تاریخ
تحولات
غور
از ثور
1357 به
این
طرف

نویسنده: عبدالقدیر علم
این
نوشته
تا هنوز
نهائی
نشده و
همچنین
در
حال اصلاح
شدن
است
فصـــــل اول:
پیـــشـــگفتــار
تبصـــــره:
اولین پیام کودتای ثور:
أثرات سیاسی و اجتماعی، انقلاب هفت ثورو
پیامد های خشونت بار:
فرهنگ ستیزی ,دستگیری وکشـــــتار:
فصل دوم:
1358 - 1360
سال 1358{ تشدید شورشـــها درتمام ولایت غور}
قیام مردم تولک علیۀ نظام خلقی ها حمل 1358
قیام پیروز مند ملت هزاره در ولسوالی لعل وسر
جنگل ثور 1358
جوزائی1358 وقیام مردم تیوره
اولین حمله وکشتار از طرف مجاهدین تیوره
دستگیری هیئات اصلاحات ارضی چغچران تابستان
.1358
شدت شورش وفتح ولسوالی ها به دست مجاهدین
زمستان 1358
افراد مشهوریکه به تشکیل جبهه پرداختند
لشکر کشی دولت به ولایت غوروعقب نشینی
مجاهدین.بهار 1359
تحولات سیاسی ونظامی مهم تابستان1359
سقوط قلعۀ تیوره قوس..1359
رسمی شدن جبهات جهادی ولایت غور در ایران
وپاکستان1360
فصل سوم:
آغاز جنگ های گروهی وحزبی در ولایت غور:عقرب
سال..1360
قطع جنگل قلعۀ تاریخی غور1361
عملیات ناکام مجاهدین بالای مراکز دولت1362
فا جعۀ دولت یار
عملیات شهرک, شکست وپیروزی تیرماه:1362
عملیات علیه پوسته های چغچران
سال 1364 درامۀ نکاح اجباری زن های طرفداران
حکومت{خلقیها
شدت جنگ های قومی ومنطقوی در ولایت غور
وشهادت ستار {حکیمی }بهار 1365 هش
تابستان
1365 حوادث جلگۀ مزار تا إعدام ملا
سالهای 1366-137 شدت جنگ های داخلی در ولایت
غور
محمد
طاهر ملکزاده
مهاجرت مردم اوشان:.قدیر اوشانی
حملۀ رئیس عبدالواحد با غران بالای ولسوالی
شهرک
وضعیت دولت در سالهای جنگ وجهاد
فصل چهارم
ثور 1371 سقوط حکومت خلقی ها وپیروزی مجاهدین
نمائی سقوط حکومت خلقی ها وبنائی حکومت
مجاهدین در غور . ثور 1371 هش
نمایندگان شورائی حل وعقد در غور:
إعزام هیئات إ سماعیل خان به ولایت غور:
ملا داد الله کی بود؟
قدیر خان اوشانی
سال 1372 هش یا سال دوم پیروزی مجاهدین وشدت
شدت جنگ ها
لشکر
کشی اسماعیل خان در ولایت غور.تابستان1372
معرفی مختصر از مولوی موسی:
ظهور طالبان و مقاومت در ولایت غور.1373هش.
إعزام
هیئت وکمک دولت به چغچران وشکست طالبان.
1375 وهجوم مجدد طالبان به ولایت غور
وضعیت غور بعد از سقوط چغچران بدست طالبان :
ظهور جبهات مقاومت در نقاط دیگرغور
بهار سال 1380 هش چهارمین حملۀ شدید طالبان
بالای ولسوالی تیوره:
آغاز سقوط حکومت طالبان در غور
فصل پنجم
1380 سقوط طالبان و تشکیل
حکومت مؤقت در ولایت غور
انتخاب نمایندگان لوی جرگه قانون اساسی
سفر رئیس جمهور حامد کرزی به غو1381
کشته شدن قیوم حکیمی وعبدالله حافظ 1382
معرفی کوتاه عبدالقیوم حکیمی
جنگ ابراهیم ملک زاده با اسماعیل خانجوزای
1383
شورش علیه قوماندان احمد وسقوط چغچران بدست
سلام خان وطرفدارانش
. تبدیلی والیان هرات وغور وتقرر والیان
جدیدمیزان 1383
تقررقدیر علم ویا نویسنده این تاریخچه بحیث
والی غور
بر طرفی قدیر علم نویسنده این یاد داشت وتقرر
شاه عبدالأحد افضلی بحیث والی غور
هیئت اداری غور بعد از سال 1384 خورشیدی
انتخابات پارلمانی درغور
.سال 1385 خورشیدی وقتل حاجی گل ولسوال سابق
شهرک
فشــــردۀ تحولات تاریخی غور
از ثور 1357 خورشیدی به این سو.
فصـــــل اول:
پیـــشـــگفتــار
تبصـــــره
اولین پیام کودتای ثور
أثرات سیاسی و اجتماعی،
انقلاب هفت ثورو پیامد های خشونت بار
فرهنگ ستیزی ,دستگیری
وکشـــــتار
پیــشگفتار:
به
نویسنده گی علاقه دارم,اما تاریخ نه نوشته
ام,ازانجائیکه چشم دید به مهارت نویسنده گی
نیاز ندارد, لذا لازم دیدم تا درین مجال
واقعیت های تاریخی غوررا بدون بلند پروازی
ادبی وگرایش های سیاسی بگونۀ ساده وروشن به
رشته تحریردر آورم . تصویر مرحلۀ تاریخی ای را
که میخواهم به نمایش بکشم ,مرحلۀ است مملوء از
إحساسات,عواطف، امید ها وآرزوها توام با بر
خورد ها ،جنگ ها وتنش های سیاسی به گونه های
مختلف . بناء کوشش به عمل میآ ید تا واقعیت
های این مقطع از تاریخ سر زمین ما با همه تلخی
های آن بدون جانب داری از جناهای ذیدخل باز
تاب داده شود وجهت إعتدال مراعات گردد تا مایۀ
عبرت برای آینده گان گردد.هرچند میدانم از
مطالعّۀ برخی سطور این نوشتۀ عدۀ آزرده خاطر
خواهند شد.اما خوب است تاریخ به همان شکل خودش
بیادگار بماند.
ولایت غور که از محروم ترین ولایات افغانستان
به حساب میآید , ما نند سائر ولایات از گزند
آفات تحولات ناگوار تاریخی در امان نمانده است
وپیوسته در دوام تاریخ دست خوش حوادث گردیده.
درین محدوده گوشۀ از رخداد های تاریخی این
ولایت را از آغا زهفت ثور 1357 خورشیدی به این
طرف طور مختصر وفشرده مرور مینمائیم.این نوشته
هر چند محدود ونا مکمل است اما نا درست
نیست.چون زیادتر چشم دید است همان است که
محدود است چون بسیار مسائل وحوادث دیگری هست
که باید اضافه گردد ,اما متأسفانه من در جریان
همه تحولات سیاسی ونظامی نیستم.آنچه میدانم
شاید بیشتر از هر کس دیگر باشد که با من هم
عصر بوده.البته ارتباطات وسیع من با مردم این
توفیق را به من داده است.
تبصره:-
در
ماه ثور سال 1357خورشیدی افغانستان دستخوش
تحول بزرگ گردید. تحول خونین که در حقیقت سر آ
غاز همه مصائب ونا گواری های تاریخ خونبار
کشور ما تا امروز بوده است, وما اثرات غمبار
آنرا تا حال به خوبی لمس میکنیم. لذا جا دارد
تا تحولات وحوادث غور را که زادۀ همین روی داد
تاریخی است تا حد ممکن مورد غور و بررسی قرار
دهیم.
کودتا ویا انقلاب ثور نام این روی داد تاریخی
است:ذکر مفصل این حادثه را در کتاب های دیگر
مطالعه نمائید.
کودتای ثور همان طوریکه در پا یتخت افغانستان
کابل خونین بود در ولایات نیز أثر مشابۀ
داشت , تغیرات بزرگ در روبنا ،زیربنا وهمه
أبعاد حیات سیاسی وفرهنگی جامعه به وجود
آورد.همزمان با پیروزی کودتای ثور وسر نگونی
رژیم سردار داود در ولایت غور شخصیت های جدید
از خود ولایت غور بنام فرزندان صد یق خلق ظهور
و برقدرت تکیه زدند. این شخصیت ها عبارت بودند
از, محمد عمر ساغری والی، گل محمد رنجبریار از
زه نوروز مستو فی، محمد زحمتکش ویا خوشد ل
مدیر معارف و منشی حزبی که مر کز ثقل قدرت به
حساب میآمد ،عبدالغیاث خان مدیرفوائد عامه،
وولسوال ها هم از خود غور بنام فضل حق فضل
ولسوال شهرک، دوست محمد خان ولسوال تولک، محمد
یوسف ولسوال تیوره، عبدالحق درفش ولسوال
پسابند،عوضعلی در لعل وسر جنگل وعبدالحمید خان
علاقه دار ساغر اهرم قدرت غور را تشکیل
میدادند.البته افراد ردۀ دوم هم از صلاحیت
کافی در محیط کار شان بر خوردار بودند .قطع
نظر از آنچه بعدا انجام دادند ادارۀ ولایت
توسط خود فرزندان غور برای اولین بار در قرن
بیستم نقطه مثبت بود که اکثر مردم به این
حقیقت به دیده شک مینگریستند. ودر روز های
نخستین مایۀ امید واری بود...چون طی بیش از
نیم قرن گذشته از غور کسی به سمت های این
چنینی وظیفه اجرا نکرده بود.اما متأسفانه که
فرزندان غور از امکانات خود به نفع غور وغریان
کار انجام ندادند.
اولین پیام کودتای ثور:
ایجاد ورشد فرهنگ دشمنی:
اولین پیام کودتا ویا انقلاب ثورطنین ألقاب
,عناوین وشعارهای جدید چون رفیق ، إنقلابی ،
مرتجیع، فیو دال، بروژواز، دوستان ودوشمنان
خلق پرولتاریا، ناسیو نالست های تنگ نظر،
اپورچونست ،لیئونید ایلیچ لینن، بریجنیف ،
کارل مارکس توده ها، دوشمنان ودوستان انقلاب،
روحا نیون متعصب ومذهبیون تنگ نظر، انقلاب
شکوهمند وبرگشت ناپذیرثور, حورا وغیره بود که
بر سر زبانها افتاد.خلقی ها بعضی اقشار جامعه
را بنام فیودال, نوکرامپریالزم مرتجیع وغیره
دشمنان قسم خورده وآشتی نا پذیر خویش یاد
کردند. خلا صه جامعه ومردم را به دو دستۀ دوست
ودوشمن,استثمار گر واستثمار شده تقسیم ومردم
را عملا در مقابل یکدیگر قراردادند .کسانیکه
در لست أعضای حزب ثبت بود ,بدون إحساس مسئولیت
از همه صلاحیت ها بر خوردار بودند.وسائر مردم
میتوانستبر خوردن بر چسپ ضد انقلاب همه مصیبت
هارا پذیرا باشند.مثلا:-
أعضای حزب دموکراتیک خلق با همه انواع وأقسام
آن, چون عضو أصلی، آزمایشی، پرورشی ,کمسمول،
وسازمانی با بر خی أعضای فا میل شان إنقلابی،
دموکرات، زحمتکش، وطنپرست، روشنفکر زیر چتر
أنتر ناسیونالسم پرولتاری وشعار مارکسیسم
لیننسم یک طرف ویا قطب جامعه را تشکیل داد و
سائر مردم أفغانستان را مرتجع، قرون وسطائی،
فیودال، نوکر أمپریالزمعذلو واستثمار گر بنام
قطب مخالف دوشمن خلق های زحمتکش خوا ندند. مکا
تب مرکز پخش ونشر چنین اصطلا حات بین مردم
بود. دیگر عادات ورسوم مردم چه ملی وچه مذ هبی
مورد طعن وتمسخرقرار میگیرفت. متنفذین وملاها
به ألقاب وعناوین نامگذاری میشدند که معنی
ومفهوم آنرا قطعا نمیدانستند مثلا مساجد را
آشیانۀ ارتجاع نامگذاری کردند.کلیمۀ دموکراسی
ودیکتاتوری را یکجا به کار می بردند,مانند
دیکتاتوری پرولتاری ومشی دموکراتیک, یعنی در
شعار دموکرات ودر عمل د یکتاتور بودند.خورده
گرفتن بر پالیسی دولت ویا إنتقاد از عملکرد
رفقائی حزبی به مفهوم دشمنی با انقلا ب
بود.دربرابر معصومیت ومصئونیت مذهبی معصومیت
سکولار قد بر افراشت.
با گذشت چهار ماه واندی از عمر کودتای ثور روح
جامعه وفضائی محیط کاملا تغئیر یافته
بود.{متعفن شده بود}دیگر فضای محبت وإعتماد
ودوستی نبود. درست صفوف دوست ودشمن شکل گرفت
روحیۀ إعتماد وأطمینان کاملا از بین رفت حتی
پدران به فرزندان شان که مکتب میرفتند إعتماد
نمیکردند وبه ایشان به دیدۀ جاسوس دولت
میدیدند چه مکاتب رفته رفته ماهیت تربیتی
وتعلیمی خودرا از دست میداد. سرمعلم ها ومعلم
ها بجای تنظیم پلان درسی وتربیۀ اطفال از
سیاست ونظامی گری صحبت مینمودند وشاگردان هم
القاب سیاسی و نظامی بنام عضو اصلی، آزمایشی،
پرورشی، منشی ، سپا هیان ومدافعین إنقلاب کسب
و گاهی سلاح هم حمل مینمودند دیگر برای کامیاب
شدن درس خواندن معیار نبود آنچه بود وفاداری
به حزب ونظام سیاسی. مکتب از دیدگاه مردم
حیثیت مرکز سیاسی نظامی را داشت نه کانون
آموزش وپرورش.چون شاگردان جاسوسی را وسیلۀ
برای ارتقای سریع مدارج حزبی خود میدانستند،
درین راه به هیچکسی رحم نمیکردند .آهسته آهسته
مردم به ترانۀ{ هرکه مکتب رفت آدم میشود ,بی
باور شدند}. بدین ترتیب مکتب ومعلم ومکتبی من
حیث دوشمنان مردم ظهور کردند، به خصوص وقتیکه
مردم در بکس ها ویا تبراق های شا گردان مکتب
الفبای مبارزه را یافتند که, دران وجود خدا
منتفی ومذهب افیون ملت ها خوانده شده
بود.همین سند کافی بود تا جنگ خدا پرستان با
بی خدایان آغاز شود.
اثرات فرهنگی این تحول طور فشرده تقدیم حضور
تان گردید,حال می پردازیم به توضیح تبعات
واثرات اجتماعی وسیاسی این تحول.با دقت و نگاه
همه جانبه به ماهیت وگسترده گی تشکیلاتی حزب
دموکراتیک خلق دانسته میشود که این حزب از
لحاظ تشکیلاتی نه تنها در افغانستان بلکه در
منطقه نیز نمونه ونظیر نداشته ,آنچه این حزب
را دچار بحران کرد همانا وابستگی شدید آن به
خارج از مرز های افغانستان وبی کیفیتی رهبری
وأعضائی آن بوده است. رهبران این حزب بجائی
اینکه افغانستان را بستر مناسب برائی گسترش
اهداف این حزب بدانند ویا بسازند, بدون درک از
واقعیت های موجود وجامعه شناسی افغانستان, دست
آورد های انقلاب اکتوبر روسیه را به به حساب
میگرفتند.قبل از اینکه خصوصیت های فرهنگی,
کلتوری واجتماعی افغانستان را درک کنند به
صدور فرامین چون اصلاحات اراضی،اصلاح قانون
معاملات رائج در افغانستان چون لغو ارکان
وشرائط از دواج ،لغو اصل گرو وسلم وغیره که
ریشه از فقه اسلامی گرفته بود را بنام
شکستاندن مناسبات قرون وسطائی در دستور کار
خود قرار دادند.به این حساب بیشترین زمینه ها
وامکانات تطبیق اهداف خود را از دست
میدادند.واز طرف شاگردان مکتب حزب دموکراتیک
خلق درک صحی از مناسبات سیاسی محیط منطقه و
جهان نداشتند,با پراندن دست وشعار های داغ,
غرق نشئۀ قدرت ومداحی حامیان خارجی خود بودند،
غافل ازینکه در جهان جنگ سرد ادامه دارد,
پیروزی وشکست روس در افغانستان آیندۀ
نظامی،سیاسی، ایدیولوژیکی حزب کمونست وچوچه
های آنرا در جهان رقم میزند.بناء جهان مخالف
اندیشۀ کمونستی در رأس آمریکا ازین طرز برخورد
خلقی ها بهره میگرفتند.وحزب دموکراتیک خلق
بجای رشد گامهای به طرف عقب برمیداشت.وهر روز
بجای محبت ودوستی تخم نفرت وانزجار را در سر
زمین دلهای مردم میکاشتند.طوریکه قبلا اشاره
کردم آعضائی حزب دموکراتیک خلق بخصوص در ولایت
غور بیسیار دگم, گرفته وجامد وبیگانه از مردم
بودند ، ازدانش سیاسی وإخلاق اجتماعی بهرۀ ای
نداشتند. بر خلاف شعار دموکراسی هر انتقاد
وپیشنهاد را که از طرف مردم غیر حزبی صورت
میگرفت آنرا دوشمنی با انقلاب میدانستند
ومسئله مظاهره وراه پیمائی به هیچ صورت قابل
تحمل نبود، یعنی معنی دموکراسی را یا نمی
فهمیدند ویا وارونه تبلیغ میکردند وتنها نظر
یک رفیق حزبی جلوۀ از دموکراسی بود وبس. خلاصه
أعضائی این حزب آگاهانه ویا ناخود آگاه بر
خلاف شعار های خود شان عمل میکردند. بنام
حکومت طبقۀ کارگر اول با مردم غور که غریب
ترین مردم در افغانستان بودند بر خورد نمودند
ایشان فیودال، مرتجع ونوکران استعمار خواندند.
مثلا درمیزان سال 1357 خورشیدی که اولین سال
پیروزی آنها بود در قریۀ کاکری ولسوالی پسابند
با مردم برخور نمودند وبه مقدسات مردم تعرض
نمودند.
طرز برخورد ولسوالان وأکثر معلمین وشاگردان
اماتور وفرامین بی وقفۀ رهبر خلاق حزب
دموکراتیک خلق افغانستان نور محمد تره کی
جامعه افغانستان را به آ شوب کشانید. تا اینکه
مردممرگ را بر زندهگی ترجیح دادند و مجبور به
قیام علیۀ دولت خلقی ها شدند.
اولین برخورد مردم و دولتمردان حزب دموکراتیک
خلق در ولایت غور میزان سال 1357 در منطقۀ
کاکری ولسوالی پسا بند در حال اتفاق افتاد که
فرزند میرزا عبدالرحیم کاکری یکی از نو
پروازان حزب خلق همراه با احمد لاغری از خواجۀ
غار به حکم ولسوال عبدالحق خان درفش شعار
مبارزه بر ضد رسوم وعادات قرون وسطائی را
سرداد ود یک خیرات را چپه نمود وقرآن را کتاب
زرد وکهنه خواند و شورش برپا کرد وفاجعه آفرید
.وبا این کار آتش بر خرمن مناسبات اجتماعی
مردم غور زدند.
فرهنگ ستیزی
ودستگیری وکشتار:
طبیعتا تقابل فرهنگی وایدیولوژیکی ایادی
وحلقات وابسته به سازمان دموکراتیک خلق در
ولسوالی پسابند, با هتک حرمت عنعنات مردم
حادثه آفرید ومردم را به مظاهره وآشوب واداشت.
خلقی ها از جرم خود چشم پوشیدند وسران قوم را
آشوبگر معرفی نمودند وبه همین دلیل, وکیل
امرالدین را باجمع دیگر از موی سفیدان پسابند
مانند وکیل احمد جان سینی ودو ملا که نام شان
در خاطرم نیست به اسارت گرفتند وبا خود بردند
که تا هنوز برنگشته اند. وعدۀ زیاد را در
چغچران به این ارتباط دستگیروبه سلول های
زندان جهنمی آن وقت انداختند که اسا می برخی
از ایشان ذیلا تحریر میگردد.
1- حاجی عبدالغفور دولت یاری {مشهور به حاجی
رئیس فرزند حاجی محمد دولت یار بود. او اولین
شخصی بود که از نعمات مادی کافی در غور برخور
دار بود چون علاوه از جایداد غیر منقول
موتربارکش، موترسواری لنداور، وتراکتورهم
داشت.داشتن امکانات این چنینی به مفهوم دشمنی
با فرزندان انقلاب بود. حاجی رئیس شخص مهربان
بود واهل معارف را بسیار دوست داشت, لباس تمیز
وشیک با کلاه قره قل میپوشید و نهایت مهمان
نواز وقوم دوست بود.
2-عبدالغفار برادرآن شخص بلند قد نهایت
جوانمرد وخوش تیپ بود هر گاه معلمین ومتعلمین
را میدید پیاده طرف چغچران میروند ذریعۀ وسا
ئل نقلیۀ خود ایشان را با لطف ومهربانئیکه
داشت تا چغچران میرسا نید وبه درس وتعلیم
تشویق شان میکرد.اما نان داشت ولباس تمیز داشت
که فیودال ودشمن انقلاب نامگذاری میشد.
3- میر زا گل آقا سر کاسی شخصی بیدار رشید وپر
حرف بود که جرأت وی برای انقلابیون قابل تحمل
نبود.
4- خلیفه نور احمد، میر زا کمـال الدین آمر
ساختمانی شخصی علم دوست وبا سلیقۀ بود او که
خانه نسبتا بهتر به خود إعمار کرده بود که با
این داشته طرف خشم خلقی های بی نان وبی خانه
قرار گرفت وشخص محمد زحمت کش از وی بد
میبرد.وآنرا دشمن زحمت کشان می پنداشت.
5- استاذجانمحمد خان او از قریۀ ورث تیوره
وفارغ فاکولتۀ ادبیات پوهنتون کابل و استاذ
دری درلیسۀ سلطان علاءالدین غوری بود بجرم هم
اطاق بودن با عارف فرزند میر زا غلام حیدرخان
مدیر ارزاق دستگیر شده بود.
