهند
گفت خوب نبود بی سبب زان در بدین، زین در بدان |
|
|
|
|
صدرالدین یکسال در نیشاپور
بماند، وباز این قطعه به حضرت سلطان فرستاد تا اورا باز طلبد:
|
جلال حضر تکم غوثنا وانت غیاث
غیاث خلق توئی پس کجا برند نفیر
زخسروان جهان درجهان توئی که تراست
زعالمان جهان نیز هم منم که مراست
چو بر منابر اسلام خوانده ایم ترا
ایا غیاث لدنیاودیننا فاغث
همیشه خانۀ دنیا وسقف گردون را
دعای دولت تو فرض بر قوی و ضعیف
|
|
بیمن عهدک یتیسر امرنا المکثاث
ز صولت فلک پیر ودولت احداث
زجد وعم وپدر سلطنت ترا میراث دعات ارث ز اجداد خفته در اجداث
هزار بار فزون کای بفضل وعدل غیاث
یغثک من هو غوث العباد یوم یغاث
زعدل وفضل تو بادا نهاد اساس واثاث
ثنای حضرت تو قرض برذکورواناث
|
23
–
صدرالدین ربیعی فوشنجی:
صدر الدین خطیب پوشنگی متخلص
به ربیعی شاعردربار ملک فخرالدین از آل کرت
بود. وفات وی را درسال (702 / 1302م) نوشته اند.
ملک فخرالدین پاد شاهی بود
فاضل وسخن سنج وشعر دوست وعلاوه بر آنکه خود شعر می گفت، قریب چهل شاعر ماهر
داشت که بدربار او بودند واز همه مشهور ترربیعی است که باشارۀ ملک فخرالدین
تاریخ ملوک غور را بتقلید شاهنامه در کتابی موسوم به کرت نامه منظوم ساخته بود،
(تاریخ مغول) چاپ امیر کبیرص370 به بعد.
(توضیح: درطبقات سلاطین اسلام
ومعجم الانساب، جلوس امیرفخرالدین را 684
و وفاتش را 706 هـ ق ثبت کرده اند).
از (کرت نامه) وتاریخ ملوک غور اکنون اثری نیست).
مرحوم فکری سلجوقی می نویسد: ربیعی بعد از دقیقی وفردوسی و اسدی شاعر بزرگی
است که در قسمت شهنامه سرایی واشعار رزمی کسی همپایۀ او نیست ودر قسمت اشعاری
از او که دستیاب نموده نگاشته است: هنگامی که ربیعی رنجیده خاطر وهراسان از ملک
فخرالدین به قهستان وسپس به نیشاپور رفت، ملک اورا بشوق تمام بذریعۀ نامه یی،
بدربار خود خواست ربیعی این قطعه رابه ملک فخرالدین فرستاد، قطعه:
|
سلامی که بر قصر ادراک او
سلامی کزو دل برد زندگی بران حضرت جنت آسا که شد
بران ذهن اطهر که در پیش او
برآن طبع انور که در بذل وجود
برآن شاه گیتی که در عدل وداد
برآن قدر بخشی که در شرق وغرب
برآن کامگاری که در هست وبود
برآن نامداری که مثلش ندید
برآن شهریار جهان کز علو
|
|
بیفگند فکرت کمند گمان
سلامی کزوجان شود شادمان زجان بنده اش هم زمین هم زمان
بقین شد سراسر گمان جهان فزون ترز ابراست واز بحروکان
چو اسکندر است وچو نوشیروان
چواو نیست یک
ماهر
وقهرمان همیدون جهان داور وکامران زمانه یکی شاه گیتی ستان
چو صد سنجر است وچوصد اردوان
|
|
|
(نقل از تاریخنامۀ هرات)
|
|
|
|
|
|
فخرالدین در
جواب مکتوبی مؤکد بسوگند ودلداری به ربیعی فرستاد تا ربیعی بهرات باز آمد.
گویند علت رنجش ملک فخرالدین از ربیعی عیاشی ویله خرچی ربیعی بود. ربیعی بار
دیگر بارفیقان بزمی بپاکرد ودر حال مستی گفت که سلطنت را بگیرم نام همه رفیقان
رادر کرت نامه بیارم که گویند شاعری از پوشنج هری باچند تن از مردمان نامی کار
خطیر انجام داد. سوزنی نام شاگرد ربیعی روز دیگر قصۀ دوشین به ملک باز گفت. ملک
ربیعی ورفقایش را بابند گران احضار کرد همه انکار کردند، بجز ربیعی که گفت در
حال مستی از این سخنان گفته شود. ملک بعضی را بکشت، بعضی را گوش وبینی برید،
وبعضی رارخصت فرمود. اما ربیعی را در قلعۀ خیسار بزندان افگند. ربیعی در محبس
چگونگی بند افتادن خود را به نظم کشید وانرا کارنام نهاد. این چند از آن کتاب
است:
|
کز در ودیوار عوانان شاه بسته میان تنگ درون آمدند
نه بنشستند ونه می کرده نوش
دردلم آمد که بخم کمند
بامن از آغاز یکی زان گروه باده مخور دست بدار از گناه
یکسره یاران هم بر خواستیم
نه دل بزم ونه تمنای می
فرکیان شاه فریدون نژاد پشت جهانداری وروی سپاه
شاه جهان خسرو روی زمین داشت یکی بند گران ساخته کرد مرا بسته بدان بند پای
آن دگران را همه آزاد کرد من شده بس بستۀ بندگران
بارغمم بر دل وبرپای بند جان من از صحبت شان در غریو
یکدل ازیشان بجهان شادنه دیو یکی مسخره در گرد شان
عادت شان بستن وآویختن کار همه عمر برون کوب وزور
گوه دوان اند ونبرد آزمای ده تن از این قوم نگهبان من
|
|
چند تن وشحنۀ زندان شاه
شسته همه چنگ بخون آمدند
مطرب وچنگ ودف ونی شد
خموش بست مرا خواهد چرخ بلند گفت که ای کودک دانش پژوه خیز که میخواندت القصه شاه کار جز آن بود که ما خواستیم
روی نهادیم سوی قصر کی وارث کیخسرو بادین وداد
وارث نام ونسب کرت شاه
وارث جمشید ملک فخردین زاهن وفولاد به پرداخته سر مکش از خواهش کیهان خدای
چرخ فلک بین که چه بیداد کرد
راست چو کاؤس بما زندران
با همه غم همنفسم تای چند بادنس
چند نه مردم نه دیو چون دل شاه آهن وفولاد نه خرس یکی لت خوره شاگرد شان
خصلت شان کشتن وخون ریختن روی همه عمر بخیسار وغور
کو روانند بصنع خدای وای برین حال پریشان من
|
مرحوم فکری
تحریر داشته: که اشعار فوق را بین یادداشت های خود یافتم ولی نمیدانم از کجا
برداشته بودم وبه گمان من از تاریخ نفیس فصیح خوافی که وقتی نسخۀ خطی آنرا دیده
بودم نقل گرفته باشم، این قصیده را نیز ربیعی به ملک فرستاد:
|
برد اندیشه مرا باز کجا لااعلم
تا چه معنی بوجود آورد از کتم عدم
|
|
|
|
فیض نور من وهفت اختر ازو یک پرتو
صدر قدر من ونه کرسی ازو یکطارم
|
|
گوبدان شاه سکندر که خضر بیرون برد
ره بسر چشمۀ حیوان ز سویدای ظلم
|
|
|
|
غم زندان چه غم آخر که جهان زندان
است هیچ غم نیست کسی را که غم این است چه غم |
|
شاه منصور ابوالفتح که در روز مصاف
جرۀ رأیت او کوس زند با ضیغم
|
|
|
|
من ترا بندگکی بودم ازکی گه باز
بی خریداری ودلالی ونخاس ودرم
|
|
زیرک اندیشه وفرخ پی وسر تیز زبان
مقبل آیین ومبارک دم ومیمون مقدم
|
|
|
|
به ثنای تو در اثنای سخن مستثنی
به نژاد خود وارباب دول مستخدم
|
|
سی ویک رفت زعمرم غرض
از خر من شان هفده در خدمت تو چارده در بیت حرم
|
|
|
|
خسروا دست میالای که از ریگ عرب
چشمۀ سر زند آبش خورش از خاک عجم
|
|
تو همان گیر که این یوم یقوم الروح
است آفریننده میان من وتو خصم وحکم |
|
|
|
به پناه تو گریزیم به تو به، به از
ان گوشۀ دامنت آن روز بگیریم محکم |
|
|
(یادداشت های من (فکری) شاید از
تاریخ فصیح خوافی) |
|
|
|
|
|
|
هم ملک با او اعتنا نکرد واو
این مثنوی را به ملک فرستاد:
|
تا جورا ! تخت کیانیت هست
شاه ندارد چو تو گیتی بیاد
قاعدۀ دودۀ سنجر توئی دودۀسنجر زتو خواهد نوید
تاج کیان طرف غلامان تست
تیغ ترا برق برشک آورد سم سمند تو وقوع بقاع رای تو سرمایۀ شمس وقمر
شمس وقمر رای ترا پیش کار به زتو بر تخت کسی شاه نه
از همه غمهای جهان رسته ام
بنده ام آخر زچه بندم کنی
بد نبود هرچه پسندیدمرد ملک ستانا ملکا خسروا از خود وخیسار
یکی یاد کن یا به از این در کنف خویش گیر یا نظری کن به کله گوشه ای
یا چو بزرگان به من اندر نگر
یا به نعم دار مرا پای بست
روح پدر پیر مراشاد کن جان چه ستانی که جوانم هنوز
گرچه گزیدی بایادی مرا آنچه ندادی مستان زینهار
حیف بود خون کسی ریختن نامه باین نکته بپایان رسید
پس ببر شاه فرستادمش شاه جهان خسرو جمشید فر
نامۀ من خواند زسر تابپای
دوده وقر طاس وقلم خواست زود گفت که ای کشتنی ناسپاس
تو به جهان از چه سبب زیستی
نیست ترا روی رهائی زبند
پای تو من بعد وخرندان من بند بساید پس از این پای تو
زنده سوی گور فرستادمت
|
|
دست ودل ملک ستانیت هست
شاه ورای تو به گیتی مباد!
واسطۀ ملک سکندر توئی
ملک سکندر بتو دارد امید چرخ روان بندۀ فرمان تست
سیر تو از سنگ سرشک آورد خم کمند تو کلید قلاع
تیغ تو پیرایۀ فتح وظفر
فتح وظفر تیغ ترا جان نثار به زمنت هیچ نکو خواه نه
گر نبود بند تو پیوسته ام بهرچه در بند پسندم کنی
هان ز پسندیدۀ خود بر مگرد
شیر دلا قلعه گشایا گوا
داد کن از بهر خدا داد کن یا ادبی کن که سر خویش گیر
یا مددی بخش بره توشه ای یا چو کریمان زسرم در گذر
یا بکرم دار مرا باز دست بهر خدا بندۀ آزاد کن
دارم امیدی که بمانم هنوز
جان وجوانی نه تو دادی مرا شاه جهانی به جهان زینهار
کش نتوان باز بر انگیختن در ره طی باز بعنوان رسید
از خود و از بند خبر دادمش
برده ز(جمشید) شمشیروخورشید فر
از سر انصاف به فرهنگ ورای
پاسخ از این گونه بیاراست زود
مسخرۀ ناکس وحق ناشناس هیچ نگوئی که تو خود کیستی
خواه کنون گریه
کن و خواه خند
سر نبری بازززندان من
چاه بود تا به ابد جای تو حال همین است خبر دادمت
|
|
|
( روضت الصفای خطی )
|
|
|
|
|
|
استاد فکری چند بیت متفرق از
کرت نامۀ ربیعی را از تاریخ سیف بن یعقوب اخذ نموده وگفته که اکنون از کرت نامه
اثری نیست. امید است روزی این کتاب نفیس از زوایا وخبایای هرات وغور بدست آید.
از کرت نامه ربیعی:
|
خدیو جهان دار وشاه جهان
دلش شاد وکف راد وبخشنده باد بخندید مانند گل در چمن
که یکسر همه کامرانی کنید فزون زانکه ره بود بنواختش
زد ورویه شمشیر زرین نیام قباهای دیبای چین دوخته
در فش ونگین وقبا وکلاه بدو داد وبی من گرامیش داد
|
|
بماناد تا هست دورزمان
رخ کامرانیش تابنده باد
وزان پس چنین گفت با انجمن بخوشی درون زندگانی کنید
زهر گونه هدیه ها ساختش گران مایه اسپان زرین لگام
چو خورشید تابان بر افروخته
سراپرده وخیمه وبارگاه
شب وروز در شاد کامیش داد |
ربیعی این شاعر عیاش تیره روزدر قلعه
خسیار بسال (702 یا 703 هـ ق) بقتل رسید، کس ندانست که چسان کشته شد.
24
–
مولانا ابوالقاسم،
25
–
مولانا ابوالفرج،
26
–
مولانا ظهیرالدین،
27
–
مولانا فصیح الدین:
استاد خلیلی در آثار هرات می
نگارد: که از علمای منسوبین غور، ابوالقاسم بن محمد بن محمود بن عیسی غوری است.
ایشان از احمد بن عبدالخالق وراق ومحمد بن سلیمان باغندی روایت می کنند، مولانا
ابوالفرج پسر ایشان از پدر بزرگوار خود روایت میکند، وفات مولانا ابوالقاسم در
سال (348 هـ ق) واقع شده است. مولانا ابوالفرج نیز خدمات شایانی در عالم اسلام
نموده ویکی از علمای ثقه ومتدین بحساب می ایند و در سال (309 هـ ق) وفات یافته
است.
وهمچنان مولانا ظهیرالدین که
یکی از اجلّۀ روحانیان بوده، به غور منسوب است. ودر سنه (733 هـ ق) در گذشته
است، ومولانه فصیح الدین علاء الغوری که مفتی امور شرعی
بوده ودرسنه (838 هـ ق) فوت شده هم از غور بوده است.
28
–
ملک الکلام بهاءالدین اوشی:
از این شاعر اطلاعات بیشتری در
اختیار نبود، تنها منهاج سراج یک رباعی او را در مدح سلطان قطب الدین ایبک ،
نایب السلطنه سلطان شهاب الدین غوری آورده است وآن رباعی این است:
|
ای بخشش تولک بجهان آورده
از شرم کف تو خون گرفته دل کان
|
|
کان را کف تو کار بجان آورده
پس لعل بهانه در میان آورده
|
ملک
الکلام بهاءالدین محمد اوشی را عوفی به فضایل علم وبه استادی در نثر ونظم ستوده
است. وگوید: جمله افضال عصر انصاف داده اند که از وی بدیهه گوی تر کسی پای بر
بالای منبر ننهاده است. لطایف او بسیار است. واز هندوستان مراجعت نمود وبه اوش
( اوش شهری بوده در ماوراءالنهر در حدود اوزجند ونساء ) آمد منصب شیخ الاسلامی
اوش او را مسلم شد. در مدح قطب الدین ایبک گفته است:
|
ای قطب آسمان که زسهم وزبأس تو
از شرم فیض قلزم مواج کف تو
قطبی و آفتاب ز نور تو وام خواست
بادا حیات ذات تو جفت ثبات و عز
|
|
در روز رزم رستم خونخوار بشکند
در وقت بزم بحر گهربار بشکند گر رد کنی ز تو دل آن یار بشکند
تا آنگهی که طاق نگونسار بشکند
|
رباعی در
صفت پیری:
|
آسیب زمانه چون به رویم بر زد
مشکم به بهاء بخواست نفروختمش
|
|
سنگی به میانۀ سبویم
بر زد بستد ز من و سیم به رویم بر زد
|
29- قاضی حمیدالدین عمر بن محمود
بلخی (صاحب مقامات حمیدی)
عوفی او را در علم وفضل و مسلک
قضاء وتصنیف کتب ستایش بسیار نموده واین آثار را از او ذکر کرده است: مقامات
حمیدی به فارسی که بر طرز مقامات حریری است.
وسیله العفات، حنین المستجیر، روضه الرضاء، قدح المغنی، الاستغاثه الی الاخوان
الثلاثه، ومنیه الراجی.
عوفی گفته است که اشعار او بغایت
لطیف است. ونمونۀ چند از آنرا نقل میکند: سعید نفیسی میگوید: در بارۀ حمیدالدین
عمربن محمد بلخی گذشته از آنچه در ص168-169 متن لباب الالباب عوفی است در همان
کتاب این رباعی بنام او آمده است:
|
هنگام بهار عالمی کش دارد
اسباب خوشیهای جهان حاضر شد |
|
بستان زگل بنفشه نغزش دارد
خرم دل آنکس که دلی خوش دارد
|
عبدالقادر بن ملوکشاه بداونی
درمنتخب التواریخ (چاپ کلکته ج 8 ل 1868 ص 54)
در بارۀ معزالدین محمد بن سام بن حسین (599-602) پادشاه غوری که مدایح شاعران
را در بارۀ وی آورده است می گوید (قاضی حمید بلخی)
می گوید:
|
خسروغازی معزالدین والدنیا که هست
بوالمظفر شهریار شرق، کاندر معرکه
|
|
روز هیجابا همایون رأیتش همسر ظفر
گوئیا دارد همای چترش اندر پر ظفر
|
بدین گونه قاضی حمیدالدین بلخی با
معزالدین محمد بن سام بن حسین غوری رابطه داشته اشت.
30
–
قاضی حمیدالدین علی بن عمر محمودی
محمد عوفی او را ازعلماءوفضلای
کم نظیر دوران سلطنت قطب الدین ایبک معرفی میکند که درآن دولت آسایش ها دیده
سلطان قطب الدین ایبک نایب الحکومۀ سلطان شهاب الدین غوری دردهلی بود. وبعد از
شهادت سلطان مستقلاً درآنجا سلطنت نمود.
عوفی نمونه های از اشعار قاضی
حمید را آورده است. اینک چند بیت از قصیدۀ که به جواب مکاتیب سعدالدین مجد
الاسلام مسعود رئیس گفته است:
|
تا چند بارم ای ز لبت گشته زار لعل
نی نی چو یافت با لب و دندانت نسبتی
جانا لب ودهان تو چون لعل وخاتم است اندر ازای آن لب ودندان که مرتراست
من دُر ولعل میدهم ای دوست مرترا
چون زاد ابر چشمم بس بی قیاس دُر
مسعود آنکه کلکش ریزد گهر چنانک
|
|
آب از دودیده در غم آن آبدار لعل
ناقص شده است لؤلؤوگشتست خار لعل آید ز بهر خاتم بیشک به کار لعل
عزت گرفت لؤلؤو شد نامدار لعل اندر وشاح درکش و اندر سوار لعل
چون داد دست صاحب بس بیشمار لعل
میریختی به هنجار از ذوالفقار لعل
|
31
–
شمس الدین محمد بن نصیر سجزی
بنا به نوشتۀ عوفی ابن نصیر از
علماء بزرگ، فقیه، خطیب،وادیب بود. چند تالیف وتصنیف ساخته است. که از جمله
کتاب (مجمع البحرین) که میان حقیقت وشریعت موافقتی داده است نوشتۀ اوست.
عوفی می افزاید: که وقتی در
سیستان از سجزی شنیدم که در مقام افتخار میگفت: شهر ما به سه چیز بر جمله بلاد
ربع مسکون ترجیح دارد: شیروامیر وشعر ابن نصیر. از اشارۀ عوفی بر می آید که ابن
نصیر معاصر ملک تاج الدین یلدوز یکی از سپه سالاران سلطان شهاب الدین غوری
وجانشین او در غزنه (602 هـ) بوده است.
واین رباعی در حضور ملک تاج
الدین یلدوز گفت:
|
شاها باید کز تو دلی کم شکند اندیشه به کار دار کاندر سحری
|
|
لطف تو هزار لشکر غم شکند یک آه هزار ملک بر هم شکند
|
نمونه های از اشعار او:
|
یک سحر بر دل ما باد صبای بفرست گر سزاوار گل روضۀ وصل تو نه ایم
قصه و غصۀ مارا تو جواب نعمی
گرولای تو همی جز به بلا نتوان یافت
بندگانیم به نادانی در خطۀ فسق
دارد از تو نظری شمس گدایی وترا
|
|
درد مندیم ز هجر تو دوایی بفرست آخر از باغ جفاهات گیاهی بفرست
گرنمی گویی پیغام، به لایی بفرست
دل رضاداد، برو باز بلایی بفرست
گرچه بر خط خطائیم عطایی بفرست
چه زیان دارد مقصود گدایی بفرست
|
نمونۀ دیگر: که به احتمال قوی
مولانا جلال الدین محمد بلخی از آن اقتفاء کرده است و غزل مولانا خیلی مشهور شد
که این یک بیت از آن است:
|
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
|
|
کز دیو ودد ملولم و انسانم آروزست
|
ابن نصیر گفته بود:
|
دیدار تو خدایا! چندانم آرزوست
جانان فدای جان نتوان کرد زان سبب
با صد فدای جان نبود وصل او گران
دوری و درد بود غذای من وکنون
درمان من تویی ز تو دوری چه میکنم
تاکی ازین تزهد ما در صبوح عشق
|
|
کز بهر آن مفارقت جانم آرزوست
جان میکنم فدا چو زجانانم آرزوست ارزانم آرزوست بس ارزانم آرزوست
مردم ز درد دوری در مانم آرزوست
درمان از تو از تو چه درمانم آرزوست
وجد وسماع و نعرۀ مستانم آرزوست
|
32
–
حکیم مجدالدین صندلی
عوفی می نویسد: که وی افتخار
حکماء ودر شعر و ادب بی نظیر بود. وحتی اورا بر ازرقی وانوری و معزی وبرهانی
ترجیح داده ومی گوید: دیوان اشعاری دارد که از اول تا آخر جمله مختار است.
وقصیدۀ از او را در مدح پهلوان جهان ضیاءالدین قاضی تولک غور آورده اینک ابیاتی
از آن قصیده:
|
ای چو دل رفته زما، چون جان
برماآمده |
|
|
|
همچو دل زین روی جان ر ا برتوسودا
آمده |
|
هم چو گل نازک، چوریحان خرم، از من
رفته باز |
|
|
|
همچو نرگس شوخ وهمچون لاله رعنا
آمده |
|
من چو مجنون یا چو وامق رفته از دل
صبر و هوش |
|
|
|
تو سوی من همچو لیلی یا چو عذرا
آمده |
|
وزبرای استماع شعر من بنده توباز |
|
|
|
پیش تخت پهلوان شاه والا آمده |
|
صدر عالم آن ضیاءالدین که اندر مدح
او |
|
|
|
این طلوع مطلع مطبوع غرا آمده |
|
ای جهان را از سنانت نقش آراآمده |
|
|
|
وزمعالی آستانت چرخ اعلی آمده |
|
قوت اسلام[127]
اندر هند تا آید به فعل |
|
|
|
صورت اقبال تو دین را هیولا آمده |
|
در بیان سر معقولات جزوی لاجرم
|
|
|
|
خاطرت رشک روان ابن سینا آمده[128] |
|
|
|
|
|
|
|
33
–
لطیف الدین زکی مراغه ای
عوفی در جلد دوم لباب الالباب
صفحۀ 507 او را به معرفی گرفته ونمونۀ اشعار او را آورده است: ودر مواضع دیگر
نیز به مناسبت های از او ذکری کرده است.