6 -،حاجی غفور صوفک یا حاجی وکیل شخص میانه قد
باغرور ودارائی دسپلین خاص بود.
7- میر زا غفور تحویلدارفرزند دوست محمد
تحویلدار از متنفذین کاسی.
8-. وعارف فرزند میرزا غلام حیدر خان تیوره
وقاضی عبدالقادر امامی که دران وقت محصل
فاکولتۀ شرعیات بود در کابل دستگیرشد.
از جملۀ افراد فوق صرف حاجی رئیس وقادر امامی
ومیرزا عبدالغفور دوباره نیم جان رها شدند.
استاذ جانمحمد خان معلم دری لیسۀ سلطان
علاءالدین غوری که با سه شاگرد لیسۀ یخن
علیائی تیوره از جملۀ محبوسین بودند نیزبه کمک
احمد سعیدی دوباره رها شدند. متباقی همه به
کشتار گاه های پلچرخی وپولیگون بگرامی کابل
فرستاده شدند که نه کس محاکمه وتحقیق شانرا
دیده ونه اثر از حیات وممات شان جز محکمۀ
انقلابی!...
{.لازم میدانم درین فرصت مکث کوتاهی به زنده
گی نامۀ عارف فرزند میرزا غلام حیدرخان
بنمایم. که از چغچران به تیوره رفته بود
وبعدبنام متهم ومحرک أصلی شورش پسابند
دستگیرگردیده بود :.عارف فرزند میرزا غلام
حیدر خان مدیر ارزاق وقت مانند پدرش شخص با
جرئت وپر غرور بود او در سال 1352 خورشیدی از
صنف 12 لیسۀ سلطان علاءالدین غوری فارغ ودر
سال 1353 به خدمت عسکری سوق شد. بعد ازختم
دورۀ مکلفیت از سال 1354 به بعد به حیث مأمور
درمستوفیت غورایفای وظیفه مینمود .اوشخص بلند
قد, اندام لاغر ودارائی ابرو های تیره واز
جوانان شیک وکاکۀ ولایت غور به حساب میرفت.
شخص دلاور، بادرد ومتشبث بود با مردم وطبقۀ
روشنفکرارتباط وسیع داشت. اودر سال 1355 با
مدیر مکلفیت که به إعزام به موقع عساکر جلبی
کارشکنی میکرد مجادلۀ لفظی نمود که پولیس وقت
وی را به دفتر قوماندانی امنیه برد وبعد در
أثرمداخلۀ مردم رها شد. او که از دوستان نزدیک
محمد عارف ملکزاده بود جوزائی 1357 به عیادت
محمد عارف ملکزاده که از اثر مریضی عملیات
شده بود به کابل آمد, ملک زاده از حسن خلق
معاشرت مردانۀ او صحبت ها دارد,که شمۀ را از
زبان او درینجا نقل میکنم.ملکزاده میگوید
میگوید او درین وقت از نحوۀ اجراءات خلقی ها
انتقاد نمود ایشان را به فساد اداره، فساد
اخلاق ،فساد اندیشه وتا کنجاره کش نسبت میداد
وبیشترین شکا یت را ازگل محمد مستوفی میکرد.
جان محمد خان معلم که همراۀ عارف اسیر بود
میگفت عارف در اثر لت وکوب شخص محمد خوشدل وگل
محمد مستوفی به شهادت رسید.{ برادرش محمد عابد
حیدری که از أعضائی حزب خلق بود زمستان 1357
به بهانه رخصتی از کابل به چغچران رفت تا اگر
ممکن باشد برادرش را رها سازد.او علاوه ازینکه
نتوانست برادرش را نجات دهد طی سه ماه انتظاری
بوی اجازه داده نشد تا یکمرتبه با برادرش
ملاقات نماید او مأیوس به کابل یر گشت..}
. بعدازحوادث پسابند عبدالحق خان درفش از
پسابند تبد یل وحبیب الله نام از دولت یارعوض
آن ولسوال پسا بند مقرر گردید. مردم قدری آرام
شدند امامنتظر برگشتن محبوسین خود بودند که
این آرزو تا هنوز تحقق نیافته است.
خلاصه فضائی سیاسی ولایت غور با وقوع چنین
حوادث تیره ومغشوش شده بود .گرچه در سائر
ولسوالی ها وضع نور مال بود اما نحوۀ بر خورد
جوانان خلقی که با معیارها ونورم های اخلاقی،
فرهنگی وعقیدتی جامعه ساز گار نبود مردم را از
حزب دموکراتیک خلق وطرفدارانش متنفر ساخته
بود.ودور نمائی سیاسی زر زمین مارا بسیار
تاریک ساخته بود.با آن هم زمستان 1357 برای
خلقی هازمستان پرشور وشوق بود در قریه ها هم
هسته های حزبی فعال شده بود . مسئؤلین ومنشی
های حزبی کورسهای بیسوادی را به بی سوادان
وجلسات هفته وار حزبی را برای با سوادان در
قریه ها دائر مینمودند, این کار به ذات خود
عمل خوب ومفید بود، اما متأسفانه که شیوه
وروش عاملین آن جاذبه نداشت واین کاررا با کبر
وخود فروشی طعنه وتوهین به دیگران انجام
میدادند. در جریان این کارهرکس مجبور بود عضو
حزب خلق شود والا دشمن انقلاب ونو کرامپر
یالزم به حساب می آمد وبرخی جوانان خلقی که از
قشرپا ئین ترجامعه بودند ازد یکتا توری
پرولتاری های جهان صحبت مینمودند وگاهی با
انگشتان به طرف چشمان ملا ها وموی سفیدان
خصوصا اربابان محلی که نان بیشتر داشتند اشاره
میرفتند وآنهارا مرتجیع وفیودال خطاب میکردند
به اصطلاح یکی زخم می زد ویکی زخم را
میخراشید..
یک خاطره از من نویسنده به عنوان مثال.مطابق
یازدهم جدی زمستان 1357 خورشیدی درمراسم تجلیل
از سال روز تشکیل حزب دموکرتیک خلق در ولسوالی
تیوره شرکت کردم. من که عضویت حزب را نداشتم
مورد تعقیب هم بودم در نصب کردن تکه های سرخ
به دیوارها با مسئؤلین بسیار همکاری نمودم
ولوای سرخ را برشانه گرفتم. مارش از در وازۀ
مکتب تیوره به سوی ولسوالی آغاز شد. در اثنای
راه شخصی با لحن انقلابی به من گفت چرا آهسته
حورا میگوئی؟ ترسیدم باری دیگر بلند حورا
گفتم باز با عصبانیت به من گفت چرا اینقدر
بلند حورا میگوئی حورا مسخره میکنی ؟ سخت
ترسیدم تاج محمد مشغول یکی از اساتیذ باتجربه
ودر ضمن شوخ وبذله گو که در کنارم بود در
جواب شخص گفت مگرحورا هم تجوید دارد که گاهی
غنه وغلغله کنیم وشد ومد را مراعات کنیم؟ آن
شخص قدر آرام شد.بعدا تاج محمد مشغول به من
گفت نترس این شخص از ما بد تر است, از ترس خود
مارا تهدید میکند این شخص سردارخان کاروانی
فرزند میرزا کمال زه نوروز است. مقصد به خیر
گذشت. دهقانمل ها، مزدوریار ها، وغمشریک ها
بیانا ت ومقا لات خود را با اشارۀ انگشتان
وپرش های انقلابی به سمع مردم وتوده ها
رساندند. جوان بنام احمد شاه سلیمی از قریۀ
ورث تیوره که فامیلش با فامیل واقارب ما روابط
نزدیک داشت شعررجزگونۀ خودرا با وزن وقافیۀ
این چنینی ادامه داد{ای اربابه ای غداره ای
آخنده ای مکاره خنگه ئی} ومحفل به پایان
رسید. شاید در تمام ولسوالی ها ومرکز ولایت
مراسم مشابۀ برگذار شده باشد.خلاصه زمستان سال
1357 تنها زمستان بود که بچه های مکتبی که
خلقی بودند با مردم وفامیل های خود زندگی
کردند .درین زمستان برنامۀ تمدید سرک ها به
قریه ها هم روی دست بود که درحقیقت کار خوب
بود اما نحوۀ اداره وبرخور خلقی های جوان مردم
را خسته کرده بود.همه کار هایشان بادشنام
وطعنه،خشونت وروح آزاری همراه بود.
خاطرۀ دیگر:استاذ محمد عارف ملکزاده از خاطرات
خود چنین حکا یت میکند. من هم که به شمار
خلقی ها حساب میشدم از ترس انقلابیون دوآ تشه
نتوانستم زمستان 1357 از فامیل نزدیکترین
دوستم{ استاذ جانمحمد خان} که به جرم هم اطاقی
بودن با عارف ولد میرزا غلام حیدرخان دستگیر
وبندی شده بود احوال گیری نمایم. همان بود که
اواخر حوت این سا ل در مسیر راه که به کابل
میرفتم به قریۀ ورث به خانۀ استاذ جان محمد
خان رفتم که مادرش بادیدن من فریاد سر کشید
وآب از چشمانش جاری بود, بازهم میترسیدم که
کسی من را تعقیب نکنند که چرا به خانه جا
نمحمد خان رفته ام ومیگوید من ازان سال به بعد
غور را ندیدم تا اینکه سال 1373 توفیق رفیق من
شد وبعد از سالها به غور رفتم وأعضائی فامیل
رادیدم. راستی روحیۀ ضد خلقی ها در بین مردم
به اوج خود رسیده بود وهمه کس از خاطرات تلخ
دورۀ خلقی ها داستانها میگفت ,اما بعضی محاسن
سفیدان از گل احمد مندیش که بعد از یوسف خان
ولسوال تیوره شده بود خاطره های خوب داشتند
اورا جوانمرد وبی کبر وصادق میگفتند اما بر
خلقی های دیگر نفرین میگفتند...}
باایجاد شکاف فرهنگی وسیاسی در بین مردم
ومدعیان انقلاب ثور, تمام جوانا نیکه منسوب به
حزب خلق بودند بعد از زمستان سال 1357 دیگر در
بین مردم جای نداشتند ,حتی مؤفق به زیارت
پدرومادر شان نیز نشدند وبعضی ها تا هنوزهم
غوررا ندیده اند. اما بر خلاف عدۀ روابط خودرا
با مردم قطع نکردند.ایشان طرفدارحفظ روابط با
مردم بودند,اما تعداد شان بسیار کم بود.
خلقی های ولایت غورکه این ولایت را اداره
میکردند به دوگروپ تیزرو ومیانه رو تقسیم شده
بودند.گروپ اول یا انقلابیون تیز رو ،سختگیر
وآشتی ناپذیر با مردم, عبارت بودند, از گل
محمد رنجبر یار مستوفی، محمد زحمت کش منشی
کمیته ولایتی ،عبدالحق درفش ولسوال پسابند،
دوست محمد خان ولسوال تولک ، یوسف خان ولسوال
تیوره، معلم مجید خان ولد ملا رؤف عبدالله ولد
رحمت الله معلم شیر احمد دهتای,محمد دهقانمل
وغیره واما گروپ میانه روها به سرکرده گی محمد
عمر ساغری والی عبارت بود از غلام علی
فگارزاده ،عبدالغیاث خان مدیرمعارف، فضل حق
فضل ولسوال شهرک، گل احمد مدهوش، احمد سعیدی
فضل احمد خان فرزند ارباب کریم شهرک وغیره که
برخی مانند فضل احمد وفضل حق فضل توانستند تا
آخر در بین مردم زنده گی کنند.مردم عام طور
خشک وبدون دلیل با خلقی ها بر خورد منفی
نمیکردند,بلکه این برخورد خشن خلقی ها بود که
مردم را به عکس العمل وامیداشت. کسانیکه با
مردم مدارا کرده بود به رویه بالمثل مردم
مواجه شدند ،اگر فضل حق فضل وفضل احمد خان از
مردم حمایت کردند به همان تناسب مورد حمایت
مردم قرار گرفتند.
فصل دوم:
1358 - 1360
سال 1358{ تشدید شورشـــها
درتمام ولایت غور
قیام مردم تولک علیۀ نظام خلقی
ها حمل 1358
قیام پیروز مند ملت هزاره در
ولسوالی لعل وسر جنگل ثور 1358
جوزائی1358 وقیام مردم تیوره
اولین حمله وکشتار از طرف
مجاهدین تیوره
دستگیری هیئات اصلاحات ارضی
چغچران تابستان .1358
شدت شورش وفتح ولسوالی ها به
دست مجاهدین زمستان 1358
افراد مشهوریکه به تشکیل جبهه
پرداختند
لشکر کشی دولت به ولایت
غوروعقب نشینی مجاهدین.بهار 1359
تحولات سیاسی ونظامی مهم
تابستان1359
سقوط قلعۀ تیوره قوس..1359
رسمی شدن جبهات جهادی ولایت
غور در ایران وپاکستان1360
سال 1358 وتشدید شورشها:
هنوز حکومت خلقی ها یکساله نشده بود که که
نهال عمرش با پرتاب سنگ مردم زخمی وگل های بی
ثمر آن بر زمین پرپرشد,این نهال یا ثمر نداشت
ویا هم اگر داشت ثمر تلخی بود.نهال که بدست
بیگانه در سر زمین ما غرس وبخون ملت مؤمن
وآزادۀ افغانستان آبیاری میگردید.بعد از سال
1358 ریشه های این نهال را کرم زد واز نقاط
دور خشکیدن گرفت.به سرعت از بستان مردم جدا
ودر چهار دیواری قشر خاص که اراکین دولت
ومشاورین خارجی بود محصور ماند.که شمۀ از
ماجراهای این سال به شرح ذیل تحریر میگردد.
قیام مردم تولک علیۀ نظام خلقی ها:
با آغاز سال 1358 خورشیدی دو باره شورش ها در
همه نقاط ولایت غورآغازشد. این بار اولین شورش
در ولسوالی تولک صورت گرفت. همزمان با قیام 24
حوت 1357 مردم ولایت هرات وبادغیس مردم
ولسوالی تولک که در همسایگی با هرات قرار
داشتند نیز درین شورش وقیام سهم گرفتند .مردم
چهارراه، گاوکش ,تگاب اشنان، سنگ خلق ،چهار
خانه به رهبری علامه میر احمد فرزند حاجی
سلطان خان وتحریک مولوی اسحق ویکعده از علمائی
تگاب اشنان با حمل سلاح وشمشیر سیلابه علیۀ
حکومت شوریدند. علامه میر احمد شخص با وقار
ودانشمند بود وتازه از فاکولتۀ شرعیات فارغ
شده بود واز پیشتازان نهضت اسلامی افغانستان
به شمارمیآمد, اورا دوستانش علامه میگفتند
وبیشتر به علامه میر احمد شهرت داشت نسبت
علاقۀ که به فلسفه داشت استاذ عبدالله سمند ر
غوریانی استاد فلسفه در پوهنتون کابل او را
میستود. اما دریغ که شرائط محیط اوو پدرش را
نا به هنگام به سنگر جنگ با دولت کشانید ایشان
با جمعی از اها لی منطقه بجرم مقابله با
کاروان نظامی دولت که از هرات به غور آمده بود
اولین قربانی این قیام در سنگر های کشگر در
شمال شرق ولسوالی تولک بودند. هر چند این
شورشها با شهادت ودستگیری عدۀ زیاد مانند حاجی
سید منورشاه وحاجی جلیل وامثالهم ظاهرا سرکوب
شد, اما خاتمه نیافت . درانوقت شخص بنام معلم
دوستمحمد از خواجۀ غار ولسوالی تیوره ولسوال
تولک بود,اواز خلقی های تیز وانقلابی بود که
عدۀ زیاد از متنفذین تولک را اسیر ودردل
تاریکی شب به قربانگاه فرستاد که نامهای شان
فراموش من شده امید کسانیکه خاطرات بیشتر
دارند به این معلومات بیأفزایند. بعد ازین
حادثۀ خونین مردم د رتمام مناطق غوربا الهام
ازین قیام دست به شورش وبغاوت علیۀ حکومت خلقی
ها زدند.ودامنۀ مخالفت علیۀ دولت گسترش یافت,
چنانچه به تعقیب قیام تولک که در برج حمل 1358
صورت گرفته بود, مردم در سرتاسر ولایت غور بر
آشفته شدند ومسئلۀ قیام وکشتن به کلتور مردم
آمیخته شد ومردم به تشکیل گروپ ها وجبهات ضد
دولتی اقدام نمودند.
دران وقت شورش ها انگیزۀ بیرونی نداشت,نه
تنها کشور های همسایه حتی آمریکا جرأت مداخله
در امور افغانستان را نداشت. مردم مجبور به
قیام شده بودند, انفجار ها نتیجۀ فشار بی حد
حاکمان وقت بود به{ گفتۀ معروف گربه را به حد
تعقیب کردند که مجبور شد برگردد وبا چنگا ل
خود روی تعقیب کننده را خراشه و ازخوددفاع
نماید}.مردم نه سلاح داشتند ونه هم حامی
خارجی بخصوص مردم ولایت غور. مردم بخاطر دفاع
وجنگ با حکومت تفنگ های قدیمی را دوباره
ازنیام بیرون آوردند مانند. یازده تکه، برنو،
شش تکه، پنج تکه، ملشی، چهره ئی، دهن پور،
شمشیر، سیلابه نوع سلاح قدیمی} کافرچت، تبرزین
وغیره .اما با دریغ که این قیام افراد هدفمند
ورهبران خردمند در قالب یک اندیشۀ سیاسی یا
نداشت ویا بسیار کم داشت.
أعضائی حزب دموکراتیک خلق درمسیر مبارزۀ
کارگری خود زحمت کش ترین ومحروم ترین مردم
ولایت غوررا که در ولسوالی سرجنگل سکونت
داشتند مورد حمله وسر کوبی قرار دادند, امامان
مساجد وشیوخ را توهین ومتنفذین را
دستگیرکردند.مردمی مظلومیکه یک زمان جبرا به
مناطق رنج آشنا هزاره جات مجبور به اسکان شده
بودند,درین مرحله از دست فرزندان مصیبت آشنائی
خود مورد زجر وشکنجه قرار گرفتند.سر انجام
کاسۀ صبر مردم لبریز در پی مبارزه با این
مدعیان دروغین طبقۀ زحمتکش وکارگربر آمدند,
همان بود که سالروزهفت ثور فرارسید و خلقی ها
مصروف آمادهگی تجلیل از سا لگرد کودتا ویا
إنقلاب ثوربودند, اما أقوام هزاره در ولسوالی
لعل وسرجنگل به دولت وقعی نگذاشتند با یک هجوم
مردمی جشن ثور 1358 را بالای خلقی ها به ماتم
تبد یل نموده ولسوالی را به تصرف خود در
آوردند. ولسوال عوض علی خان را باجمع دیگر از
خلقی ها اسیرگرفتند که بعدا به پاس روابط قومی
وگرفتن تعهد أسراء را رها وخود شان ادارۀ
ولسوالی را به عهده گرفتند.
این قیام پیروز مند مردم لعل وسر جنگل بعد از
قیام مردم تولک پیام ومشوق دیگر بود که قیام
ها وشورش هارا علیۀ دولت سرعت بخشید.یک سال
از عمر انقلاب ثور نگذ شته بود که بساطش در
اطراف توسط محرومترین قشر جامعه بر چیده شد.
اثرات این دوقیام{تولک ولعل}
ازان به بعد گروپ های مسلح ونیمه مسلح در تمام
در دره ها وکوهپایه های ولایت غور به وجود
آمد .ازانجائیکه اولین بر خورد خشن با مردم را
معلمین خلقی ومتعلمین سازمانی {تازه وارد در
حزب}آغاز کرده بودند, بناءدرین شورش ها هدف
اصلی واولی مردم ناراض تسخیر مکا تب ودستگیری
معلمین بود. در قیام های اول ابتکارعمل عمدتا
به د ست قشر بی سواد بود, ایشان با نعره های
تکبیر وشعاریا چهار یارمکاتب را إشغال وگاهی
به آتش میکشیدند.درین سال معلمین مناطق مرغاب،
چهار سده چغچران، تلمستان پسابند، وپایحصار
تیوره سر چشمۀ شهرک، مورد حملهشورشیان ضد
دولتی قرار گرفتند.معلمین در اولین فرصت
فرارکردند، تعطیلی مکتب به مفهوم سقوط
سنگردولت به حساب می آمد. چون برخی ازمعلمین
بجای درس وتعلیم بیشتر وقت خودرا به کار های
سیاسی، تعقیب وتوهین متنفذین وملا ها صرف
میکردند که شیر احمد دهتائی سرمعلم قریۀ
پایحصار ولسوالی تیوره نمونۀ ومثال برجستۀ این
تعقیب وآزار بود که با أعمالش مکتب را من حیث
مر کز کفر ، دشمن بزرگ اسلام وسنگر خطر ناک در
مقابل مردم جلوه داد. درحقیقت فریاد مظلومیت
مکتب از همین نقطه آغار شد در زمان همین معلم
بی علم بود که مکتب فریاد سرداد,{ چه شد که
ماهیتم مسخ وکالبدم به آتش خشم ملت سوخت ؟
دیگر من آغوش پر مهر آموزش وپرورش برای
شاگردان ومایۀ امید برای والدین شان بحساب نمی
آیم. از دامن من مهر وصفا نه بلکه جور وجفا می
طراود. مکتب به جای دانشمند سپاهی درنده خوی
انقلاب تقدیم جامعه میکند } دیگر این مکا تب
بودند که هدف آصلی شورشیان قرار
میگرفتند.مسلما این مدیران ومعلمین مکاتب
بودند که مردم را به کوه ها بلند کردند وبه
شورش علیه دولت وا داشتند. محمد{ دهقانـمــل}
مدیر لیسۀ یخن علیا نمونۀ دیگری از لجاجت وبد
رفتاری بامردم وشاگردان مکتب بود او هر کس را
اهانت میکرد حتی پدرش را.؟! محمد یوسف لطیفی
که از قریۀ دهقانمل بود شخص شاعر وادیب بود,وی
دربارۀ خاصیت های انقلابی دهقانمل شعر سروده
بودکه چنین آغاز میشد.{جوانی به صنف دوازده
رسید پدر را بنام مزخرف کشید}دهقانمل پدرش
را دران وقت مزخرف میگفت. یعنی کسیکه اصول
واساسات مار کسم لیننسم را نمیداند وبه الفبای
مبارزه حزب خلق آشنا نیست.!؟نزدیکترین رابطه
ها وفاصله ها گسسته شده بود.
فرهنگ شورش وقیام علیه دولت در سال 1358
خورشیدی به اوج خود رسیده بود, برخی معلمین
خلقی عامل اصلی این قیام ها ومخالفت های مردم
بود.در ولسوالی تیوره شیر احمد ولد نور محمد
دهتائی سرمعلم در قریه پایحصار همه کاره بود
اوهم معلم هم قوماندان وهم مستوفی منطقه
بود,در ضمن با دانش کم وقهر بسیار مصروف آزار
واذیت مردم بود. وقتی مردم از وی به حکومت
شکایت کردند, محمد{زحمتکش} خوشدل گفت مردم حق
مداخله به کار دولت را ندارند,تنها حزب سر
نوشت ساز خلق وفرزندان اصیل این حزب تصمیم
میگیرند. سر انجام مردم به قیام دست
زدند.اولین شورش وقیام علیه مکتب پایحصار صورت
گرفت, معلمین از مکتب فرارومکتب به خاک یکسان
شد .مکتب دهاتی پایحصار در شمال به فاصلۀ چهل
کیلومتردور تر از مرکز ولسوالی تیوره در
مجاورت قلعۀ تاریخی سیفرود موقعیت داشت . این
مکتب درسال 1347 در منطقۀ دهن ورستانی تأسیس
شده بود تا هنوز هیچ فرد ازین مناطق از صنف 12
فارغ نشده است. مردم پایحصار یاغی نبودند
مطیعترین مردم غور بودند.تا سال 1356 مأمورین
دولت که بین ولسوالی های تیوره وشهرک وتولک
رفت وآمد میکردند این مردم را مجبور میسا ختند
تا اسپ های خودرا به دسترس شان قرار دهند تا
به منزل برسند .ایشان مردم مطیع دولت واز نفری
دولت بیسیار میترسیدند بغاوت ویاغی گری در شأن
شان نبود.اما در وقت حکومت خلقی ها اولین مردم
بودند که یاغی شدند نه تنها یاغی که من حیث
فرماندهان وقهرمانانیکه مردم از ایشان اطاعت
میکردند ظهور نمودند ودر تصمیمگیری های
مجاهدین حرف اول را می زدند .
خلقی ها مردم را تا آخرین مرز پیش کردند تا
اینکه مانند گربۀ مظلوم مجبور شدند بر روی
ورخسار شان چنگال اندازند واین خراشه به زخم
ناسور تبدیل شد.مردم پایحصار غریب ترین
واولترین مردم بودند که در ولسوالی تیوره علیه
حکومت خلقی ها قیام
کردند واز کنترول بر آمدند وبعدا به مقاومت
ادامه دادند..چون خلقی ها درعمل مردم غریب را
بیشتر أذیت کردند.
بعد از فرار شیر احمد سر معلم مکتب پایحصار
درجوزائی 1358وسقوط مکتب بدست شورشیان مردم
جرأت بیشتر پیدا کردند وبه فکر لشکر کشی
وتعقیب ودستگیری طرفداران دولت افتیدند.ودر
جنوب تیوره هم شرائط مشابه به وجود آمده
بود.خلاصه مردم به فکر شورش علیه حکومت خلقی
ها شدند. مناطق شمال تیوره به کنترول شورشی ها
در آمد ومردم طرفداران دولت را تعقیب
میکردند.در قریه ها کسانیکه به نفع حکومت شعار
داده بودند از طرف شورشیان اذیت می شدند
سوء قصد علیه ولسوال یوسف خان وپیامد های
ناگوار:
اواخر جوزائی 1358 یوسف خان ولسوال تیوره با
چند نفر عسکر قصد میله و شکار بالائی کوه چهل
ابدال یا شاداب کوه تاریخی را کرده بود درین
سفر سرور آزاد که فعلا رئیس اطلاعات وفرهنگ
غور است وعیدالصبور حاجی دوست محمد نیز ولسوال
را همرائی میکردند.ایشان موتر شفا خانه را در
چشمۀ مهران نزد یکی خانۀ یاسین خان پارک کردند
وراه کوه را در پیش گرفتند.وکوچی های بالائی
کوه را هدایت داده بودند تا نان چاشت را آماده
سازند وولسوال بعد از شکار آهوان جهت رفع
خستگی به خانه یونس مالدار نان را صرف ورفع
خستگی مینماید. درین وقت مردم پایحصار، کیچک،
سرجنگل، عاشقان، پر جملان، چشمۀ بویه وقراء
همجوار ازرفتن ولسوال بالائی کوه اطلاع یافتند
وبه قصد حمله بالای ولسوال به طرف کوه چهل
أبدال حرکت کردند.لشکریان متعصب وتند خو
دراثنائی راه با جوان روبروشدند که نامش
دستگیر فرزند ملا احمد گلخراز قریۀ دهتائی
بود, این جوان گمان میکرد مردم به دیدن ولسوال
میروند,با اظهار شادمانی بسیار حورا میکشید هر
چند همراهانش آنرا به خاموشی دعوت کردند اما
او نا شنیده گرفت.مردمیکه به قصد حمله بالای
ولسوال آمده بودند با جوان مواجه شدند که با
فریاد حورا حورا سند مرگ خودرا امضا مینماید.
سر انجام قوماندان چون ارباب وارث غلام غوث و
غلام حیدررسولی که بخش این حرکت را رهبری
میکردند مردم را به سنگباران این جوان
احساساتی امر کردند تا اینکه اولین حامی دولت
دردامنه های کوه چهل ابدال کشته شد.مردم محیط
ولسوال را از ماجرا مطلع وولسوال توانست با
همراهانش ازراه سرسور به طرف ولسوالی فرار
کند.
شورشیان که از فرار ولسوال آگاه شدند موترش
را تخریب وخودش را تا داخل قلعۀ تیوره تعقیب
کردند.مردم آنقدر احسا ساتی شده بودند که
عبوراز برج ها ودیوار های قلعۀ تیوره برای شان
امر ساده معلوم میشد. ایشان کوشیدن از طریق شب
از راه آب ریز وارد قلعه شوند اما دولت از
قضیه قبلا اطلاع یافته بود ودر آب رو ها قلعه
مستحکم تیوره به کمین نشستند.و دونفر
ازمجاهدین بنامهای محمد عظیم از کیچک وعبدالله
از چهار حین داخل شدنبه قلعه توسط رحمت الله
خان معلم کشته شدند وچند تن از جمله ملا احمد
دندان سیاه زخمی شده بود.صبح همان روز طیارات
دولت بخاطر پراگنده ساختن شورشیان, تنگی چهک
وتنگی چهار در را بمباران کردند ومتعاقبا تانک
ها هم وارد منطقه شدند.دران وقت رهبری همه این
حرکت بدوش محمد طاهر ملکزاده متعلم صنف 12
لیسۀ یخن علیا بود که از دست محمد دهقانمل با
مکتب کتاب وداع وبه کوه ها ودره ها پنا برده
بود.
.محمد طاهر ملکزاده در شهامت ودلاوری اسطورۀ
وقت بود. او با حمله بر سنگر بوته پر وشفا
خانه پوسته های دولت را یکی پس از دیگری به
تصرف خود در آورد. قاسم صدیقی منشی کمیته
ولایتی ومحمد صدیق معلم را با چند تن عسکراسیر
وماشنیدار ها ومهمات زیاد را به دست آوردند.
این اولین حمله مؤفق وآشکار مخالفین دولت علیۀ
سنگر های دولت در غوربود. محمد طاهر ملک زاده
به کشتن افراد قطعا علاقه نداشت او سنگر خود
را در تنگی خواجۀ غار گرفت وقاسم صدیقی ومعلم
صدیق را در برابر رهای قاسم جان خواجۀ غار که
از رهبران مجادین در غور بود با عسکر ها رها
ساخت. وضع قدری آرام شد .درین وقت یوسف خان
ولسوال همه موی سفیدان را جهت مشوره به مرکز
ولسوالی دعوت نمود وقتیکه موی سفیدان به قلعۀ
تیوره آمدند این ولسوال بی مایه به جای اطاق
مجلس, ایشان را رأسا به محبس فرستاد. حاجی
محمد افضل خان وفرزندش فضل احمد خان که دران
وقت سر معلم بود، محمد یاسین خان وبرادرش
ابراهیم جان از چشمۀ مهران، میرزا عبدالرحمن
خان سر جنگل، ارباب عبدالقدیرباغ نو، حاجی
محمد زه نوروز از جملۀ محبوسین بودند ومیرزا
قاسم خان خواجۀ غارکه رخصتی به خانه آمده بود
نیز دوباره اسیر شدکه ماجرائی مفصل بعدا ذکر
میگردد.
یوسف خان ولسوال همه اسرا را به زندانهای
جهنمی حکومت وقت فرستاد ,تنها میر زا
عبدالرحمن خان ملکزاده در اثر وساطت نعیم خان
سر معلم عاشقان ومحمد عثمان پدر محمد قاسم
صدیقی از اسارت رها شد.دلیلش این بود که سر
معلم نعیم خان را قبلا میرزا عبدالرحمن خان
وحاجی محمد أعظم کاکایش ازچنگ مجاهدین نجات
داده بودند وصدیقی را محمد طاهر ملکزاده قبلا
آزاد ساخته بود, لذا این دوشخص بپا س نیکی های
قبلی شفاعت ووساطت کردند.تا اینکه میرزا
عبدالرحمن ملکزاده تحت شرائط رها شد ومتباقی
را به طرف چغچران بردند. در منطقۀ چهل گزی دست
های قاسم خان که بیسار باریک بود از زنجیر ها
بیرون شده بود, ملیشه هائیکه مسئولیت انتقال
محبوسین اورا به عهده داشتند ویرا دشنام زدند
اوهم متقابلا به ایشان دشنام داد .عبدالعزیز
میرزا مجید که خلقی تفنگچه دار وهمسایه قاسم
خان بود با ضرب گلوله میرزاقاسم خان را مجروح
ساخت تا اینکه در مسیر راه داعیۀ أجل را لبیک
گفت..
خاطرۀاستاذ عارف ملکزاده به این ارتباط:
ملکزاده میگوید بعد ازینکه یوسف خان از غور
تبدیل شده بود اورا در سر پل باغ عمومی کابل
دیدم ,عزیز میرزا مجید نیز باوی بود.یوسف خان
بمن گفت این قهرمان را میشناسی ؟ گفتم
بلی...این همان قهرمانی است که بجائی کمک به
همسایۀ خود ا و را بدست خود کشت. بعد یوسف خان
سکوت کرد وهمه ما با روح نا آرام از یکدیگر
جدا شدیم. بعد ها شنیدم که نظر فرزند قاسم خان
میرزا مجید پدر عزیز قهرمان را به انتقام پدر
خود به قتل رسانید.
محبوسین وسر نوشت مبهم:
دولت غیر مردمی چغچران بعد از جمع آوری همه
موی سفیدان ایشان را به حیث تحفه به محبس پل
چرخی کابل فرستاد که به استثنائی حاجی رئیس
وقاضی عبدالقادر امامی وابراهیم جان برادر
یاسین خان سائرین همه به شهادت رفتند.من یکجا
با سناتور حسین خان حاجی رئیس ویا حاجی
عبدالغفور راسال 1359 در منزلش در کاسی درحال
دیدم که تمام ناخن هایش کشده شده بود .بسیار
نحیف ولاغر بود.گفت اسباب ولوازم خانه ام را
حکومت بنام سرمایۀ فیودال ضبط کرده چیزی بدست
نیامده است.با خنده گفت شما مهمان من هستید
وما ظرف کم داریم...
ولسوال هائیکه موی سفیدان را بیگناه به محبس
فرستادند عبارت بودند از دوست محمد خان ولسوال
تولک،یوسف خان ولسوال تیوره وعبدالحق درفش
ولسوال پسابند. این عمل ضد مردمی شان از طرف
گل محمد مستوفی ومحمد خوشدل استقبال میشد.
جا دارد که به شرائط رهای میرزا عبدالرحمن
ملکزاده اشاره نمایم.شرط اول باید چهل هزار
افغانی خسارۀ موتر حامل ولسوال را به پردازد
وطاهر وملا عبدالظاهر برادر کلانش را به حکومت
تسلیم داده شوند.تحت این فشار ها ملا
عبدالظاهر وطاهر جان از مخالفت وجنگ با دولت
دست کشیدند اما تسلیم نشده بودند.چون
میدانستند تسلیمی به معنی قبول مرگ
بود.میخواستند پدر را رها سا زند بشرطیکه دو
فرزندش را قربانی بدهد, چقدر کار مشکل؟ دادن
چهل هزار افغانی کار سادۀ بود اما فرستادن
فرزند به قربانگاه آنهم دوفرزند دل وإخلاص
ابراهیم خلیل میخواهد که ممکن نبود .میرزا
عبدالرحمن ملکزاده مجبور شد غور را به قصد
کابل ترک کند تا فرمان عفو فرزندانش را از
رهبران کابل بیاورد.بازهم عارف ملکزاده. استاذ
عارف ملکزاده میگوید. روزی از صنف درسی به
دروازۀ لیلیۀ مرکزی پوهنتون رسیدم دیدم شخصی
با محمد قاسم اویانی نشسته است .قاسم اویانی
بلند شد وگفت إنه عارف آمد دیدم میرزا است,اما
بیسار آشفته وپراگنده که هرگزاورا به چنین
حالت ندیده بودم. بعدا به جای فارغ در گوشۀ
هوتل وردک در کوته سنگی نشستیم وکوشش کردم به
اصل ما جرا پی ببرم, میرزا گفت ولسوال من را
مجبور ساخته تا طاهر وملا ظاهر را تسلیم
نمایم, حال اگر ممکن باشد از تره کی رئیس
جمهور حکم عفو گرفته شود.من گفتم اول به حزب
باور داشتم,اما حالا باور ندارم,؟ چون هر کس
را عفو میکنند باز به مجرد که گرفتند آنرا
نابود میسازند باز هم تلاش خودرا میکنم .فردا
ماجرا را به داکتر انور غوری که تازه عضو کدر
علمی مقرر شده بود قصه کردم اوهم که به پوچی
حزب پی برده بود به قول وقرار حزب إعتماد
نداشت باز هم کوشش عملی وفکری خودرا دریغ نکرد
.من را به رفیق شخصی خود یعنی حکیم گوندی
سکرتر حفیظ الله امین معرفی کرد گوندی در
پوهنتون فلسفۀ مارکسیسم درس میدادواز رفت وآمد
تل کفش ها سائیده شد سر انجام گوندی حکم عفورا
گرفت.
استاذ انور غوری با استفاده از إعتبارات علمی
خود خطی به ولسوال جدید{ گل احمد مندیش} نوشت
ومن هم نامه نوشتم میرزا رفت باوصفیکه ولسوال
به خط ها وفرمان ها احترام کرد اما سید مکرم
والی که جلاد زمان ووقت خود بود هیچ توجه به
این فرمان نکرد وگفت من رئیس منطقه ام بهتر
میفهمم.بازهم طاهر جان در کوه ها ودره ها بود.
گل احمد مندیش شخص با شهامت ومصمم بود با مردم
بیسیار همکاری میکرد, اما شهکاری های ولسوال
قبلی, یوسف خان عرصه را برای آ شتی وگذارۀ آن
بامردم نگذاشته بود, مردم همه کلان ورؤسای
قوم وموی سفیدان خودرا از دست داده بودند
دیگر به دولت إعتماد نمیکردند. گل احمد خان به
مردم مزاحمت نمیکرد اما دروقت او نوبت به مردم
رسیده بود تا انتقام أعمال یوسف خان را از وی
بگیرند .
تا بستان همین سال در شرق ولایت غور مردم
هزاره ودولتیاریها هیئات اصلاحات ارضی را که
با هتک حرمت به مقدسات دینی عین قضیۀ پسابند
را تکرار نموده بودند درمکتب دولت یار محاصره
کردند. سرانجام کریم آحمد، عبدالحق درفش
وعبدالباقی خان را که از خلقی های دو آتشه
ورؤسای هیئت بودند با همراهان شان د ستگیروبعد
از انتقال به لعل وسرجنگل به قتل رسانیدند.
ازین به بعد جبهات مجاهدین در شرق چغچران شکل
گرفت, خلاصه سال 1358 سال شکل گیری جبها ت
وگروپ های مخالف دولت بود . وأخبار شبانه
رادیوهاررا هم جنگ وبرخورد بین مردم ودولت در
سراسر ولایات کشورتشکیل میداد , ورادیو ها کم
کم نام رهبران مجاهدین را که به پاکستان فرار
و دفاتر تشکیل داده بودند میگرفت, که تلویحا
یکنوع آدرس دهی بود به مخالفین دولت خلقی ها.
دران وقت نام سید احمد گیلانی بیشتر تکرار
میشد.
تا برج قوس 1358 مناطق دور افتادۀ مرکز ولایت
چون کشرو, طبلک,شرشر چهرسده ومرغاب تا شویج
ولفرا وپایکمر وهم مناطق اطراف ولسوالی ها از
کنترول دولت خارج شده بود.خلقی ها هم باجمع
آوری گروهای داوطلب، معلمین وبرخی شاگردهای
مکاتب وملیشای داو طلب گروپ های عملیاتی تشکیل
داد تا جهت سر کوب کردن شورشیان به قریه ها
لشکر کشی را آغاز نماید ,طبعا نتیجه جز رسوای
وشکست خلقی ها چیزی بیش نبود.در دولت یار در
شرق والله یار در غرب به دولت جواب دادند.
در عملیات ناکام هم دولت بد نام شد وروحیه
ومورال مخالفین دولت بلند میرفت .مثلا خلقیها
در اولین لشکر کشی که به منظور تصرف مناطق
پایحصار ولسوالی تیوره صورت دادند, تمام
گوسفندان قراء پرجملان وفراه رودرا ذبح . خانه
هارا تلاشی وزیورات زنان را گرفتند وبا شنیدن
یک الله اکبر از فراز کوه اجل دوباره فرار
کردند. مجاهدین ویا شورشیان برهبری مولوی
رشید، ارباب وارث، ،سید ایوب ،غلام حیدر بعداز
حمله بالای گروپ های دولت برهبری گل احمد
سرشار طرفداران دولت را شکست دادند وتمام
مناطق شما ل تیوره رابه کنترول خود درآوردند
وبعد به تصفیۀ قریه ها پرداختند کسانیکه به
خلقی ها نان داده بود باید جرمانه میپر
داختند.ازان وقت به بعد شرائط بالای مردم تنگ
شده بود. شورشی ها آهسته آهسته لقب مجاهد را
کمائی کردند.
اینها نه تنها شورشی ضد دولت بودند, بلکه مالک
الرقاب مردم هم بودند چون به قول معروف {کهر
از بیدو کم نبود}.ونام های بس عجیب وغریب
داشتند مثلا خواجۀ میر برتکان، ملا محمد دنگ،
ملنگک ها، منگل ها وغیره وبه همین ترتیب ارباب
سید احمد درچهاردر ،حاجی زبیر جان در زرنی،
ومولوی ظاهراز غرب تا قوس همین سال ولسوالی
تیوره را محاصره نمودند.گاو چاق ونان قاق درده
ودیار نماند وهرکس را بخاطر گرفتن چیزی خلقی
میگفتند.پدران ومادران کسانیکه خلقی بودند
ازطرف بعضیها کشته شدند مثلا ملا مجید, ملا
مصطفی وعبدالله در تیوره بجرم پسران شان از
طرف مجاهدین کشته شدند.. این وضعیت درتمام
ولسوالی های غور ادامه داشت.ولسوالی پسابند هم
از طرف قوماندنانیکه بیشتر پایه قومی داشتند
محاصره شدند .مولوی خانمحمد از علمائی دینی
بود که جنگ پسابند را رهبری میکرد. خلاصه همه
ولسوالی ها دردائرۀ محاصرۀ مجاهدین در آمدند.
مردم پسا بند درجدی همین سال ولسوالی را
محاصره نمودند .مردم سینی, اتکل ,کاکری به
همکاری مردم خسروی ولسوالی پسابند را به تصرف
خود در آوردند. ولسوال پسابند بنام حبیب الله
بخملک که خواهر زادۀ حاجی غفور دولت یاری بود
روی روابط شخصی از طرف غفورخان فرزند نصیرخان
پسابند که نقش موی سفیدرا داشت رها گردید وشاه
گل دهتای که بعد ها نام خود را به فضل احمد
تغئیر داد نیزاز جملۀ آزاد شدگان بود .تنها
محمد افضل خان داماد فقیر احمد خان توسط
مجاهدین کشته شد . وبرخی ها میگویند شخصی بنا
م آغا جان بد نگانه که از ولسوالی تیوره بود
در پسابند دستگیر شده بود,وقتی برایش میگفتند
که کلیمه بگو واودر جواب میگفت معذرت میخواهم
تشکر تا اینکه کشته شد. واینکه بعد از سقوط
ولسوالی وضعیت مردم جوار ولسوالی چه شد ؟ خدا
میداند. همسایه های ولسوالی بجرم قرب سلطان
باید آتش سوزان را از طرف مجاهدین لمس
میکردند, واز دارائی شان هبه به دبه نماند
.هجوم مجاهدین بد تراز طوفان ملخ بود به
هرقریۀ که شب سپری میکردند خورد نی را
میخوردند وبردنی را می بردند. کسیکه چیزی می
فهمید ویا این أعمال را غیر مشروع میگفت اگر
ملا هم بودی آنرا کافر وطرفدار دولت میگفتند
وآنرا متهم به جانب داری از دولت وورثۀ خلقی
ها میکردند, لذا از ترس کسی دم نمی زد هرچه
ملنگک ها ومنگل ها میگفتند عام وخاص لبیک
میگفت.
بعد از فتح پسابند مجاهدین ولسوالی شهرک وساغر
را محاصره نمودند بعد از چند روز رویاروی در
زمستان 1358 این دو ولسوالی نیز به تصرف
مجاهدین در آمد .سید ایوب در ساغر وآغائی سید
نذیر وسید یوسف با صاحب خان ومولوی جیلانی در
شهرک از پیشتازان این شورش ها وجنگ هابودند.