سعید نفیسی در تکملۀ تعلیقات
خود بر لباب الالباب عوفی می نویسد: بداونی در بارۀ معزالدین محمد بن سام بن
حسین (599 –
602 هـ) پادشاهی غوری که مدایح شاعران را درحق او آورده چنین می گوید: ومولانا
زکی مراغه ای در مدح او می گوید:
|
شه معزالدین کز دولت اوست
رفت بر تخت چوگل در وقتی آنکه در آتش قهرش بد خواه
شکر دین و گل دولت را یارب این گل شکر دولت دین
|
|
همچو گلدسته فلک بسته میان
که فلک برد خور اندر میزان
جان شیرین بدهد شکر سان
باهم آمیخت سپهر گردان سبب صحت عالم گردان |
پیداست که این قطعه را زکی مراغه ای
درجلوس معزالدین در 599 هـ سروده است.
34
–
خواجه صفی الدین محمود وزیر:
در عهدی که سلطانشاه خوارزم
بمرو تخت گاه ساخت ولشکر بدهانۀ شیرسرخس آورد، وسرحدات غور را تهدید میکرد،
رسولی بدربار غیاث الدین فرستاد برای آنکه مقصد سلطان شاه را معلوم کرده باشند،
بزمی مهیا کرده، مجلسیان وسفیر را شراب خوراندند، وخاصۀ سلطان غیاث الدین غوری
آب انار شیرین در پیالۀ خاص میریختند، سفیر در حال مستی این رباعی را گفت واز
مطربان در خواست:
|
زان شیر که باشیر دهانه است مقیم
ای شیر تو ازدهانه دندان بنمای
|
|
شیران جهان از او هراسند عظیم
کاین ها همه دردهان شیرند زبیم
|
چون مطرب در نواشد، گونۀ سلطان
متغیر وملوک غور متأثر گشتند. خواجه صفی
الدین محمود از سران وزرای درگاه بود ودر ظرافت وطراوت آیتی وطبع نظم داشت،
وشعر نیکو گفتی، برپای خاست ودر جواب رسول این بیت از مطرب بخواست:
|
آن روزکه ما رأیت کین افرازیم
شیری زدهانه گر نماید دندان
|
|
وزدشمن مملکت جهان پردازیم
دندانش بگرز در دهان اندازیم
|
سلطان غیاث الدین بغایت خوش طبع گشت
واو را بانعام وافروتشریفات گرانمایه مخصوص گردانید وجمله ملوک اورا بنواختند.
از اشعاراین وزیر بیشترازاین چیزی نیافتیم.
35
–
عمر سراج تولکی:
سلطان جهان سوز، قلعه تولک را
بعد از شش سال بگرفت. شاعری بود درحصار تولک،
اورا عمر سراج گفتندی، در وقتیکه جنگ بآخر می شد، وقلعۀ تولک بصلح فتح می
گردید، این بیت بگفت، لایق بود آورده شد:
|
بر اسپ نشسته یی ورلک فولک
|
|
مقصود تو تولک است اینک تولک
|
وبزبان ایشان بالا دوانیدن وبنشیب
دانیدن اسپ را ورلک فولک گویند رحمهم الله.
36
–
خواجه جمال الدین خازنچی تولکی:
در وقت حملات مغول در قلعۀ تولک،
ملک مبارزالدین حبشی نیزه ور امیر بود. در خراسان وخوارزم مثل او نیزه وری
نبود. بارها می گفت: اگر بروی زمین بر پشت بازخسپم وچوبی بدست گیرم، چهار مرد
نیزه ور را از خود دفع کنم. وی اول در نیشاپور به کفش دوزی میپرداخت. این حبشی
چند بار حملات مغول را بر تولک دفع کرد. در(618 هـ ق) فیقونوین داماد چنگیز
خان، با چهل هزار سوار بپای قلعۀ تولک آمد، حبشی نیزه ور ازومالی قبول کرد، آن
مال را بر تولکیان بخش نمود و باز بزور از آنان پس گرفت. مردم از وی روی گردان
شدند. خواجه امام جمال الدین خازنچی درین معنی رباعی لطیفی سرود که این است:
|
گفتم: حبشی نیزه ور این خسران چیست؟
بر تولکیان شکنجه وزندان چیست؟
گفتا: که منم کفشگر وفیقوسگ.
سگ داندوکفشگر که در انبان چیست.
|
37 - اختیارالدین علی شیبانی:
به قول عوفی اختیارالدین روزبه
شیبانی از افراد ملوک جبال وامجاد شاهان صاحب اقبال بود واز علم وفضل وادب و
شاعری نصیبی وافر داشت. نام وی علی ونام پدر او روزبه است. بهاءالدین سام بن
عزالدین حسین (544 - 545 هـ) برادر سلطان علاءالدین
را مدح کرده است. عوفی میگوید: او را قصاید است وما بیتی چند
از هر قصیده بیاریم:
|
زبرج
حمل خسرو علوی اجرام ازان یک نظر کل اجسام سفلی مؤثر شود در زمین نور خورشید
بهای دول شاهی جمشید رتبت نهد عشرتش زخمه در دست زهره
ایا خسرو کانتهای جلالت زایام نالم به پیشت ولیکن
|
|
نظر کرد زی حیز سفلی اجسام
منور شده باز چون علوی اجرام
چو عون شهنشاه در شرع اسلام
خداوند عالم شهنشاه دین سام
کشد هیبتش خنجر از چنگ بهرام
نگنجد همی هیچ در حد اوهام
نخستین زطالع پس آنگه زایام
|
بیتی چند از قصیدۀ شکارگاه:
|
مرا در نعت این سقف معلق
به دریای تفکر عقل فیاض ندا آمد سوی شمس ضمیرم
که ای مقصود موجودات شیبان
اگر خواهی مراد هردو عالم همی باید خرامیدن به تحقیق
بهاءالدین والدنیا ملک سام
به دور عدلش اندر آتش وآب
سمندر را غذا آید ز دریا |
|
مرا در وصف این جرم مدور
شده غواص معنی های مضمر
ندای دلپذیر و روح پرور که ای مقبول ابراهیم آزر که گردد مر ترا یک یک میسر
به عزم صید شاه هفت کشور خداوند فلک قدر ملک فر
مکان سازند ماهی و سمندر چو ماهی را مفرح گردد اخگر
|
38 - وزیر ابوبکر عمر ترمذی:
فخر الملک مویدالدین ابوبکر عمر
ترمذی وزیر ملک الجبال شمس الدین بن ملک
فخر الدین مسعود بامیانی بود. ملک شمس الدین تا سال ( 586 هـ ) در بامیان حکومت
داشت. عوفی این وزیر را به بزرگی وطبع منیر ستوده وگوید که او را دیوان مدایح
است که اکثر این افاضل که اسامی ایشان در این مجموعه مذکور است در مدح او از رگ
اندیشه خون چکانیده اند. وسپس این رباعی را از اشعار او می آورد:
|
ابرا!
زتو گر کسی حکایت کردی مقصود تو گر غرق زمین بود از آب
گرهمچوگل است سحاب رخ ترکنمی ای کاش، مرا چو سبزه عمری بودی
|
|
طوفان گفتی، گرنه عنایت کردی
خود چشم من این مهم کفایت کردی
مانندۀ سبزه خاک منبر کنمی
تا هرسالی زخاک، سربر کنمی.
|
39- وزیر علاءالملک ابوبکر
احمد الجامجی:
عوفی در وقتیکه احمد جامجی
امیر اسفزار بوده به حضرت او رسیده ودربار او را مجمع علماء وافاضل نوشته واو
را شخصیتی معرفی میکند که علماء را بسیار دوست میداشته وبدان افتخار می ورزیده
است به قول عوفی وی از تاجیکان شجاع بود. وسلطان قطب الدین ایبک که (588 - 607
هـ) در دهلی سلطنت نمود وزرات ممالک غور و فیروزکوه
وامارت اسفزار را به وی تفویض نموده بود. عوفی او را شاعر بدیهه سرا معرفی کرده
ومیگوید وقتیکه وزیر سیبستان (نام ناحیتی است در سند) مقرر شد این رباعی
را سرود:
|
ای دوست مرا درد تو از درمان به
از سیب زنخدان تو یک شفتالو
|
|
یک ساعت دیدار تو از صد جان به
نزدیک من از هزار سیبستان به
|
و هم او فرماید:
|
هرچند چو من هزار عاشق هستت جز زهره کرا زهره که بوسد پایت
|
|
کس را نرسد دست به زلف شستت
جز یاره کرا یاره که گیرد دستت.
|
40 - وزیر علی بن احمد جامجی:
مجد الملک بهاءالدین علی بن
احمد جامجی پسر علاءالملک صاحب ترجمۀ سابق است بنا به شرحیکه عوفی ایراد کرده
این وزیر در دورۀ جانشینان سلطان شهاب الدین
غوری یعنی در سلطنت سلطان شمس الدین التتمش وناصر الدین قباچه (حدود 602
–
625 هـ) شخص مقتدری بوده وبسیاری از بلاد هند را فتح کرده است و عوفی
خود در عید سال (617 هـ) به مناسبت فتوحات وی خطبۀ بلیغ ایراد کرده بوده ودو
بار به ظن آنکه استقلال طلبی دارد او را به حبس انداختند وباز رها کردند. حمید قهندوزی
در وقتیکه احمد جامجی به دهلی می آمد ودر اثر بخشش های که کرده
بود در خزانه اش نقد نمانده بود این رباعی را به امید انعام یافتن سروده تقدیم داشت:
|
ای قاعدۀ دست تو زر بخشیدن
روزی صد ره چو آب گردد خورشید
|
|
چه زر؟ که به گنج ها گهر بخشیدن
از شرم کف دست تو در بخشیدن
|
او نیز در بدیهه گفت:
|
زین پیش زما بود اگر بخشیدن
اکنون چودل وخزینه پرگشت وتهی
|
|
هر بیتی را خانۀ زر بخشیدن
مائیم و زبان و کیر خر بخشیدن.
|
41 - جمال الدین محمد بن نصیر:
عوفی او را صدر اجل افتخار
الملک افضل عصر قطب فلک بزرگی وماه سپهر بزرگواری خوانده ودارای فضایل وهنر های
بی نظیرش میشمارد وی می افزاید که سالها در
دولت ملوک جبال (سلاطین غوری) خصوصاً سلطان سعید (غیاث الدین محمد سام غوری)
قوی حال وخوش روزگار بود وتالیفاتش چون نسیم شمال مقبول وجان افزااست وکتاب
(مجلس آرای شهابی) که به احتمال قوی بنام سلطان شهاب
الدین غوری اهدا شده بوده ازان جمله است. سپس عوفی چند نمونه ازاشعار ابن نصیر
را می آورد:
|
گل که شایان باده بود رسید جنگ لاله گذشت ولشکر گل
سرو آزاده بهر سوسن راست آرزو بیش از این به سیر مخواه
|
|
آمدن وعده داده بود رسید
گرچه پستر فتاده بود رسید منتظر ایستاده بود رسید
کانچه یزدان نهاده بود رسید.
|
در مدح سلطان شهید شهاب الدین
غوری گوید:
|
خداوندی، شهی، گیتی ستانی
گهی آثار او در هند بینند چو خصمان را ز بأس او یقین شد
گهی در خدمتش قایم چو تیر اند
ندارند از جنایت مجرمان باک
|
|
که شاهان جهانش بندگانند
گهی فرمان او در روم خوانند
هم از هستی خود اندر گمانند گهی نالان زبیمش چون کمانند
اگر از رحمت و عفوش بدانند
|
در قصیدۀ گوید:
|
آن مظفر کامگارو آن موید نامدار |
|
|
|
آن مکرم شهریارو آن مبارک پادشاه |
|
عالمی درصدر مسند لشکری درخم زین |
|
|
|
آسمانی در قبا و آفتابی در کلاه |
|
آنکه حلم طبع او وقت طلوع آفتاب |
|
|
|
زردرخ دارد که خجلت کوه رامانند
کاه |
|
آخر ماه از شعاع روی او پنهان شود |
|
|
|
اول مه رخ نماید سر فروافگنده ماه |
|
فرط عدلش آهوان راپاسبان خواهدز
شیر |
|
|
|
فیض اقبالش ز سنگ خاره رویاند گیاه |
|
وربداند لذت عفوش که چند وتا کجاست |
|
|
|
هرزمانی تازه گردد مهر عاصی بر
گناه |
|
بر بساط بارگاه و ساحت درگاه اوست |
|
|
|
گاه قیصر بارخواه و گاه خاقان داد
خواه |
|
|
|
|
|
|
|
وهم اوراست:
|
چو صاحب سخن زنده باشد سخن
یکی را بود طعنه در لفظ او
چو صاحب سخن مرد، آنگه سخن
زهی حالت خوب صاحب سخن |
|
به نزد همه رایگانی بود
یکی را سخن در معانی بود به از گوهر نغز کانی بود
که مرگش به از زندگانی بود |
رباعی:
|
ای لطف تو در خامۀ تقدیر هنوز
خون دل من مخور که خونی گردی
|
|
حسنت نشده تمام تصویر
هنوز ناشسته لبی چون شکر از شیر هنوز.
|
42 - شیخ
احمد غوری:
یکی از
صاحبدلان خطۀ غور، شیخ احمد غوری است. وی معاصر سلطان کبیر سنجر سلجوقی است.
سلطان سنجر سلجوقی از سال (511 تا 552 هـ ق) سلطنت کرده است. پیشوای بزرگ اهل
عرفان وادب شیخ فریدالدین عطار حدود (540 فوت 618 هـ ق)
در کتاب (مثنوی منطق الطیر) خویش حکایت جالب وماجرای آموزندۀ عرفانی را که میان
شیخ احمد غوری وسلطان سنجر سلجوقی بوقوع پیوسته است، بنظم آورده است. در صفحۀ
313 از تعلیقات استاد حسن قاضی طباطبائی که برمنطق
الطیر کرده نگاشته است، شیخ غوری: هویت این شیخ بدست نیامد، بهر حال ضروری می
دانیم حکایت شیخ غوری با سلطان سنجر سلجوقی را همان طوری که عطار گفته است
اینجا نقل نمائیم:
|
شیخ غوری آن بکلی گشته کل
از قضا میرفت سنجر باشکوه شیخ گفتش بی سرو وبی پاهمه
گرتو مارا دوست داری بردوام
ور تومارا دشمنی نه دوستدار
گر توزیر پل در آئی یک نفس
دوستی ودشمنی ما ببین
سنجرش گفتا نیم مرد شما نی شما را دوستم نه دشمنم
از شما هم فخر وهم عاریم نیست
همت آمد همچو مرغ تیز پر
گر بپَرد جزبه بینش کی بود سیر اوزافاق هستی بر تراست
|
|
رفت بادیو انگان در
زیر پلُ گفت زبرپل چه قوم انداین گروه از دو بیرون نیست حال ماهمه
زود از دنیا بر آریمت تمام
زود ازدینت بر آریم اینت کار
وارهی زین طمطراق وزین هوس
پای درنه خویش رارسوا ببین
حب وبغضم نیست در خورد شما
رفتم اینک تا نسوزد خرمنم
با بد ونیک شما کاریم نیست هرزمان در سیر خود سر تیز تر
در درون آفرینش کی بود کوزهشیاریومستی بر تراست
|
شاهان
وشاهزادگان شاعر غوری:
طوری که قبلاً نیز متذکر شدیم،
شاهان وشاه زادگان غوری عموماً شخصیت های
دانشمند علمدوست، ادیب، شاعر وفاضل بودند. ودر پرورش علماء وفضلاء وترقی فضل
ودانش، کوشش فراوان داشتند. اما با کمال تأسف، حوادث ناگوار حملۀمغولان وحشی،
آثار انان را بیر حمانه نابود کرد، ومااکنون با نمونه های اندکی ازآن آثار
درخلال تاریخ بر میخوریم که نمایانگر سیر نهائی تکامل شعر دری واوج پختگی آن
دردربار غور وحتی در میان خاندان سلطنت غوری است.
43- سلطان علاءالدین جهان سوز
غوری
سلطان علاء الدین جهان سوز، شاعر
بزرگ این خاندان که عوفی دیوان شعر اورا در کتابخانۀ سمرقند دیده بود، هنگامی
که دردست سپاهیان سنجر سلجوقی گرفتار شد تخته بند آهن آوردند، تا برپای او نهند
فرمود که: بخدمت سلطان سنجر بگوئید که بامن آن کن که من باتو اندیشیده بودم
وتخته بند طلائی مهیا گردانیده بودم تا مقدار سلطنت وحرمت تو موفور ماند. چون
عرضه افتاد، همان تخته بند طلائی را بر پای او نهادند واورا برشتر نشاندند. چون
سلطان لطافت طبع وشهامت عقل علاء الدین را بسیار شنیده بود علاء الدین رادیگر
روز ویا بعد از چند روز، طلب کرد وآزاد گردانید واعزاز کرد ویک طبق گوهر ثمین
بخشید. علاءالدین این رباعی بر بدیهه بگفت:
|
بگرفت ونکشت شه مرادر صف کین
هرچند بدم کشتنی ازروی یقین
بخشید مرا یک طبق دُرِ ثمین
بخشایش وبخشش چنان باد وچنین
|
سلطان سنجر اورا حریف وندیم
فرمود. هیچ مجلس عشرت بی حضور او نبودی. تا روزی سنجر بر تخت نشسته وپای
فروهشته بود، نظر علاءالدین بر خال کف پای اوافتاد بر خاست واین رباعی بگفت:
|
ای خاک در سرای تو افسر من
چون خال کف پای تو بوسه زنم
|
|
وی حلقۀ بندگی تو زیور من
اقبال همی بوسه زند برسر من
|
سلطان سنجر تخت غور او را باز فرمود
وتمامت گله های اسپ ورمۀ گوسپندان خاص وگلۀ اشتران فرمود تا به علاءالدین
سپردند وفرمود تو برادر منی! ...
محمد عوفی در لباب الالباب مینویسد: «واو
را (سلطان علاءالدین) اشعار پادشاهانه است ولطایف ملکانه وشعر او مدون است
ودیوان او ودیوان سلطان اتسز (خوارزمشاهی) در یک جلد در کتابخانۀ پیر دوات دار
سمرقند مطالعه افتاده است... واشعار او از غایت لطافت شهرتی دارد، در اطراف
بلاد هند ودیار غزنی اما بدین قدر اقتصار افتاد. »
|
جهان داند که سلطان جهانم
علاءالدین حسین ابن حسینم |
|
چراغ دودۀ عباسیانم
که باقی باد ملک جاودانم...
|
نمونۀ دیگر:
|
آنم که هست فخر زعدلم زمانه را
|
|
آنم که هست جور زبذلم خزانه را...
|
اشعار سلطان علاءالدین جهانسوز
در فصل دوم به طور کامل ذکر شده است دراینجا لازم به تکرار نیست.
44 - ملک تاج الدین تمرانی:
در طبقۀ 17 ذکر
العشرون جلد اول طبقات ناصری آمده که دختر این ملک درحبالۀ سلطان غیاث الدین
محمود بود، مادر سلطان بهاء الدین سام.
عوفی در لباب
الالباب اورا ستوده وگوید: «ملک معظم تاج الدین تمران شاه شاهزاده وگوهر آزاده
هم نسبتی عالی وهم کرم متوالی داشت وبا علو نسب وسموحسب شعری...
واشعار آبداراو بسیار است وتمامت بر خاطر نبود واما رباعی چند درقلم آمد:
|
لرزان
تنم از باد ستیز غم تست مگذار دلا! که خاک خواری گیرد آیا بینم به خدمتت باری در
یکبار دگر نشسته با هم دوبدو هرگزچو منی عاشق ومدهوش که دید؟
بادل گفتم: دمی فراموشش کن |
|
سوزان دلم از آتش تیز غم تست
صحرای دلم که آب خیز غم تست
خود را به شروع خوشترین کاری در
بی هیچ سوم، به چهاردیواری در آزاد چو بنده حلقه در گوش که دید؟ دل گفت: دلی زجان فراموش که دید؟
|
در معنی شکار
سلطان غیاث الدین گوید:
|
هرروز چنین شهانه کاری میکن
برچهرۀ ایام نگاری میکن |
|
|
|
بر تخت بخُرمی شرابی میخور
درباغ به خوشدلی شکاری میکن |
|
|
|
|
تمران ولایتی است از غور، در شعاب
کوه اشک که یکی از جبال خمسۀ غوراست. (طب ص 36) وتاج الدین تمران از جانب
سلاطین غور خصوصاً سلطان غیاث الدین
غوری حکمران آن ولایت بوده است. (طب ص 84) ودختر او ملکۀ معزیه زوجۀ غیاث الدین
محمود بن غیاث الدین غوری ومادر سلطان بهاءالدین سام وشمس الدین
محمد است وسابق رسم بوده است که اسم والی ولایتی وملک ناحیتی را به اسم آن موضع
اضافه میکردند.»
سید ظهیرالدین سرخسی در قطعۀ
کنیزک بکر از او خواست:
|
دارم طمع ز لطف تو ناسفته گوهری
|
|
زیرا بسی گهر به مدیح تو سفته ام
|
ملک تاج الدین کنیزک هندی با این
قطعه باو فرستاد:
|
چون بالماس طبع دُرسفتی
قوتت ده خدای عزوجل |
|
دُر ناسفتۀ فرستادم
که زبی قوتی بفریادم
|
قضا را کنیزک در نزد سید در گذشت،
ملک تاج الدین این دوبیت فرستاد:
|
علوی کافران هندی را
پدرت غزو کردی از شمشیر
|
|
زود ز اسلام سیر خواهی کرد
تو غزا هم به ک... خواهی کرد
|
وسید ظهیر الدین سرخسی در پاسخ
ملک تاج الدین تمرانی نوشت:
|
وعدۀ، کردۀ، مراشاها
به یقین غزو کافر ماده
|
|
سخن دور ودیر نتوان کرد
جز به شمشیر ک... نتوان کرد
|
|
(لباب الالباب ج1 ص 138)
|
45- غازی علاءالدین ابو علی:
تکنا باد (شهری معروفی بود در
حوالی قندهار کنونی) موضعی است که سبب برافتادن آل محمود سبکتگین به منازعت
وضبط ان شهر بوده است، بدست سلاطین غور،
وسلطان غازی علاءالدین (ابوعلی داماد سلطان غیاث الدین محمد) رباعی بگفت ونزدیک
خسرو ملک بن بهرام شاه فرستاد:
|
اول پدرت نهاد کین را بنیاد
هان! تاندهی زبهر یک تکنا باد
|
|
تا خلق جهان جمله به بیداد افتاد
سر تاسر ملک آل محمود به باد
|
46 - ملک ناصرالدین غوری :
منهاج سراج جوزجانی صاحب طبقات
ناصری به ملک ناصرالدین یکی از شهزادگان
غوری حال تزویج یکی از اقربای خود را بنظم عرضه داشت وازوی اسپی التماس کرد،
ملک ناصرالدین جواب آنرا باقلم خود بر پشت قصه نبشت:
|
انشاء الله غم زدلت رُفته شود
اسپی که زمن خواسته عذری نیست
|
|
وآن دُر گران بهائی توسُفته شود
باآن اسپ بسی عذر دگر گفته شود
|
منهاج سراج را اسپی زردۀ سه ساله
فرستاد تنگ بسته به تاریخ (618 هـ) سال عبور چنگیز از رود جیحون.
47
–
ملک شمس الدین امیر غور: (شمس وضیاء)
ملک ضیاءالدین امیر کابل به
منظور تهدید این رباعی را برای شمس الدین امیرغور فرستاد:
|
غوری بچه یی بکین کابل برخاست
تو شمسی ومن ضیاء وداند همه کس
|
|
با همچو منی سخن بخواهد آراست
کاوردن شمس برفلک کار ضیاست
|
ملک شمس الدین این جواب را
برای او فرستاد:
|
ای بیخبر از خویش نگه کن چپ وراست
با همچو منی خصومت از بهر چه خاست
|
|
|
|
من شمسم وتوضیاء وداند همه کس
کز شمس بود هرچه در آفاق ضیاءست
|
|
|
|
|
ودر روشنی شمس وضیاء آهسته،
آهسته این فصل رادر همین جا ختم می کنیم ونقد تحلیل ادبی فصل هذا را اولاً به
قضاوت خوانندگان عزیز باز میگذاریم وثانیاً بفرصتی که انشاء الله تعالی بعد از
این مارا دست دهد ومیسر گردد.