طرفداران دولت از شهرک مؤفق به فرار شدند درین
جنگ ها چندان کشتار به وقوع نه پیوست.همه به
ولسوالی تولک پناه بردند جائیکه تا سقوط کامل
دولت خلقی ها سقوط نکرد.
درچغچران چریک های مرغاب و چهارسده به سرگروپی
عبدالخالق ازشمال وچریک های
مردم هزاره وچریک های قاضی عبدالستار حکیمی از
شرق وسلام خان ازغرب ساحۀ حاکمیت دولت را
محدود ساختند.جبهات مجاهدین در نرکوه شمال شرق
مرکز, غلمین شمال غرب وبره خانه غرب چغچران
ایجاد شده بود.
زمستان سال 1358 قلعۀ تاریخی غور ولسوالی
تیوره از طرف مجاهدین در حال محاصره شد که
محمد یوسف ولسوال قبلی تبدیل وبه عوض آن گل
احمد مند یش مشهور به داراسنگ به حیث ولسوال
تعین شده بود. او برخلاف یوسف خان شخص با
جرئت، صادق ودر ضمن با مدارائی بود بعد ازینکه
مجاهدین پیشنهادات به ظاهر صلح جویانۀ آنرا رد
کردند به قلعۀ غور متحصن شد وبه دفاع پرداخت.
مجاهدین درزمستان حتی دکانهای إطراف قلعه را
به تصرف خود داشتند از تیر کش های برج های
قلعه ودکانها فیر ها رد وبدل میشد. گل احمد
مند یش شخصا درسنگر بود چندین تن از مجاهدین
را کشت مانند مولوی سید ابراهیم یا آغائی میر
بر تکان را ازچشم هدف گرفت وکشت. مجاهدین هم
ورثۀ خلقی هارا که دربیرون از قلعۀ تیوره قرار
داشتند به این انتقام میکشتند. مثلا ملا مصطفی
زه نوروز ملا مجید مسگرا ملا محمد شینکی
وعبداالله وخانمش به دستور عبدالغفار یخن علیا
که دران وقت رئیس عمومی بود به قتل رسیدند
.ولسوالی تیوره وچغچران از طرف مجاهدین شدیدا
محاصره بود که روسها به افغانستان تجاوز کردند
,آسمان افغانستان زیر بال طیارات وزمین های
افغانستان زیر چین تانکهای روس ها قرار
گرفت.این تجاوز به حیث قوت قلب خلقی ها را
مورال میداد.روسها بخاطر شکستن محاصره خلقی ها
همه افغانستان را زیر بمباردمان شدید خود
گرفتند.از جمله ولسوالی تیوره که از سطح بحر
پایان است ودربین دودره قرار دارد مورد
بمباردمان قرار گرفت.چون شش جدی روسها به
افغانستان تجاوز نموده بودند از طریق بمبارد
های هوائی به خلقی ها کمک میکردند اما نسبت نا
بلدی دو طیارۀ جیت روسها به کوه پنج شاخ اصا
بت کرد وازبین رفت ویک هلی کوبتر در منطقۀ
سفیدار در غرب تیوره سقوط نمود. زمستان 1358
سخت ترین زمستان بود که مردم تحت تیوره ,زه
نوروزتا ملا اعلی بار مشکلات آنرا به دوش
کشیدند . همه مردم بنام مجاهد ازشهرک، پسابند
وساغر واطراف تیوره به این دو منطقه تجمع کرده
بودند گاو وگوسفند آرد وروغن وفرش وکالای نو
به مردم نماند. قوماندانان گاو میخوردند
وسپاهیان کالا ولباس خوب جمع آوری
میکردند.محاسن سفیدان ومتنفذین اطراف قلعۀ
تاریخی تیوره مانند حاجی سنا تور، حاجی باز
محمد، میر زا غلام حیدر خان، حاجی دوست محمد،
میر زا لعل محمد وتبارآن، اولاد حاجی انور
ومیرزا عبدالحمن تأدیات وامثالهم بنام
طرفداران دولت حساب میشدند باید به مجاهد ین
خدمت میکردند. وبا اندکترین بهانه محکمۀ
صحرائی به انتظار شان بود.مثلا روزی از روزها
تازی سگی از اطراف قلعۀ محاصره شدۀ تیوره به
طرف خواجۀ غار میرفته ودر گردن آن ریسمان بسته
بود, مجاهدین همه مردم خواجۀ غار ودر رأس حاجی
باز محمد را به محکمه حاضر نمودند که گویا در
گردن این سگ حتما راپور بوده از قلعه به شما
آورده ورنه این طناب خالی به گردن سگ چه
میکند؟ این یک نمونۀ از بهانه ها بود.بیشترین
قدرت را درین وقت قشر بی سواد داشت وملا ها هم
به رکاب شان می دویدند .یکی از قوماندانان آن
وقت میگفت من حکومت میخواهم که همه مسائل را
زبانی حل کند ومارا به کاغذ وقلم فریب ندهند.{
ارباب وارث پایحصار}زمستان 1358 قلعۀ تیوره
شدیدا محاصره بود, اما.این مبارزه در تیوره به
کامیابی نرسید گل احمد مندیش تا بهار از
ولسوالی دفاع نمود.
افراد مشهوریکه به تشکیل جبهه پرداختند.
1:- شهرک ,تولک وساغر مجاهدین بنام آغای گل
مومن کوه سرخ، مولوی اسحق سنگ خلق ومردم جواجۀ
ده مرده وسید ایوب مولوی عندلیب ومولوی فتح
القدیر از ساغر همراه مجاهدین تولک به اطراف
ولسوالی تولک حلقه زدند اما به سقوط ولسوالی
تولک امید نداشتند .چون فرزندان آغا شیر با
إعمار سنگر مستحکم از ولسوالی به شد ت دفاع
میکردند.در ولسوالی تولک پیشروی کم بود.چون
دران ولسوالی مو ضوع عقب نشینی مشکل بود وهم
گروپ های مدافع دولت از خود منطقه بودند.
2:- درچغچران عبدالستار حکیمی، کما ل الدین
مودودی ، نصر الله سرحدی لعل بهادر، مولوی
موسی وعبدالخالق مرغابی، سلام خان ابراهیم
بیک که بعدا ملیشه شد ، نور محمد نوری وغلام
ربانی فرزند حاجی رئیس که در پاکستان بود بنام
مخالفین مشهور دولت به جبهه سازی دست زدند.
3:- در شهرک مولوی جیلانی جلگۀ مزار، صاحب
خان حاجی سلطان وبعدا حاجی گل ، ارباب عالم
مولوی سید یوسف ،آغا سید نذیر، مولوی
عبدالکریم دین محمد علی غوری، مولوی
عبدالاحد.ملا سلیمان.
4:- در پسابند شیخ باقر، مولوی خان محمد ،
احمد تاجدار، ارباب محمد اتکل، مولوی محمد
مولوی عبدالقدیر، مولوی اعطا محمد.
5:- در ولسوالی لعل وسرجنگل آقای شریفی،
إخلاقی، سید نادر شاه, ناظر بیک، وسجادی احمد
حسین بیک ودر مجموع بنام بهشتی ها وغیره بنام
مخالفین آشکارای دولت شهرت یافتند.درین
ولسوالی نظم وقانون حاکم بود.
6:- در ولسوالی تیوره اربا ب سید احمد
چهاردر وملا فیض الله رئیس طالب ها، مولوی
رشید ارباب وارث پایحصار، غلام حیدررسولی لعل
محمد مسکین یار، غفار خان یخن علیا مولوی
ظاهر، امین جان خان زاده نادر خان قدیر میرزا
عبدالله وغیره .
7:- درساغر مولوی عندلیب، سید ایوب, آغای گل
مؤمن کوه سرخ، حاجی نیک محمد از مخا لفین
پیشتاز دولت بودند وعملا نام کشیده بودند
البته بعدا جای اکثر اشخاص فوقالذکر را افراد
دیگر گرفت که به موقع یاد آوری میشود. همزمان
با هجوم روسها در افغانستان چاقوی مخالفین
دولت دسته یافت به تحریک وتشویق مردم علیه
دولت پر داختند والقاب وعناوین حزبی پیدا
کردند, مثلا حزب اسلامی حکمتیار، جمعیت
اسلامی، حرکت انقلاب اسلامی، محاذ ملی وجبهۀ
نجات سه حزب اول درهمه جا شهرت پیدا کردند .
وحرکت انقلاب به رهبری مولوی نبی محمدی از همه
بیشتر قوت وقدرت داشت وبعدا حزب اسلامی حکمتیا
ربود وجمعیت کمتر نام داشت.
دران وقت کسانیکه قیام کرده بودند بنام شورشی
یاد میشدند نه مجاهد. وجهاد افغانستان درحقیقت
از لحاظ شرعی نه تعریف دارد ونه مصداق.چون
جهاد شرعا با به خطر افتادن تمامیت ازضی کشور
اسلامی با یک نفیر عام تحت زعامت امیر واحد
صورت میگیرد شهادت ،غنیمت، بیت المال، خمس
،غزاوت از آثار مرتب آن است وگر فتن یک خرما
بدون اجازۀ امیر ومادۀ قانون از گناه های بزرگ
پنداشته میشود , اما در جهاد افغانستان نه
نفیر عام بود نه تقسیم غنیمت به امر امیر ونه
هم امیر واحد. هرمجاهد وقوماندان جبهه یک خرما
نه بلکه همه اموال دارائی ها وامکانات دولتی
را تا سرحد تا نک وطیاره ووسائل نقلیه را تنها
قرت میکردند ویا به پاکستان میفروختند .پول
نقد آنرا میگرفتند خود قوماندان امیر وجیبش
بیت المال بود رهبروامیرازین مسئله خبرنداشت,
که نمیتوان این نوع جهاد را جهاد اسلامی گفت
بلکه یکنوع قیام وشورش عمومی فاقد رهبری وغیر
قابل کنترول علیه ظلم واستبداد خلقی ها و
روسها بوده. لذا باهجوم روسها میتوان قیام
مردم افغانستان را به نام جهاد توجیه نمود.به
همه حال این مقاومت علیۀ روسها قابل تقدیر
بود.
دولت دموکراتیک خلق تا هنوز دومین سالگرد
پیروزی را تجلیل نکرده بود که به سومین رئیس
جمهور از طریق خشونت رسید. درجمهوری دموکراتیک
خلق نه آزادی بیان وجود داشت ونه انتخابات همه
تصامیم در حلقۀ محدود حزبی ویا در کاخ کرملین
روسیه گرفته میشد در دموکراسی خلقی ها مردم
نقش نداشتند این دموکراسی را خلقی ها هم
نمیدانستند..
6 جدی 1358 هجوم روسها در افغانستان بنام
مرحلۀ نوین وتکاملی انقلاب ثور نام گذاری شد
واز اهمیت هفت ثور کاست.
بهار سال 1359دولت با إ ستفاده ازقوائی یکصد
وسی هزار نفری روسها کاروان های نظامی را جهت
سر کوبی مجاهدین از دو سمت گلستان وفارسی به
طرف غور سوق داد. مجاهدین با شنید ن نام
کاروانها راه کوه ها ودره هارا در پیش گرفتند
وتوانائی مقا ومت در مقابل کاروان نظامی را
نداشتند. روسها یکجا با قوائی دولتی اکثر کو
ها ودره هارا زیرو رو کردند به کدام مقابلۀ
جدی مواجه نشدند. تنها حاجی گل درشهرک با
برادرانش اندکی مقاومت نمودندوبس بنأ این سوق
الجیشی اول وآخرروسها درغور بود روسها بعد
ازین به غور لشکر نفرستادند تنها در میدان
هوای چغچران یک کندک را إفرازوگاهی ازطریق هوا
عملیات خودرا انجام میدادند وجنگ های را در
بره خانه ونر کوه انجام دادند که به موقع ذکر
میگردد.. .
دولت ضمن انتقال مواد لوژستیکی ونظامی به
چغچران ولسوالی شهرک را دوباره فعال سا خت وبه
ولسوالی تیوره یک کندک نظامی را جا به جا کرد.
وسید یوسف قوماندان کندک نظامی اردو در پهلوی
پولیس به سر کوبی مجاهدین وتأمین امنیت
پرداخت. البته ساحۀ عمل خلقی ها بعد از رفتن
روسها از غور به إطراف ولسوالی ها محدود .
مجاهدین هم بعدازین فرار وشکست قدر نرم شده
بودند ومردم هم به ایشان طعنه میزدند که گویا
با رسیدن قوائی دولتی فرار میکنند. با وصف
موجودیت قوای روس در افغانستان, دولت ولسوالی
های لعل وسرجنگل پسابند وساغر را فعال کرده
نتوانست.وخلقی ها هم بخاطر سلامتی جان خود
راضی بودند در مرکز باشند وهمین ساحۀ ده کیلو
متری چغچران را حکومت وولایت میگفتند.
اعتبار از تابستان سال 1359 وضعیت قدری تغئیر
کرد گروپ های جدید شکل گرفت مجاهدین به طرف
پاکستان رفتند ونام احزاب جهادی مشخص شددیگر
بنام رؤسای منطقه وقوم نه بلکه بنام آمراء
وقوماندانان أحزاب یاد میشدند مثلا. حزب
اسلامی حکمتیار قطع نظر از قوم ومنطقه,
قوماندانان آن چون عبدالستار حکیمی, کمال الدن
مودودی ,مولوی محمد موسی درچغچران. نادر خان,
قیوم حکیمی برادر غفار خان, غلام حیدر ولعل
محمد مسکینیا]ر مولوی عبدالبصیر در تیوره
مولوی عندلیب در ولسوالی ساغر.
جمعیت اسلامی:
.محمد شاه مجیدی وغلام ربانی در چغچران، مولوی
احمدغوری، مولوی رشید ،حاجی عبدالغفورسیا چوب
در تیوره بهاءالحق وطاهر خان ذوالفقار وواحد
خان درتولک منسوب به جمعیت اسلامی بودند.اما
درین سال بیشترین قدرت را حرکت مولوی نبی داشت
وحرف اول را گروپ های مربوط به آن که عمدتا
ملا ها طالب ها وعوام الناس بودندمیزدند. اما
رهبرها تاهنوز نمیدانستند که این مردم عسکر ها
ولشکر های شان هستند خود مردم خودرا به این
نامها منسوب کرده بودند علبوه از افتخار بنام
ایشان حاضر به قربانی هم بودند..
اولین گروپ که از پاکستان سلاح آورده بود
ونفری آن مجاهدین رسمی شده بودند, امین جان
خان زاده از زه نوروز تیوره وستار حکیمی در
چغچران بود. امین جان این کار را به کمک حاجی
محمد شاه لور کوه{شرافت کوه} انجام داده بود
چون خودش آدم کم جر ئت بود چند تن انسان بد
قباره بنام منگل ودنگل وآدم خوربا خود آورده
بود که پشتو صحبت مینمودند معلوم نبود ازکدام
کنج کشور بودند, مقصد مردم از ایشان خوب
میترسیدند, هرچند معلوم بود ایشان نماز را هم
نمی دانستند اما از جملۀ مجاهدین پخته به حساب
می آمدند آنچه مولوی عبالظاهر وامین جان
میخواستند به وسیله این آفراد بیگانه انجام
میدادند. دیگر مردم به خاطر کسب إعتبار بیشتر
باید به پاکستان میرفتند ومجاهد رسمی میشدند
ملا بهلول وغلام حیدرعکس های حکمتیاررا به همه
ولسوالی ها پخش کردند .ایشان این عکس ها را
ازمشهد وزابل آ ورده بودند واین کار موجب خشم
شدید حرکتی ها شد. مجاهدین بعد از پخش عکس ها
به اختلاف آغاز کردند یکد یگر را لا مذهب وکم
کم کافر میگفتند ومحدود یت های رفت وآمد وغیره
بین شان وضع شد واین جنجال تازه برسر پخش
ونشر عکس ها بود تاهنوز سلاح ومهمات از همه
آحزاب نیامده بود دیده شود که با انتقال سلاح
ومهمات چه آفت ومصیبت به سراغ مردم
میآید؟!دران وقت اگر شخصی از حزب اسلامی به
مناطق تحت تسلط حرکتی ها میرفت, افراد حزب
اسلامی دیگر به آن إعتماد نمیکردند.اورا منافق
میگفتند.
بعد از بهار سال 1359 مجاهدین که از ترس قوای
دولت فرار کرده بودند به عوض جنگ با دولت به
پاکستان وایران تماس گرفتند واز رهبران دم
ودعا گرفتند .عکس ها پیام ها وشعار های شان را
به محیط انتقال دادند روح ونفس تازۀ در محیط
دمیدند, همه سرشار ازعشق رهبر بودند بدون وضؤ
نام رهبر بر زبان نمی آمد وعکس آن لمس نمی شد
شخصیکه ملا احمد نام داشت با دیدن عکس حکمتیار
اشک از چشمانش جاری شد از وی پرسیدند چرا
گریان میکنی؟ در جواب گفت لبهای حکمتیار را
نمی بینید که از عشق اسلام خشکیده است؟ او
نمیدانست حکمتیار لب های کوتاهی دارد وچنین
معلوم میشود یک مثال بود..بهار وتابستان در
حال سپری شدن است ویاد روز های وشبهای تیرمائی
وزمستانی سال گذ شته مرغ شوق مجاهدین تازه لقب
یافته را به سوی اطراف تولک تیوره وشهرک به
پرواز می آورد. نان چرب اطاق گرم قدرت بی
حد......... ودر کوهای چغچران نیز جبهات ستار
حکیمی وکمال مودودی در شرق وملاهای مرغاب در
شمال شرق وجبهات رئیس عبدالسلام خان در غرب
ولایت قوت گرفته بود. ستارحکیمی شخصی تحصیل
کرده وبیدار بود وتحصیلات عالی اسلامی
متمائزازدید ملاهای مسجد داشت. او به تاریخ
اسلام کاملا وارد بود و بسیارمیدانست. ودر عین
زمان قدر دیکتاتور ویکه تاز وخود باور هم بود
وبه حرف ملا ها گوش نمیداد چون خودش ملائی
مدرن بود واز خرافات دینی نفرت داشت وباایشان
مبارزه میکرد. چندین بار دیدم بیرق های زیارت
هارا به دور میانداخت.وبه شیوۀ آخندی رهبانیت
خشک میگفت که بعدا به تفصیل درین مورد بحث
میشود.
موی سفیدان غور در کابل:
یکتعداد از محاسن سفیدان غورکه خودرا از شر
خلقی ها ومجاهدین چپ میدادند وارد کابل شدند
واز
بعضی مسئولین حکومت در غور شکوه میکردند مثلا
از ولسوال ها ومحمد خوشدل,گل محمد خان مستوفی
وامثالهم وحق هم داشتند حاجی رئیس, وکیل
جبار, حاجی سناتور,حاجی محمد اعظم ومیرزا
عبدالرحمن خان با جمعی دیگراز متنفذین غور در
کابل بودند .هم از مجاهدین وهم از خلقی های
غور شکایت میکردند.میگتند خلقی ها مارا به
آبادی نمیگذارد ومجاهدین به کوه ها لذا ما غیر
از کابل دیگر جای نداریم.احمد سعیدی که از دست
خلقی ها ی غور فرار وبه خلقی های کا بل مانند
منصور هاشمی وامثالهم خود را نزدیک کرده بود
محاسن سفیدان را به دروازه های وزراءتا رئیس
دولت رهنمائی وهمکاری مینمود. او به این کار
میخواست خودرا شخص با نفوذ ومردمدار معرفی کند
.سعیدی که بنام مرتجیع از دست خلقی های غور به
کابل فرار کرده بود.در کابل خلقی اصیل وبا
إعتبار شد.اوآکثریت خلقی های غور را مانند خود
از غور به کابل کشانید, با تفاوت اینکه سعیدی
مدیر ورئیس بود ودیگرها عسکر ویا
مأمورعادی.ودولت هم تصمیم گرفت تا در مورد کدر
رهبری خلقی ها در غور تغئیرات بیاورد ولسوال
هارا تبد یل نماید.چنانکه اسلم خلیق شخص معتدل
را والی وغلام علی فگار زاده را که شخص با ادب
ونرم بود منشی حزبی ودر ولسوالی ها هم
تغئیرات را به میان آورد.
تابستان 1359
تحولات سیاسی ونظامی.
سقوط تیوره وماجرا های بعد از
آن.
آغاز مخالفت های گروهی
مجاهدین.
تابستان 1359 دولت خلقی ها که آب پنجه میکرد
باتغئیر روش در سیاست مردمی, یک سلسله تبدیلی
ها وتغئیرات را در ولایت غور به وجود آورد وبه
خواست مردم ولسوالی تیوره احمد سعیدی را به
حیث ولسوال تیوره مقرر نمود.ومن که تغیر مسلک
داده بودم یعنی ازفا کولتۀ شرعیات به اکادمی
پولیس رفته بودم به صد واسطه به چغچران تبد یل
شدم. با شناخت که با ظفر خلیق برادر والی
داشتم وی من رااز وظایف عملی نظامی معاف کرده
بود وبه حیث سر پرست آمریت جنائی قو ماندانی
امنیه ایفای وظیفه میکردم.درین مسلک تجربیات
از قوماندان امنیۀ جبل السراج که زیر دستش
بودم فرا گرفته بودم.من بر خلاف سائر افسران
که لباس تعلیمی داشتند ورتبۀ شان معلوم نبود,
لباس مدرن پولیسی می پوشیدم با فورم ونشان,
دران سال دوهم خارن بودم.
روزی محمد زحمت کش مدیر معارف با من مواجه شد
وگفت شما را نمی شناسم چقدر دریشی لکس میپوشی؟
شخصی همرایم من رابوی معرفی کرد واو گفت شما
را خوب میشناسم اما حالا شما . بجای پوست گرگ
پوست میش را بر تن کرده اید.وبعد رفت. دران
وقت او جز حسرت خوردن صلاحیت دیگری نداشت.