و اما در آخر ناگفته نباید
گذاشت که در دوران حکومت سلاطین غوری آل کرت
که از نیمۀ اول قرن هفتم تا آواخر قرن هشتم (643
–
783 هـ) در خراسان حکومت کردند و پای تخت شان همواره هرات بود. چون خود آنان
عالم و ادیب و شاعر
بودند. علماء وادباء وشاعرا را بی نهایت قدر میکردند. ودر بار آنان مرجع ومجمع
دانشمندان وسخن سرایان بود که از آنجمله میتوان از این شخصیت های گرامی ونامی،
نام برد. مولانا سعدالدین مسعود بن عمر تفتازانی (متولد 722 متوفی 792 هـ) که آثار
او در صرف، نحو، تفسیر، منطق و معانی شهرت جهانی دارد. مختصرالمعانی مطول وشرح
کشاف از آن جمله است. شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی متوفی (791 هـ) عارف معروف
سیف بن محمد بن یعقوب الهروی متولد (681 هـ) معروف به سیفی صاحب تاریخ نامۀ
هرات. تاریخ تالیف (718 –
721 هـ).
خواجه قطب الدین یحی متوفی
(740 هـ)
قاضی جمال الدین محمود امامی (782 هـ).
خواجه معین الدین محمد جامی متوفی (783 هـ). خواجه ضیاءالدین جامی، مولانا وجیه
الدین نسفی. مولانا مظفر هروی متوفی (767 هـ ). امامی هروی متوفی (676 هـ)
شاعر معروف. ابن حسام هروی متوفی (737 هـ).
حسن متکلم متوفی (676 هـ).
وبالآخره قطعه سرای معروف شعر
دری فخر الدین
محمود مشهور به ابن یمین فریومدی متولد حدود (685 هـ) متوفی (769 هـ). که
گویند: ابن یمین در آخرین دم حیات
سروده بود:
|
منگر که دل ابن یمین پر خون شد مصحف بکف وچشم به ره وروی به دوست
|
|
بنگر که ازین سرای فانی چون شد با پیک اجل خنده زنان بیرون شد |
برای تفصیل رجوع شود به تاریخ
ادبیات افغانستان (پنج استاد) چاپ پاکستان 1386 ص 183. وکتاب چهره های شگفت
انگیز تاریخ تالیف عبدالشکور (حکم). انتشارات الازهر 1379. زیرا پرداختن به این
موضوع به صورت مفصل وتحقیق پیرامون تاریخ سلاطین غوری آل کرت تالیف جداگانه یی
را ایجاب میکند. وآنرا میگذاریم به فرصتی
که ان شاءالله بعداز این دست دهد.
فصل چهارم
مدنیت باشکوه دورۀ درخشان غوریان
غور تاریخی آن چنانکه از نقطۀ
نظر سیاست واداره به پیشرفت های نهائی خود نایل آمده بود، که امپراطوری اسلامی
غور، هم ازلحاظ وسعت قلمرو وهم از نقطۀ دید دورۀ ممتد حاکمیت آن در تاریخ
مملکت ما وتاریخ جهان کم نظیر میباشد. از دیدگاه سایر ترقیات در علوم وفنون
ومظاهر تمدن وتجمل آن عصر وزمان به نقطۀ اوج وقلّۀ شامخ ترین وآخرین خود قرار
داشت.
ولی متأسفانه هنگامی که غور در
معرض خرابکاری ها وویرانگری های چنگیز وسپاه مهاجم ووحشی مغول قرار گرفت، بحدی
که میتوان گفت، بیشتر تبه کاری های چنگیز در این سرزمین واقع شد، زیرا مردم غور
وغرجستان وتولک وخیسار وسیفرود وفیروزکوه وغیره شهرهای غور باحس سلحشوری که از
نیاکان خود به ارث برده بودند در مقابل سپاه مغول تاپای جان وتا آخرین نفر
مقاومت میکردند که شکست های چنگیز در غور، زبان زد غالب مؤرخان آن زمان است. از
آن هنگام غور به کلی ویران شد، وآن مدنیت پرجلال باخاک یکسان گردید. ک افسانۀ
آن اندک، اندک در کتابها یافت میشود. دوشاهد قوی از آن عصر یکی مسجد جامع هرات
ودیگری منار جام در غور است که هم اکنون بعد از صدها سال از آن مدنیت بزرگ
نمایندگی دارند. اکنون در این فصل از وضع شهر سازی ومسکن، معادن وصنایع، وضرب
مسکوکات واسلحه سازی، وتجارت وزراعت ومالداری بطور خلاصه آنچه در غور قدیم مروج
بوده است بحث مختصری خواهیم داشت.
1
–
شهرسازی ومسکن:
در این ساحه غور قدیم وتاریخی پیشرفت
زیادی کرده وبه منزل کمال خود رسیده بود که در اثر آن دارای شهرهای مجلل وبزرگ
وقلعه های مستحکم وقصرهای باشکوهی بود. حمدالله مستوفی در نزهه القلوب خود جای
که دربارۀ ربع هرات معلومات میدهد ، می نویسد: (...ودر عین حکومت ملکان غور در
(هرات) دوازده هزار دکان آباد بوده وشش هزار حمام وکاروان سرا وطاحونه وسیصدو
پنجاه ونه مدرسه وخانقاه وآتشخانه وچهارصد و چهل وچهار هزار خانۀ مردم نشین
بوده است). کتاب بحیره این قول نزهه القلوب را تائید میکند وبرخی از سیاحان
اروپا هم در سفرنامه های خود از این قول متذکر گردیده اند. که ذکر همۀ آن بطول
می انجامد.
اسفزاری در روضات الجنات فی اوصاف
مدینه هرات می نویسد: (دیگر از عمارات وی (سلطان غیاث الدین غوری) حمامی بود در
جوار خندق حصار بوضع غریب وطرح بدیع که مثل آن هیچکس، هیچ جا نشان نمیداد ودر
جانب شرقی حصار کشکی عالی بناء کرد واز پای حصار تا سر چهارسوی بازاری بادو
کاروان سرای ساخت ود رجوار باغ سفید خانقاهی بزرگ باتمام رسانید، وآسیا واسباب
بسیار از خالص اموال خود بر آن وقف کرد وحالا بعضی از این ها موجود است وبعضی
معدوم وهر بلده وبقعه وخطه که در تصرف او بود، عمارت لایق حال فرمود ).
شگوفائی صنعت معماری در غور در
زمان دوسلطان بزرگ غور یعنی غیاث الدین
وشهاب الدین میباشد ودر این وقت نهضت های عمرانی در گوشه وکنار امپراطوری غور
اوج میگیرد، وسلاطین به ساختن بناهای مختلف واماکن مقدسه مانند مساجد، مناره
ها، بازارها وکاروان سرا ها ،حمام ها وقصرها می پردازند. قسمت اعظم این بناها
در افغانستان، ایران وهندوستان وآسیای مرکزی انجام پذیرفته است. یک تعداد از
این آثار وابنیه، عالی وبا شکوه تا اکنون از دست برد زمانه وسیل حوادث بشری
مانند حملات چنگیز وتیمور وغیره در امان مانده است.
وما بیاری الهی در فصل دیگری
در مورد بقایای آبدات تاریخی غور بحث خواهیم کرد. از خلال نوشته های مؤرخین
شهرها وقلعه های ذیل را می توان به عصر غوریان مربوط دانست:
الف:
فیروزکوه:
فیروزکوه،
باشکوه ترین، مستحکم ترین ومشهور ترین شهر غور بود وبزرگترین مرکز سیاسی شاهان
غوری محسوب میگردد. منهاج سراج در مورد فیروزکوه می نویسد:
(چون ملک عزالدین حسین که پدر سلاطین بود، درگذشت، سلطان سوری بجای پدر نشست،
ولایت میان برادران قسمت کرد، درین قسمت ولایت ورشاد ویاورشاد به ملک الجبال
قطب الدین داد ودارالملک آنجا کرد. وبعد از آن اورا چنان اتفاق افتاد که موضعی
طلب کرد تا قلعۀ حصین وموضعی شگرفی بناء کند که آن حضرت را شاید با طراف
معتمدان فرستاد و تا رأی او بر موضع فیروزکوه قرار گرفت وقلعه وشهر فیروزکوه را
بنا کرد. این شهر که نخستین بار توسط ملک الجبال قطب الدین
در حدود (540 هـ ق) تأسیس شد در زمان سلطان غیاث الدین غوری (558 –
599 هـ ق) به اوج ترقی خود رسید.
مؤرخین
وجغرافیادان های قرون وسطی از این شهر وعظمت عمارات وقصورآن تذکرات زیادی داده
اند. در مورد وجه تسمیۀ آن، ابوالفداء پیروزکوه ثبت کرده واز قول المشترک آنرا
به معنی کوه سبز ودارالملک جبال غور میشمارد. وسلسلۀ فیروزکوه رشته کوهائی است
که از شمال دولت یار ولایت غور شروع وبه طول چهارصد کیلومتر به شمال
غرب هرات در قریۀ قزل بولاق ختم میشود.
در پای جنوب
این کوه، دریای هریرود جریان دارد که آن را از سلسلۀ سیاه کوه جدا می سازد.ودر
پای شمال آن رود مرغاب گسترش یافته که فیروزکوه را از کوه تیربند ترکستان جدا
می سازد. اوسط ارتفاغ این کوه به 3000 متر میرسد. در حصۀ شرقی بنام فیروزکوه،
در حصۀ وسطی سفید کوه ودر حصۀ آخر بنام پاراپامیزوس در خاک افغانی وبنام های
بنیالود وبکتان در ایالت خراسان امروزه یاد میشود.
در مورد تعین موقعیت شهر فیروزکوه در فصل دیگری تفصیل بیشتر خواهیم داد.
ب: آهنگران:
یکی از شهرهای قدیمی غور
وتاسال (401 هـ ق) مرکز سیاسی امیر محمد سوری بود که درین
سال توسط سلطان محمود غزنوی تسخیرشد. این شهر د ر(60) کیلومتری شرق هرات بطرف
غرب چغچران فعلی هنوز خرابه های آن موجود است.
ابوریحان البیرونی در کتاب
قانون، وحمدالله مستوفی در نزهه القلوب و مینورسکی
در حواشی حدود العالم، وقاضی منهاج سراج جوزجانی وعدۀ دیگری از مؤرخین
از این شهریاد کرده اند. بقول نزهه القلوب، آهنگران پایتخت غور وشهر بزرگ
وگرمسیری بوده وآب وهوای خوب داشته واز میوه هایش انگور وخربزه نیکوست وموقعیت
آن را بین خطوط 99 طول البلد و 35 عرض البلد تعین میکند که این قول راجع به
آهنگران با موقعیت امروزی آن یکی است.
آقای حبیبی می نویسد که:
(آهنگران اکنون به همین نام مشهور وآثار آن پدیدار است و در قسمت علیای هریرد
ودر جنوب غرب کاسی بر کنار آن دریا افتاده ودر نقشه دوائیل (نقشه 34) نیز تعیین
موقع شده است).
آقای صدقی نیز آن را درسمت
علیای هریرود میداند وکهزاد می گوید: قلعۀ آهنگران
به 22 کیلومتری جنوب غرب کاسی دروسط وادی روی تپۀ خاکی بفاصلۀ (50) متری سواحل
چپ هریرود افتاده ودوپارچه دیوار شکسته روی صخرۀ بزرگ سنگ به هوا رفته است.
بالاخره این نام تاریخی را درضمن قراء ولایت غور در اطلس قریه های افغانستان هم
دیده می توانیم که موقعیت آن را بطرف غرب مرکز ولایت غور، یعنی چغچران قرار
داده ونفوس آن را به استناد منابع وزارت داخله (458) ووزارت زراعت واصلاحات
ارضی (1000) نفر وانمود می کند. البته در سال تالیف کتاب 1353 شاید اکنون نفوس
آن به مراتب زیاده تر باشد.
ج) مندیش:
قدیمی ترین شهر ومحل مسکونی
غوریان قدیم است. این شهر دارای قلعۀ مستحکم بابرج وباره های متین بود وشاهان
قدیم غور در آن به امارت می پرداختند.
در عصر غزنویان بصفت زندان
سیاسی مورد استفاده قرار داشت... در مورد وجه تسمیۀ
آن منهاج سراج در ذکر بسطام سوری می نویسد: امیر سور را دختری بود وسپه سالار
سام را پسری وهردو عمزادگان، از خوردی نامزد همدیگر بودند وعاشق هم. سام وفات
کرد وامیر سور به سعایت حاسدان میخواست دخترخودرابه یکی ازملوک اطراف دهدچون
دختروپسرآگاهی یافتند، به تعجیل خود را به کوه پایه های غور انداختند وآنجا
مقام ساختند وگفتند: (زومندیش) وآن موضع را مندیش نام شد وکار ایشان استقامت
یافت. منهاج سراج کوه زار مرغ مندیش را از جمله پنج پاره کوه بلند غور معرفی
می نماید. ومیگوید که در پای آن کوه قصر ودارالملک شنسبانیان قرارداشت ودرذکر
امیر عباس نیز از مندیش وکاخ نجومی آن شرحی خوبی دارد که ما قبلاً به ایرادآن
پرداختیم. عبدالحی گردیزی هم در زین الاخبار قلعۀ مندیش را درجملۀ قلاعی محسوب
میدارد که خزاین وگنجینه های شاهان درآن محافظت می شد. آقای کهزاد
درمورد موقعیت مندیش می نویسد: مندیش قدیم را میتوان درعلاقه داری ساغرامروزی
تعیین نمود، زیرا زار مرغ بلند ترین کوه مندیش که درطبقات ناصری ذکری ازآن شده هنوز هم
به همان نام تاریخی خود موجود است، وقلۀ بلند پربرف آن از نقاط دور دست دیده میشود.
د) زرنی:
یکی دیگر از پایتخت های
حکمرانان غوری بود که فعلاً بصورت قریۀ در آمده وبفاصلۀ 53 کیلومتر در جنوب
قلعۀ تیوره افتاده است. آثار مخروبه هنوز در این قریه دیده میشود. جنرال فریه
فرانسوی در سال 1845 م از این خرابه ها دیدن نمود نوشته است
که اینجا یکی از پایتختهای قدیم غوری است. باین ترتیب اکثر نویسندگان دیگر هم
زرنی را درنوشته های خود پایتخت قدیم غور
دانسته اندوآن را شهر معمور وآباد به هنگام جلال وشکوه امپراطوری غوری می دانند.
هـ)
زمینداور:
زمینداور که بطرف جنوب
کوهستانات غور و در سرحدات شمالی ولایت هلمند کنونی در قرون وسطی موقعیت داشت.
یکی از پایتخت های زمستانی حکمرانان غوری ومخصوصاً سلطان غیاث الدین غوری (558
–
599 هـ ق) میباشد. در این روزگار در زمینداور
باغ مجلل وباشکوهی ساخته بودند که بنام باغ ارم نامیده می شد وقاضی منهاج
سراج در ذکر سلطنت غیاث الدین از آن نام می برد: (ثقات چنین روایت کرده اند که
سلطان غیاث الدین در اول جوانی معاشر عظیم بود و شکاردوست وازحضرت فیروزکوه
که دارالملک او بود. تا بشهر زمین داور که دارالملک زمستانی او بود.
هیچ آفریدۀ را مجال نبودی که شکار کردی ومیان آن دو شهر چهل فرسنگ وهر فرسنگ را
میلی فرموده بود تا بر آورده بودند. در زمینداور باغی ساخته بود آن را (باغ
ارم) نام نهاده والحق در میان دنیا مثل نزهت وطراوت آن باغ هیچ پادشاهی را نبود
وطول او بقدر دومیدان وار زیادت بود وجمله چشمه های ان باغ به درختان صنوبر
وابهل وانواع ریاحین آراسته وسلطان فرموده بود تا در جوار باغ میدانی ساخته
بودند، طول وعرض ان میدان مثل طول وعرض ان باغ بود. وهر سال یک کرت فرمان دادی
تا زیادت
از پنجاه وشصت فرسنگ از شکاریان بره کشیدندی ومدت یکماه بایستی تا هردو
سر بره بزرگ شکار بهم پیوستی زیادت از ده هزار شکاری از وحوش وبهایم وسباع از
همه اجناس در آن میدان آوردندی، در روزگار شکار، سلطان بر قصر بر آمدی ومجلس
بزمی مهیا فرمودی وبندگان وملوک یگان یگان بسوار در آن میدان برفتندی وشکار
میکردندی. در نظر مبارک او (طاب ثراه!) وقتی خواست تا در آن صحرا بشکار رود،
فخرالدین مبارکشاه برپای خاست واین رباعی بگفت، سلطان عزیمت شکار فسخ کرد وبه
عشرت مشغول شد. وآن رباعی این است:
|
اندر می ومعشوق ونگار آویزی
آهوی بهشتی چو بدام تو درست
|
|
به زان باشد که در شکار آویزی
اندر بزکوهی به چه کار آویزی
|
آقای عزیز احمد پنجشیری می
نویسد: فعلاً در داور باغی موسوم به این نام نیست، اما باحتمال قوی این اسم را
درولسوالی باغران که در زمین داور تاریخی واقع است. یافت می توانیم که در اصل
باغ ارم بوده وبمرور زمان به باغران تبدیل شده است که در سه میلی جنوب ولسوالی
موسی قلعه ولایت هلمند قرار داشته از جانب شمال به باغران،
از طرف جنوب برود هملند از طرف شرق به ولسوالی دهراود ولایت ارزگان واز جانب
غرب به حکومت موسی قلعه پیوست میباشد.
و) شهر
غلغلۀ بامیان:
یکی دیگر از پایتخت های دولت
غوری در بامیان شهر غلغله است که از سال (540
–
610 هـ ق) شاهان غوری بر آن دیار حکم رانده اند. این شهر زیبا در سال (1222م)
توسط حملات چنگیز خراب وبخاک هموار گردید. امروز خرابه های این شهر
مقابل مجسمه های بزرگ بودا برتپۀ بلندی قرار دارد، در نتیجۀ حفریات (1930م)
آثار ارزشمندی از دورۀ غوریان از این شهر بدست آمده که اکنون در اطاق بامیان در موزۀ
کابل محفوظ است.
ز) غزنه:
یکی از مراکز بزرگ سیاسی شاهای
غوری شهر غزنه بود، سلطان شهاب الدین غوری که یکی از شاهان بزرگ غوری ومشرق
زمین وخیلی علم دوست و مدنیت پرور بود، به تجدید اعمار غزنین که توسط جهان سوز
بخاک یکسان شده بود همت گماشت.
درین وقت حدود قلمرو سیاسی غزنه شرقاً تا سواحل گنگا وغرباً تا اقاصی
خراسان وخوارزم ونساوباورد امتداد داشت وجنوباً به بحیرۀ عرب می پیوست وعلاوه
باید کرد که دارالملک زمستانی سلطان شهاب الدین غوری شهر لاهور بوده است.
ح) تولک:
یکی از شهرهای قدیم غور، تولک
میباشد. اشخاص نامی ودانشمندان زیادی از اینجا
برخاسته اند. بنای این قلعۀ تاریخی را گردیزی در زین الاخبار به ابوعلی محمد بن
العاص تولکی نسبت میدهد.
ابوالفضل بیهقی نیز از این
حصار تاریخی یاد کرده است. قاضی منهاج سراج ازحصار تولک وخدمات عیاران تولکی به
سلاطین غور ذکر نموده است. چنانچه درذکر سلطان شهاب الدین غوری وفتوحات هند از
قول معزالدین که یکی از معارف تولک ودر جنگهای هند ملازم وهمرکاب سلطان بوده،
بعضی ازوقایع راحکایت میکند، واز عمر سراج شاعر متذکره که درهنگام فتح
علاءالدین جهان سوز قلعۀ تولک را گفت که:
|
بر اسپ نشسته یی ورلک فولک
|
|
مقصود تو تولک است اینک تولک
|
وبزبان ایشان بالا دوانیدن
ونشیب دوانیدن اسپ را ورلک فولک گویندو درجای دیگر شخصیت های نظامی تولک را
درزمان سلطان شهاب الدین بنام های ملک ضیاءالدین
وقاضی مجدالدین تولکی نام می برد.
امروز ولسوالی تولک در قسمت
جنوب شرقی هرات وجنوب غرب شهرک موقعیت دارد واز سطح بحر 2250 متر ارتفاع دارد.
مساحت آن (2956) کیلومتر مربع وحایز (21050) نفر نفوس میباشد. البته طبق
احصائیه سال1353، بجنوب تولک ولسوالی فرسی وطرف شمال آن ولسوالی چشت شریف مربوط
ولسوالی اوبه ولایت هرات مو قعیت
دارد.
ط) خیسار:
قلعۀ خیسار حصین ترین
ومستحکمترین قلعه در غور بود. مؤرخین وجغرافیانگاران از حصا نت وعظمت عمرانی آن
یاد کرده اند، حتی چنگیز خان بر این قلعه دست یافته نتوانست. بیهقی چند جا در
تاریخ خود از آن نام برده است، آقای کهزاد که خود هنگام سفر از قلعۀ خیسار
وخرابه های آن دیدن کرده در سفرنامۀ خود شرح مبسوطی از آن دارد.
این محل تاریخی کشور امروز
بنام قیصار در شمال شرق ولسوالی پرچمن ولایت فراه به یک قریۀ کوچک تبدیل شده
وتعداد نفوس آن 177 نفر میباشد. باید تذکر داد که بانی ومؤسس قلعۀ خیسار سلطان
غیاث الدین غوری است از (558 –
599 هـ ق) در فیروزکوه
سلطنت داشت.
قلعۀ سنگی وفخر آباد در نزدیکی
خیسار واقع است، جنرال فریه فرانسوی هنگام بازدید خود از غور، در چند فرسنگ
شمال شرق تیوره خرابه های سه قلعۀ تاریخی را مشاهده کرده است که عبارت از قلعۀ
خیسار، قلعۀ سنگی وقلعۀ فخرآباد می باشد. قلعۀ بشلنگ که در اشعارفرخی در ذکر
فتوحات سلطان محمود از آن نام برده است واصطخری و ابن حوقل آن را تعیین موقعیت
کرده ا ند، فعلاً قریۀ بنام باشلنگ در کنار رود موسی قلعه بجنوب قریۀ بغران
خوله روی نقشه های جغرافیایی کشور وجود دارد که این نام تاریخی را بیاد می آورد
. قلعۀ خوابین نیز از شهرهای غور میباشد که درحصص
شمالی زمین داور واقع است ودر سال (405 هـ ق) از طرف سلطان محمود
غزنوی مورد حمله قرارگرفت وفتح شد که بیهقی از آن به تفصیل صحبت کرده است.
ی) حصار
سیفرود:
از محکم ترین حصارهای کوهستانی
غور بود که بنای آن را سلطان بهاء الدین سام بن عزالدین حسین نهاده واز مقابله
های سختی که در زمان حملۀ چنگیز خان در این قلعه به وقوع پیوست شهرت تاریخی
زیادی را کسب نمود. طبقات ناصری از آن به تفصیل
ذکر میکند، از این حصار محکم غرض زندانی ساختن محبوسین سیاسی در زمان
سلطنت غوریان نیز استفاده شده است. گرچه بنام حصار سیفرود امروز در غور کدام
محل دیده نشده است، اما قرای متعددی بنامهای حصار ودهن حصار وپای حصاروحصارک
در غور موجود است که از این نام تاریخی یاد آوری میکند.
ک) شهر خلج:
یکی دیگر از بلاد کوهستانی
ومستحکم غور است که در تاریخ افتخارات وطن مقام ارجمندی دارد، موقعیت آن قراری
که نامه نگاران عربی می نویسند باید در جنوب غرب مرکز کوهستانات غور بوده باشد.
ابن حوقل واصطخری از آن نام برده اند. تاریخ بیهقی
در چندین جا از آن ذکر میکند، فعلاً قریۀ بنام خلج یا خلچ در مرکز ولسوالی ناوۀ
بارکزائی ولایت هلمند موجود است که باداشتن 1273 نفر باشندگان خود این نام
تاریخی را زنده نگه داشته است.
از شهرهای دیگر غور است:
ارزگان: مرکز فعلی ولایت ارزگان. گزیو: مرکز فعلی ولسوالی گزاب ولایت ارزگان،
کجوران: مرکز ولسوالی کجران ولایت ارزگان تمران وتخران: که اکنون در غرجستان
بنام تیمیران وتخمیران موقعیت دارد. والشتان: که در
حدود بلوچستان وسند واقع بود. شهر افسانوی قره با غ نیز از بلاد غور بود که فریه فرانسوی
سکه های طلا ونقره دست یاب شده از آنجا را ذکر میکند که یکی از آنها
به قطر ( 305 ) انچ تخمین شده
است.
ل) دولت یار
وچغچران وکاسی، جرماس واستیه:
دولت یار فعلاً قریه یی است در
شرق چغچران بر کنار سرک عمومی غور وبرخط 51-47-65 طول البلد شرقی و 45-32-34
عرض البلد شمالی واقع است. رباط دولت یار از پنجاب 153 کیلومتر فاصله دارد
ومربوط چغچران مرکز ولایت غور است.
چغچران که بر خط 15-65 طول
البلد شرقی و 31-34 عرض البلد شمالی وبارتفاع (250) متر از سطح بحر وقوع دارد
از طرف شرق به ولسوالی لعل وسر جنگل ولایت غور، از طرف غرب به ولسوالی دولینه
وبعضی از قسمت های ولسوالی جوند ولایت بادغیس، از جانب شمالی به ولایت فاریاب
وسرپل واز قسمت جنوب نیز به ولسوالی دولینه وپسابندغور محاط میباشد.
از چغچران دو دریای بزرگ می گذرد، که
یکی رابنام هریرود ودیگری بنام مرغاب رود یاد میکنند، راه های چغچران عموماً
کوهستانی بوده ویک سرک عمومی چغچران رابا هرات وبامیان وصل میکند.بندبایان که
دامنه بندواخان است افق جنوبی چغچران را محدود ساخته است، این کوه که بنام سیاه
کوه یاد شده است، حصۀ بزرگ آن را که در حقیقت ادامۀ دیوار بزرگ هندوکش اصلی
وکوه بابا می توان گفت بسمت جنوب غرب پیش رفته است تا به شیندند میرسد ، قلۀ
بلند این کوه تقریباً (3857) متر میرسد.
اهالی چغچران عموماً فیروزکوهی میباشند که شاخۀ از باشندگان اصیل و اصلی
غور اند، خود شان خود را احفاد سلاطین غور می دانند. فیروزکوهی اسمی است نسبتی
که ا زروی شهر فیروزکوه مرکز سلالۀ غوری ها یا از روی
نام سلسلۀ فیروزکوه به میان
آمده است.
بیلو در کتاب نژاد های افغانستان،
تعداد ایشانرا بیست هزار خانوار نوشته است. خود مردم فیروزکوه خود را بدسته های
ذیل تقسیم میکنند: سلطان یار، الله یار، خدایار اولاد یک پدر وشاخه های یک
قبیله اند. زای رضا، زای حسین وزای حکیم باهم برادرند. یارفولاد، شیخ، وادهم
ازیک پدر اند. مرکز عمده رهایش فیروزکوهی ها چغچران است، تیمنی هابیش از دوصد
خانوار در نقطۀ اخیر الذکر نمیباشند و مرکز ثقل ر هایش آنان جنوب غرب غور است.
وجمعیت تیوره مرکز سابق غور عموماً از ایشان تشکیل شده است. فیروزکوهی ها
وتیمنی ها باشندگان اصیل کوهسار غور اند وبلاشبهه در دورۀ جلال وعظمت فیروزکوه
به حاشیۀ اطراف چغچران ودولت یار وبعضی نقاط دیگر هم متمرکز شده اند. کاسی بطرف
شمال دریای هریرود وشهر چغچران واقع بوده ودارای (13000) نفر نفوس است. کاسی 67
کیلومتر از دولت یار فاصله دارد.
جرماس نیز از جاهای تاریخی غور
بوده ودر عصر سلاطین غور ولایت معمور بوده است. فعلاً در نقطۀ غرب چغچران
بفاصلۀ 23 کیلومتر قریۀ بنام جرماتو در پهلوی شمال هریرود وشمال آهنگران موقعیت
دارد که آثار عمرانات وکشکها وقلعه های مستحکم آن تا هنوز جلب نظر میکند وبه
احتمال قوی جرماس تاریخی در همین جا کاین بوده است.
استیه که قلعۀ مستحکم داشته
است، به همین نام اصلی خود در جنوب شرق منارجام واقع وآثار قلعه وآبادی های
گذشته با شکوهمندی خاصی در آن موجود است.
م) تیوره،
پسابند:
تیوره از شهرهای تاریخی وقدیمی
غور است که سابق مرکز ولایت غو ربود هرودت پدر تاریخ، این شهر را بنام تیپاره
نوشته است. تیوره فعلاً یکی از ولسوالی های ولایت غو رمیباشد که دارای مساحت
(5115) کیلومترمربع بوده و (800) متر از سطح بحر ارتفاع دارد، این شهر در
موقعیت بین 25-64 طول البلد شرقی و 30-34 عرض البلد شمالی قرار دارد. این محل
در 128 کیلومتری گذر پام بین نقطۀ انشعاب سرک غور وهرات وبه 158 کیلومتری کاسی
مرکز چغچران واقعست. کوه چهل ابدال ، چهاردر یاچهاردره تاریخی در تیوره موقعیت
دارند.
ناحیۀ پسابند که در سابق یکی از نقاط
تاریخی غور بود، امروز یکی از ولسوالی های ولایت غور است. پسابند دارای مساحت
(4724) کیلومتر مربع است و (2500) متر از سطح بحر ارتفاع دارد وبین خطوط 51-64
طول البلد شرقی و 41-33 غرض البلد شمالی قرار دارد، نفوس اینجا (24548) نفر
است. یامان یا یمن تاریخی جزء این ولسوالی میباشد. پسابند (پشت کوه) معنی
میدهد.
2
–
معادن وصنایع در غور قدیم:
سرزمین کهسار غور مانند دیگر
نقاط معدن خیز کشور، دارای انواع مختلف معادن است که اهالی آنجا از قدیم ترین
ایام به این طرف به این معادن آشنا بوده وبه انواع مختلف مانند ساختن سلاح
وآلات حربی وساختن اشیای کوچک فلزی، ضرب سکه ها وحتی در اعمار قصور وکاخ ها از
آن استفاده برده اند. این معادن عبارت از طلا نقره، آهن، مس، سرب ونمک وغیره
بود. چنانکه مؤرخین وجغرافیانگاران قدیم از قبیل صاحب حدود العالم، ابن حوقل در
صورت الارض خود واصطخری در المسالک والممالک، نظامی عروضی سمرقندی در
چهارمقاله، محمد نجیب بکران در جهان نامه وحافظ ابرو در جغرافیای خود از معادن
غور مفصلاً یاد کرده اند.
وجود معادن آهن واستفادۀ اعظمی
از آن جهت ساختن سلاح وآلات حربی وغیره مقاصد، در غور قدیم واضح ومشهود بوده
واز خلال آثار متعدد مؤرخین وجغرافیانگاران این مطلب فهمیده می شود، غوری ها
حتی در صنعت عمرانات نیز از آهن استفاده میکردند، چنانکه بقول (منهاج سراج)
کوشک سلطانی در فیروزکوه تماماً از آهن بوده وپنج کنگرۀ آن از طلا ساخته شده
بود.
اسم آهنگران که یکی از پایتخت
های قدیم غور بود، باموجودیت معادن آهن در غور، بی رابطه نبوده ونسبت موجودیت
معدن این فلز اسم آهنگران را بخود گرفته است،
چه غوری ها با آهن زیادسروکار داشتند واز آن سلاح حربی که شهرت زیاد داشت،ودیگر
اشیای فلزی می ساختند.
معادن سنگ گوگرد ونمک نیز در غور
موجودیت داشت وکتب جغرافیانگاران قدیم از آن تذکراتی داده اند، یکی از معادن
نمک فعلاً هم در غوربشکل محلی مورد استفاده بوده واز ناحیۀ موسوم به ناوۀ غوک
بفاصلۀ 36 کیلومتر در شمال شرق شهرک بین کمنج وشورابک واقع است. دهلیز این معدن
بطول (500) متر بطور مایل در کوه پیش رفته است.
باستناد اکثر کتب تاریخی وجغرافیایی به صراحت گفته می توانیم که غور
قدیم در فلز کاری وساختن اسلحه وآلات حربی نه تنها در غور، بلکه در تمام آسیای
وسطی شهرت زیادی داشت. همچنانکه غور در ساحۀ صنعت عمرانی دارای روش وسبک خاص
وممتازی بود، در این رشته صنعت نیز دارای روش واسلوب خاص بوده وابتکارات زیادی
بخرج میدادند، ترقی وپیشرفت اسلحه سازی غور همزمان با تأسیس امپراطوری غوری
نبود، بلکه این شهرت را مدت ها قبل از تأسیس امپراطوری خویش کسب کرده بود، حدود
العالم که در (372 هـ ق) نوشته شده است تصریح میکند: (غور ناحیتی است اندرمیان
کوهها وشکستگی ها واو را پادشاهی است که غورشاه خوانند، او را قوتش از امیر
گوزگانان است... وایشان را شهر کها وده ها بسیار است واز این ناحیت برده وزره
وجوشن وسلاحهای نیکو افتد).
درتاریخ بیهقی وطبقات ناصری
چندین جا ذکری از سلاح حربی غوری ها رفته است. برعلاوه اینکه غوری ها سلاح را
بهترین تحفه بدربار شاهان میفرستادند، مالیات ایشانرا که به دولت های مختلف
میداده اند، سلاحهای مختلف النوع تشکیل میدهد. مثلاً مالیاتی که دولت غوری
بدولت غزنه می پرداخت، جوشن، زره وخود جنگی وغیره بود. مستشرقین از شهرت اسلحه
سازی غور وتوانایی غوریان در استعمال اسلحه اتفاق نظر دارند، از جمله راورتی در
ذکر امارت محمد بن سوری یاد آور میشود که در آن عهد در تولید اسلحه وآلات حربی
شهرت داشتند. از اینکه غوریان مردمان سلحشور ورزمنده بودند وهمیشه در مقابل
مهاجمین از خود مقاومت نشان میدادند، لهذا صنعت اسلحه سازی در بین ایشان بخوبی
رشد وانکشاف کرد.
عساکر غوری دو نوع سلاح
داشتند: آلات دفاعیه، زره، جوشن، خودوکاروه بود که اخیر الذکر بقول منهاج سراج
از یک تا خام گاو ساخته می شد وبرهردو روی آن پنبه بسیار وکرباس منقش در کشند
وچون پیادگان غور آن را بر کتف نهند از سرتاپای ایشان پوشیده شود، وچون صف زنند
مانند دیواری باشند وهیچ سلاح بروی کار نکند. بدین ترتیب کاروه از ابتکارات
جنگجویان غوری بود، سلاحهای تهاجمی غوریان را تیروکمان، تیغ، نیزه، شمشیر،
دشنه، شمشیر هندی، نیزه خطی، گرزگاوسر، ناچخ تبرزین، خنجر، حربه، سنگ فلاخن،
عمود بیست منی ومنجنیق تشکیل میداد. اسلحۀ فوق بصورت عمومی در غور، با استفاده
از فلزات استخراج شده از معادن سرشار آن به نحو
عالی وشیوۀ مرغوب ساخته می شد.
سرزمین غور از لحاظ داشتن
انواع معادن فلزات نجیبه یکی از غنی ترین نقاط کشور محسوب می شد،در ضرب مسکوکات
نیز از طلا ونقره استخراج شده این معادن کار می گرفتند ، واحتیاجی به وارد کردن
این فلزات نداشتند.
ضرب سکه عموماً با نوشته های
عربی صورت میگرفت وبه اساس اظهار نظر متخصص مسکوکات موزۀ پاریس (کلیوس، لودویک
Kulus – Ludvik)
سکه های توسط حفریات غیر علمی (تصادفی) به اثر تهداب کنی ویا سیل بردگی ویاکندن
بعضی جاها پیدا شده است ذریعۀ اهالی طور فروش به موزۀ کابل سپرده شده است. و در
میان آنها اولین سکه از نظر قدامت تاریخی اش بنام (سام ابن حسین 543-544 هـ ق)
بوده وسکۀ مذکور از طلا ساخته شده و با کلمات وجملات ذیل ضرب شده است: (سلطان الاعظم
بهاء الدنیا والدین... سام ابن حسن) ودر بین سکه مذکور کلمۀ شریف (لااله
الاالله) حک وتقش گردیده است. بر روی دیگر سکۀ مذکور این جملات ضرب شده است:
(محمد رسول الله –
ملک شاه اعظم غیاث الدنیا والدین ابو...) چند نمونه سکه های دورۀ سلطنت غوری را
که در موزیم کابل قرار دارد،معرفی میداریم:
1 - ضرب سکه ذیل که در سال (606
هـ ق/1254م) به قطر 32 ملی متر به وزن... گرام وتحریر که روی آن ضرب شده است،
این است: (السلطان الاعظم محمد بن محمد سام ابوالفتح قسیم امیر المؤمنین،
القامع لاعداء الله فی الارض، خلیفه الله)
2 - ضرب این سکه مربوط ( 607 هـ ق
) بوده به وزن 14/3 گرام به قطر 30 ملی متر میباشد وتحریر آن این است: السلطان
الاعظم معزالدنیا والدین ابوالمظفر محمد بن سام عبده ومولاه تاج الدنیا والدین
یلدوز السلطانی. محمد رسول الله الناصرلدین الله امیر المؤمنین ضرب هذالدینار
ببلد غزنه سنه سبع وستمائه.
3 - سکۀ ذیل مربوط به سال (604
هـ ق 1226م) بوده وبه وزن14 گرام بقطر (30ملی متر) وحاوی تحریر ذیل است:
السلطان الاعظم معزالدنیا والدین ابوالمظفر محمد بن سام. محمد رسول الله
الناصرلدین الله امیر المؤمنین.
4 - سکۀ مضروب ذیل به وزن 6/1
گرام وقطر 32 ملی متر بوده ودارای تحریر آتی میباشد: الناصرلدین الله السلطان
المعظم محمد رسول الله السلطان الاعظم معزالدنیا والدین ابوالمظفر محمد بن سام
غیاث الدنیا والدین ابوالفتح محمد بن سام.
5 - سکه که به وزن 3 گرام وقطر 15
ملی متر میباشد، ضرب ذیل را حاوی است: این سکه مربوط سال (596 هـ ق) میباشد:
السلطان الاعظم علاء الدنیا والدین ابوالفتح محمد بن السلطان.
6
–
ضرب ذیل بالای سکه به وزن 2/5 گرام وقطر 24 ملی متر دارای کلمات آتی است:الملک
المعظم شهاب الدنیا والدین ابوالمظفر محمد بن سام المستفی بالله السلطان الاعظم
غیاث الدنیا والدین ابوالفتح محمد سام.
7
–
سکۀ ذیل به وزن 2/5 گرام به 22 ملی متر در سال (544
–
543 هـ ق) کلمات آتی را دارا میباشد: ملک المعظم غیاث الدنیا والدین ابو...
السلطان الاعظم بهاء الدنیا والدین ابو (...سام بن حسین)
آقای کلیوس لودویک دربارۀ چلش
واهمیت این سکه ها عقیده دارد که سکه
های مزبوردر هند خیلی رایج و مورد داد وستد تجارتی بوده است. ضمناً در بسیاری
از ممالک وامپراطوری های دیگر نیز از اینکه از طلا ساخته شده بود مورد چلند
واعتبار بوده است. اعتبار آنرا واضحاً قدرت وعظمت امپراطوری غوری تضمین میکرد.
سکه ها ی غوری در موزه های مسکو، لندن، پاریس وغیره ممالک اروپائی موجود است
واین خود نشان میدهد که در اطراف واکناف جهان مورد داد وستد پولی بوده است. سکه
های طلائی دورۀ غوری را دینار، جمع دنانیر، وسکه های که از نقره ضرب شده بود،
درهم جمع آن دراهم می گفتند که منهاج سراج درین موارد تصریحاتی دارد. صنعت
فلزکاری حتی در دوره های قبل از ظهور اسلام در غور رایج بود که نمونه های از
دیگهای فلزی ومجسمه های فلزی آن در موزیم هرات موجود است وبعد از ظهور اسلام از
شگوفائی وپیشرفت زیاد برخوردار گردید.
در صنعت معماری نیز غور به حد اعلای ترقی خود رسیده بود که ما نمونه های آن را
در فصل آینده بیان خواهیم کرد.
غور ازلحاظ تجارت داخلی وخارجی
درقدیم اهمیت زیاد داشت، چون غور معادن سرشار داشت ومردم غوردر صنعت فلزکاری
واسلحه سازی مهارت داشتند بنا برآن اکثر مال التجاره غوررا نیز همین اشیای فلزی
واسلحه باب تشکیل میداد واسلحۀ غوری درهندوستان، ایران وماوراء النهروغیره
ممالک شهرت جهانی داشت.
در قرن دهم ویازدهم میلادی در
تمام حدودی که با غور مقابل بود، رباط ها وجود داشت که تجار در ضمن سیر وسفرهای
تجارتی خود از این رباط ها استفاده میکردند.
وترتیبات امنیتی راه ها نیز خوب بود، تاجران غوری نه تنها درداخل خراسان به
فعالیت های تجارتی می پرداختند بلکه در ممالک دیگر نیز غرض تجارت می شتافتند.
اموال صادراتی غور در آن زمان که رواج برده داری بود، غلام وکنیز،اسپ های غوری،
سگ های قوی غوری که به منظور پاسبانی وشکار بود، منسوجات، عطریات، ادویه، آلات
فلزی، احجار کریمه، کاغذ ظروف مسی
وشیشه ئی، پشم،چرم ، پوست، شمع، روغن، اسلحه مانند شمشیرهای مرصع غوری ویراق
اسپ، خود وزره وغیره سلاح غوری، حبوبات وغیره بود.
راه های تجارتی مأمون، کاروان سراها
آبادان وحکام ایالات از حفظ راه ها ومال التجاره به نزددولت مرکزی مسؤل
بودند.تجاریکه ازکشورهای خارجی بودند به خاطرداشتن اطلاعات جغرافیایی ومدنی
ومعلومات آفاقی شان درغورمورد احترام ومقبول القول شناخته می شدند، صرافان هم
مصروف امور پولی در شهرها بودند واز مبادلات پولی سود گزافی می بردند.
در سرزمین غور قدیم وضع زراعت ومالداری نیز بطور قابل ملاحظۀ رضایت بخش بود،
زیرا غوربا داشتن دریاها ودریاچه ها وکوهساران برف پوش خویش در فصل بها ربرای
زراعت آبی ودیمه خیلی مساعد بود وحاصلات خوبی میداد که کفایت اهالی را میکرد
واحیاناً به بلاد مجاور هم به تجارت برده میشد.
این ناحیه با داشتن چراگاهای وسیع
وگلها وعلف ها وسبزه زارهای طبیعی وزیبا، پرورش گاو وگوسفند، بزواسپ والاق
رادرآن مساعد ساخته بود، که باداشتن این اموال واحشام شهرت جهانی داشت
وگوسپندان اعلای غوری همواره مورد توجه مؤرخان وجغرافیانویسان قرون وسطی بوده
است. ودرین قسمت چند نمونه
کوتاه از وفور ثروت در غور آن روزگار این فصل را خاتمه میدهیم:
1
–
منهاج سراج در طبقات ناصری میگوید که در زمان سلطان غیاث الدین محمود پسر سلطان
غیاث الدین محمد سام (599-607 هـ ق) در خزانۀ فیروزکوه هشتصد صندوق طلای خالص
موازی چهارصد شتربار موجود بود.
2
–
باز منهاج سراج می نویسد: خواجه اسماعیل خزانه داردرحضرت فیروزکوه بمن گفت که
به وقت ورود ملکه جلالی، ماه ملک خاتون دختر سلطان غیاث الدین محمد سام به
تقریبی خزانه را موجودی گرفتم،از جواهری که در خزانۀ غزنین بود ، از یک جنس
الماس که نفیس ترین جوهر است، یکهزار وپانصد من موجود بود، دیگر جواهر ونقود را
به این قیاس باید کرد.
3
–
ودر جای دیکر منهاج سراج گفته است: روزی از روزها در سال دوم سلطنت سلطان غیاث
الدین ملک تاج الدین خواهرزاده سلطان برحمت خق پیوست واز وی وارثی نماند، اموال
وخزاین او را از نقود وطلا ونقره بخدمت سلطان آوردند، سلطان فرمود تا بر کوشک
سلطانی که میان فیروزکوه بود، جشنی ومجلس وبزمی مهیا کردند، از نماز پیشین تا
نماز شام تمامی آن نقود وجواهر را از دراهم ودنانیر چه دربدره ها وچه در همیان
ها، از دریچه ها بیرون ریختند واز هر صنف ازاصناف خلق حضرت فیروزکوه خیل خیل
بپای قصر می آمدند وخود را در نظر او میداشتند، هر صنف را نصیب کامل می فرمود،
از طبق وصراحی وشمعدان وطشت وآفتابه ونقلدان وحوضک وکاسه زرین ونقره گین وبارکش
وغیره که همه آن ازطلا ونقره بود، چنانچه در آن بخشش زیاد از هزار غلام وکنیز
خود را از خواجگان خود باز خریدند وآزاد نمودند، وتمام شهر از آن بخشش
پُراززروگوهر گردید.
4
–
در موضع دیگری از طبقات ناصری می خوانیم: زمانی که سلطان علاءالدین محمد سام
بامیانی به تخت سلطنت نشست، وامرای خاص از غور و ترک همه در بیعت او آمدند
وخزانۀ غزنی که در عهد ایشان از کثرت اموال ونفایس که گنج قارون راده یک محصول
خود می شمردی همه را بطریق مناصفه قسمت کردند، قسمت سلطان جلال الدین علی
بامیان که برادر خرد تر بود، دوصد وپنجاه بار اشتر از طلای خالص واسباب وآلات
مرصع وظروف واوانی طلا ونقره مشخص گردید.