سنبلۀ 1359 بود که احمد سعیدی هم بخاطر اشغال
وظیفۀ ولسوالی تیوره از کابل به چغچران
انتقالداده شد.والی غور اسلم خلیق چند
نفرافراد غیر حزبی را به شمول من نویسنده
,میرزا عظیم زه نوروز, میر زا سعید جان نیلی,
ومیرزا محمد دهتای به همراه دو نفر حزبی مانند
غنی برادر زادۀ غفار خان وعبدالحی خطیبی با
ولسوال جدید التقرر همراه کرد تا با استفاده
از روابط قومی مردم را به طرفداری از حکومت
جلب نمایند. سر انجام هیئت فوق الذکر توسط دو
فروند هلی کوپتر روسی به تیوره منتقل شد ند .
من دریشی ساخت روس بر تن داشتم وروسی هم صحبت
میکردم,مردمیکه در اطراف هلی کوپتر حامل ما
حلقه زده بودند بمن اشاره میکردند که خلقی
کلان همین است.البته کسانی که میشناخت تصور
دیگری داشتند. یکتعداد حزبی های دو آتشه که در
داخل قلعۀ تیوره تقریبا پوده شده بودند با
حساسیت که علیه ولسوال جدید داشتند فرار را بر
قرار ترجیح دادند و به وسیلۀ طیارۀ روسها
تیوره را ترک گفتند.
وقتی ولسوالی میگویم یعنی قلعۀ غور وچند قریۀ
اطراف آن, حتی زه نوروز در دو کیلومتری به
کنترول دولت نبود. وولسوالی شهرک وتولک نیز به
عین وضعیت قرار داشتند ومرکز ولایت نیز چندان
ساحۀ را به کنترول نداشت.طرفداران دولت محاصره
بودند وصرف به زور کشور شوراها شعار میدادند
وبس.
ولسوال جدید با ارسا ل نماینده ها ونوشته ها
خط مشی آشتی جویانۀ خودرا به تمام قریه های
تیوره فرستاد ومن هم دومرتبه این مأموریت را
انجام دادم. یکمرتبه به عاشقان ویکمرتبه به
قبه رفتم. من صحبت های خود را داشتم نه پیام
ولسوال را شاید هیئات دیگر هم چنین روش
داشتند. گرچه کسانیکه در قبه بودند به من کدام
اعتماد نداشتند. حرکتی های افراطی بودند حاجی
ملا غلام فیض یگین سخنگوئی شان بود آیا ت قرآن
کریم رابا کلیمۀ فاقتلوا آغاز کرد بیسیار
ترسیدیم بازهم به عافیت سپری شد. واز علمأ
وموی سفیدان دعوت به عمل آمد تا با تشریف آوری
به مرکز ولسوالی روی صلح وامنیت صحبت نمایند
وگاهی هم ریا کارانه از انتقال قدرت به مردم
صحبت میشد.در اول موی سفیدان دعوت ولسوال را
پذیرفتند وبه مرکزولسوالی آمدند ولسوال گاهی
با إحساسات وزمانی با عاطفه وگریه مردم را به
غم خود شریک میکرد اما سود نداشت, چون مردم به
حرف وشعار علاقه نداشتند .با تصرف پسابند شهرک
ساغر وپرچمن مال وغنیمت ولقب های چون مجاهد
،غازی وقهرمان به دست آورده بودند حال هم به
آن چیز ها می اندیشیدند این جهاد علاوه از لقب
های چون ریاست وقوماندانی عاید زیاد هم داشت
که در ولسوالی ها نبود.
عبدالغفار خان که شخص موی سفید با تجربه واز
أهل معارف بود دران وقت رئیس عمومی شرق
ولسوالی تیوره بود. در جواب ولسوال یعنی آقای
سعیدی چنین نوشت{بچۀ قوم خط شمارا خواندم. شما
راست میگوئید اما من که شب به رادیو ها گوش
میدهم تمام مردم در ولایات افغانستان از شرق
تا غرب,شمال وجنوب ضد این دولت قیام کرده وهمه
دولت های جهان هم علیۀ این دولت تبلیغ میکنند
بناء الحکم لله ماهم ضد شما مبارزه میکنیم هر
چه بادا باد...}
درین سال رهبری مجاهدین تغیئر کرده همه مردم
بنام های رهبر ها تقسیم شده بودند آن هم با
روحیۀ تقریبا دشمنی وبد بینی بی سابقه , این
دشمنی ها از فراه به غور انتقال شده بود.مردم
پرچمن به حزب اسلامی حکمتیار وحرکت انقلاب
اسلامی مولوی نبی تقسیم شده بودند.ایشان که
ولسوالی پرچمن را از کنترول دولت خارج کرده
بودند ودر رکاب حاجی احمد شاه لور کوه در دل
دشت های سوزان وامتداد سرک دمبر{پخته} فراه
رزمیده بودنداز پیروز ,کشتن وبستن وغنیمت
داستا ن ها ی شنیدنی داشتند ومردم ایشان را به
نگاه فاتح وقهرمان میدیدند. با نز دیک شدن فصل
زمستان آهسته آهسته به کمک مجاهدین تیوره
آمدند تا هم پیمانان حزبی خود را کمک و
ولسوالی تیوره را فتح واز غنائم هم بهره
گیرند.سرور جان آمر حرکتی ها که هم منصب آمریت
جهاد وقدسیت پیری داشت به مناطق چهاردر لنگر
انداخت چه کش وفشی اگر یادش بیاید بهیاد آن
روز ها چه افسوس ها خواهد کرد.برای اولین بار
سلاح ثقیله راکت وهاوان را به مردم تیوره نشان
داد.وبه همین ترتیب ضابط عبدالقیوم سر مشکان
آمر نظامی حزب اسلامی ومعلم اکرم خان ویار
محمد خان مشاورین سیاسی حزب اسلامی به یخن
علیا نزد قیوم خان برادر غفار خان مر کز
گرفتند. اولین إقدام حزبی ها قتل حیدرمحمد
دیوانه در مسگرامر کز ولسوالی تیوره بود, او
شخصی بیگناه بود وبه خانه خود استراحت بود که
از طرف شب از خانه بیرونش کشیدندوبه گلوله
بستند. قیوم خان یخن علیا که تازه معلمی راترک
گفته بود ومجاهد شده بود, گفت این کار را
بخاطر ترساندن مردم وولسوالی إنجام دادم.
ولسوال احمد سعیدی در مراسم خاک سپاری حیدر
مظلوم شرکت ورزید با جمع موی سفیدان صحبت
انقلابی نمود او بیوگرافی قیوم خان وبد
اخلاقی های آنرا برشمرد وقوماندان کندک از
شخصست حکمتیار وبد اخلاقی آن در مکتب حربی
یاد آوری کرد. آقای سعیدی شعر پر سوز سرود{ ما
به امید تو گذشتیم زجان دوستان را مبر از
یاد وفراموش مکن } شعر را با گریه ختم کرد
وموی سفیدان چون حاجی باز محمد خان وغیره در
گریه باوی شریک شدند. بعد از چند لحظه ناله
وگریه وخاک پاشیدن هر کس راهی خودرا گرفت
ورفت.
مردم پرچمن سلاح ومهمات ثقیل چون هاوان وراکت,
که مردم غور تا هنوز ندیده بودند با خود به
تیوره انتقال داده بودند مجاهدین تیوره هم
کوشش میکردند خودرا به این مردم نزدیک کنند
چون نزدیکی با این مردم به معنی قدرت بود
وافتخار داشتن هم پیمانان از ولایات دیگر
وبسیاری از أهداف خودرا توسط همین مردم انجام
میدادند..مردم تیورهبه دوحزب اسلامی وحرکت
انقلاب تقسیم شده بودند. دران وقت حرکتی ها
وحزبی های تیوره از مهمانان اطاعت میکردند
بالای قریه ها نان وگوشت بخاطر مهمانان حواله
شده بود. جمعیت اسلامی آنقدر قوت نداشت چون
طاهر ملکزاده که به جمعیت منسوب بود در قندهار
محبوس بود.و مولوی احمد غوری که جمعیتی بود در
پاکستان به سرمی برداو که به وهابی مشهور بود
دارائی نقش ضعیف در جامعه بود. بعد ها که اورا
دیدم وبا وی آشنا شدم تجاوز شوروی را محکوم
میکرد حرکت مردم را هم حمایت مینمود اما نه به
حد جهاد او رهبران مجاهدین را واجد شرائط جهاد
نمی دانست حرکت مردم را هم جهاد نمیگفت اوعالم
بود بیشتر از همه ملا های غور اما نه جامعه
شناسی غور را میدانست ونه به آن علاقه داشت
همیشه مردم را به بیرون رفتن از غور توصیه
میکرد وخود ش نیز زیاد ترعمرخود را در خارج از
غور سپری نمود وتا حال خارج از غور زنده گی
میکند.. خلاصه با آمدن احمد سعیدی مردم به
مرکز ولسوالی رفت وآمد را شروع کردند وولسوال
هم راپور حمایت مردم از دولت را به مرکز گزارش
میداد. این حس اعتماد باعث شد تا میزان 1359
کندک نظامی که از شیندند آمده بود تیوره را
ترک نماید. وقتیکه مجاهد ین ازموضوع انتقال
کندک نظامی که روحیۀ شان را گرفته بود اطلاع
یافتند همه به إطراف ولسوالی سرازیر شدند
وولسوال را به تسلیمی ولسوالی تهدید کردند.
جناب احمد سعیدی ولسوال تیوره که قدرت پیشبینی
فوق العادۀ داشت در نتیجۀ تماس با برخی مردم
وتسلیمی سه میل تفنگ یازده تکه به پسران ارباب
لعل محمد فامیلی خودرا به خانۀ پدرش فرستاد
وخودش ذریعۀ هلی کوپتر به طرف هرات وشیندند
رفت.به مردم گفت من میروم قوت های بیشتری جهت
حفظ ولسوالی از هرات إنتقال میدهم واماآهسته
به من گفت ,میدانم تو إخوانی هستی واقوامت همه
مجاهد وبا قدرت هستند به تو خطرمتوجه نمیباشد
.من رفتم وتو متوجۀ حال خود باش.ومن هم گفتم
بلی من تا تعین سر نوشت ولسوالی اینجا هستم
باز گفت اینها {مجاهدین} گپ را نمی فهمند ورنه
من نمی رفتم وحالا خدا حافظ.....
او به وسیلۀ هلی کوپتریکه به خاطر انتقال
امکانات باقی ماندۀ کندک آمده بود با مردم
وداعوولسوالی را ترک گفت.من ماندم وقوماندان
امنیه عبدالوهاب خان که ازولسوالی نجراب ولایت
کاپیسا بود وملیشه های سرسخت همراهش وبعضی
خلقی ها. من میدانستم ولسوال نمی آید هرچند
برخی مردم چشم براه بودند خصوصا مرحوم میرزا
غلام حیدر خان چون حرف های ولسوال خلاص شده
بود دیگر حرف وپیام نداشت وبه جنگ هم علاقه
نداشت باید میرفت. دران وقت اختیار مردم به
دست موی سفیدان نبود حتی درین وقت اختیار به
دست مردم غور نبود. معلم ها به سر کردگی قیوم
خان وبعضی از اقوام پهلوان که مربوط به حزب
اسلامی بودند منتظر هدایات قیوم خان مشکانی
بودند. ملا های غرب ولسوالی چون مولوی ظاهر
مولوی غلام فیض وطالب های چهاردر به سر کردگی
ملا فیض الله وارباب سید احمد در همه مسائل به
هدایت سرور جان ومجاهدین همراه اش که از لور
کوه آمده بودند گوش میدادند. لذا مهمانان
بیشترین صلاحیت را داشتند. گرچه مولوی بصیر
یگین امیر حزب اسلامی در غور بودوخود را امیر
حزب اسلامی افغانستان میگفت صلاحیت نداشت
اورا حزبی های تیوره بخاطر امیر کرده بودند که
تنها کسی بود که از غرب تیوره به حزب اسلامی
پیوسته بود.به همه حال بارفتن کندک نظامی
وولسوال حلقۀ محاصرۀ قلعۀ تیوره تنگتر شده بود
.
سقوط قلعۀ تیوره قوس 1359:
مجاهدین از چهار طرف قلعۀ تیوره را محاصره
کردند هر چند این محاصره ها برای تسخیر قلعه
مؤثر نبود, چون در داخل قلعه مواد غذائی وسلاح
ومهمالت کافی وجود داشت ومجاهدین به زور داخل
قلعه شده نمیتوانستند, شاید مانند سال قبل تا
دکانها میآمدند وتلفات میدادند و صرف بیست نفر
میتوانست تا بهار ازین مرکز دفاع نماید اما
إصابت یک فیر هاوان به دروازۀ مسجد جامع که شش
نفرنماز گذار از جمله عبدالله فرزند میرزا قا
سم راکشت روحیۀ مدافعین را پایان آورد وگمان
میکردند سه فیر دیگر کار شان راتمام میکند.
اکثرشان به داخل قلعه به من تماس گرفتند وواز
آیندۀ مبهم وخطر ناک می پرسیدند ,من به ایشان
اطمینان میدادم در صورت تسلیمی مجاهدین به
ایشان کار ندارند ومن هم نمی فهمیدم که
مجاهدین غورهیچ صلاحیت ندارند وهمه قدرت نزد
فراهی ها وپرچمنی ها است. بعد از چند روز
توازن اداره به داخل قلعه تغئیر کرد واداره از
نزد خلقی ها وقوماندان امنیه پاشید واکثرا به
من میدیدند ومن قصد تسلیمی قلعه را به مجاهدین
داشتم وارتباطم با ایشان تأمین بود از جملۀ
مجاهدین علاوه از اقوام خودم محمد خوشبین
بیشترین ارتباط را با من داشت ونامه ها بین من
واو تبادله میشد...
من عساکر وملیشه ها را قناعت می دادم گفتم
پسابند، شهرک، ساغر وهمه مناطق تیوره به دست
مخالفین دولت است موجودیت شما به داخل قلعه به
معنی حکومت داری نه بلکه به محبوسین دربند
ومرغان در قفس مشا بهت دارد وبا بیرون شدن از
قلعه همه مناطق بروی شما باز است, اکثرا بامن
پذیرفتند تقریبا قدرت را در داخل قلعه
طورمرموز وبا لقوه به دست گرفتم. قوماندان
امنیه وغنی خان برادر زادۀ غفار خان از
مخالفین شدید من بودند من سلاح قوماندان را که
کلاشینکوف بود به دوش گرفتم .غنی خان به من
گفت شنیدم که تو نیت بد داری گفتم اشتباه
شنیده اید من با ملاحطۀ بدی اوضاع سلاح را
بخاطر امنیت خود گرفته ام. شب 26 عقرب
قوماندان امنیه از قلعه بیرون شد تا با
مجاهدین صحبت نماید تا در صورت تسلیمی از
سلامت وامنیت جان خود ومردم داخل قلعه ضمانت
بگیردومطمئن شود. اوبا دو عسکر به مکتب رفت
اما حینیکه بر گشت نظریۀ مخالف داشت همه مارا
جمع کرد وگفت من این مردم را دیده ام خورد
وکلان شان معلوم نیست خلا صه همه دزد اند و
موی سفیدان که من میشناسم هیچ صلاحیت ندارند
من هیچ اعتماد به ایشان کرده نمیتوانم, او
قرآن شریف را از بغل خود کشید وبه نزدیکی
دروازه همه را قسم داد تا از قلعه تیوره دفاع
نمایند وأخیرا گفت هیچکس اگر دفاع نکند باک
نیست صرف با من هم مخالفت نکنید من با دوازده
تن تا بهار قلعه را حفظ میکنم وبهار کاروان
میآید مارا اکمال میکند ویا یکجا با امن وامان
بیرون میشویم وراستی این کاررا میتوانست اگر
مسائل امنیتی رعایت میشد هاوان وراکت به برج
های قلعه کار نمیکرد. روی خودرا به طرف من کرد
وگفت بچۀ ارباب أعظم از خدا بترس سلاح منرا
بده {چون درقلعه صرف پنج میل کلاشینکوف بود
این سلاح بسیار اهمیت داشت.}من گفتم به شما
کار ندارم این لحظه خیلی خطر ناک بود اندکترین
تأخیر به قیمت جان من تمام میشد چون قوماندان
ازداخل وخارج ولسوالی فهمیده بود که تنها من
رهبری تسلیمی قلعه را به مجاهدین به دوش دارم.
غنی خان به طرف من آمد تا سلاح را از من بگیرد
علی جمعه عسکر به طرف آن فیر هوائی کرد بعد
قوماندان با غنی خان عبدالحی خطیبی خدایرحم
وچند تن دیگر گوشه رفتند تا جلسه کنند ومن
إعلان کردم قوماندان سازش کرده مارا میفروشد
درین اثنا یک تن ازملیشه ها بنام عبدالله
باروت از خواجۀ غار که من هم ازان میترسیدم أ
ما به من قول داده بود رفت وبه زور کلید
دروازۀ قلعه را از قوماندان امنیه گرفت ودر
وازه را گشود اول فامیل ها وبعد افراد مجرد
ومن با عساکر بیرون شدیم وقتی به سرپل قلعه
رسیدیم مجاهدین با نا باوری وترس به طرف ما
میآمدند, عدۀ مصروف ما شدند نیم از ایشان
گفتند به خواجۀ غار نزد سرور جان برویم وعدۀ
مارا کش میکردند که نزد ضابط قیوم مشکان برویم
این افراد باهم گوش گوشک کردند که مقصد شان
چورکردن قلعه بود رفتند من با لعل محمد
مسکینیار وغلام حیدر پسر کاکاهایم طرف مکتب
رفتیم آنجا دین محمد علی غوری از اسلام وجهاد
صحبت میکرد بیانۀ طولانی داد من که دریشی
نظامی داشتم وسلاح به دوشم بود چند دقیقه صحبت
نمودم ازقو ماندان وخلقی ها اطلاع نداشتم که
از کدام راه برآمدند.در اثنای صحبت غلام حیدر
به گوشم گفت وضع امنیتی خراب است حرکتی ها
میخواهند بالای شما حمله کنند صحبت بس. فهمیدم
درامۀ بد درحال شروع شدن است آهسته با 27 نفر
عسکر مسلح که همرایم بود به طرف باغ نو رفتم
بعد از صرف چای ونان حرکت نمودیم وازانجاه تا
صبح به عاشقان رفتیم........ طیارات جنگی
روسها یک مانور بالای تیوره ومناطق رفتند دیگر
عکس العمل إنجام ندادند راستی کاربیشترازان
نمیتوانستند چون از سرک پخته تاتیوره همه
مناطق از کنترول دولت بیرون بود دولت نه قدرت
دفاع ونه توانا ئی إکمال ولسوالی را داشت سقوط
ولسوالی را از قبل پذیرفته بود اما اینکه چه
وقت دو باره ولسوالی هارا میگیرد وفعال میسازد
معلوم نبود . ولسوالی تیوره سقوط کرد واما
فاتح آن معلوم نبود.همه کس خودرا فاتح ولسوالی
میدانست اما حقیقت چیزی دیگری بود.
من با جمع مجاهدین که اقارب من بودند به طرف
عاشقان رفتم، غلام حیدر با چند تن من را
همراهی میکرد. لعل محمد مسکینیار هم پسر
کاکایم بود که با سواد کم از سیاست بالائی
صحبت مینمود راستی از فهم خوبی بر خوردار بود
اما به کسانی إعتماد داشت که ایشان به وی آن
إعتماد واحترام را نداشتند.او گفت من عسکر ها
وسلاح هارا به مرکزیت که داریم یعنی یخن علیا
نزد ظابط قیوم میبرم تا افسرده نشوند گفتم خوب
است. من خبر نداشتم که همه گروپ های مجاهدین
چند روز قبل اتحاد کردند ومرکزیت واحد را به
خواجۀ غار تشکیل داده بودند تا در صورت تسلیمی
إحتمالی ولسوالی همه امکانات یکجا جمع وبعدا
غنیمت هارا شرعا تقسیم وترکه نمایند، چ غلام
حیدر رسولی از ارکان برجستۀ حزب اسلامی به این
فیصله که بین نادر خان رهبر حزب اسلامی در
تیوره وملا های چهاردر وسرور جان شده بود
إعتنائی نمیکرد وظابط قیوم وقیوم خان تیوره که
متهم به لا مذ هبی بودند هم از ملا ها
میترسیدند وبه مجلس شان نمی رفتند، نادر خان
را نائب ووکیل عام وتام میفرستادند. مجاهدین
دو شبانه روز مصروف پاک سازی و تخلیۀ قلعه
بودند، چون دربین قلعه مواد لوژستیکی ومهمات
نظامی ودارائی های شخصی مردم فراوان بود مورد
چور وچپاول قرار گرفت، اما سلاح آنقدر که فکر
میکردند نبود. همه مهمات را به خواجۀ غار
إنتقال دادند. چور آزاد زیاد تر بود. نفری
مولوی ظاهر هم با یافتن یک صندوق کلان از زیر
خاک صندوق را به دوش گرفتند تا ملا اعلی به یک
نفس انتقال دادند وآنجا در دل تاریکی شب آهسته
باز نمودند تا تقسیم کنند وقتی صندوق را باز
کردند این صندوق نه سلاح بود ونه طلا بلکه جسد
عسکر بود که قبلا مرده بود، بعد ازین ماجرا
نهایت عصبانی شدند وبه خو اجه غار برگشتند تا
از سهم عمومی بگیرند جناب سرور جان که از آغا
های پرخور بود ونفر وسلاح زیاد داشت همه را به
یک کلیمه جواب داد.گفت دربین قلعه بیسیار چیز
ها بوده شما نزد من کم آورده اید .سلاح ها کم
است پول نیست وبیسیار چیزهای دیگر. نفری حزب
اسلامی را هم جواب دادند که شما سلاح هارا
برده اید، راستی بیست نفر عسکر مسلح را من به
آنها تسلیم داده بود م. مجاهدین از بند بور
وانجۀ شهرک، از اتکل وکاکری پسایند، مناک
ووپنجدۀ ساغر وهمه مناطق تیوره جمع شده بودند
حساب لشکر از توان انسانهای آن وقت بیرون بود،
همه توقع داشتند با تسلیمی قلعۀ تیوره سلاح
مهمات وپول به دست آورند اما امکان نداشت چون
فتح کابل هم انتظار ایشان را برآورده نمی
ساخت. همه عصبانی ونا آرام بودند برخلاف تعهد
قبلی خدای رحم وعبدالخاق تلیفونی را کشتند
وغنی خان وعبدالحی خطیبی را با جمعی اسیر
گرفتند که بعدا رهاشدند . قوماندان امنیه
عبدالوهاب خان که از تسلیمی قلعه سخت نا آرام
شده بود به جمع سرور جان وحرکتی ها پیوست وگفت
من لست امکانات را میدهم همه نزد قدیر ارباب
أعظم { من نویسنده} است او در مجلس اظهار
داشته بود من قلعه را تسلیم دادم وقدیر پول ها
وعسکر ها وحتی تفنگ من را برده در نهایت مهر
ملامتی بر دیوان زندگی من زده شد...مسئله
پولها بیسیار درد آور بود. دو ماه قبل از
سقوط ولسوالی یک ملیون افغانی بودجه بخاطر
معاشات مإمورین آورده بودند نیم آن توزیع ونیم
آن نزد قو ماندان بود درشب بیرون شدن از قلعه
از نزد قوماندان مفقود شده بود من هم
نمیدانستم کجا هست اما در واقعیت سراب علی
عسکر آن پول را به غلام حیدر پسر کا کایم که
دران وقت از مجاهدین سر شناس بود تسلیم کرده
بود که بعدا به من گفت.
سه روز بعد از تسلیمی قلعه در خانه بودم که خط
را با مهر حزب اسلامی آوردند ودران نوشته شده
بود... شتر دزدی وپالان خزی؟ پول بیت المال
نزد شماست بیاورید، امضا از لعل محمد مسکینیار
پسرکاکایم بود، غلام حیدر را گفتم جواب آنهارا
بدهد، غلام حیدر که سابقۀ جهادی داشت به
مجاهدین تازه تن نمیداد، راستی با شهامت هم
بود از کسی نمی ترسید وهمه بوی إحترام داشتند،
سوادکم داشت اما شخصی زیرک ومصمم بود اوافراد
حزب اسلامی را آگاه ساخت که پول نزد آن است
ارام شدند.
فردای آن روز شخصی بنام حسن دزد چهار پیام
حرکت انقلاب را به امضائی سرور جان ومولوی
ظاهر آورد که شما به بردن پول بیت المال متهم
هستید به محکمه حاضر شوید من که از جوانان حزب
اسلامی بودم وامکانات دست داشته را به حزبی ها
تسلیم داده بودم به نفری حزب گفتم چون پول نزد
شماست بروید جواب آنهارا بدهید، آنها که از
حرکتی ها میترسیدند گفتند پول کم است آنها یک
ملیون ادعا دارند ما نمیتوانیم نزد حرکتی ها
برویم وجواب آنهارا بدهیم خود شما بروید، گفتم
میروم همه من را میشناختند که فارغ مدرسۀ
ابوحنیفه ومسلمان روشنی ام حتی بیشتر از
آنها؟! اما به خاطر تسلیمی سلاح ها به حزب
اسلامی شدیدا بر آشفته شده اند با حاجی پدرم
وغلام حیدر وملنگ آقامحمد پسر کاکا که با
حرکتی ها میانۀ خوب داشت به خواجۀ غار پایگاۀ
حرکتی ها درمجلس صد نفری ملا ها شرکت کردم.
مولوی ظاهر زبان را شکر ریز سخن کرد وگفت
قوماندان امنیه که شخصی موی سفید ومسلمان است
ونور ایمان از سیمایش پیداست ولسوالی را به ما
تسلیم داد وتوکه به شوروی تحصیل کرده ئی آثار
کفر در سیمایت خوانده میشود وبه حزب اسلامی
پیوسته اید نزد ما مجرم میباشید، درهمین مجلس
اول پولهارا تسلیم کن بعدا با تو حساب وکتاب
میشود یک طالب از جایش ایستاد شد وبا
کلاشینکوف من را هدف گرفت که پول را بده،
پدرم عصبانی شد، تفنگچه را از جیب خود کشید
ووضع متشنج شد درین اثنا ملنگ آقامحمد پسر
کاکایم برادر مسکینیار مداخله کرد وحرف ضمانت
را به میان آورد، شاید این پلان از قبل طرح
شده بود خلاصه من از مجلس به ضمانت بیرون شدم
این حا لت را غنیمت شمردم با همراهان خود راه
عاشقان را در پیش گرفتم یعنی از أجل معلق فرار
نمودم.
بعد ازینکه به عاشقان رسیدم باهم مشوره نمودیم
که رفتن ما به خواجۀ غار اشتباه بود، این
مردم که جز پول وتفنگ وغنیمت به هیچ چیز دیگر
ارزش قائل نیستند. در حالیکه من قلعۀ تسخیر نا
پذیر تیوره را به ایشان تسلیم نمودم اما ایشان
فتح قلعه را نتیجۀ شهامت خود میدانستند وخود
را فاتح وغازی اعلان نمودند. من به مشورۀ اهل
قریه تصمیم گرفتم اعلان جبهه وموجودیت کنم
وایشان را جواب بدهم تنها قریۀ عاشقان با من
موافقت کرد وسائرین که توسط لعل محمد مسکینیار
اداره میشد مخالفت کردند،تنها غلام حیدر با من
بود. به همه حال با ارسال نامۀ حرکتی هارا
جواب دادم گفتم چون به تنگ آمده ام آمادۀ
جنگم, ایشان به گمان اینکه شاید حزبی ها از ما
دفاع کنند به جنگ آماده نشدند ومصروف کار های
دیگر بودند. یعنی مبارزۀ حرکت علیۀ آنچه بد
تر از خلقی ها به نظر آنها بود یعنی حزب
اسلامی حکمتیار از بدی بخت من هم درآن وقت
حزبی بودم حرکت انقلاب درسال 1359 بیشترین
قدرت در ولایات غرب وجنوب غرب را داشت.
بعد ازین تاریخ تقریبا همه ولایت غور به
کنترول مجاهدین بود، تنها ده کیلومتر مربع در
چغچران وپنج کیلوتر در ولسوالی های شهرک وتولک
به تصرف دولت بودوبس.
زمستان 1359 غلام حیدر با پول دست داشته وبعضی
حزبی ها از راه پرچمن به طرف مشهد دفتر حزب
اسلامی حرکت کردند. در لروند پرچمن جنگ بین
حزب وحرکت در گرفت، چندین تن بین طرفین کشته
شد که اکرم خان معلم نفر سر شناس حزبی ها نیز
از جملۀ مقتولین بود
.
قدم بعدی :
بعد از سقوط قلعۀ تیوره در غور کدام مضمون
برای مجاهدین وجود نداشت، مجاهدین کوه سرخ
وسید ایوب به طرف تولک رفتند تا ولسوالی تولک
را فتح نمایند. مولوی إسحاق سنگ خلق در تولک
بیشتر از سائرین شهرت داشت جلو دار قافله
بود، اما تولک محل خوبی برای تسخیر نبود چون
در بر گشتن باید طرف بلندی میآمدند که نهایت
مشکل بود. درین سا ل مجاهدین ازتولک واطراف
ولسوالی شهرک شکست خوردند وآغائی گل مؤمن شهید
شد. درشهرک هم صاحب خان و حاجی گل بعد از
شهادت یک برادر وچندین مجاهد دست آورد
نداشتند.
مخا لفت های گروهی در غور.بعد از سقوط تیوره
واوجگیری اختلافات درونی ونا کامی در تولک
وشهرک,مجاهدین از فتح وتسخیر مراکز دولتی
مأیوس شدند.ازان به بعد مجا هدین مبارزات
سیاسی وفرهنگی را علیۀ یکدیگر شروع کردند،
حرکتی ها حزب اسلامی را وهابی لا مذهب میگفتند
وحزبی ها هم حرکتی هارا ظا هرشاهی وامریکائی
میگفتند، این مبارزات فرهنگی را أشخاص بی سواد
وبی فرهنگ بیشتر دامن میزدند واگر شخصی با
سوادچیزی دیگری میگفت مورد حملات لفظی قرار
میگرفت وأخیرا اورا مکتبی وکافر میگفتند.
شرائط بسیارسخت بود.
بهار سال 1360 خورشیدی أحزاب جهادی مستقر در
ایران وپاکستان تشکیلات خود را رسما به ولایت
غور فرستادند.حاجی عبدالغفور سیاچوب تیوره که
به پاکستان رفته بود چند میل سلاح از جمعیت
اسلامی به دست آورده بود .موصوف جبهۀ را که
تشکیل داده بود مسئولیت آن به دوش طاهر جان
ملکزاده بود. من وطاهر جان که از یک فامیل
بودیم به دوحزب قوماندان بودیم من به حزب
اسلامی واو به جمعیت اسلامی....با هم تفاهم
غیر مؤ فق وناکام داشتیم...چون من مربوط به
حزب اسلامی بودم همه ولسوا لی های غور داخل
یک تشکیل شده بود من باید منافع ومصالح مردم
دیگر را به نظر میگیرفتم به این حساب به
مشکلات خود کمتر می رسیدم این وضعیت تا وقتیکه
أحزاب نقش داشتند ادامه یافت.
حزب اسلامی درتمام ولایت غور دو حوزه تشکیل
داده بود. حوزۀ ولایت وولسوالی ها. حزب اسلامی
مولوی موسی مرغابی را به حیث قو ماندان حوزۀ
مرکز در حوزۀ نرکوه.عبدالستار حکیمی آمر یکی
از حوزه های چغچران.کمال الدین مودودی آمر
قرارگاه ابوبکر صدیق ومن را{عبدالقدیرعلم}به
صفت قوماندان حوزۀ پنج ولسوالی که مقر آن کوه
سرخ باشد تعین نموده بود . کوه سرخ که در بین
مناطق سرملان شهرک وگلدان تولک موقعیت داشت.از
پسابند فاصلۀ زیاد داشت کسی به آنجا رسیده نمی
توانست, لذا فعال ساختن این مرکز هم ممکن
نبود. اما أحزاب دیگر معقول تر اندیشیده
بودند وتشکیلات این چنینی نداشتند. به هر
ولسوالی ومنطقه یک قوماندان تعین نموده بودند
که اقلا به وظیفه ومسئولیت خود رسیده میتوانست
.
مولوی احمد غوری آمر ولایتی جمعیت درپاکستان
تعین شد ومحمد طاهر ملکزاده قوماندان جمعیت
درتیوره بود. البته اقوام خانزاده همه جمعیتی
بودند وتشکیلات خودرا داشتند. در ولسوالی تولک
طاهر ارباب ذوالفقار؛ طاهر سروری؛
عبدالواحدخان؛ عزیزخان؛ حاجی ابوبکر از
قوماندانان جمعیت بودند. در ساغر مولوی
عندلیب؛ معلم محمود از حزب اسلامی وحاجی نیک
محمد ومولوی فتح القدیراز مسئولین جمعیت
بودند. وبه همین ترتیب در شهرک حاجی گل اول
ازحرکت انقلاب وبعدا به حزب اتحاد استاذ سیاف
رفت واما ملا سلیمان فرزند حاجی عیسی که بعدا
ملیشه شد با ارباب عالم ملا غلام رسول انجه
از قوماندانان جمعیت بودند. ومولوی عبدالاحد
را حرکت انقلاب تجهیزمیکرد. در ولسوالی پسابند
حزب اسلامی کم بود تنها فرزند وکیل امرالدین
وپهلوان جمعه وپهلوان نوراحمد از جملۀ سر گروپ
ها بودند وارباب محمد أتکل به محاذ وملا احمد
تاجدار به ملا نسیم هلمند حرکت انقلاب ارتباط
داشت ونفر سر شناس جمعیت اسلامی در پسابند
مولوی خانمحمد بود.
عبدالستار حکیمی که خودرا مستحق رهبری میدانست
با این تشکیلات وتعینات حزب اسلامی که در خارج
صورت گرفته بود مخالف بود میخواست آمریت
واداره نزد خود آن باشد اما.با من روابط نزدیک
داشت.
درچغچران هم جبهات ومسئولین مشخص شده بود.
غلام ربانی فرزند حاجی غفور؛ محمد شاه مجیدی؛
تحویلدار عبدالاحد از قوماندانان جمعیت.
عبدالقادر امامی؛ عبدالستار حکیمی؛ کمالدین
مودودی؛ مولوی موسی؛ نصر الله سرحدی از
مسئولین حزب وابراهیم بیک از حرکت انقلاب بود
هرچند سر گروپ ها وأفراد سر شناس دیگری هم
بودند اما از طرف دفاتر مجاهدین رسمی نشده
بودند واین نامگذاری رهبران جهادی مایه دلسردی
کسانی شد که طور خود جوش قیام کرده بودند
وخودشان خودرا قوماندان ورئیس وقاضی صاحب
میگفتند. عدۀ به خانه نشستند وبرخی راه ایران
وپاکستان را در پیش گرفتند تا خودرا مقرر کنند
ویا لا أقل رسمی شوند با این تحول نیم از
بیسوادان از تسلط وقدرت افتیدند.
البته در دستگاه دولت نیز تحولات تدریجی رخ
داد چون تا آن وقت سه رئیس جمهور برریاست
جمهوری تکیه زده بود. وتحلات داخل دولت به
شرح ذیل بود.بعد از محمد عمر ساغری سید مکرم
آدم خور وازان به بعد اسلم خلیق که شخص میانه
رو بود به حیث والی در غور مقرر گردیدند وبه
همین ترتیب دو شخصیت دیگر از غور بنام
عبدالرحیم خان وفضل احمد به نوبت والیان غور
شدند.
مخالفت های ذات البینی:
بعد از سال 1360 مجاهدین ولایت غور بیسیار
تلاش کردند تا یکی از ولسوالی های شهرک ویا
تولک را اشغال نمایند اما به این آرزو مؤفق
نشدند.در ولسوالی های شهرک وتولک مخالفت حاجی
گل خان که از پیشتازان مجاهدین بود با عدۀ از
اقوامش باعث شد تا عدۀ زیاد به دولت تماس و
باتشکیل جبهه های قومی از دولت دفاع نمایند.
مثلا میرزا غلام نبی خان چهار راه یکی از
بزرگان قوم پهلوان که رهبری حاجی گل برایش
گران تمام میشد با استفاده از نفوذ برادرانش
به حکومت تماس داشت وبه این ترتیب ولسوالی
تولک از طرف چهارراه تا گلدان تهدید نمیشد.
ودر ولسوالی شهرک مردم جوره به سرکرده گی ملا
سلیمان فرزند حاجی عیسی ورسول خان برادر زادۀ
وکیل تاج الملوک به نیروهای دولت پیوستند تا
جلوی یکه تازی های حاجی گل مجاهد را که به نظر
ایشان نهایت قلدر، خود خواه ،یکه تاز وکم سواد
بود بگیرند.بگفتۀ مردم صاحب خان برادر حاجی گل
هم دیگر به جهاد علاقه نداشت تنها دلش ریاست
میخواست که اقوام به پذیرند. خلاصه بعد از سال
1360 رقابت بین اقوام ومردم محیط شدت پیدا
کرد.تا اینکه میرزا غلام نبی خان دربین مناطق
گاو کش وچهارراه به قتل رسید واین مسئله به بد
گمانی ها ودشمنی های اقوام پهلوان که دران
منطقه اکثریت بودند منجر شد. وبعد از یکسال
صاحب خان برادر حاجی گل نیز از طرف اقوامش
کشته شد که به این حساب اقوام پهلوان در شهرک
وتولک با هم مخالف ودشمن شدند.مناطق دیگر شهرک
که بنام قوم تیمنی یاد میشدند زیادتر از ارباب
عبدالکریم وفرزندش فضل احمد خان اطاعت میکردند
وباهم متحد بودند, اگر به جهاد میرفتند هم
یکجا میرفتند واگر با حکومت میرفتند هم به
یکدیگراحترام داشتند یکجا تصمیم میگرفتند. چون
این مردم اشخاص تحصیل کرده کمتر داشتند وهمه
قبول داشتند که ارباب عبدالکریم خان وفرزندش
که با سواد است همه مسائل را از ما بهتر می
فهمد وبه مصالح ومنافع قوم کار میکند.اما
اقوام دیگر همه یک منه بودند..
در چغچران هم عنان قدرت به دست مردم قشر
پائین جامعه افتیده بود که پذیرش رهبری این
طیف برای رءوسا وخوانین چون حاجی غفور دولت
یاری ووکیل جبار خان ووابراهیم بیک وکیل محمد
چهارسده که سالها از مردم وکالت میکردند غیر
ممکن بود. روی همین دلیل این اربابان ومتنفذین
سنتی به جای اطاعت از مزدوران خود که در قالب
قوماندان جهادی ورئیس ظهور کرده بودند با دولت
روابط خودرا با همه تلخی ها وناگواری ها تأمین
و حفظ نمودند.
در ولسوالی ساغر هم وضعیت مشابۀ پیش آمد
.رهبری سید ایوب برای متنفذین چون ارباب عثمان
، ارباب عبدالعزیز ،مولوی عندلیب ،ارباب صدیق
وغیره قابل قبول نبود, چون این رهبرها که
سابق از مردم آرد ونان سوال میکردند حال مالک
الرقاب مردم بودند, دیگر سوال نبود حواله بود
گاو، گوسفند، قالین ،پول نقد وغیره به خاطر
اکمال جبهه بود واختیار نکاح وطلاق دختران
مردم....تنها راه نجات این بود که هر کس به
خود حزب مخالف قوماندان منطقه پیدامیکرد
وجبهۀ مستقل میداشت تا کسی به امورش مداخله
نمیکرد. اگر باز هم قوماندان به باج گیری
ادامه میداد درینصورت جنگ گروهی یا حزبی آغاز
میشد. که بعدا به تفصیل ذکر میگردد.
این اختلافات داخلی سر انجام به جنگ های
تنظیمی مبدل شد.. جنگ ها به هر عنوان که صورت
میگرفت آنرا به جنگ آحزاب نسبت میدادند مثلا
اگر کسی جرم ویا خیانت را مرتکب میشد چون
حکومت وجود نداشت آنرا حکومت محلی گروه های
جهادی جلب میکرد شخص مجرم به خاطر
فرارازمحاکمه وجلب خودرا منسوب به یک حزب
میساخت وبعد میگفت من هیچ جرم ندارم من را این
حاکمان محلی که از حزب اسلامی اند بجرم عضویتم
در حرکت انقلاب اسیر کرده اند .واگر حکومت
محلی از حرکت انقلاب میبود میگفت من را
بخاطریکه ازحزب اسلامی ام بندی نموده اند دیگر
تحلیل نبود این مقدمه ها برای یک جنگ کامل
عیار تنظیمی کافی بود.دیگر جهاد جای خودرا به
مخالفت های ذات البینی واگذار کرده بود.
فصل سوم:
آغاز جنگ های گروهی وحزبی در
ولایت غور:عقرب سال..1360
قطع جنگل قلعۀ تاریخی غور1361
عملیات ناکام مجاهدین بالای
مراکز دولت1362
فا جعۀ دولت یار
عملیات شهرک, شکست وپیروزی
تیرماه:1362
عملیات علیه پوسته های چغچران
سال 1364 درامۀ نکاح اجباری زن
های طرفداران حکومت{خلقیها
شدت جنگ های قومی ومنطقوی در
ولایت غور وشهادت ستار {حکیمی }بهار 1365 هش
تابستان
1365 حوادث جلگۀ مزار تا إعدام ملا
سالهای 1366-137 شدت جنگ های
داخلی در ولایت غور
محمد
طاهر ملکزاده
مهاجرت مردم اوشان:.قدیر
اوشانی
حملۀ رئیس عبدالواحد با غران
بالای ولسوالی شهرک
وضعیت دولت در سالهای جنگ
وجهاد
آغاز جنگ های گروهی وحزبی در ولایت غور:
قبلا یاد آوری شده بود که بعد از سقوط ولسوالی
تیوره وشکست پیهم مجاهدین در تولک دیگر
مجاهدین از تصرف مراکز تحت تصرف دولت مأیوس
شده بودند.حال باید حاکمان وآمران متعدد
محلی, محل را برای حاکمیت وتسلط خود پیدا
میکردند وقراء وقصبات را بالای یکدیگر تقسیم
مینمودند.تقسیم مناطق من حیث محل حکم فرمائی
در رأس تلاشها وپروگرامهای قوماندانان جهادی
قرار گرفت. طبیعتا حرص اشغال مناطق باعث بر
خورد وتنش فرماندهان محلی میشد که شد.
اولین جنگ داخلی:
اولین جنگ تنظیمی در ولایت غور در ولسوالی
تیوره در منطقۀ یخن علیا وسر پنک صورت گرفت.
یکطرف این جنگ غفار خان وبرادرش قیوم حکیمی از
حزب اسلامی وطرف دیگر مولوی محمد سر پنک از
حرکت انقلاب اسلامی با حمایت ارباب سید احمد
وطالبان چهاردر بود. چرا این جنگ وآشوب آغاز
شد. بعد از سقوط ولسوالی تیوره حرکت انقلاب
اسلامی که بیشترین قدرت را داشت در مناطق یخن
علیا وسر پنک نیز نفوذ پیداکرد. اما عبدالغفار
وبرادرش قیوم خان که از حرکتی ها میترسیدند
جبهه حرکت انقلاب وملا ها را در نزدیکی خود
تحمل نمیکردند.در حالیکه جبهۀ حرکتی ها با
تأسیس شورائی علما شکل میگرفت. حرکتی ها با
تأسیس شورائی علمأ در منطقۀ سر پنک نفوذ غفار
خان وقیوم خان را به چالش گرفتند.مو لوی محمد
تکه صقل که از حرکتی ها حمایت میکرد وهمیشه
شمشیر وسیلابه در گردنش بود مردم را به حرکت
انقلاب دعوت کرد واقوام خودرا که به حزب
اسلامی ارتباط داشتند کافر میگفت خصوصا ارباب
غفور وفرزندش عبدالله خوشنود و کریم سنگر که
به حزب اسلامی ارتباط داشتند.