5
–
شهر فیروزکوه، دارای شکوه وتجمل زیاد بود ویکی از قصرهای آن که بنام کوشک
سلطانی نامیده می شد، تماماً از آهن ساخته شده بود وبقول صاحب طبقات ناصری آن
قصر عمارتی بوده که در هیچ ملک وپایتخت مثل آن قصر به ارتفاع
وتدویر ارکان ومنظرها ورواقات وشرفات هیچ مهندسی نشان نداده است بربالای آن قصر
پنج گنگرۀ زرین مرصع نهاده بودند، هریک درارتفاع سه گز وچیزی ودر عرض دوگز
ودوهمای زرین مرصع نهاده بودند، هریک به اندازۀ اشتر بزرگ
برآن کنگره ها نصب کرده بودند، این هماهای طلائی را سلطان شهاب الدین
به فیروزکوه فرستاده بود، با دیگر هدایا برای سلطان بزرگ غور سلطان غیاث الدین
به فیروزکوه بعد از فتح اجمیر طور تحفه پیشکش نمود، از آن جمله بود حلقۀ زرین
وخربزۀ که دایرۀ آن پنج درپنج گز بود ودو کوس زرین که برگردونه آوردند وبفرمودۀ
سلطان غیاث الدین آن حلقه وزنجیر وخربزه رادر پیش طاق مسجد فیروزکوه بیاویختند
وچون مسجد جامع راسیل خراب کردآن کوس وحلقه وزنجیر وخربزه را به شهر هرات
فرستاد تا مسجدجامع هرات را از آن وجوه عمارت کردند.
6
–
آورده اندکه سلطان غیاث الدین محمدبن سام درآن زمان که به پیروزکوه بود، ده
قصبۀ زمرد را نام او برآن نوشته که هریک از آن کمابیش ده مثقال
بود، وجمله را رنگ وشکل به غایت کمال افتاد...
دراختیارخودداشت.
فصل پنجم
آثار باشکوهی که از دورۀ سلطنت غوریان بجا مانده است
چنانکه پیش از این هم متذکر شدیم،
حملات وحشیانۀ چنگیز وتیمور لنگ برمملکت ما باعث قتل عام مردم وتخریب آثار
وابنیۀ باشکوه واضمحلال فرهنگ وثقافت اصیل این دیار گردید وغور تاریخی در این
حوادث ناگوار از هر جای دیگر بیشتر صدمه دید با آن هم نمونۀ چند بطور شواهد
آشکار از آن روزگار تا کنون
باقی استکه در این فصل اشارۀ مختصری به آنها می کنیم وتبرکاً ازکعبۀ ثانی
خراسان مسجد جامع هرات آغاز می نمائیم:
1
– مسجد
جامع هرات:
شاعری در وصف
هرات گفته بود:
|
از جماعت روز جمعه جامع مجموع او می کند با کعبه روز حج اکبر همسری
|
استاد خلیلی در وصف این مسجد
مبارک چه استادانه نوشته است:
(مسجد جامع هرات، از با شکوه ترین
ابنیۀ است که در تاریخ مساجد اسلام موقف بس ممتاز وعالی دارد. یکصدو سی رواق بر
چارصد وچهل وچهار ستون بناء یافته وبه شمار روزهای سال، سه صدو شصت گنبد دارد
که هر گنبد را گنبد دیگر زیر دامان گرفته تا از گزند باد وباران در امان ماند.
سطح مستطیل گونۀ آن را از چهار جهت مسجد در میان گرفته تا در نظر ها همانند
ساختمان مسجد کعبۀ مکرمه جلوه نماید. سطح سراسر از مرمر ورخام ممتاز مفروش هست،
دوصد پنجاه و چهار گز درازاو یکصدو پنجاه گز پهنای آن است، رواق ها وگنبد ها
همه از خشت پخته وچونه بنا شده، رویۀ دیوارها ورواق ها که بر سطح مشرف است، همه
با کاشی گلدار و معرق وملّون پوشیده شده. مزید بر آیات مقدس قرآنی واحادیث نبوی (ص)
ووجایز خواجه عبدالله انصاری وبعضی منظومات عبدالرحن جامی،
بعضی از اعلان ها وفرامین وتاریخنامه های تأسیس وترمیم مسجد در الواح مرمرین با
خط زیبای اساتذه ثبت میباشدکه هریک از آنها تاریخ را روایتی وهنر وارباب ذوق را
آیتی شمرده می شود.
نخستین جغرافیا نگار عرب که از
مسجد جامع هرات ذکر نموده ابواسحق ابراهیم
بن محمد اصطخری است که در نیمۀ اول قرن چهارم هجری به سر می برد، در کتاب
مشهورش (المسالک والممالک) در فصل شهر هرات گوید:
مسجد در وسط شهر است، بازار در
اطرافش قراردارد، زندان به سوی قبلۀ آن است، اعمر مساجد است در خراسان
وماوراءالنهر وسیستان وجهان هیچ مسجدی بپایۀ آن نرسد، مسجد بلخ وسیستان فروتر
از آن است.
در این مسجد فقهاء هرروزه گرد می
آیند، ومردم اجتماع می نمایند ودرسایرمساجد تنها درروزهای جمعه.
در کتاب حدود العالم که در حدود
سال (373 هـ ق) تالیف شده، مذکور است که: هرات شهری است بزرگ ودر کمال استواری،
مسجد جامع آن ازآباد ترین مساجداست. از نگاشتۀ منهاج سراج در طبقات ناصری بر می
آید که پیش از عمارت موجوده در مسجد جامع آتش افتاده بود، سلطان معزالدنیا
والدین شهاب الدین
غوری ازغنایم اجمیر دوعقاب طلائی که هریک به بلندی قامت شتر بود، (با زنجیر
زرین وخربزه که دایرۀ آن پنج در پنج گز بود با دوکوس بزرگ که بر گردونه آوردند
وبفرمودند سلطان غیاث الدین آن حلقه وزنجیر وخربزه را در پیش طاق مسجد فیروزکوه
بیاویختند وچون مسجد جامع را سیل خراب کرد، آن کوس وحلقه وزنجیر وخربزه را بشهر
هرات برده ومسجد جامع را از نو عمارت کردند) . تاریخ نگاران متأخر میرخواند
وخواند میر، در کتاب (روضه الصفا) و(حبیب السیر) تأسیس وآغاز این مسجدجامع را
ازعهد سلطان غیاث الدین دانند واین درست نیست، زیرا چنانکه نوشتیم این مسجد قبل
از قرن چهارم هجری آباد بوده اما شک نیست که بنای آن بشکل کنونی از عهد سلطنت
غیاث الدین غوری است که در سال (597 هـ ق/1200م) یعنی (دوسال قبل از وفات) آن
سلطان انجام یافته ، دلیل قاطع درین باب کتیبه ای است از روزگار سلطنت غیاث
الدین که در دیوار مسجد باخشت پخته وچونه به خط کوفی نگاشته شده ( اندر ایوان
مقصوره اندرون مدخل شبستان جنوبی).
کتیبۀ اول: السلطان المعظم،
شهنشاه الاعظم، مالک رقارب الامم، مولی ملوک العرب والعجم، سلطان ارض الله،
حافظ بلاد الله، معین خلیفه الله، غیاث الدنیا والدین، معزالاسلام والامسلمین،
نظام العالم، ابوالفتح محمد بن سام، قسیم امیرالمؤمنین انار الله برهانه.
کتیبۀ دوم: (شهر الله المبارک سنه
سبع وتسعین وخمسمائه 597)
تاریخ نگاران متفقند که سلطان
غیاث الدین مدرسۀ بزرگ برای وعظ وتدریس حکیم اسلام، امامت امت فخرالدین رازی در
جوار مسجد جامع اساس نهاده بود. وچنانکه از اقوال دیگران ونگاشتۀ خود امام بر
می آید، مسلم است که وی در نزد سلطان شهاب الدین وغیاث الدین ونزد بعضی از ملوک
الجبال یعنی امیران بامیان مقام ومنزلتی رفیع داشته.
بعضی برآنند که بقیۀ تعمیر مسجد
را سلطان محمود پسر غیاث الدین تکمیل کرده وشاهان کورت (که نژاد غوری بودند) در
تعمیر آن افزوده اند.
در روزگار پادشاهی شاهرخ پسر امیر
تیمور گورگان در تزئینات مسجد کارهای ارزنده انجام شده.
در عهد سلطنت پادشاه دانشمند وهنر
پرور سلطان حسین میرزای بایقرا که هرات
آزمونگاه قلم وقریحۀ علماء وارباب ذوق بود، به همت وزیر دانشمندش امیر علی شیر
نوائی جلال وجمال مسجد افزونی ها یافته، این قطعه درتاریخ ترمیم آن هنوز در یکی
از رواقهای مسجد خوانده می شود:
|
مقصوره وطاق مسجد شهر شد امرز غیب وگشت تاریخ
|
|
گردیده خراب بود از دیر
وفق لبنائه علی شیر (895 هـ ق)
|
تا این اواخرحجره های در مسجدجامع
نشان میدادند که به برخی از عرفاء اختصاص داشت. اجساد اموات وشهدای محاصرۀ
هرات، دریکی ازرواقهای مدفون میباشد.
ترمیم مسجد جامع در (1325 هـ ق)
بارادۀ امیر حبیب الله خان سراج المله والدین
انجام یافت، اخیراً در حدود سالهای (1372 الی 1375 هـ ق) بمصرف جوان مردان
وبذوق عالی هنرمندان هرات درمسجد ترمیمات وتزئینات نهائی بعمل آمد.
دیگ بزرگ
فلزی:
در گوشۀ غربی صحن مسجد، دیگ بزرگ
برروی پایه های نفیس استوار شده است. (شعاع سر دیگ دونیم ملی هشتاد وپنج
سانتی، قطر دیگ مذکور چهارمتروهشتاد وهشت ونیم سانتی وعمق دیگ نود وهشت سانتی
است).
آدم میتز در کتاب (حضاره
الاسلامیه) از مقدسی روایت میکند: در مساجد جامع خراسان در دیگهای بزرگ یخ وآب
می گذارند، اما مردم شهر از گذشتگان روایت کنند که در آن نوعی معجون می گذاشتند
تا ایام جمعه زیر زبان نهاده مانع سرفه گردد وخطبه بدرستی شنیده شود.
دیگ بدست قلندر نام فقاعی به
امرملک محمد بن محمد پادشاه کرت در سال (776 هـ ق) ساخته شده، این ابیات بانام
شاه وقلندر بخط زیبای درخارج دیگ نقش گردیده:
|
هزار سال جلالی بقای ملکش باد
شهور او همه اردی بهشت وفروردین
|
|
|
|
به سال هفتصد وهفتاد شش بد ازهجرت
که نقش بند حوادث نمود صورت این
|
|
|
|
|
آبدان سنگی:
غیر از دیگ بزرگ فلزی، آبدان
بزرگی از سنگ مرمر در جامع شریف بوده که او نیز بخطوط ونقوش مزین بوده است. این
آبدان را نادر افشار هنگام تاخت وتاز خود بگردونه بسته از هرات به مشهد برد
وروی آن بقعۀ طلائی ساخته درسحن حضرت امام علی بن موسی الرضاء رضی الله عنه نصب
نمود واکنون به سقاخانۀ طلا معروف
است. از تاریخ ساخت واستاد حجار آن اطلاعی ندارم.
درسمت شمالی مسجد جامع شریف
(هرات) آرامگاه ومدفن سلطان غیاث الدین
غوری است که فعلاً درسمت جنوبی جادۀ جدید الاحداث شمالی باگنبد بزرگ موقعیت
دارد . می گویند این مدفن را سلطان موصوف ایامی که مسجد جامع را بنا نمود، برای
خود ساخت . ملک غیاث الدین حسین کُرت نیز در جوار این بقعه مدفون میباشد.
فکری سلجوقی می نویسد: «گنبد
مقبرۀ سلطان غیاث الدین در شمال مسجد جامع خلف ایوان شمالی واقع است. گنبد
قدیمه بقعۀ عالی بود. به مساحت 12 متر در 12 متر که پایه های آن بر جای وسقف آن
سالها قبل فرو غلتیده بود. در سال (1368 هـ ق) هنگام تعمیر وترمیم مسجد جامع
مهندسین هروی برای احیای گنبد موصوف جمع و به مشوره نشستند. تا اگر ممکن شود.
روی همان پایۀ اصلی گنبد را دو باره بپوشند. چون از اصل بناء مدت هفتصد سال
گذشته بود. وپایه ها نیز در هم شکسته و از هم وا رفته بود. تحمل پوشش نداشت.
بناچار آنرا از ریشه برداشته وسعت گنبد را از وضع اصلی که مربع بود. اندکی
خوردتر وبه صورت مسدس ساخته بر آوردند. وگنبدی عالی بالای آن در نهایت متانت
گذاشتند.
واز بیرون به آلات کاشی معرق
مزین نمودند. در رواق بیرونی بالا سر سلطان این قطعۀ تاریخ از طبع عاجزانۀ
نگارندۀ روی کاشی لاجوردی به خط نستعلیق
کتیبه شد:»
قطعۀ تاریخ:
|
به عهد خسرو عادل محمد ظاهر آن
شاهی |
|
|
|
که خرم از نسیم عدلش آمد گلشن دلها
|
|
هروی شد باز آبادان بسان روضۀ
رضوان |
|
|
|
|
به جدوجهد عبدالله خان آن والی
والا |
|
|
|
به روی تربت عنبر سرشت خسرو غوری
|
|
|
|
|
|
محمد کش لقب بودی غیاث الدین
والدنیا |
|
|
|
یکی کاخ مزین چون خورنق گشت مستحکم |
|
|
|
|
|
زهی کاخی که در گیتی ندارد همسر و
همتا |
|
|
اساس بقعه اش محکمتر از شیرازۀ
گردون |
|
|
|
|
رواق دلکشش والاتر است از گنبد
خضرا |
|
|
زکاخ و گنبد فیروزه اش شمس وقمر
خشتی |
|
|
|
|
یکی نقش از نقوش آستانش پیکر جوزا
|
|
|
زبرق شمسه اش هر صبح چشم آسمان
خیره |
|
|
|
|
ز نور بقعه اش هر شام روشن زهرۀ
زهرا |
|
|
تو پنداری ز رضوانست این ایوان چون
مینو |
|
|
|
|
و یا از روضۀ مینو بود این قبۀ
مینا |
|
|
نبودی در یمن غمدان مزین مثل این
ایوان |
|
|
|
|
نباشد مثل این گنبد منقش گنبد حرما |
|
|
زطرز نقش زیبایش به حسرت دیدۀ مانی |
|
|
|
|
ز طبع طینت رنگش به حیرت بو علی
سینا |
|
|
مهندس از بناء و طرح نقش گنبدش
عاجز |
|
|
|
|
ز طرز نقش ورنگش دیدۀ دلها شود
بینا |
|
|
به طرح نقشه اش فکر عمیق حاج
اسماعیل |
|
|
|
|
مدقق شد که تا شد جلوه گر این بقعۀ
زیبا |
|
|
شود بهزاد از نقش ونگار ای بناء
حیران |
|
|
|
|
بسان دیدۀ وامق به روی دلکش عذرا |
|
|
|
به تاریخش ز دوران قمر اندیشۀ فکری
به دریای معانی غوطه ور شد این چنین گفتا |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
اگر پرسد کسی تاریخ سال ختم
تعمیرش |
|
|
|
بگو (ایوان زیبای نظیر گنبد بالا)
1368هـ ق |
|
زآفات وحوادث باد یارب این بنا
ایمن |
|
|
|
|
به ارکانش نیابد رنگ آفت دست استیلا[171] |
|
|
|
|
|
|
|
|
این مستمند داستان تاریخی بنای
مسجد جامع هرات را به نظم در آورده بودم که اینک تقدیم حضور علاقه مندان عزیز
میگردد:
سلطان غیاث الدین غوری وبنای مسجد
جامع هرات
|
آن شهاب الدین شه عالی مقام
غور وغزنین از وجودش ارجمند
از غزای هند سالی شاه را
بس غنیمت هاش آوردند پیش زان میانه دوهما بود از طلا
در بزرگی هریکی قدر شتر بالها بگشاده همچون کهکشان
پای ها زیبا واسطبر وقوی پنجه ها چون پنجۀ اهریمنان
باز کرده دولبه منقارها الغرض از آن همه مال عجیب
آن دگرخربوزۀ زرینه بود گردوگردان بود مانند فلک
دور آن خربوزه کو در گنج بود
آن دگر دوکوس زرین کلان
آن دگر آن حلقۀ زیبای زر در فراخی بود چون کیهان بسیط
داد شه فرمان ز سرداران خویش
گفت بر آن قاصد والا شکوه
شاه فرمود این عجایب سربسر آن شه عادل که از ما مهتر است
قاصد آن تحفه گرفت وشد روان
راه می پیمود هم مانند باد
کوهسار سخت چند روزه برید تحفه های شه شهاب الدین ببرد
شاه مومن آن غیاث الدین ما
زان طلای ناب زان فرخنده مال
از بهای آن وجوده طیبات جامع شهر هرات آباد کرد
بود نیکوئیش چون خلد برین در خراسان این سخن مرسوم شد
بی گمان این نام را از حایز است
این مساجد سربسر کوی خداست
می شود نه قرن از آن روزگار
آرمیده خسروما زیر خاک
پنج نوبت دایماً هروز وشب بود امید شه عالی جناب
نغمۀ جان بخش قرآن هر سحر با دعا انباز گردد در نماز
حق ببخشید خسرو اسلام را
|
|
نام نیکش لایق صد احترام
ز افتخارش سرخ روی وسر بلند
خسرو رزمندۀ آگاه را از حساب واز حدو اندازه بیش
چون همای کوهسار چرخ سا بود جای هردو چشم شان دودُر
یا چو رنگین ابر اندر آسمان
لیک بیگانه ز راه ورهروی
بس قوی وباشکوه و جان ستان سهمگین چون درهّ ها وغارها
بوداین دو پیکر از جمله مهیب یادگار هند از دیرینه بود
آزموده نقد آنرا بس محک از کز شه پنج اندر پنج بود
پر صدا وجان خراش ودُرفشان
کس ندیده بود مثلش در نظر
قطر آن مانند دریای محیط قاصدی را از سپه داران خویش
زودتر رو زود تا فیروزکوه بهر تحفه زی غیاث الدین ببر
حق مدار و مومن ودین پرور است
تا شنید آن حکم از شاه جوان
تا بمنزل گاه مقصود ومراد عاقبت در کاخ فیروزه رسید
جمله بر سلطان غیاث الدین سپرد
حامی حق ناصر آئین ما
زان غنیمت های مرغوب وحلال کرد اساس مسجد شهر هرات
در خراسان خلق را دل شاد کرد
گفت مردم کعبۀ ثانی است این
کعبۀ ثانی حق موسوم شد
بر مساجد کعبه گفتن جایز است
جلوه گاه بیچگون کبریاست هست این مسجد درینجا پایدار
در جوارش از سر اخلاص پاک برشود گلبانگ آذان با ادب
زین ندا تخفیف یابد از عذاب
گوش جانش را نوازد خوب تر
بانیایش دردم راز ونیاز پادشاه نیک نیکو نام را
|
2
–
منارجام:
|
اینکه
سر بر فلک مینای مینا فام است افتخار وطن غور منار جام است |
مطلع قصیده یی است از این عاجز در
وصف منار جام که در دیوان سوگنامۀ من چاپ شده است. در شصت ودو کیلومتری شمال
شرق ولسوالی شهرک در قریۀ موسوم بجام، جای که دریای جام (از جنوب بطرف شمال)
بدریای خروشان هریرود (که از شرق بجانب غرب جریان دارد) میریزد در زاویۀ تلاقی
آن دو دریا منار قشنگ وباعظمتی بارتفاع 3، 63 متر جلب نظر میکند.
منار جام از حیث عظمت معماری
وتزئینات عالی ونوشته های کوفی خود بعد از قطب منار دهلی که دارای ارتفاع 73
متر بوده ودر زمرۀ عجائب هفتگانۀ جهان محسوب میشود ومناربخارا که 65 متر ارتفاع
داشته (این هردو منار نیز ازشاهکارهای احفاد غوریان است) از بزرگترین وبا عظمت
ترین منارها در جهان شمرده می شود. بانی ومؤسس این منار تاریخی سلطان غیاث
الدین محمد ابوالفتح بن سام غوری است که از بزرگترین شاهان غور محسوب میگردد،
این سلطان بین سنوات(558-599
هـ ق) مدت چهل سال سلطنت کرد ومنار مذکور را بین سنوات(1193-1202م)
اعمار نموده است. منارجام از لحاظ مدت تاریخ معماری آن نسبت به دومنار دیگر
یعنی قطب منار دهلی ومنار بخارا برتری دارد...
اولین کسیکه بکشف منار جام در قرن
بیستم مؤفق شد، عبدالله ملکیار والی هرات بود که بقول شارل کیفر دانشمند
فرانسوی، ایشان منار جام را در ضمن سفرهای خود به غور کشف نمود وبه آقای احمد
علی کهزاد از آن خبر داد. شارل کیفر این مطالب را در مقالۀ که در سال (1960م)
بنام منار سلطان غیاث الدین در فیروزکوه نشر کرده است، تحریر داشت. کشف دوبارۀ
منار جام بتوسط اندره ماریک
دانشمند بلژیکی در17 اگست (1957م) سر وصدای زیادی در محافل علمی جهان تولید
نمود، حتی بیسوار عالم انگلیسی آن را بزرگترین موفقیت در کشفیات
جدید خواند. اندره ماریک منار جام را طور مفصل مطالعه نمود وسپس در سال (1959م)
نتایج مطالعات خود را ضمن مقالۀ به نشر سپرد.
این بود گزارش پوهاند پنجشیری از
منار جام وکشف آن لکن. این گونه گزارشها استاد خلیلی را خیلی متأثر وبرآشفته
ساخته که واقعاً حق هم داشته است استاد خلیلی تحت عنوان (یک نکتۀ قابل تذکر)
این طور می نگارد: «درین اواخر دریکی مجلات مطبوع کابل خواندم که منارجام توسط
آندره ماریک دانشمند بلژیکی در سال(1957م) کشف شده. اگر مراد از کشف دیدن وپیدا
شدن منار است، این منار سوزن نبود که از نظر مردم هرات وغور مخفی می ماند، تا
یکی ازبلژیک می آمد وآن را کشف می کرد. خصوصاً که تا چندی قبل غور وهرات در
تقسیمات اداری یک ولایت بود ودانشمندان هرات در حفظ واحیای آثار خود علاقۀ
فراوان داشتند، تاریخ رسالۀ مزارات هرات با ذیل های خود گواه این مدعاست. کتاب
روضات الجنات معین الدین اسفزاری وجغرافیای حافظ ابرو در این باب، از متون
معتبر وبی مانند است.
در سال(1308هـ ش) که این ناتوان
به هرات بودم روایت ها وحتی افسانه ها از غور وآثار آن از چشمۀ آذان آن، از غار
پُر از مسکوکات آن، از مسجد چهلستون وقصر نازنین آن می شنیدم که در آنجا جمله
غوری ها وهراتی ها از منار جام بانواع مختلف وبا آب وتاب صحبت میکردند. وچون هر
اثر زیبا را از عهد بهزاد وبنایی در روزگار
سلطنت سلطان حسین بایقراء میدانستند، منار جام را نیز بعضی بناء کردۀ عهد سلطان
حسین بایقراء می گفتند ومن در همان سال (1308هـ ش) درجلد اول کتابی که بنام
آثار هرات نوشته ودر هرات طبع کرده ام، یعنی چهل وهشت سال قبل در صفحه 118 از
منارجام به تفصیل ذکر نموده ام وقول راویان همان وقت را مذکور داشته ام که
البته چند سال قبل ازکشف آن دانشمند بلژیکی بود، اما اینکه آن دانشمند بلژیکی
درجزئیات منار نه در کشف آن تحقیقات عالمانه نموده قابل قدر است.»
آندره ماریک، در بارۀ منار جام می
نگارد: در همان نقطۀ که آب قریۀ جام با هریرود
می پیوندد، در میان محیطی از کوه های تیره رنگ، شبحی زرین یک برج مطنطن قد
برافراشته بود ودر قسمت علیای ان کمربندهای از کاشی نیلگون نظر را جلب می نمود.