عقرب1360 دریکی از روز غفارخان رئیس حزب
اسلامی منطقۀ یخن علیا با مجاهدین خود وارد
شورائی علماء شدکه درمنطقۀ زیر تنگی سر پنک
موقفیت داشت.او با عصبانیت تمام کتاب هارا از
طاق ها پائین انداخته به ردالمختار ومجله به
قول علماء توهین کرده بود ودر ضمن یک ملا را
به جرم جاسوسی به حرکتی ها مورد لت وکوب قرار
داده بود .این عمل غفار خان خشم علماء وملا
هارا برانگیخت ایشان هم به ساده گی حکم تکفیر
غفار خان را صادر وجهاد علیه حزب اسلامی در
رأس قیوم خان وغفار خان را صادر نمودند.علمائی
چهاردر وطالبان درمنطقۀ نیک و سر پنک تجمع
کردند.امااین تجمع حرکتی ها از دیدگاه قیوم
خان یکنوع تجاوز به ساحۀ حزب اسلامی محسوب
میشد, بناء قیوم خان با مجاهدین ویا عساکرخود
محل تجمع علمارا محاصره واعلان جنگ داد .ملا
ها هم چهادر مرکز قدرت حرکت انقلاب را به کمک
طلبیدند.همان بود که ارباب سید احمد چهادر
وطالبان که دران وقت مربوط خلیفۀ چهاردر
وارباب سید احمد بودند با عبور از کوهای سنگ
سوراخ مناطق سرپنک ونیک را به کنترول خود
درآوردند وبه آرایش سنگر در مقابل قیوم خان
پرداختند .قیوم خان در اول حرکت ملا هارا ساده
فکر میکرد اما حقیقت چنین نبود .درین میان
نادر خان محمد خان وقدیر خان میرزا عبدالله گر
چه حرکتی نبودند,اما روی ملاحظات منطقوی
ومخالفت های شخصی که با قیوم خان داشتند با
علماء هم پیمان وهم نظر بودند لذا از چهار طرف
قیوم خان را محاصره نمودند.
من{ عبدالقدیر علم}که از لحاظ تشکیلاتی
قوماندان عمومی حزب اسلامی بودم نامۀ را از
قیوم خان در یافت کردم که دران از من خواسته
بودند تا به کمک ویا نجات حزب اسلامی بشتابم
که در معرض خطر و نابودی است. دران وقت
طاهرخان ملکزاده روابط بیسیار صمیمانه
ودوستانه با نادر خان داشت به او هم نامۀ از
نادر خان رسیده بود تا به کمکش برود.دفاع از
حزب یک وجیبه پنداشته میشد, اما چه نوع دفاعی؟
من وطاهر جان از یک فامیل با ید به دو سنگر
متخاصم تقسیم میشدیم طاهر خان گفت به این
خواست جواب منفی میدهیم اما من که مشاورین
بیسیارافراطی مانند لعل محمد مسکینیارداشتم
بیطرفی من را مانند سکوت مردم کوفه در برابر
امام حسین میدانستند باید حتما درین ماجرا
شرکت میکردم والا همه اقوام واقاربم که به حزب
اسلامی ارتباط داشتند با من قطع رابطه میکردند
وبه قیوم خان می پیوستند. سر انجام تصمیم
گرفتم به کمک قیوم خان بروم.
طا هر خان ملکزاده هم به کمک نادر خان حرکت
کرد. من با لشکر خود درکوه های نرمی وسموچک
سنگر گرفتم نان وفرش بالای این دو قریه حواله
شد وطاهر خان با نفری نادرخان روبروی من
بالائی تپۀ مجاور خانۀ نادر خان سنگر گرفته
بود. اودر حقیقت از حمله بالای خانۀ نادر خان
جلوگیری می نمود هدفش جنگ نبود. جنگ های
پراگنده به اطرف سرپنک ادامه داشت فردا وارد
منطقه شدیم قیوم خان وغفارخان بخاطریکه از
سنگر عقبی مطمئن شوند مارا به جنگ وخلع سلاح
نادر خان تشویق کردند. این تشویق در حقیقت به
معنی جنگیدن من با طاهر خان بود .من گفتم خیر
است طاهر جان آمده پهلوی دوست خود اما او عملا
جنگ نمیکند واگر شما اصرار دارید ما چرا از
عاشقان سر جنگل بیائیم به منطقۀ لعل سرخ در
گیر شویم لذا ما میرویم در منطقۀ خود میجنگیم.
غفار خان ازین طرز صحبت من نا آرام شد گفت اگر
شما واقعا به کمک ما یعنی حزب اسلامی آمده اید
باید به سر پنک با حرکتی ها مقابل شوید. گفتیم
صحی است.
من با نفری مسلح به همراهی استاذ قاسم خان لعل
محمد خان مسکینیار وغلام حیدر اول به جای
ارباب غفور پدر عبدالله خان خوشنود رفتیم بعد
ازصرف چائی ونان وارد کوه وسنگر شدیم .حینیکه
به سنگر ها نزدیک شدیم همه را جمع کردم تا
مشوره کنیم که چه نوع عمل کنیم جنگ ویا صلح
.گرم صحبت بودیم که صدائی فیر تفنگ شد دیدم
دونفر که پهلوی محمد قاسم علم روبروی من نشسته
بودند هدف فیر تفنگ قرار گرفتند یکی عبدالله
ولد ارباب ذکریا با شخص دیگر از یخن علیا
بود.من بعد ازین حادثه همه ساحه را کنترول
نمودم اما نتیجه این بود که محل نشست ما از
فیر حرکتی ها مصئون است.ما به این حقیقت پی
بردیم که این فیر از طرف افراد صورت گرفته بود
که قیوم خان دستور داده بود.هدف این بود که
یکی از کلان های آل علم را هدف قرار دهند تا
بدین ترتیب جنگ شدت پیداکند و ما عملا وارد
صحنه شویم.ومنطقه به طور کامل از وجود حرکتی
ها پاک وتحت تصرف قیوم خان در آید.
قاسم علم به این مسائل بیسیار دقیق بود به من
گفت چه میکنید این مردم میخواهند آب را تیره
کنند وماهی بگیرند گفتم مصلحت میکنیم اول محل
نشست خودرا تغیر دادیم بعدا فیصله کردیم که ما
بعدازین جنگ نه بلکه دفاع میکنیم دوباره به
سنگر های نرمی رفتیم.هر چند قیوم خان ازین وضع
نا آرام شد ولی ما تصمیم خودرا گرفته
بودیم.این درامۀ ناکام قیوم خان مارا نهایت
خسته کرده بود.او هم خیلی جرأت نمیکرد پا
فشاری کند چون میدانست کمی قضیه افشاء شده
است.
فردائی این روز به دوطرف قضیه روشن ساختم که
ما دیگر جنگ نمیکنیم. به همه موی سفیدان تیوره
خط نوشتم تا بخاطر صلح مداخله نمایند.حاجی
سناتور، میرزا غلام حیدر خان ،حاجی باز محمد
،حاجی دوست محمدازموی سفیدان تحت تیوره . حاجی
پدرم با میرزا عبدالرحمن ملک زاده از عاشقان
وسر جنگل وارد منطقه شدند. مردم چهاردردر جواب
نامۀ موی سفیدان نوشتند که جوانان منطقۀ
عاشقان به جنگ آمده اند وموی سفیدان شان به
صلح ؟ این موی سفیدی اعتبار ندارد.نفری قیوم
خان به بهانۀ اینکه حاجی باز محمد خان با
ارباب سید احمد چهاردر روابط نزدیک دارد ویرا
تهدید وحتی لت وکوب نمودند که بازهم هدف متشنج
ساختن اوضاع بود.حاجی باز محمد با ما هم رابطۀ
دوستانه داشت این وضعیت مارا واداشت تا به
قیوم خان به فهمانیم که دیگر ما از تو دفاع
کرده هم نمی توانیم, اما تا صلح نشود وجبهات
متلاشی نگردد منطقه راهم ترک نمیگوئیم . تا
آنوقت یکنفر از طرف حرکت بنام رشید ویکنفر از
طرف حزب اسلامی یعنی عبد الله ولد ارباب ذکریا
کشته شده بود. قیوم خان وقتی فهمید که اقوام
پهلوان دیگر جنگ نمیکنند به صلح وآشتی متقاعد
شد اما حرکتی ها مصرانه خواستار محاکمۀ غفار
خان که بانی اغتشاش وجنگ در منطقه بود شدند.
ایشان غفار خان را به ارتداد متهم کردند وما
غفار خان را مجاهد ردۀ اول واز بنیان گذاران
نهضت میگفتیم. به هر حال طرفین میانجی گری
محاسن سفیدان را پذیرفتند وبه صلح تن در
دادند.درین آشتی محاکمۀ غفار خان به تعزیر
تعدیل شد تا به محضر عام از خداوند مغفرت
بخواهد غفار خان در جمع مردم از اهانت به
علماء اظهار ندامت نموده هفت مرتبه به خنده
وفیگوریکه خاصیت خودش بود استغفرالله گفت واین
درامه مؤقتا پایان یافت.
این طرز محاکمه وتعزیر یکنوع اهانت به غفار
خان تعبیر شد . بعد ازین حادثه قیوم حکیمی
کوشش کرد مخالفین نزدیک خودرا از سر راه بر
دارد هدف اولی نادر خان وقدیر میرزا عبدالله
بود که در بین منطقه با مخالفینش ارتباط
داشتند.. لذا میتوان قیوم خان حکیمی را اولین
بانی جنگ های داخلی به حساب آورد..او بعد ازین
تصمیم گرفت اهداف کوچک را مورد حمله قرار دهد.
اول نادر خان بعد اولاد میرزا عبدالله وبعدا
مولوی محمد تکه صقل ویا سر پنک را خلع سلاح
وقدرت خودرا در شرق ولسوالی تیوره تثبیت کند.
قیوم حکیمی شخص زیرک وماجرا جوی بود به خاطر
رسیدن به قدرت به هر معاملۀ دست میزد.به هیچ
چیزی جز یکه تازی وقدرت خود راضی
نبود....حریفانش از هر حیث ضعیف بودند.او
توانست بعد از سال واندی افراد فوقالذکر را
خلع سلاح واز منطقه بیرون نماید وخود را من
حیث تصمیم گیر مؤفق در منطقه تثبیت کرد
.حریفانش چون نادر خان فرزند محمد خان وقدیر
خان میر زا عبدالله که دارائی پایگاۀ ضعیف
قومی بودند سلاح ومهمات خودرا به قیوم خان
تسلیم وخود شان به سیه چوب پسابند ومناطق
کیلگو وپیرک کشته فرار کردند.این امر باعث
تقویت وشهرت قیوم خان گردید.
با آنهم ساحه تسلط قیوم خان از یخن تا گردنه
سیاه بود مرکز تیوره توسط شورائی علمائی
طالبان اداره میشد.
درسال 1361هش کدام تحول جدی رخ نداد تنها
مناطق غرب چغچران صحنۀ در گیری قومی بین قوم
زه رضا به سر کرده گی رئیس سلام خان براد زادۀ
خلیفه نور احمد واقوام میری به سر گرده گی
ابراهیم بیک بود...این در گیری ها ابراهیم بیک
را که از قوماندانان حرکت انقلاب بود طور
تدریجی به حکومت نزدیک کرد. نه به معنی تسلیمی
تنها به حد تأمین رابطه.. در شرق چغچران هم
روابط عمله ها وبای بقه ها بخاطر مسائل ارضی
ومخالفت های قومی باهم خوب نبود, در حالیکه
اقوام خانزاده هدف اصلی این هردو قوم بود.
مردم ده مرده ومر غابی هم دردولت یار در کمین
یکدیگر بودند که دلیل اصلی این مخالفت ها از
رقابت ارباب آقاجان مرغابی با حاجی رئیس ووکیل
جبار ریشه میگیرفت. خلاصه در تمام ولایت غور
از شدت بر خورد مردم با دولت کاسته شد تنها
مردم که مخالف دولت بودند بخاطر توسعه قدرت به
صف آرائی در مقابل یکدیگر پرداختند.مجاهدین
بیشتر از همه به جنگ های داخلی در گیر شدند{
در چغچران دولت هم از اختلاف مجاهدین
استفاده نمود. حملات علیۀ مجاهدین در نرکوه
وبره خانه انجام داد که چندان دست آورد نداشت
در مناطق درۀ غازی وخارزارک چندین تن از
نیروهای دولت وروسها به قتل رسیدند دوباره عقب
نشینی نمودند.
جهاد با جنگل قلعۀ تاریخی تیوره:
مجاهدین تیوره هم که کدام پلان وبرنامه
نداشتند تابستان سال 1361 شایعه پخش کردند که
دولت میخواهد ذریعۀ هلی کوپتر ها نیرو پیاده
کند وقلعۀ تیوره را دوباره فعال سازند وبا
استفاده از جنگل مشکل محروقاتی خودرا حل
میکند....نامۀ از غفار خان برایم رسید که جهت
مجلس با مردم چهاردر، علمائی غرب ولسوالی
ومردم نیلی وزرنی بخاطر آیندۀ ولسوالی در
تیوره که بجائی میرزا عبدالرحمن خان تأدیات بر
گذار میگردد باید همه سران مجاهدین حضور به هم
رسانند. من هم با تعداد از موی سفیدان به جمع
ایشان پیوستم..بعد از صرف نان ملا فیض الله
رئیس آن وقت طالبان چهاردر گفت هدف از جلسۀ
امروزی این است که اتفاق واتحاد نمائیم کدورت
ها وإختلافات را کنار بگذاریم چون شنیده ایم
دولت میخواهد دوباره ولسوالی را فعال سازد این
اختلافات به نفع دشمنان اسلام است.عبد الغفار
خان که شخص نهایت عاطفی بود واز طرف یوسف خان
لطیفی رهنمائی وهمرائی میشد.این پیشنهاد را
بسیار مفید وارزنده خواند وگفت باید در پی
چارۀ کار شویم..در مجلس روی مسئله صحبت به عمل
آمد که موجودیت قلعۀ تیوره به شکل سالم ودست
ناخورده به نفع دولت است اگر یکبار نیرو پیاده
کرد وقلعه را گرفت تا چندین سال جنگل اطراف آن
مواد محروقاتی نیرو های دولت را کفایت مینماید
وفتح دوبارۀ قلعۀ تیوره کار آسان نخواهد
بود.لذا قلعۀ تیوره سهمیه وار تقسیم شود تا
مردم آنرا تخریب نمایند وجنگل هم به همان
تناسب تقسیم گردد واز ریشه کشیده شود .سر
انجام این فیصله که دران وقت از منطق زیاد
برخوردار بود تأئید وحمایت شد.جالب این بود
که اقوام خانزاده خیلی خوش شدند وگفتند این
قلعه لز انبیا خان است وزمین های بین قلعه
واطراف آن از ماست باید دوباره ما ما لک زمین
ها شناخته شویم.
بعد از این فیصله دیوار های قلعۀ مستحکم
وتاریخی تیوره بخاطر تخریب به چهار قسمت تقیم
شد.مردم اطراف ولسوالی خاک قلعه را به زراعت
مفید دانستند همه را به تربه کشیدند. اقوام
خانزاده که ادعائی ملکیت جائی قلعه را داشتند,
از نابودی قلعه استقبال کردند ومردم دهقان
کارهم از خاک بخاطر رشد زراعت استفاده
مینمودند.
توطئه:.دران
سال چوب در شهر ها بیسیار قیمت داشت این چوب
ها جهت ساختن دروازه وخانه ذریعۀ موتر ها به
قندهار انتقال داده میشد.قوماندان ها هم به
قیمت چوب ها چشم دوخته بودند. در آخر معلوم شد
که این شایعه را تجار چوب فروش پخش کرده
بودند .تا چوب قطع شده قلعه را ارزان خریداری
وبه قندهار انتقال دهند. محیط ما از مر کز
دوربود ومردم هم حاضر نمیشد تا دیوار های قلعه
را تخریب کنند .لذا ما سهم چوب خودرا به مردم
اطراف قلعه دادیم تا در عوض دیوار های قلعه را
تخریب کنند.مجاهدین که دیگر مصروفیت نداشتند
به فکر وضع قوانین سختگیرانه در برابر ورثۀ
کسانی شدند که در دستگاه دولت خلقی ها کار
میکردند.دران وقت سخت ترین قوانین علیه خلقی
ها وورثۀ ایشان در ولسوالی تیوره وساغر إعمال
میشد .اگر کسی به دیدن قوم خود در شهر ها
میرفت بنام جاسوس حکومت محاکمه میشد .حبس، قتل
وجریمۀ نقدی در إنتظارش بود.
عملیات ناکام مجاهدین علیه
مراکز دولت1361 خورشیدی.
در سالهای 1361 و1362 هش مجاهدین چندین مرتبه
عملیات را بخاطر تسخیرپوسته های اطراف چغچران,
ولسوالی تولک وشهرک انجام دادند که به هیچ
نتیجۀ نرسیدند چون نیرو های دولت دربین
مجاهدین نفوذ پیدا کرده بودند هر حرکت مجاهدین
زیر نظارت وکنترول شان بود.مجاهدین بیشتر به
خود در آویز شدند وبه اختلافات داخلی دامن
زدند واز پیشرفت وپیروزی علیه دولت کاملا نا
امید شده بودند.دیگر آن شور وجذبۀ روز های اول
هم باقی نمانده بود.همان بود که مجاهدین تلاش
کردند نکات ضعیف تری را مورد حمله قرار
دهند.نابودی رقبا منطقه به بهانۀ ارتباط با
دولت یکی ازین اهداف بود.در شرق چغچران
مجاهدین با تشکیل جلسه حاجی غفور مشهور به
حاجی رئیس را به جرم ارتباط به دولت زیر فشار
قرار دادند. حاجی رئیس که خودش از نفوذ مردمی
کافی بر خوردار بود. برای قوماندنان تازه بر
خواسته نفوذ حاجی رئیس درد سر بود لذا در صدد
خورد کردن آن بر آمدند.رقابت های قومی ومنطقوی
وتنگ نظری عدۀ باعث شد تا ملاها ومجاهدین
مرغاب را در منطقه بخواهند.مرغاب منطقه است که
ساکنان آن بعد از جهاد نقش بر جسته ای را در
تحولات چغچران بازی کرده اند واولین بازی را
از دولتیار آغاز کردند که با قتل کشتار وغارت
همراه بود..
در سال 1362 هش اتفاق ناگوار در دولت یار
چغچران به وقوع پیوست وآن قتل حاجی رئیس
دولتیاری ،ارباب اسلم وچند تن همراهان شان به
دست مجاهدین در رأس مردم مرغاب بود...حاجی
رئیس وارباب آغا جان در دولت یاربر سر ریاست
واربابی همیشه با هم اختلافات منطقوی داشتند
ودر پی انتقام گیری از یکدیگر بودند وقتی حاجی
رئیس از اسارت خلقی ها رها شد بخاطر جمع آوری
اموال ودارائی های خود که توسط خلقی های غور
تقسیم وترکه شده بود به چغچران باقی ماند.او
در پوزه لچ وکاسی هم خانه شخصی داشت ودرانجا
نورمال زنده گی میکرد.او به دولتیکه ناخن هایش
را در زندان کشیده بود علاقه مند ووفادار نبود
صرف بخاطر کار های شخصی خود در چغچران مانده
بود.ا وبعد ازجمع آوری بر خی از اموال ودارائی
های خود در سال 1362 دوباره به منطقه دولت یار
رفت. ازینکه فرزندش غلام ربانی به ایران
وپاکستان بود با مجاهدین هم ارتباط داشت, اما
به جنگ وبر خورد با دولت هم مخالف بود. ارباب
آغا جان که از حمایت مجاهدین بخصوص اقوام خودش
بر خوردار بود ارتباط دوطرفه وی را بهانه
گرفته از تمام قوت علیه آن استفاده نموده.