دقت ودرستی تناسب سه طبقۀ آن در وقت ساحتمان سنگینی برج را تحمل پذیر ساخته
است. دورنمای برج بلاد رنگ نمای قطب منار دهلی را بیاد می آورد که چند ماه قبل
مشاهده کرده بودم. جدار طبقۀ نخستین تماماً از رویه های تزئینی پوشیده است که
در دور آن نوشتۀ برسم الخط کوفی پیچیده است، آن آذین ها
طوری مرتب گردیده است که آن را ساده به نظر می آورد، وچار کمربند بزرگ خط کوفی
جهش عمودی منار را شکسته وبنا را بیشتر مجلل جلوه میدهد. قاعدۀ برج هشت گوشه
بوده وحامل سه قنداق که بر روی هم قرار گرفته بشکل مخروطی است که سرش مقطوع
باشد. بر رأس دوقنداق نخستین برنده (رواق) های حاکم بوده است که اکنون ویران
گردیده است، وقنداق سوم با فانوسی متوّج گشته بود که پوش نداشته باشد. همین قدر
باید بگوئیم که اندازۀ یک سوی قاعدۀ هشت گوشۀ سه ونیم متر میباشد، امروز بداخل
منار از دریچۀ کوچکی میتوان رفت که بسمت شمال افتاده است برروی پله ها از یک
زینه طوری پائین می آئیم که بدور یک ستون مرکزی دور می خورد، چنان به نظر می
آید که همین زینه تا پائین راه می یافت که اکنون ریختگی مصالح ها وغیره آن را
مسدود کرده است. همین خصوصیت
است که هیچ دروازۀ دیده نمیشود، گویا برسنتی که بوده است راهی از زیر زمین از
تحت دریا تا داخل قصر امتداد داشته است (ملتفت باید بود که منظور
آندره ماریک از قصر در اینجا همان قصر فیروزکوه میباشد چه وی به این عقیده است
که محل فیروزکوه در همین جام موجود بوده است). که خرابه های آن تا حال هم آن
طرف دریا نمایان است.
برای رسیدن برواقک نخستین باید
بیش از یکصدو پنجاه پله زینه را پیمود وبرواقک دوم یا پنج تا زینۀ کوچک که در
یک طرف واقع است وهریک ده پله دارد می توان رسید وتا پنج گنبد که هر کدام
بزوایای قنداق ها وصل گردیده ومدور
اند بوسیلۀ چهار تا پوشش گچ کاری شده میتوان رسید واز آن سوتر وسیلۀ فرارفتن
وجود ندارد.
یکی از مناره های بلندی که با
منار جام قریب بوده واکنون معدوم شده است، منار شیروان (اکنون سیروان میگویند)
بوده است ودر همان منطقه در جوار هریرود در مسافۀ ده کیلومتری غرب اوبه برپا
گریده بود.
بروی عکاسی ها وضع گران و وزین
منارجام را میتوان بخوبی اندازه کرد که بصورت
بسیار مستحکم آباد گردیده، ساختمان جالب آن است که با تزئینات که قسمت پایینش
را پیچیانیده وآن را زیبائی وجالبیت خاص بخشیده منار را به نظر کوچک جلوه می
دهد، دیده اندوزی ونظر فریبی این برج بزرگ که کاملاً تزئین گردیده است، چنان
است که هیچ نقطۀ آن زاید به نظر نمی آید، ودر افق خود خیلی جالب است. تزئینات
آن مجموعاً خیلی عالی ومطنطن است وبه معمار آن افتخار بزرگ دست داده است که
چنان شاهکاری را در جای چنان مناسب بوجود آورده است، زیرا بنای عمارت در حالت
فعلیه به تناسب بلندی آن بطور کلی متناسب به نظر می آید، چندانکه (فان برخمن)
نوشته اشت: (تزئینات تمام سطح بنا را
پوشانیده وبدرجۀ علیای غنا وصفا میرسد). بخش پائین برج تا آنجا که کمربند کتیبۀ
کاشی آغاز می یابد از تزئینات قالینی پوشیده شده ودور از حَشو وزواید است،
ولباس مرتب را نمایش میدهد ودارای اهمیت اساسی وخاصی میباشد،
نفاست کار وساختمان آن زیور زیبا که از پارچه های کوچک آجر ساخته شده وبر روی
گچ وضع گردیده است خیلی جالب توجه وگیرا میباشد. این ورق شانی بهشت قسمت افقی
تقسیم گردیده که سقف ها وصفحات مدور به اشکال وفواصل مختلفه تعبیه گردیده است،
نظم ونسق خاص آن هویداست طوریکه تنوع آن حیرت آور است... ترکیب خطوط هندسی خیلی
متنوع وهمیشه خوانا است ودلالت بخوبی وقوت تزئین می نماید وهرگاه که روشنی بر
روی آنها می تابد آن را بسیار دلربا وجالب می سازد.
نوشته
ها:
بر هشت روی قمست سفلای مناره
نوشتۀ طویلی ثبت گردیده است. متن نوشته
بلافاصله از قمست زیرین وجه هموار بشکل مدّور باکاشی اغاز می یابد ودر وجه نمبر
3 و 5 متن بشکل شروع به نظر میآید. این متن از جزء نوزدهم قرآن واز سورۀ حضرت
مریم انتخاب گردیده ومجموعاً 976 کلمه میباشد (شروع آن بر روی یک ودو به وضحات
تشخیص نمی گردد وروی های دیگر همه بر روی برجستگی های نوشته تدقیق گردید وترتیب
آن چنین است: روی 3 آیه سی ویکم روی 4 آیۀ چهل وسوم، روی 5 آیۀ پنجاه وچهارم،
روی 6 آیۀ هفتاد وهفتم، وروی 8 آیۀ نود ودوم می باشد. این کتیبۀ دینی نتیجۀ
چنان نظم ونسقی است که انگیزۀ آن معلوم بوده وبه منظور خاصی تثبیت گردیده است.
ثبت آیات قرآن کریم بر روی ابنیۀ کار تصادفی نیست، بلکه با هدف ساختمانها
وتسمیۀ آن رابطه داشته است وبا آن زیبایی دنیا وحسن آخرت وافتخار می خواسته
اند.
غیاث الدین محمد بن سام بانی این
مناره علاقه داشت که نسخه های قرآن کریم استنساخ گردد وآن ها را در مدارسیکه
خود بنیاد نهاده بود، بوقف می گذاشت...
(کتیبه های دیگری که در قسمت های وسطی وفوقانی منار قرار دارد از شرح آندره
ماریک ذیلاً بطور خیلی فشرده تذکر می دهیم:)
1- متن کتیبۀ نخستین از بالا به
پائین با کلمۀ طیبه شهادت آغاز می یابد: (اشهدان لااله الاالله محمد رسول
الله.)
2- نبشتۀ دوم این آیۀ قرآن کریم
است: (نصرمن الله وفتح قریب وبشرالمؤمنین یا ایهاالذین آمنوا) بدنبال این آیۀ
کریمۀ 61 سورۀ 13) سه کلمه از آیۀ مبارکه
آمده است (ای کسانیکه گرویده اید!) که همین سبک را در کتیبه های زمان فاطمیان
هم می توان دید واین روش از آن هم فراتر میرود.
3- نوار نوشتۀ کوفی که در قسمت
نیمه علیای آن ثبت گردیده است، ساده میباشد: (السلطان المعظم غیاث الدنیا
والدین ابوالفتح محمد بن سام).
4- نبشتۀ مرکزی از کاشی است، در
آن فقط همان القاب وعناوین ثبت گردیده است که رسماً به آن مخاطب بوده است وشش
کلمۀ آخر که بالای سطر جا داده شده با خط ریز میباشد:
(الف) السلطان المعظم شاهنشاه
الاعظم غیاث الدنیا والدین معزالاسلام والمسلمین ابوالفتح محمد بن سام.
(ب) قسیم امیر المؤمنین خلدالله
ملکه...
5
–
بر فراز دومین متن دراز رخ بعد از نبشته پیشینه در زیر آغاز سطر دوم دوسطر بخط
نسخ کتابت شده است. سه کلمه نخستین خوب خوانا نیستند وبه مشکل خوانده می شود
وآن دستخط کسی است که آن تزئین را بخشیده وجالب تر آنکه امضای معمار آن: عمل
علی بن... نیز دیده می شود.
تذکر باید داد که عصری را که ما
مطالعه می نائیم در آن خط نسخ وکوفی همدوش هم بر روی بنای ثبت گردیده است.
6
–
نبشتۀ زیر بنا بحدی افتادگی دارد که تنها دو کلمۀ آن خوانا میباشد.
آن نوشته سبک زیبای هنری کوفی
بافت خورده واز نوع خط برجسته است. چهار شکل ثبت گردیده که سه از آن مختلف است
وبسمت راست وچپ بر روی هررویه طوری گره خورده که قلبی (دل) را بوجود آورده است،
خوانده می شود: ابوالفتح که عبارت مابعد آن همان غیاث الدین محمد خواهد بود این
کلمات بر روی 8 ثبت
گردیده است. این نبشته ها خیلی ظریف کار گردیده وتمام دقایق نوشته ابنیه که در
فارس به نظر می خورد، در آن رعایت شده است، چنان احساس می شود که نوشته ها بشکل
که انسجام یافته بذات خود زینت عمارت را تشکیل داده است...»
مقالۀ آندره ماریک که در
سال(1959م) در بارۀ منارجام منتشر شد، حاوی مطالب سودمندی بود، به اساس کشف
واطلاع عبدالله ملکیار والی اسبق هرات در سال (1943م) آقای احمد علی کهزاد به
جام سفر کرد ومقالۀ در مورد جام در مجلۀ کابل به نشر
سپرد ودر سال(1952م) نتایج تحقیق خویش را به زبان انگلیسی نشر کرد.
آقای شارل کیفر فرانسوی در سال
(1960م) ضمن نشر مقالۀ از چگونگی کشف منارجام به وسیلۀ عبدالله ملکیار مطالب
دلچسپ ارائه کرده است، اما کشف مجدد ونشر مقالۀ آندره ماریک واقعاً فصل جدید را
در تحقیقات علمی پیرامون تاریخ غوریان وغور نوشته شده بصورت عموم مربوط به
سالهای بعد از سال (1957م) میباشد.
در سال (1960م) (لی بر
Leberre)
مدیر هیأت باستان شناسی فرانسوی در افغانستان برای مدت کوتاهی درپای منار جام
خاک برداری مقدماتی بعمل آورد متأسفانه نتیجۀ تحقیقات وی تا جای که اطلاع داریم
تا هنوز بدسترس علاقه مندان گذاشته نشده است. به اساس همین یادداشت ها بود که
(شارل کیفر) خوانندگان را از تحقیقات (لی بر) مطلع گردانید . اولین کسیکه بعد
از (لی بر) در سالهای (962 و1963م)
منار جام را از نظر معماری مطالعه کرد، مهندس ایتالوی (اندریا برونو
Abruno)
می باشد.
نامبرده در سال (1975م) مامور شد منارجام را با وسایل تخنیکی ترمیم واز خطر
سقوط نجات دهد. در خلال سالهای (1970-1971م) مهندس آلمانی (ورنرهیربرگ) به
افغانستان سفر نموده ومنار جام را از نظر معماری وهنر اسلامی مطاله کرد. وی در
جملۀ اروپائیانی که جام را دیده اند، یگانه کسی است که عکس های جالب واسناد مهم
دیگر از منار جام در اختیار دارد.
خطر سقوط
منارجام:
اندره ماریک در
رساله اش راجع به منار جام متذکر شده است که منارجام بواسطۀ تمایلی که پیدا
کرده است، مشرف به سقوط میباشد. این امر را مهندس ایتالوی (اندریا برونو) نیز
تائید نموده برای نخستین بار در رسالۀ کوچک خود هشت رسم تخنیکی منارجام را با
جزئیات آن بصورت خلاصه ارائه نمود. ضمناً از خلال رسالۀ (کیفر) تا اندازۀ از
خاک برداری مقدماتی (لیبر) مطلع میگردیم . اندازه گیری وتحقیق معماری که (کورت
شمید) و (ورنر هیربرگ) در سال (1971م) در پای منارجام انجام داده اند، همین
نظریه را مبنی بر خطر سقوط منارجام تائید کردند.
منارجام فعلاً
در یک زاویۀ خیلی کوچک قرار داشته وساحل چپ آن بواسطۀ جریان آب دریای هریرود
پیوسته تخریب می شود. این امر بعقیدۀ (ورنر هیربرگ) باعث شده تا منار به اندازۀ
دو درجه بسوی دریای هریرود میلان پیدا کند.
مواد ساختمانی
منار که در سال (1972م) به کوشش (ورنر هیربرگ) در پوهنتون تخنیکی شهر ماینس
تجزیه گردید، خاصیت ارتجاعی داشته در صورت تمایل بیشتر منار مواد از هم گسیخته
باعث سقوط منار می گردد.
تعیین موقعیت
فیروزکوه
آقای پنجشیری در مورد اینکه تمام
دانشمندان ومستشرقین با تبعیت ازآقای کهزاد
وآندره ماریک، جام را بحیث فیروزکوه ومنار جام را منار مسجد جامع آن می شناسند،
رد وتحلیلی نوشته ودر نتیجه تیوره را فیروزکوه فرض میکند که خلاصۀ دلایل وی
قرار ذیل است:
1 - لشنیک
Leshnik
باستان شناس آمریکائی که
در سال ( 1965م ) از غور بازدید بعمل آورده ودر سال (1968م) برای اولین
بارنظریۀ آندره ماریک راکه گفته بود جام محل اصلی فیروزکوه بوده است، ردکرده
وتیوره را فیروزکوه تاریخی دانسته است.
2- راه های منتهی به جام، هرگاه
از نظر توپوگرافی تحقیق گردد، ثابت خواهد شد که این راه ها بجز از ارزش محلی،
اهمیت دیگری ندارند.
3- وجود یک شهر باعظمت باکاخهای
مجلل ومسجد بزرگ در این محل کوهستانی که گنجایش آن را ندارد، بعید از تصور می
نماید وشاید این منار بیادگار فتوحات سلطان غیاث الدین غوری بناء شده باشد.
4- فاصله میان فیروزکوه وزمین داور بقول
منهاج سراج در طبقات ناصری چهل فرسنگ بوده که این فاصله با تیوره برابر می آید
نه با جام.
باید در ردّ نظریۀ آقای پنجشیری
اظهار نمود که در قسمت راه ها همان طوری که آندره ماریک وسایر دانشمندان عقیده
دارند، باید راهی را در نظر گرفت که در امتداد هریرود قرار داشته وبحیث شاهراه
مرکزی از آن استفاده بعمل می آمده که بدین لحاظ جام نقطۀ اتصال شاهراه های مهم
ودارای موقعیت حساس سوق الجیشی بوده است. بقایای این شاهراه در امتداد هریرود
از منارجام الی قریۀ کمنج الی چشت والی هرات امتداد می یابد، که اکثراً هموار
وبدون کوه وکتل است وعراده جات نیز در صورتیکه آباد باشد،می توانند بخوبی در آن
عبور ومرور نمایند. در قدیم پیل های جنگی وگردونه ها
را از هندوستان به غزنی واز آنجا به هرات وفیروزکوه از همین راه می آوردند
که در طبقات ناصری ذکر آن بیامده است. این شاهراه از منارجام الی کمنج در
روزگار ما خراب وغیر قابل استفاده است که صرف پیاده می توان از آن رفت وآمد کرد
ولی بقایای آن بصورت مخروبه همه جا بچشم میخورد.
شواهد نشان میدهد که وضع راه ها
در آن عهد با حالت فعلی آنها خیلی فرق داشته است. چنانکه شهرها وقلاع مستحکم
غور دست خوش رویداد های تباه کن گردید، شاه راه ها نیز به همان سر نوشت دچار
گشته است. وما نباید وضع فعلی راه ها را باحالت تاریخی انها مورد مقایسه
قراردهیم که بقول منطقیان: این قیاسی است مع الفارق اگر به نقشه نظر اندازیم
این امر بخوبی قابل درک است که جام نقطۀ مرکزی راه های منتهی به هرات، بامیان،
غزنی، غرجستان وماورای آنها بوده است. اما در در اثر تخریبات پیهم فیروزکوه به
وسیلۀ خوارزمشاه، چنگیز وتیمورلنگ، آنجا به کلی ویران گردیده واهالی آن قتل عام
شدند، شهر مخروبه وبدون سکنه ماند وراه ها بمتروکه مبدل گشت.
در جنوب دریای هریرود ودر اطراف
منار، آبادی های کمتری وجود داشته اما حصار فیروزکوه وقصرهای مجلل وشهر وآبادی
های آن اکثراً به شمال دریا اعمار یافته بود، لذا در این محل، جای کافی برای
مسجد موجود بوده که آقای کهزاد ودانشمندان دیگر خارجی دربیست متری شرق منارضمن
کاوشهای خود آثار مسجد جامع را کشف کردند. ونیز در دوطرف دریا آثاری بچشم
میخورد که میگویند در آن زمان سطح دریا کاملاً پوشیده بوده که شاید طغیان
هریرود ودریاچۀ جام در فصل بهار باعث تخریب پوشیدگی
وتخریب مسجد شده باشند، زیرا بقول منهاج سراج درطبقات ناصری مسجد جامع
را سیل خراب کرد.
اگر دانشمند آمریکائی، تیوره را
فیروزکوه فرض میکند وآقای پنجشیری نیز آن را
تائید مینماید، این آقایان چرا از مسجد جامع آن، از کاخهای مجلل آن واز آثار
باشکوه دیگر آن چیزی را نشان نمیدهند، در حالیکه قسمت عمدۀ کتاب آقای پنجشیری
اعنی (جغرافیای تاریخی غور) را بحث از جام وآثار آن تشکیل داده است.
از طرف دیگر مناری با این عظمت
نمیتواند دریک منطقۀ گمنام اعمار گردد اگرچه به گفتۀ پنجشیری برای یادگار هم
بوده باشد، چه سبب بوده که این یادگار را در جاهای دیگر ویا در تیوره اعمار نمی
کردند؟ ناگفته نماند که در آن زمان بیادگار منار نمی ساختند. چنین چیزی به نظر
نرسیده، بلکه هرجا مناره بر می آوردند، برای مساجد ومدارس بود. منارمسجد قوّت
الاسلام دهلی مشهور به قطب منار، منارمسجد بخارا که همزمان با این منار وبه
تصریح آقای پنجشیری توسط احفاد غوریان بنا یافته اند، هردوی آن مناره های مسجد
میباشد. نمونۀ دیگر آن در عصر های بعد از غوریان مناره های مصلای هرات ومدرسۀ
گوهرشاد بیگم ومناره های پیش طاق مسجد جامع زیارت جاه هرات است که از عهد
تیموریان هرات بجای مانده اند. وهمچنین از کتیبه های منارجام که عبارت است از
آیات قرآن مجید وشعایر اسلام بوضوح معلوم می گردد که این منار گلدستۀ مسجد است،
اگر منار یادبود فتوحات سلطان غیاث الدین غوری می بود، باید در این مورد تاریخ
آن فتوحات در جای آن چیزی می نوشتند.
فکری سلجوقی می نویسد: (از مسجد جامع
فیروزکوه که در اثر سیل خراب شده تاکنون یکپایه منار بلند بالا وبسیار عالی
باقی است که شرح آن را در قسمت جام وشهرک خواهیم نوشت.)
همچنان در دایره المعارف المنجد
جلد دوم اعنی بخش اعلام آن، در شرح فیروزکوه نوشته است که: امروز فیروزکوه بنام
جام یاد می شود.
دکتر محمد معین در فرهنگ فارسی جلد ششم به
نقل از علامۀ قزوینی فیروزکوه را در حدود اهنگران نشان میدهد، هکذا بسیاری از
دانشمندان قبل از کشف منارجام فیروزکوه را در قسمت علیای هریرود سراغ داشتند،
ولی هنگامی که خبر وجود منارجام در محافل علمی جهان منتشر گردید، اکثریت مطلق
اذعان کردند که جام عبارت است از فیروزکوه وباغ ارم زمین داور باید گفت که آقای
پنجشیری خودش در تعیین موقعیت اصلی ارم دچار شک وتردید است ومی گوید: باحتمال
قوی ولسوالی باغران، در اصل باغ ارم بوده است وبمرورزمان به باغران تبدیل شده
است.
در این صورت فاصله بین باغران وتیوره به مراتب کمتر از چهل فرسخ است ومتأسفانه
تناقض گوئی در استدلال اشکار می گردد. از این هم که صرف نظر کنیم، میتوان این
طور تحلیل کرد که فاصله بین فیروزکوه وزمین داور به گمان غالب شاید از روی
تخمین صورت گرفته باشد. بدین ترتیب که ماموران سلطان غیاث الدین غوری با همان
ظروف دست داشتۀ خود که فاصله ها را با قدم های شتر وسیر پیاده ومانند آن می
سنجیدند، این منطقۀ کوهستانی را باشکستگی ها وانحناء های که دارد مورد تخمین
قرار داده اند، نه با فلاصله سنج ها ونقشه های جغرافیای زمان ما.
وبر مانیز لازم نیست در حالیکه در تعیین موقعیت باغ ارم
نیز یقین نداریم از ولسوالی موسی قلعه کیلومتر کرده بیائیم در هرجای که چهل فرسخ
پوره شد، بدون کدام دلیل قناعت بخش وبدون وجود آثار وعلایم وبرخلاف اکثریت
دانشمندان شرق وغرب، فوراً حکم کنیم که این است فیروزکوه.
منهاج سراج نویسندۀ دانشمند دربار
غور در طبقات ناصری به مناسبت های مختلف فیروزکوه را به معرفی گرفته که ذکر همۀ
آن موجب تطویل است.
همچنان (کلاویخو) سفیر اسپانیا به
دربار امیر تیمور گورگان، فیروزکوه را بچشم سر دیده واز آن شرحی در سفرنامۀ خود
نوشته است که هرکس منطقۀ پای منارجام وآثار تاریخی ووضعیت طبیعی آن را دیده
باشد از تعریف وتوصیفی که منهاج سراج از آن
بعمل آورده واز شرح جزئیاتی که (کلایخو) راجع به وضیعت طبیعی وعمرانات گذشتۀ
فیروزکوه نوشته است، یقین خواهد کرد که خرابه های موجودۀ جام بدون شک عبارت از
فیروزکوه تاریخی است که جای هنچگونه شک وشبهه وتردید را باقی نمی گذارد. از
دلایل فوق که بگذریم، قوی ترین دلیل ومستند ترین اثر بر تعیین موقعیت فیروزکوه
نوشتۀ حافظ ابرو است. حافظ ابرو فیروزکوه را در فصل هرات رود ازجغرافیای خود،
فیروزکوه را صریحاً در هرات رود ودر ردیف اوبه، دری تخت چشت، اسفرز حصارک قرار
داده می گوید:
«قریۀ چشت که مزار خواجه مودود چشتی
وفرزندان او که از مشایخ قدیم خراسان است، در آنجاست. قریۀ فیروزکوه: تختگاه
سلاطین غور بود وتا اکنون اثر عمارت ایشان در آن موضع باقی است، ده مزرعه دارد
که حالا معمور است ودر ایام سلاطین غور درغایت معموری بوده است. قریۀ اسفرز:
بیست مزرعه دارد. قریۀ حصارک شانزده مزرعه دارد واین هرات رود متصل به ولایت
غور است، هوای خوش دارد وبیرون اینکه نام برده شد قُری ومزارع بسیار دارد وکان
آهن وسرب که حالا کار میکنند آنجاست ودر آنجا سنگ سرمه سازند ودرخت شیرخشت آنجا
باشد ودرکوهستان آن درخت بسیار باشد.»
حافظ ابرو، جای دیگر در ذکر غور وغرجستان وساخر وتولک می نویسد:
(وفیروزکوه که ذکر آن در هرات رود
گذشت، بعضی آنرا از جانب غورمی شمارند.)
در بارۀ شهر فیروزکوه در تاریخ غورستان به تفصیل سخن رانده ایم ونیز مقالۀ
مبسوطی تحت عنوان (فیروزکوه پایتخت غور در چه جای موقعیت داشت؟) نگاشته ایم که
در این مختصر به همین مقدار اکتفاء می نمائیم.
4 - از دیگر
آثار تاریخی جام:
(الف): ارگ
دختر پادشاه:
در مقابل منارجام، آن طرف شمال
دریای هریرود، خرابۀ قلعۀ در بلندی کوه خاره
هنوز هم به نظر میخورد که در نزد اهالی بنام ارگ دختر پادشاه معروف است.
اندره ماریک، این خرابه ها را با
برجها وباروها ودیده بانگاه های آن عبارت از قصر فیروزکوه می دانست. دردهانۀ
ناوۀ بیدان، در دوطرف همواری ها وتپه ها آثار دیوارها وآبادی های که اکثراً
باخشت پخته بوده اند، جلب نظر میکند. همچنان در دوطرف دریای هریرود آثار
عمرانات حیرت انگیزی به چشم میخورد. در سراسر
منطقه سفالهای وقطعات شکسته ظروف سفالی وشیشه نیز دیده می شود از روی نقوش
وتزئینات وساختمان آنها گفته می توانیم که تعداد زیاد آنها بدورۀ غوریان تعلق
دارد، این امر مستلزم کاوشهای باستان شناسی وتحقیق متخصصین هنر اسلامی است،
هروقت این کار انجام گردد نتایج سودمندی را دربر خواهد داشت.
در جریان سالهای (1358-1376هـ ش)
که وطن ما دستخوش حوادث ناگوار گردید، خارجیان آزمند با استفاده از جهل وبی
سوادی هموطنان ما آثارگران بهای زیر خاکی منطقۀ پای منار جام را طور بیرحمانۀ
به چپاول وغارت برده اند خصوصاً در سال های (1375-1376هـ ش) این چپاولگری به
اوج خود رسیده ومتأسفانه اطلاعاتی که به این ناتوان میرسد، شاید چیزی از آن
گنجینه های گران بها باقی نمانده باشد. من در اواخر سال 1375 هـ ش که در مرکز
چغچران بودم موضوع را به والی غور گزارش دادم واز او خواستم تا از کاوش کاری
خود سرانۀ منطقۀ منارجام جلوگیری بعمل آورد وهم چنان اعلامیۀ را از راه رادیو
نشرات غور در این مورد به نشر سپردم که هیچگونه مفادی را دربر نداشت. عجیب تر
آنکه ولسوالی شهرک از قیمت اجناس یافت شده که گاهی تا هزاران لک روپیۀ افغانی
در خود منطقه بفروش میرسید (خُمس) یعنی پنج یک اخذ می نمود. در حالیکه این کار
خلاف قوانین شرعی وخلاف قوانین نافذۀ مملکت ما بوده ودزدی وچپاول آثار باستانی
موجب جزای سنگین است که قوانین بدان تصریح دارد. متأسفانه باید تذکر بدهم که با
چپاول وغارت آثار تاریخی منارجام، تاریخ مملکت ما در دورۀ درخشان امپراطوری
اسلامی غور، بغارت رفته است.
(ب): سنگ نبشتۀ
عربی:
آندره ماریک در اثرش (منارجام ص
19) از یک سنگ نبشتۀ عربی صحبت میکند که بقول اهالی در قسمت شمالی دریای هریرود
قرار دارد. چون وی این موضوع را بعد از بازگشت سفرش در چغچران شنید، بنا بر آن
تحقیق در بارۀ آن ممکن نشد.
شارل کیفر دررساله اش متذکر می
شود که در سال 1959م یکدسته از محصلان انگلیسی که می خواستند از جام بازدید
نمایند، نظر بخواهش آندره ماریک در جستجوی این سنگ نبشته شدند که متأسفانه تلاش
ایشان به نتیجۀ نرسید. سنگ نبشتۀ فوق در قسمت غربی ارگ دختر پادشاه بروی یک
صخرۀ بزرگ تراشیده شده است صخرۀ مذکور که در میان دریای بیدان قرار دارد، دارای
سطح ناهموار بوده صرف قسمت راست آن که به سوی کوه خاره مایل است، ساحۀ نسبتاً
همواری داشته که برروی
آن سنگ نبشتۀ فوق درج شده است، از تصویر مذکور بخوبی معلوم می شود که سنگ
نبشتۀ مورد بحث ما بنا بر سخیتی آن عمیق کنده نشده وبمرورزمان تخریب گردیده که
فعلاً نمیتوان تمام متن آن راخواند، قرائت ابتدائی آن به اساس عکس گرفت شده از
آن، چنین می باشد:
1
–
وابو... وعلی بن
در سمت چپ بر روی یک ساحۀ کوچک
کلمۀ (احنف) به نظر میخورد، در کنار آن نام عبدالله دیده میشود.
2 -... عباس بن عطا
3-... ویعقوب بن عطا
4-...وخالد بن داود
5-...علی بن سور
6-...یعقوب...
7-...احمد...
8-...وابویعقوب...
(ج)- محل ذخیرۀ
آب:
چند صد متر بالاتر از سنگ نوشتۀ
فوق سراشیبی های قسمت غربی کوه خاره به ملاحظه می رسید که بواسطۀ جوی کاملاً
تخریب شده است، از همین طریق به سهولت میتوان بر قلۀ که (300) متر ارتفاع دارد
بالاشد. برفراز آن ساختمان کوچکی است که بصورت نیمه ویران هنوز هم باقی است.
بعد از تحقیق معلوم شد که این ساختمان عبارت از محل ذخیرۀ آب میباشد. بنای
مذکور بصورت مستطیل بطول 87
,
7متر وعرض 4.95 متر آباد شده است. در قسمت شمالی آن دوناوه از خشت پخته ساخته
شده است. تمام مواد این بناء خشت پخته بوده وداخل محوطه هم با ساروج کار شده
است، عمق آن به اندازۀ
85 ,
4 مترمیباشد. مواد ساختمانی آن متأسفانه توسط اهالی آن منطقه غرض استفادۀ شخصی
برده شده است، جای شک نیست که محل مذکور عبارت از ذخیرۀ آب ارگ بوده است. اما
در هیچ نقطۀ کانال آب رسانی آن ملاحظه نشد، معلوم نیست به چه
ترتیب به آنجا آب نوشیدنی می برده اند. ذخیرۀ آب مذکور در یک محل مناسب بصورت
پنهان آباد شده که از هیچ نقطه بچشم نمی خورد. ضمناً از این محل میتوان تمام
منطقه جام، منارجام، قریۀ جام ومنطقه کشکک را تحت مراقبت داشت.
د- قبرستان
یهودیان در منطقۀ کشکک جام:
چیزیکه در سالهای اخیر توجه
دانشمندان اروپائی را بخود جلب نموده، منطقۀ کشکک در (درۀ جام) میباشد که در آن
جا زمانی قبرستان یهودیان قرار داشته است. ازاینجا تا سال (1973م) به تعداد 84
لوحه سنگ بدست آمده است یک بخش آن توسط گیراردوگنولی
G.Gnoli
وبخش دیگر توسط اویگن
لودویگ رپ E.L.Rapp
منتشر شد. قدیم ترین لوحۀ مکشوفۀ سال (1973م ) مؤرخ (1012م) وجدید ترین آن مؤرخ
(1220م) یعنی دوسال قبل از ویرانی فیروزکوه بواسطۀ اوکتای پسر چنگیزخان میباشد.
هشت لوح مکشوفه سال (1973م) توسط اویگین لودویک رپ در پوهنتون مانیز
Mainz
مورد مطالعه قرار گرفت.
(هـ)کتیبۀ تنگی
ازو:
بفاصلۀ شانزده کیلومتری غرب شهرک،
درۀ تنگی قرار دارد که از سبب ضیقی دره وراه صعب العبور آن بنام تنگی (عذاب)
معروف بوده ودر محاورۀ عوام به (ازو) تبدیل شده است. دراین دره کتیبۀ سنگی
میباشد که روی آن بالفبای عبری (یهودی) وزبان دری نوشته های حک شده وتاریخ آن
بقرن اول هجری تعلق میگیرد.
کتیبۀ مذکور در جدار سمت غربی در
حصۀ که دره خیلی کم عرض وباریک میشود در مقابل صفحۀ عمودی جدار مقابل قرار
دارد. کتیبه روی سنگ کنده شده که سطح آن مایل ومحدب است وسنگ دریک ساحۀ تقریباً
هشت متر مربع چنین شکل بخود
گرفته است. بلندی کتیبه شش سانتی متر بوده سه سطر بطرف چپ وشش سطر دیگر
در مقابل آن قرار دارد.
بادر نظر داشت این کتیبه و 84 لوح قبرستان
که از محل کشکک جام کشف شده است، می توان گفت که در غور قدیم اقوام یهود نیز
زندگی داشتند.
منهاج سراج در طبقات ناصری در ذکر
رفتن امیر بنجی نهاران وسپه سالار شیش نزد خلیفه هارون الرشید عباسی، داستان
لطیفی دارد، بدین قرار که: در راه بغداد یک نفر تاجر یهودی با امیر بنجی همراه
میگردد، آن تاجر به امیر بنجی پیشنهاد میکند که من ترا آداب رفتن به نزد خلیفه
وسخن گفتن ولباس پوشیدن ونشستن تعلیم میدهم که بمجرد ورود به نزد خلیفه ترا به
پادشاهی برگزیند، اما در برابرر این تعلیمات باید اقوام مرادر غور جای بدهی.
وامیر بنجی قبول میکند. بدین ترتیب گروهی از قوم یهود در حدود (170هـ ق) در
سرزمین غور ساکن میگردد. در چهارمقاله نظامی عروضی سمرقندی نیز نام یک نفر
یهودی بنام اسحق بیامده است که نظامی عروضی اورا عامل خود در کان سرب ورساد
مؤظف کرده بود.
از کشف این قبرستان نیز اهمیت جام
افزود میگردد، زیرا اهل ذمّه (هم عهدان از یهود ونصاری که در ممالک اسلامی
زندگانی میکنند) غالباً در پایتخت های دول اسلامی وشهرهای بزرگ میباشد تا امنیت
آنان بهتر تأمین بوده باشد.
3 - آبدۀ شاه
مشهد، مقبره های چشت وشهزاده های سرباز:
در ولسوالی جوند ولایت بادغیس،
آبدۀ تاریخی بنام شاه مشهد وجود داردکه می توان
گفت جای شهادت یافتن سلطان سیف الدین وبه پادشاهی رسیدن سلطان غیاث الدین
در همین محل بوده است، سبک معماری آن هنر دورۀ غوریان را نشان میدهد. نویسندۀ
تاریخ دولت مستقل غوریان نگاشته است: « به طرف شمال غرب مرکز قدیمی هرات
باستانی خرابۀ یک مدرسه وجود دارد که انعکاس دهنده و بهترین نمونۀ هنر دورۀ
غوریان به شمار میرود. این کشف در اثر زحمات کاسیمیر وگلایزر در سال (1391 هـ 1917م)
میباشد. این مدرسۀ مخروبه به کنار چپ دریای مرغاب در حدود دوکیلومتر پائین تر
از تقاطع آن با دریای کوچه موقعیت دارد باشندگان این منطقه خرابه وساحۀ بین
دهانۀ کوچه را بنام شاه مشهد می نامند. این ساختمان از خشت پخته 25
x
25 x
5 سانتی متر ساخته شده است. سطح بیرونی آن دیوار های ساده خشتی بوده با کم وبیش
بافت های مغلق خشت موزائیک با پلاستر وستوک دیده میشود. پلان آن مربع بوده و
اضلاع آن 20، 44 متر از شمال به جنوب و 44 متر از شرق به غرب وساختمان آن 290
درجه میباشد. امروز قسمت های از دیوارهای شمالی وجنوب باقی مانده وهم چنان یک
قسمت از سمت جنوبی ایوان دروازۀ اصلی وقسمتی از بقایای شمال غرب دو اطاق
که اصلاً گنبدی بوده به جا مانده است. در سمت جنوب یک طاقچه به شکل خاص خود
دارای کمان های پنج گوشه تقریباً به عرض های مساوی (به استثنای طرف ایوان) و
عمق های مختلف دیده میشود. در شاه مشهد پانزده کتیبه وجود دارد که ده آن کوفی و
پنج آن نسخ میباشند. معماری رواق ها، تزئینات وکتیبه ها چون خط کوفی سورۀ 48
وحدت وهم سانی کامل هنری را نشان میدهد. در اکثر قسمت ها کمان های به شکل نعل
اسپ نیز وجود دارد که ارتباط آنرا با هنر دورۀ غزنوی ها نشان میدهد. واین نوع
به خصوص در کمان های بلند متبارز است کتیبۀ نسخی آن با کتیبۀ دیگری درمسجد بدون
تاریخ بیشوران واقع سیستان وکتیبۀ مقبرۀ غیاث الدین در مسجد هرات مقایسه شده
میتواند. ساختمان کتیبه ها وقسمت های تزئینی آن متعلق به دورۀ غوریها است.
تزئینات نباتی بسیار غنی در سمت شمال دیده میشود. ترتیب وبافت خشت ها وتزئینات
گلی پخته زاویۀ سمت راست مختص به خود بوده که به بعضاً در ساحۀ هموار با چوکات
بندی تزئینی میباشد کاشفین این نوع معماری وشیوۀ تزئیناتی را با ساختمان های
صدۀ ششم هجری ودوازدهم میلادی در خراسان، آسیای مرکزی، غزنی وسیستان مقایسه
نموده معتقد اند که متعلق به دورۀ غوری مانند خراسانی وسلجوقی های بعدی است.
شاه مشهد در (571 هـ . 1155–
1156م) در زمان حکمروایی سلطان غیاث الدین
ابوالفتح محمد بن سام به مساعی یکی از زن های دربار بنا یافت که در کتیبۀ نمره
یک ذکر آن زن رفته است. اما نام آن معلوم نیست وبرجستگی سورۀ 48 در کتیبه های4 ، 6 ، 7
، دیگر مارا به فرضیۀ رهنمائی میکند که شاه مشهد بنای یادگاری فتح غیاث
الدین بر ترک های گیوگ (Gugg)
در گرجستان ویا یکی از فتوحات دیگر این حکمروایی میباشد. »
شاه محمود محمود جای دیگری می نویسد: «شاه مشهد
هنوز هم دارای پانزده دسته کتیبه ها که ده آن خط کوفی وسه آن خط نسخ ودو دیگر
خط ثلث است میباشد. خطوط کوفی به استثنای یکی دیگر همۀ آنها ازپارچه های ساخته
شده کاشی که بعداً در بین گچ قرار داده شده تشکیل گردیده است. دودسته خط ثلث
نمرات 12 و 13 همین روش را پیروی کرده در حالیکه باقی همه خطوط شکست
در بین گچ کار شده است.
کتیبۀ 1: خط کوفی در حاشیه است
مقابل ایوان بزرگ جنوبی: بسم الله الرحمن الرحیم
امرت ببناء هذالمدرسه المبارکه... ته المعظمه العامله... از کتیبۀ متذکره چنین
بر می آید که این مدرسه را خانمی بناء نموده که بدون شبهه همان خانم دختر سلطان
غیاث الدین ابوالفتح ملکۀ معظم جلال الدنیا والدین که نام اصلی اش ماه ملک
بود ونظر به قول مولف طبقات ناصری آن دختر پادشاهزاده بس بزرگ بود. وقرآن مجید
محفوظ او بود و اخبار شهادت یاد داشت وخطش چون دُر شاهوار بود وهرسال یک کرت
دورکعت نماز گذاردی وتمام قرآن در آن دو رکعت ختم کردی.
کتیبۀ 2: در سمت چپ مقابل ایوان
بزرگ جنوبی ادامۀ (کتیبۀ نمره 1) حصۀ باقی مانده آنرا با تاریخ بنای تعمیر و
اهدای آن تکمیل می نماید. وآن اینکه: به تاریخ شهر رمضان سنۀ واحد وسبعین وخمسه
(مائه) (...به تاریخ ماه رمضان (سال 571 هـ . 1157م) قرار گزارش مولف طبقات
ناصری در سال (571 هـ . 1175م) سلطان غیاث الدین هرات را فتح کرد که بعد از این
تاریخ نقاط مهم چون فوشنج، نیمروز، تالقان، اندخوی، میمنه وفاریاب وپنجده ومرو
رود ودزق وخلم فتح گردید. حصۀ پائین این کتیبه شدیداً تخریب شده اما اشکال
بسیاری از حروف آن از روی خالیگاه وشکستگی های حصص خراب شده فهمیده شده می
تواند. با نگاه به این دو خط انسان فکر میکند که دستۀ تزئینی مقابلش قرار دارد.
واین کار در هیچ جای ودستۀ دیگری این بناء تکرار نشده است...البته بین خطاطی
شاه مشهد وخطاطی دروازۀ قدیم غور مسجد جامع هرات منارجام ومصلی چشت ارتباط وجود
دارد. ولی در هیچ یک از امثال فوق الذکر این روش طوریکه در شاه مشهد با مهارت
استعمال شده بکار نرفته است. همچنان اشکال حروف در شاه مشهد با حروفی که در
هرات، جام وچشت بکار رفته فرق دارند. مثلاً در شاه مشهد انجام کوتاه تر (ن) در
آخر کلمه مؤرب تا چپ امتداد می یابد. در حالیکه در هرات، جام وچشت انجام کوتاه
تر از هم شکسته ومستقیماً طرف چپ میرود. در هرات جام تا حدودی در چشت مطابق به
روش عمومی وثابت خط حروفی ج، ح، خ شکل حروفی ز را اختیار کرده ودر شاه مشهد کجی
حروف ج، ح، خ زیادتر میباشد...
کتیبۀ 3: یکدسته خط کوفی به طرف
دیگر ایوان جنوبی در دست راست... احمد بن
محمد... سبک خط این کتیبه مشابه به کتیبه های بزرگ نمبر 1 و 2 می باشد. وتفاوت
آن نظر به کتیبه های متذکره در تنظیم تکراری شکل کتیبۀ آنها میباشد. که یک مانع
را بوجود آورده است.
کتیبۀ 4: خط کوفی که در طاقچۀ دوم
رواق طرف راست ایوان جنوبی در دیوار جنوبی آن دیده میشود ادامۀ کتیبۀ نمبر 6 می
باشد.
کتیبۀ 5: عمل محمد... این کلمات
در پائین کتیبۀ نمبر 4 می باشد.
کتیبۀ 6: طاقچۀ سوم ایوان بزرگ
جنوبی که سورۀ 48، 2 و 4 را در بر دارد. ادامۀ کتیبۀ
نمبر 7 و نمبر 4 دیده میشود.
کتیبۀ 7: طاقچۀ چهارم طرف راست
ایوان بزرگ جنوبی سورۀ 48، 1 و2 را در برداشته ودر کتیبۀ نمبر 6 ادامه می یابد.
کتیبه های نمبر 4 ، 6 ، و7 همان
نوع خط را نشان میدهد که در کتیبه های 1 و3 با تزئینات متفاوت به نظر میرسد.
درین دسته بندی ها خود خط بر جسته است فقط با تزئینات گل کاری که در داخل خط به
یک حروف استعمال شده از هم جدا میگردد. به استثنای
کلمۀ (الله) که در کتیبۀ نمبر 6 در حاشیه مراعات نشده واین سه دسته کتیبه شروع
سورۀ 48 را که عنوان آن فتح میباشد نشان میدهد.
کتیبۀ 8: این کتیبه در حصۀ شمال
میباشد. از نگاه طرز وفن کار مانند کتیبۀ نمبر4 و7 است اما همه آیت دسته طور
گوشدار ساخته شده وشامل موضوعات مذهبی میباشد.
کتیبۀ 9: خط کوفی که طور متراکم
در گچ کار شده ودر اطراف کنار رواق ناحیۀ شمال امتداد دارد متن آن عبارت است از
موضوعات مذهبی است. این خط ازدیگر خطوط کوفی فرق دارد که در گچ کار شده است.
شکل کمانی داشته وحروف آن دارای ارتفاعات مساوی میباشد. وانجام بالای آنها طور
ساده کار شده است.
کتیبۀ 10: خط کوفی مربع به سمت
بیرونی طرف چپ ایوان جنوبی: علی علی... (وغیره) یک نمونۀ قدیم تر از خط کوفی
مربعی که تا عصر مُغول تعمیم نیافته بود میباشد. ومخصوصاً خاصیت مورب (ع)
ابتدائی مراحل اول انکشاف خط کوفی مربعی را نشان میدهد.
کتیبۀ 11: خط شکست نسخ در گچ که
حاوی موضوعات مذهبی میباشد. به امتداد
خط مقابل ایوان جنوبی استعمال شده است.
کتیبۀ 12: با خط ثلث طرف داخل دست
راست ایوان جنوبی بعضی از اسمای خداوند (ج) بکار رفته است.
کتیبۀ 13: در این کتیبه که به سمت
داخل طرف ایوان جنوبی قرار دارد نوع خط ومتن آن مانند کتیبۀ نمبر 12 میباشد.
واین ها مخصوصاً نمونه های بسیار کم یاب وبیانگر این ثلث تزئینی میباشد. واز
همین نوع کتیبه که در مصلی بزرگ چشت بکار رفته است بشمول خط تزئینات وچوکات آن
شدیداً آسیب یافته.
کتیبۀ 14: یک خط نسخ با کار آزاد
به طرف شمال موازی به کتیبۀ نمبر 9 ادامه یافته ودارای متن مذهبی میباشد.
کتیبۀ 15: خط نسخ این کتیبه مشابه
به کتیبۀ نمبر 14 به طرف شمال (پائین کتیبۀ نمبر14)
می باشد. سه کتیبۀ دیگر نیز وجود دارد که از همین نوع ودارای یک اساس هستند می
شناسیم یکی از این سه کتیبه بالای مسجد بدون تاریخ پیشوران سیستان است. دومی
کتیبۀ نسخ بزرگتر است که در مصلی قدیمی سلطان غیاث الدین در هرات
می باشد. وبه غلط توسط ای دیتز (E.Dietze)
در قرن هشتم هجری– چهاردهم میلادی
گذاشته شده ونمونۀ سومی کتیبه درداخل یکی ازمصلی های چشت.»
متأسفانه قرار اطلاعاتی که از قول بعضی از باشندگان ولسوالی جوند به این عاجز
رسیده است از آبدۀ باشکوه وتاریخی (شاه مشهد) اکنون هیچ چیزی بجای نمانده وبکلی
تخریب و از بین برده شده است. بعد از این مگر داستان آنرا در کتاب ها بخوانیم.
|
آتش بدو دست خویش درخرمن خویش |
|
|
|
چون خود زده ام چه نالم از دشمن
خویش |
|
|
|
|
چشت شریف نیز آثارعمرانی از زمان
سلطنت غوریان موجود است. مقبرۀ شاه زاده های
سرباز واقع درنزدیکی های قلعۀ تاریخی بُست که کتیبۀ آن مربوط دورۀ غزنوی وصنعت
معماری آن مربوط دورۀ غوری ها میباشد، نیز ازافتخارات معماری غور است.
4- یادگارهای تاریخی عصر غوری در
هندوستان:
هنگامیکه سلطان شهاب الدین
هندوستان را فتح کرد به عمران وآبادی آن دیار توجه جدی مبذول داشت وتأسیسات
زیادی را مطابق فرهنگ اصیل اسلامی در تمام سرزمین نیم قاره از خود به یادگار
گذاشت که همه مؤرخین از آن بحث کرده اند وما بطور نمونه از آن جمله تعدادی از
یادگارهای مهم را در اینجا بمعرفی میگیریم:
(الف) مدرسۀ فیروزی:
وقتیکه سلطان شهاب الدین بر ولایت
وشهر اچه در هند دست یافت، به مناسبت این فتح مدرسۀ فیروزی را تأسیس وعلماء
وفضلاء را برای تدریس وتعلیم اسلام در آن بکار گماشت. این مدرسه بحیث یک مرکز
علمی شهرت وافتخارات عظیمی را کسب کرد. حتی قاضی منهاج سراج در زمان حکمرانی
ناصرالدین قباچه وقتیکه در ملتان وشهر اچه میرود، از طرف سلطان ناصرالدین قباچه
سرپرستی مدرسۀ فیروزی به وی سپرد
می شود.
(ب) قلعۀ سیالکوت:
زمانی
که بخش های از پنجاب بدست سلطان شهاب الدین فتح گردید، سلطان در بین دریای
(راوی) و (چناب) حصار مستحکمی بناء نمود که به قلعۀ سیالکوت معروف شد. وسپه
سالار حسین خرمیل را باعساکر زیاد در آن قلعه جابجا کرد که تا این روزگار
آن منطقه به سیالکوت معروف ومشهور است.
(ج) مدرسۀ معزی:
سلطان معزالدین (شهاب الدین غوری)
بعد از فتح دهلی مرکز مهم دینی وعلمی وفرهنگی را بنام (مدرسۀ معزی) تأسیس کرد.
این مرکز علمی فرهنگی در زمان سلطان رضیه باوج شهرت وترقی خود رسیده بود وتا
زمانه های بسیار دراز اهل علم وعرفان به تعلیم
وتعلّم وآموزش وپرورش در آنجا مصروف بودند.
(د) مسجد قوت الاسلام ( موجب
نیروی اسلام ):
مسجدی است بزرگ، واقع در دهلی در
کنار منار قطب (که به امر سلطان شهاب الدین
غوری فاتح هندوستان) وتوسط نایب الحکومه وجانشین وی، سلطان قطب الدین
ایبک ساخته شده. در جای این مسجد قبلاً معبد هندوان قرار داشت وچون معبد مذکور
به خرابه ای تبدیل شد بود، به امر سلطان مذکور بصورت مسجدتعمیر شد. می گویند:
سلطان شمس الدین التتمش درصحن مسجد قوت الاسلام مدفون میباشد.
در تاریخ دولت مستقل غوریان چنین
آمده است: « مسجد قطب ( قوت الاسلام) که به سال 592 هـ . 1195م به اتمام رسید
به اساس معبد هندو بناء یافته است. واین رسم با عنعنه مسلمانان قدیم مطابق بوده
چه آنها هر جا لشکر کشی می نمودند اول محل مسجد را تعیین می نمودند. موصوف (
قطب الدین ایبک) معبدی را که در نزدیکی آن وجود داشت امر کرد آنرا ویران کنند
معماران را به حضور طلبید ونقشۀ مساجد را مقابل آنان گذاشت اساس معبد را تغییر
ندادند بلکه بعضی ملحقات بر آن افزودند تا آنکه طول مسجد به 212 فت وعرض آن به
150 فت رسید حیاط مسجد قطب 141 فت طول و 105 فت پهنا داشت. دور این محوطه را با
راهرو ستون دار محاط ساختند. به طرف غرب راهرو
که جانب قبل موجود بود وسعت بیشتری داشت وروی آنرا با گنبد های پست پوشانیده
بودند که در حقیقت حکم محراب را داشت. مقابل مرکز محراب ستون آهنی معروف قرار
داشت که اشکال هندسی را روی آن حک کرده بودند. به سال (594 هـ .1197م)
ترتیبات برای تعمیر یک سر در طاقدار به جانب غربی راهرو که محراب در آن قرار
داشت اتخاذ شد. تا از یک طرف به زیبایی مسجد افزون گردد. ودیگر اینکه سنن قدیمی
عملی گردد... علاوه بر تزئینات عمرانی خود طاق مسجد دهلی سند خوبی است برای
نشان دادن ذوق هنری مدنیت های که در هزارۀ قبل از بوجود آمدن این مسجد به میان
آمده است. واین طاق با آنکه هندی است با حریم طاق ممالک دیگر اسلامی شرق میانه
شباهت دارد. این ها به نوبۀ خود از عمارت اسلامی قرن دوم وسوم هجری هشتم ونهم
میلادی متأثر شده اند. »
در جای دیگری اثر مذکور می نویسد: « معزالدین ( شهاب الدین ) غوری در سال
(587 هـ . 1191م) آوانی که دهلی را فتح کرد بت خانۀ را مسجد ساخت وتمام بت های
آنرا از بین برد. اما تعمیر آن به حال اولی خویش باقی ماند. ودروازۀ شرقی آن
کتیبۀ فتح وتاریخ آنرا نگاشت. کتیبۀ متذکره لوحۀ است سنگی به طول 91 انچ وعرض
13 انچ در دو سطر: سطر اول مشتمل برآیاتی است
از قرآن شریف ( سورۀ آل عمران آیات 92 و 96 ) وسطر دوم این عبارت به خط بسیار
پیچیده کتیبه شده است... این حصار را فتح کرد واین مسجد جامع را بساخت به تاریخ
فی شهور سنه سبعه وثمانین وخمسمائه امیر اسفهسالار اجل کبیر قطب الدوله
والدین امیر الامراء ایبک سلطانی اعزالله انصاره. بیست هفت الت بتخانه کی در هر
بتخانه دو بار هزار وار هزار دلیوال صرف شده بود در این مسجد بکار بسته شده
است خدای عزوجل بر آن بنده رحمت کند هرگه بر نیت بانی خیر دعای ایمان گوید.
طوریکه ملاحظه میشود این کتیبه در سال (587 هـ .1191 م) نصب گردیده وآن سال
ظاهراً سال است که قطب الدین ایبک دهلی را فتح کرد. گرچه بعضی از محقیقین معتقد اند
که این کتیبه را چند سال بعد از بنای مسجد ساخته و در آن جا نصب کرده اند. هم چنان
در سردرب داخلی دروازۀ شرقی همان مسجد کتیبۀ دیگری است که آن نیز به زبان دری
بر روی سنگی به طول 19 انچ ونیم وبه عرض 58 انچ وسه ربع انچ می باشد.
وآن کتیبه چنین است: این مسجد را بنیاد کرد قطب الدین ایبک خدای بر آن بنده
رحمت کناد هرکه بانی این خیر را دعای ایمان گوید. »
(هـ ) قُطب
منار:
قطب منار یکی از بلند ترین مناره
های جهان (ویکی از عجایب هفتگانۀ جهان) واقع در دهلی که ارتفاع آن 239 پاقریب
80 متر است. ساختمان آن توسط قطب الدین ایبک
در اوایل قرن سیزدهم آغاز گردیده است. این منار به پنج طبقه تقسیم می شود که در
فاصلۀ هردو طبقه ایوان مدوری است که چون کمربند منار را در خود گرفته است. از
داخل خود تا آخرین طبقه راه دارد.
طبقۀ اول آن دارای (56) زینۀ طبقۀ
دوم (78) زینه، طبقۀ سوم (62) زینه وطبقۀ چهارم
وپنجم هریک دارای پنجاه، پنجاه زینه می باشد. قطب منار سرتاسر ازسنگ سرخ
مرمر ساخته شده ودر هرطبقۀ آن دو کتیبه منقوش است. در کتیبه ها اسامی سلطان
شهاب الدین محمد بن سام غوری مولای قطب الدین ایبک، خود قطب الدین
ایبک، التتمش، اسکندر شاه وفیروز شاه دیده می شود.آخرین قسمت منار در سال (1316
هـ) توسط فیروزشاه تغلق ساخته شده است. قطب منار، پیوست وملحق به مسجد قوت
الاسلام ومؤذن خانۀ آن است. بقول ابن بطوطه، مسجد قوت الاسلام وقطب منار دهلی
از نخستین عمارت های اسلامی درسرزمین هند میباشد، قبل ازآن هیچ عبادت گاه
اسلامی درآن دیار وجود نداشت.
نویسندۀ تاریخ دولت مستقل غوریان
می نگارد: «قطب الدین ایبک سردار معروف معزالدین (شهاب الدین) غوری بعداز ساختن
مسجد قطب (قوت الاسلام) بنای دیگر که از جلال ورفعت سلطانی وقدرت روحانی ومعنوی
مسجد مذکور را دو بالاسازد،
اساس قطب منار را گذاشت. که پس از تکمیل آن از بهترین یادگارهای هنر معماری
گردید. منار نام برده بر حسب مخروطی شکل، که با کتیبه ها ونقوش تزئین یافته واز
پائین تا بالا چندین بالکن از سنگ تراشیده بناء شده است. قطب الدین برای ساختن
منار قطب نمونۀ واضح وآسانی مقابل داشت. وآن عبارت از منار جام بود. لذا هردو
منار از نظر طرح عمومی با هم شباهت نزدیک دارند. ولی اختلاف وتباین نیز در آن
به مشاهده میرسد. منار قطب نمونۀ از سبک معماری نیمۀ دوم قرن ششم هجری– دوازدهم
میلادی که بدست معمار هندی ساخته شده وذوق وسلیقۀ هندی در آن بکار رفته است.
منار متذکره 238 فت ارتفاع داشته ونسبت به ارتفاع زیاد برای اذان دادن نماز
بکار برده نمی شد. بلکه مؤذن در بام مسجد اذان میداد. منار قطب پس از آنکه
تکمیل شد دارای چهار طبقه بود. وهر اندازه به بالا نزدیک شده میرفت شکل مخروطی
را به خود
میگرفت. وکمربند مهتاب نما هر طبقه را از یک دیگر جدا می ساخت. سه طبقۀ پائین
آن دست نخورده مانده. اما طبقۀ چهارم ونهائی دارای دریچه های نیز است. که با
سقف گنبد نما پوشانیده شده است. طرح منار در اصل دایروی است. قطر قاعده
به 46 فت میرسد. اما متدرجاً به طرف بالا تقلیل می یابد. بالاترین قطر آن 10 فت
است. بالکن ها هر یک از نگاه خصوصیت تعمیراتی با هم فرق میکند وهم چنان هریک از
طبقات آن با طبقۀ دیگر در جزئیات تفاوت دارد. در قسمت شمالی منار دری گشوده اند
که مارا به زینۀ مارپیچی رهنمائی میکند. وبه طبقۀ بالائی منتهی میشود. از نظر
معماری بارزترین خصوصیت منار بالکن ها طرز قایم کردن آنها است. گل فهشنگ های
طاقداری که به واسطۀ آن بالکن ها نگهداشته شده است. در نوع خود بی نظیر است.
این نوع
طاق که در بناهای اسلامی دیگر به کثرت دیده شده است در هند سابقه نداشت. وچون
ایجاد شد از نوع مخصوصی بود. طرح عمومی بناء نشان میداد که مهارت های هنری قطب
منار از روی نمونه صورت نگرفته بلکه به معمار این مطالب را تلقین نموده اند واو
آنرا اجراء کرده است. به طور کلی قطب منار را از هر نظر که بنگریم خیالی است
مؤثر بر انگیزندۀ احساسات، رنگ سرخ زندۀ سنگ های ریگی کتیبۀ های عالی وبالکن ها
اختلاط متناسب معماری ساده ومنبت کاری پرتو ضعیف سایه که زیر بالکن ها ایجاد می
شود به منار قطب زیبائی خاص بخشیده است. شکل استوانه ئی که کم کم باریک می شود
به منار از این جهت داده شده است که ارتفاع آنرا به نظر بیشتر نشان دهد.
بزرگترین صفت منار شاهد محکمی ثبات وکمال آن است. به روش اهرام ها هر قدر بلند
تر می رود باریک تر می شود. راست است که در حق منار قطب می گویند: بشر آن روز
خواسته است به این وسیله آثار هنری خود را مخلد بسازد... متأسفانه در زلزلۀ
(1218 هـ . 1803م)
سقف گنبد منار وستون آن به سختی صدمه دید. میجر سمت که مأمور ترمیم آن گردیده
بود در (1244 هـ . 1828م) آنرا تکمیل کرد ولی نسبت عدم تناسب به بقیۀ منار آن
قسمت را برداشتند. تشابه منار قطب ومنار جام را اکثر نویسندگان وحتی دانشمندان
هندوستان ذکر کرده اند. کلوز فیشر در مجلۀ مارک می نویسد: قطب منار
دهلی در سال های آخر قرن ششم هجری دوازدۀ میلادی اعمار گشته ودر ساختمان آن
واضحاً از منار جام الهام گرفته است. عدۀ دیگر در مورد تشابه منار جام وقطب
منار دهلی می نویسند: کشف اخیر منار غوری در جام قطب منار دهلی را در یک دور
نمای تاریخی وسبکی روشن تر قرار میدهد.»
کتیبه های قطب
منار:
قطب منار که قبلاً ذکر شد از سنگ
های سرخ اعمار گردیده وبعضاً سنگ مرمر نیز در آن استفاده شده است ودر هر قسمت
منبت کاری وگل کاری های زیبای در آن دیده می شود. که زیبائی آنرا دوچندان ساخته
است. ضمناً این منار دارای کتیبه های متعدد میباشد. که نشان دهندۀ انکشاف خطاطی
ومعماری میباشد که ذیلاً چند کتیبۀ آنرا نقل می نمائیم: الامیر الامراء
الاسفهسالار الاجل الکبیر الدوله قطب. سطر دوم: السلطان المعظم
شهنشاه الاعظم مالک رقاب الامم مولی ملوک العرب والعجم اعدل السلاطین فی العالم
معز الدنیا والدین غیاث الاسلام والمسلمین تاج الملوک والسلاطین باسط العدل
والاحسان فی الثقلین ظل الله فی الخافقین الراعی به عباد الله الحامی للبلاد
الموید من اسماء المنصور علی الاعلاء علاء الدوله القاهره جلال الامه الباهره
فلک المله الطاهره. سطر چهارم: السطان المعظم شهنشاه الاعظم مال رقاب الامم
مولی ملوک العرب والعجم سلطان السلاطین فی العالم غیاث الدنیا والدین
معزالاسلام والمسلمین محی العدل فی العلمین علاء الدوله القاهره فلک الملته
الطاهره جلال الامه الباهره شهاب الخلافه باسط الاحسان والرفق فی الثقلین ظل
الله فی الخافقین الحامی لبلاد الله الراعی بعباد الله محرر ممالک الدنیا ومظهر
کلمه الله العلیاء ابو المظفر محمد بن سام قسیم امیر المؤمنین خلدالله ملکه.
کتیبۀ دیگر: این کتیبه از جمله قدیم ترین کتیبه های دری است که در بنیان طبقۀ
اول منار قطب در مسجد قوت الاسلام نزدیک درب مناره دیده می شود. به این
عبارت: متولی این مناره فضل ابن ابوالمعالی بوده است. کتیبۀ دیگر: بعد از آنکه
التتمش به قدرت رسید در تعمیر مسجد و منار متذکره توجه بیشتر نمود. چنانکه در
این کتیبه می خوانیم: امر با تمام هذه العماره الملک الموید من السماء شمس الحق
والدین ایلتتمش السلطان ناصر امیر المؤمنین. کتیبۀ دیگر: السلطان العظم شهنشاه
المعظم مالک رقاب الامم مفخر ملوک العرب والعجم ظل الله فی العالم شمس الدنیا
والدین غیاث الاسلام والمسلمین تاج الملوک والسلاطین باسط العدل فی العلمین
علاء الدوله القاهره جلال المله الباهره الموید من السماء المظفر علی الاعداء
شهاب سماء الخلافه ناشر العدل والرأفه محرز ممالک الدنیا ومظهر کلمه الله
العلیا ابو المظفر ایلتتمش السلطانی ناصر امیر المؤمنین
خلدالله ملکه وسلطانه واعلی امره وشانه. کتیبۀ بالای دروازه: السلطان المعظم
شهنشاه الاعظم مالک رقاب المم خاتم ملوک العرب والعجم الموید من السماء المظفر
علی الاعداء سلطان ارض الله حافظ بلاد الله ناصر عبادالله محرز ممالک الدنیا
والدین مظهر کلمه الله العلیا جلال الدوله القاهره نظام المله الباهره شهاب
الدنیا والدین غیاث الاسلام والمسلمین ظل الله فی العالمین تاج الامم والخلافه
صاحب العدل والرأفه سلطان السلاطین. کتیبۀ پهلوی دروازه: تمت هذه العماره فی
نوبه العبد المذنب محمد امیر کوه. سطر سوم یک کتیبۀ دیگر: السلطان المعظم
شهنشاه الاعظم مالک رقاب الامم خاتم ملوک العرب والعجم سلطان السلاطین فی
العالم حافظ بلاد الله ناصر عبادالله المظفر علی الاعداء الموید من السماء تاج
الاسلام والمسلمین غیاث الملوک والسلاطین الحامی لبلاد الله الراعی لعباد الله
یمین الخلافه باسط العدل والرأفه ابو المظفر التتمش السلطان ناصر امیر المؤمنین
خلدالله ملکه وسلطانه واعلی امره وشانه. سطر چهارم همان کتیبه: امر بهذه
العماره فی ایام الدوله السلطان الاعظم شاهنشاه المعظم مالک رقاب الامم مولی
ملوک الترک والعرب والعجم شمس الدنیا والدین معز الاسلام والمسلمین ذوالامن
والامان وارث ملک سلیمان ابو المظفر ایلتتمش السلطان ناصر امیر المؤمنین. منار
قطب را در سال (770 هـ . 1368م) فیروزشاه ترمیم واضافاتی بر آن نمود. کتیبۀ
دیگری نیز وجود دارد
که نشان دهندۀ ترمیم قطب منار میباشد که توسط سکندر شاه بن بهلول شاه در سال
(909 هـ . 1503م) صورت گرفت. نقل کتیبه: عمارت مناره مبارک حضرت سلطان السلاطین
شمس الدنیا والدین مرحوم مغفور طاب ثراه وجعل الجنه مثواه شکست شده بود مناره
مذکور در عهد دولت سلطان الاعظم والمعظم والمکرم سکندر شاه بن بهلول شاه سلطان
خلد الله ملکه وسلطانه واعلی امره وشانه عمل خانزاده فتح خان بن مسند عالی خواص
خان جونانا گنبدی ودر زیندی مرتبها بالا مرمت کرده مرتب کنانید الغره من ماه
ربیع الاخر سنه تسع وتسعمائه. »
(و) مسجد
اجمیر:
در تاریخ دولت مستقل غوریان آمده
است: «یک بنای عالی دیگری را هم به قطب الدین منسوب می سازند وآن مسجدی است در
اجمیر راجپوتاتا. این جا نیز سلطان از مواد تعمیراتی معابد مجاور اساس مسجدی را
گذاشت. روی تراسی که در تپۀ ریگی مجاور ساخته شده بود. کاری تعمیر مسجد در (597
هـ . 1200م) آغاز گردید. طرح تعمیر این مسجد با مسجد دهلی شباهت دارد وبناء
برآن تجربۀ عمرانی یک در دیگری مفید افتاده. علاوه بر این چون میدان وسیعتری در
اختیار معمار بوده است مجال بیشتری برای هنر نمائی داشته. در نتیجه ستون های
زیباتری به میان آمد. تناسب راهرو ها خوب در نظر گرفته شده وتعادل بهتری در
تعمیر سقف راهرو میسر گردید. برای بلند تر کردن پایه ها سه پایۀ معبد هندی را
روی هم گذاشتند بطوریکه سقف 24 فت از فرش راهرو بلند تر آمد. چون مسجد روی
بلندی بناء شده بود می توانستند در بیرون محوطۀ دیوار شرقی آن یک حریم بیفزایند
این کاررا بوسیلۀ زینۀ بزرگی که چهار رخ داشت انجام دادند. زینه ها به رواق های
بزرگی در مدخل عمومی مسجد منتهی میشد. به هرگوشۀ این
رواق مناره های خیاره قرار داشت. تا مدتی مسجد مشتمل بر یک حیاط ساده که بدور
آن ستون بندی باز ساخته بودند. اما بعد ها مانند مسجد دهلی پردۀ طاقداری مقابل
محراب ساخته شد. وهمین دیوار طاقدار سردر رواق اصلی را تشکیل داد. قطب الدین
بناء مذکور را در دونیم روز (راهایی دین کاجهومپاره) تمام کرد که شکل افسانوی
را دارد. وبه همین مناسبت نام آنرا کلبۀ دونیم روز گذاشتند. ولی این ظاهراً از
دورۀ مرهته ها باقی مانده است. وجه تسمیۀ مسجد هرچه باشد کار اتمام مسجد حتماً
دونیم سال را در بر گرفته است تا دونیم روز. شمس الدین در مقابل رواق مسجد
مقصورۀ زیبای افزود این مقصوره به بزرگی مقصورۀ قطب الدین بود. کنگره های خوش
آیند آن واقعاً ابداع تازۀ در هنر معماری شمرده میشود. نقاشی های برجسته بناء
بسیار زیبا بود. استادی وطرز کار آن نظیر نداشت. ولی با وجود این عظمت وکمال
نمی توانست
به زیبایی مسجد قطب برسد. واضح است که در تزئینات هنری این مسجد بسیار دقت شده
بود وتناسب تزئینات را از نظر ریاضی سنجیده بودند ولی دقت ریاضی نمی تواند
بنای را زیبا بسازد. پرکار وخط کش فقدان مهارت هنری را جبران نمی کند دو منارۀ
بیجا روی در طاقدار گذاشته شده است. محراب های بی تناسب و میدولن های کوچک قطع
بیجای گچ بری های قاعده همه بر محدودیت های طرح کنندۀ بناء دلالت میکند. ومهارت
تخنیکی معمار را بیشتر از مهارت هنری او میرساند. بنا بر این مقصورۀ اجمیر
بهترین نمونۀ هنری معماری به حساب می آید. هفت طاق آن در حدود (200 فت)
فراخ است. محجر مرکزی 56 فت ارتفاع دارد. وسنگ کاری آن 12 فت ضخیم است چون همه
اینها باهم ترکیب یابد به مقصوره عظمت خاص می بخشد. یکی ازجزئیات معماری ملحقات
اجمیر ارزش تاریخی خاص دارد. آن تختۀ مستطیل شکل است. در گوشه های هر طاق. این
جا را برای تعبیه روشنی در داخل مساجد عربستان جا داده
بودند این قسمت در همان اوایل اسلام از اجزای عمارت مسجد می آمد. اما وقتی
پس از قرن ها به هند آمد مطلق جنبۀ تزئینی به خود گرفت. »
وبدین حسن ختام این فصل پنجم از
تاریخ مختصر غور را به انجام میرسانیم وبا این
بیت شیخ اجل سعدی به ناتوانی خویش اعتراف می نمایم.
|
پای ملخی نزد سلیمان بردن زشت است ولی هنر است از موری
|
روز شنبه 12 عقرب 1375 هـ ش العبد
غوث الدین مستمند غوری عفی الله عنه شروع کار از فصل اول 26/7/1375 هـ ش بوده
است وباوقفه های که اتفاق افتاده این مختصر
را تا اینجا تحقیق وتحریر کردم.