اسناد وخط های حاجی رئیس را که به دولت
فرستاده بود ووعده سپرده بود که دوباره به
مرکز میآیم نزد خود حفظ کرده ومجاهدین را جهت
صدور فتوا علیه یکی از حامیان دولت فرا خواند
وی درین اثنا خط را به مردم نشان داد که گویا
حاجی رئیس با دولت تماس دارد ومرتد شده همه
ملا ها مرغاب وبعضی ملا های شینیه خصوصا ملا
جمال و وحاجی ملا نور محمد قاضی جبهات مرغاب
فتوا قتل حاجی غفور دولتیاری وهمراهانش را
صادر نمودند البته عدۀ ادعا دارند که حاجی
رئیس قبل ازین با انتقال اسلحه در منطقه باعث
قتل چندین تن شده بود که صحت وتعداد مقتولین
ونام های ایشان تا هنوز تأئید نشده. به همه
حال کسی را که دولت خلقی ها اسیر ودر زندان پل
چرخی ناخن هایش را کشیده واموالش را در چغچران
تقسیم وترکه کرده بود این بار مجاهدین بنام
کافر به قتل رساندند وتمام دارئی وهستی اش را
غارت کردند حتی{ چلمه وپاروهای حیواناتش } را
تا دورترین نقاط ودره ها بردند وفا میلش را
آواره کردند پسرانش به پاکستان وتولک پناهنده
شدند.عبدالرؤف با چند تن به تولک وغلام ربانی
.گل احمد به پاکستان بودند. وباقی اعضائی
فامیل به خانواده های اقوام خود پیوستند .این
خانواده متمول به نان شب وروز خود محتاج وسر
گردان گردید.ایشان درانوقت به لطف ومهربانی
زیاد نیاز داشتند.من این وضعیت را در چهرۀ
غلام ربانی وگل احمد پسران حاجی رئیس در افغان
کالونی پشاور پاکستان بدرستی مشاهده میکردم.در
پاکستان قاضی زاده هراتی ومحمد طاهر ملکزاده
بیشترین همدردی را با اوشان میکردند. اما فعلا
که یاد ازین تراژیدی تاریخ غور مینمایم میگویم
مال ودارائی اهمیت ندارد روزی فرزندان حاجی
رئیس به نان شب وروز محتاج گشتند واما حالا
وارثین مرحوم حاجی غفور که هستی پدر شان به
غرت رفت حال مانند پدر شان ثروتمند واز لحاظ
زنده گی در سطح با لائی قرار دارند.. این
فتوای علماء نشان داد که افراد مسلح زیر نام
جهاد به هر کار متوصل میشوند.و اولین فتوای
بود از طرف علماء تحت فشار مجاهدین بخاطر قتل
یک حاجی خداپرست که دامنۀ نفاق وشقاق را در
منطقه گسترده تر ساخت.؟ در حقیقت دارائی ها
وامکانات مادی حاجی رئیس هدف اصلی مفتیان را
تشکیل میداد.ورنه حاجی رئیس کافر نبود مثل
اینکه حالا طالبان رؤسای شورای علماء را بنام
کافربه قتل می رسانند. فاجعۀ جنگ های داخلی از
همین جا آغاز شد...هر چند فرزندان حاجی رئیس
به جنگ های داخلی چندان علاقۀ نشان ندادند,
اما دولت یار همیشه صحنۀ بر خورد های قومی بین
عمله ها وبای بقه ها وسردار ها بود وحوادث
زیاد در دل دولتیار نقش بسته ازان جمله چندین
مورد بر خورد بین فرزندان حاجی غفور وفرزندان
ارباب آغا جان صورت گرفت وچندین کشتۀ دیگر بجا
گذاشت وتا هنوز که هنوز است عقده ودشمنی در
بین شان وجود دارد.. اما جنگ های اقوام عمله
,بائی بقه وسردار دردولتیار که بخاطر تصرف
اراضی وملکیت های طرفین صورت گرفته بود اثرات
بسیار بد از خود بجای گذشت که درین مقال ذکر
نشده. با کشاندن قوم بای بقه به دولت این جنگ
هارا گاهی جهاد هم میگفتند..بای بقه ها با
سردار ها وهم عمله ها در گیر بودند که تا هنوز
مشکل قوم بای بقه وسردار ها که ده ها کشته
بجای گذاشته حل نشده است.وعلاوه ازان مردم
دیگر مانند مشن ها ا هزاره های گری که زمین
های سردار هارا خریداری کرده بودند به آتش جنگ
سوختند ومناطق گری هارا ترک گفتند که تا هنوز
مهاجر اند.وفعلا رئیس عطا محمد ومعاون احمد از
اقوام بای بقه که در یک تشکیل نظامی قومی به
دفاع از دولت رئیس ومعاون بوده اند در منطقه
از صلاحیت کافی بر خوردار اند وبه هیچ قیمت
حاضر نیستند اراضی را که ادعای مالکیت دارند و
بزور جنگ به تصرف خود در آورده اند مسترد
نمایند.هر چند اقوام مشن وهزاره در صد ها
محکمه ابتدائی .مرافعه دق الباب واسناد را جمع
آوری نمودند تا مالکیت خودرا ثابت نمایند اما
این مسئله تا هنوز حل نگردیده.چنانچه سفر والی
ولایت در سال 1374 وسفر قوماندان امنیه در سال
1386 به منظور باز پس گیری وتفکیک اراضی مورد
مناقشه تا هنوز نتیجه نداده است.
.
عملیات شهرک, شکست وپیروزی. تیرماه 1362
تیر ماه سال 1362 عملیات مکرر از طرف مجاهدین
علیه پوستۀ شهرک صورت گرفت که باز هم نا مؤفق
بود.درین عملیات افراد حزب اسلامی از یخن علیا
تا انجه وسبز زیارت نیز شرکت داشتند. هر چند
یک بال هلی کوبتر روسها در شرق شهرک توسط آتش
مجاهدین سقوط کرد وخلقی ها شدیدا تحت محاصره
قرار داشتند ,اما با مجروح شدن محمد طاهر ملک
زاده فرمانده عملیاتی جنوب ولسوالی که یک چشم
خودرا نیز در اثر انفجار مین ازدست داد و دوتن
همراهانش از منطقۀ پایحصار شهید شدند جبهات
مجاهدین متلاشی شد ازینکه بالای پستۀ دولت
فشار بود مجاهدین خودرا پیروز میگفتند اما با
زخمی وشهید شدن عدۀ از مجاهدین جبهات به شکست
مواجه شدند.باید یاد آورشد که درین جنگ تمام
مجاهدین به نوبت شرکت کردند .از پسابند، تیوره
تا شهرک همه به اطراف ولسوالی شهرک حلقه زده
بودند برای اولین بار از سلاح های ثقیل مانند
راکت وداشکه بر ضد دولت استفاده میکردند
وامیدوار بودند که فتح وغنیمت نصیب شان
میشود.. مردم ساغر وتولک در ولسوالی تولک در
گیر بودند.جبهات شرق ولسوالی تیوره به سرکردگی
عبدالقیوم حکیمی ومردم اعلی غوری انجه وسبز
زیارت نیز درین عملیات نقش مؤثر ایفا
کردند.اما هرگز به سقوط پسته شهرک نه
انجامید.دست آورد مجاهدین صرف اشغال خانه های
آقا جانی در غرب ولسوالی بود وبس.
درسال 1363 نیز جنگ های چریکی ونوبتی در
اطراف چغچران دردرۀ غازی الندر وکندیوال ادامه
داشت که طرفین تلفات از خود بجا گذاشتند اما
پیروزی قاطع هیچ طرف به دست نیاوردند. نیمی از
مردم ولسوالی ها به طرف چغچران رفتند ومن با
یک گروپ از مجاهدین به اطراف پستۀ شهرک رفتم
.با مجاهدین آنجا حاجی گل وبرادرانش ،مولوی
عبدالأ حد، ارباب عالم خان مشوره نمودیم مناطق
اطراف ولسوالی را قرار گاه انتخاب نمودیم.
من در منطقۀ اسپیزو جبهه گرفتم دران وقت ارباب
عبدالا حد پدر قدیر خان اوشانی بما همکاری
مالی میکرد, اما مردم اوشان بپاس ارتباط با
ارباب کریم خان وفرزندش به جهاد عملی علاقه
نداشتند. مجاهدین جلگۀ مزار به سر کردگی مولوی
جیلانی در پهلوی ما قرار داشت. وبه همین ترتیب
مجاهدین شرق ولسوالی شهرک تحت امر فضل احمد
خان ولد ارباب کریم خان که بعدا به حکومت
سناتور شد در پهلوی ما بود او بخاطر بستن دهان
مردم وحفظ موقعیت خود به جهاد آمده بود ورنه
نفر دولت بود. ما هم جهاد مد روز را انجام
میدادیم نه ما دولت را شکست میدادیم ونه دولت
مارا هر چند منطقۀ اسپیزو شدیدا بمبارد میشد
ولی ما جا های مصئون داشتیم وحتی دولت سنگر
های مارا گرفت بازهم بما آسیب نرسید.صرف یک
نفر از سیه کله ها زخمی شد.ویک نفر از مجا
هدین ما بنام خیر محمد از پرجملان در قسمت پا
هایش مرمی خورده بود.این بار جبهات بخاطر
مریضی که عاید حال من گردیده بود متلاشی شد.من
دندان درد بودم دندانم را داکتر ملا سلیمان
انجه که کمک های اولیه را در صلیب سرخ پاکستان
فرا گرفته بود با انبر کشید وبالای زخم الکول
پاشید که باعث بسته شدن دهانم شد ومدت ها نان
خورده نمیتوانستم لاجرم بخانه بر گشتم, تفریبا
از مرگ نجات یافتم.چون داکترجهادی بود ازین
بیشتر خدمت را نمیتوانست عرضه کند.
عملیات علیه پوسته های چغچران:
هنوز بهار نشده بود ولباس سفید برف بر تن سیاه
زمین بود که شخص بنام نور احمد از ساد سیاه
چغچران نامۀ را از ستار حکیمی به قریه عاشقان
آورد.دران نامه نوشته شده بود ما بخاطر انتقال
سلاح ومهمات باید به پاکستان برویم واما قبل
ازآن باید دست آورد داشته باشیم ,بناء خواهش
میکنیم جبهات تیوره به چغچران بیایند تا یکجا
علیه دولت عملیات انجام دهیم.این خط را نزد
قیوم خان فرستادم تا اگر بشود یکجا به چغچران
برویم. او که با ستار خان میانۀ خوب
نداشت.برفتن چغچران علاقه نشان نداد گفت شما
بروید من بعدا میآیم..
بهار 1364 هش با یک گروپ از همراهانم به اطراف
چغچران رفتم ودر منطقۀ نرکوه همراه با ستار
حکیمی وکمال الدین مودودی بالای پسته های دولت
در مناطق کاسی ، پوزه لچ واطراف میدان هوائی
که مرکز روسها بود از طرف شب عملیات انجام
میدادیم که چندان نتیجۀ نداشت.غالبا فیر های
هوائی صورت میگرفت بنام ادائی فریضۀ جهاد. خبر
های میشنیدیم که رئیس سلام خان دردرۀ غازی با
روسها بر خورد کرده چند میل سلاح مدرن را از
روسها گرفته ودارای جبهه قوی است اما هم آهنگی
وارتباط بین مجاهدین نبود. جالب تر اینکه
درآنجا هم کاسه داغ تر از آش بود{شخص بنام
یوری سرگویچ} از عساکر ویا افسران روسی فرار
کرده بود وبه ستار حکیمی پیوسته بود ونام آنرا
نورمحمد گذاشته بودند.اوکهتازه به اسلام رو
آورده بود, مارا هر شب به جهاد میبرد ما هم از
شرم این مجاهد تازه وارد شب ها تا صبح سنگ لگد
میکردیم وبالای پسته های دولتی سلاح های مختلف
شلیک میشد, چون فاصله دور بود نتیجه معلوم
نبود. من دران وقت به زبان روسی بلدیت داشتم
همیشه باوی هم صحبت بودم, اما او کوشش میکرد
دری صحبت کند ومسائل اسلامی را یاد بگیرد او
در اوائل دروغ نمی گفت. از وی علت فرار آنرا
پرسیدم گفت من را به اتهام فروش چند بیلر تیل
میخواستند دستگیر واسیر نمایند من فرار
کردم.این شخص که بعدازین به نورمحمد روسی
مشهور شده بود از کاسی شیخ ها زن گرفت وچغچران
را برای همیش محل زندگی انتخاب نمود. بعد از
سقوط حکومت نجیب پدر ومادرش به مزار شریف
آمدند تا اورا با خود ببرند وی به دیدار ایشان
به مزار شریف رفت,جنرال دوستم به او ووالدینش
تحفه ها داد اما به رفتن روسیه موافقت نکرد
ودوباره به چغچران بر گشت این شخص تا هنوز
بنام نور محمد درچغچران است وبه ریاست برق
ولایت غور من حیث کار مند تخنیکی ایفای وظیفه
مینماید راستی شخص نهایت زحمت کش ووارد به همه
کار های فنی وتخنیکی میباشد او به کشیدن سرک
ها بسیار علاقه دارد و دارای سه طفل است.
در یکی از شب ها تصمیم گرفتیم بالای پسته پوزه
لچ عملیات نمائیم.وقتی از طریق قطس به دریا
هریرود نزدیک شدیم.او پیش شد من ترسیدم مشکل
پیش نیاید اما بر خلاف اوراه را بلد بود واز
جای میرفت که مین نباشد.وقتی چند فیر تفنگ و
راکت بالای پوسته انجام شد او همه پوچک هارا
گرفت ودوباره همانجارابا پاتوی خود مالید وخاک
پاش داد, گفت این کار را بخاطری میکنم که دولت
نفهمد از کجا فیر شده الا اینجارا مین میگذارد
.روزی دیگر تلفات می بینیم.بسیار زیرک وهوشیار
بود. حینیکه برمیگشتیم نا وقت شب بود او از
چشم ما ناپدید شد همه ما گفتیم این روس فرار
کرده دوباره به دولت رفته,اما وقتی آنرا
یافتیم او کنار آب وضو میکرد که نماز
بخواند.به همه حال از وی خاطرات زیاد دارم.
مجاهدین که ازین شکست ها سر خورده شده بودند
تصمیم گرفتند تا ضربۀ خودرا به طرفدارا دولت
وارد کنند, این بار هم ابتکار عمل به دست ملا
های تیورهدر رأس مولوی عبدالظاهر فرزند مولوی
عیسی از زربید تیوره ومولوی عندلیب ساغر بود.
فیصلۀ علمائی تیوره وساغر به استناد فقه قیاسی
که{ طرفدار کافر کافر است}صورت گرفت . این
فیصله را چنین تفسیر کردند که اقارب خلقی ها
قلبا خلقی هارا دوست دارند پس دوست خلقی خلقی
است باید اذیت شوند,و یا اینکه در ملاء عام
براءت خودرا از خلقی ها اعلام نمایند. برای
مردان این کار آسان بود همه در ملأ عام اعلان
براءت کردند.پدر گفت من از فرزند وبرادر
ازبرادر وبه همین ترتیب همه از اقوام خلقی خود
اظهار بیزاری کردند.اما مشکل زن ها بجای خود
باقی ماتد .در مورد زن های خلقی ها چنین فیصله
نمودند.{.خلقی ها وهمه کسانیکه در حکومت اند
مرتد شده اند وباا ختلاف دین ودار طبعا طلاق
بین زن ومرد صورت میگیرد چون خلقی ها دین شان
تغییر کرده ودردار کفر قرار دارند, بناء زن
های منکوحۀ خلقی ها طلاق است}مسئلۀ ارتداد را
کسی ثابت کرده نمیتوانست اما رجما با لغیب
گفتند هر کس در حکومت هست کافر ومرتد است وزن
منکوحۀ آن طلاق است.فتوای مشترک از قرار گاه
مشترک علماء که در مجاورت خانۀ میرزا سمیع در
مرکز تیوره موقعیت داشت صادر شد واین اولین
مرتبۀ بود که علماء تمام تیوره متحدا جلسه
نمودند وفتوا صادر کردند.تنها مولوی احمد غوری
بود که این فتوی را تأئید نمیکرد سائر علماء
طور متفق علیه این فتوی را تأئید کردند.آنعده
از ورثۀ خلقی ها که قدرت کمتر داشتند این
فتواهارا قبول کردند زنان را به خانه پدران
شان فرستادند.جالبتر از همه این بود که هم
زنان را مطلقه میگفتند وهم نفقه زن را بدوش
پدر شوهر گذاشته بودند دو جزا به یکبار...
بعد از گذشت چند ماه علماء در جلسۀ دیگر فیصله
کردند که نشستن این زن های مطلقه به خانه
پدران وبرادران شان بر محبت شان به خلقی ها
دلالت دارد ایشان باید به عقد نکاح شخص دیگر
در آیند تا محبت خلقی ها از دل شان بیرون
شود.یکعده ازین زنها که تا هنوز عروسی نکرده
بودند ویا تا هنوز اولاد نیاورده بودند به
نکاح شخص دیگر تن در دادند اما زنان که از
شوهر اول اولاد داشتند به هیچ صورت نمیخواستند
دوباره شوهر بگیرند.علمائ انکار زنان را از
ازد واج با شخص دیگر دلیل بر محبت خلقی ها
تعبیر نموده این زنان را جبراو تعزیرا مستحق
دره دانستند وبعدا به نکاح اجباری شان حکم
کردند وگفتند هر گاه کسی بنام اینکه طلاق بودن
زنهای خلقی ها صحت ندارد حاضر نشود با این
زنها ازدواج نماید علماء بزرگوار و طلبۀ کرام
حاضر اند این زنهارا به نکاه بگیرند واین مشکل
اجتماعی را در جامعه رفع سازند.
ازان لحظه به بعد ملاها با چادر های سفید
وطالب های با چوب های رنگه به دروازه خانه های
ورثۀ زنهای متذکره استاد میشدند میگفتند باید
شوهر کنند اگر کسی به خواستگاری شان نیامده
الان طلبه حاضراست وحتی علماء هم این مسئولیت
را عهده دار میشوندمثلا مولوی اسرائیل در باغک
تیوره ومولوی فتح القدیر در ساغر وآغا سید
ایوب از جملۀ بزرگها این تکلیف را پذیرفتند
وزنان خلقی هارابه عقد نکاح خود در آوردندو.
این کاررا به حق کسی انجام میدادند که کدام
قوت وجبهه نداشت,واما جبهه داران وزورمندان
ازین امر مثتثنا بودند..این جریان به همین شکل
ادامه پیداکرد .اما بودند زنانیکه با همه ظلم
وتعدی حاضر به گرفتن شوهر نشدند مثلا جبهات
ملا های چهاردر ده مرتبه اطراف خانۀ حطیب ملا
یار محمد زه نوروز را محاصره کردند تا خانم
عبدالحی پیرزاده را به شوهر بدهند اما این
خانم گفت خود کشی میکند ولی شوهر نمیگرد کسی
آنرا به زور نکاح کرده نتوانست..بعضی زنها به
یک بهانه معطل بودند حتی با برادران شوهر های
خود ازدواج کردند که این مسئله از مضحک ترین
دور تاریخ در غور به حساب میآید.از ملا های که
زنان منکوحۀ را به نکاح گرفتند مولوی اسرائیل
با غک که خانم گل احمد مندیش را به نکاح گرفت
اما زود کشته شد .ویا مولانا عبدالرحمن فرهنگ
برادر مولوی عندلیب ساغر که فعلا رئیس انکشاف
دهات ولایت غور است ومولوی فتحالقدیر..وچندین
ملا طالب وقوماندان ازین درامه شرم آور بهره
گرفتند...روزی در پشاور یکی از ملاها برهان
الدین ربانی رهبر جمعیت را ازین شهکاری ملا ها
واقف ساخت.او در حالیکه بهت زده شده بود خیلی
دیر سکوت کرد و بعد گفت این هنر خوب نیست در
خواهان بدخشان هم مولوی غیاث الدین ذره هم
چنین کار انجام داده که از نظر من خیلی شناعت
دارد وما از ین گزارش نهایت سر افگنده شده
بودیم آهسته صحنه را ترک کردیم.ملا های تصمیم
گیر در عهد مجاهدین درین وقت مولوی عبدالظاهر
,تیوره, رئیس طالبان چهاردر احمد ملجی, حاجی
زبیر خان زرنی , مولوی غلام فیض در تیوره-
مولوی عندلیب در ساغر- مولوی اسحاق ومولوی
عبدالله کوتا در تولک-مولوی عبدالأحد ومولوی
سید یوسف شهرک – مولوی خانمحمد ,مولوی
أعطامحمد ومولوی محمد دنگ در پسابند.وهم مولوی
موسی در مرغاب وملا جمال در شینیه چغچران
بودند.اما نکاح اجباری زنان خلقی ها در
ولسوالی تیوره وساغر عملی شد.
وقتی جنگ های داخلی میگوئیم هدف این است که,
تمام ولایت غور به آتش جنگ های داخلی
میسوخت.این جنگ از شرق تا غرب واز شمال تا
جنوب ولایت امتداد داشت.جنگی خانمان سوزی که
عدۀ زیاد را به کام مرگ فرو برد وهستی ودارائی
مردم را به دست یغما سپرد.مصیبتیکه جهنم
دنیارا مجسم واز آخرت را مسلم ساخته
بود.تقریبا اکثریت سرگروپ های جهادی به جنگ
های گروهی ,سمتی وقومی آغوشته بودند وانگیزۀ
هیچ یکی ازین جنگ ها جز توسعه وگسترش ساحۀ
حاکمیت وتسلط و جمع آوری عشر زکات وسورسات
چیزی بیش نبود.
قتل مرموز میرزا غلام نبی خان در تولک * قتل
صاحب خان در شهرک * حاجی رئیس در چغچران* وجنگ
های یخن علیا وچهاردر در تیوره * وجنگ های سید
ایوب در ساغر با ارباب عبدالرحمن وحاجی نیک
محمد* وبرخورد های ملا احمد تاجدار در پسابند
با جعفری ها ولایت غوررا به یک جنگ داخلی
عمومی آماده ساخته بود. اما جنگی آنی با
انگیزۀ کم وتلفات بسیار بالا در چغچران صورت
گرفت که توجه خوانندگان را من حیث شاهد عینی
به گوشه های آن جلب مینمایم.
انگیزه های که قبلا تذکر رفت دامنۀ اختلافات
را در اطراف چغچران وسیع و وضعیت را نهایت
پیچیده ساخته بود. همه اقوام وگروه ها بنام
حزب ویا قوم با هم آمادۀ جنگ بودند. سائر بر
خورد ها به مخالفت ها ودشمنی های بر میگشت که
ریشه در گذشته داشت.اما این بار جنگ بین افراد
روشنفکر, بیدار واز یک قوم وحتی فامیلی بدون
سوابق دشمنی بود.جنگ بین کسانی در گرفته بود
که همیشه بر یک دستار خوان نان میخوردند وبر
وحدت ویکپارچگی خود زیر سایه قوم افتخار هم
میکردند قوم سلطانیار با شاخه های خدایار
والله یار وغیره.راستی این جنگ ها دربین ستار
حکیمی آمر جهاد در چغچران ومخا لفینش که از
قوم خودش بودند بیشتر تعجب آور بود. کسانیکه
که همیشه با اوبودند اما این بار با با شمشیر
های آخته وتفنگ های به ماشه استاده آمادۀ جنگ
با ستار حکیمی بودند. این درامۀ مصیبت بار را
به این ترتیب که شاهد عینی ماجرا بودم دنبال
مینمایم.
حمل 1365 که قصد رفتن به پاکستان را داشتم
تصمیم گرفتم از راه هزاره جات ومیدان ولوگر
این مسافت را طی نمایم ودر مسیر راه چغچران
طبق پلان قبلی ستار حکیمی را که آمر عمومی
حزب اسلامی در غور بود هم با خود همراه
سازم..اما وقتی از بند باین عبور کردم و به
مناطق زرتلی رسیدم,شنیدم که کلانها در کتار سم
تجمع کرده اند.علم مخالفت علیه ستار حکیمی را
بر افراشته اند.من که از روابط ایشان اطلاع
کافی داشتم این مخالفت را مانند مخالفت ه وناز
های گذشته شان یک شوخی می پنداشتم, اما وقتی
به کتار سم رسیم وبا رؤسا ورهبران منطقه, چون
تحویلدار عبدالأحد, ارباب محمد عثمان ,میرزا
ابراهیم, خلیفه نظام الدین وغیره دیدار نمودم
دانستم که مسئله جدی است ومردم قصد شورش
ومخالفت علیه ستار حکیمی رادارند ومسائل در
بین شان رخداده است. اما باتز هم آنقدر جدی
نبود که تبعات بدی داشته باشد این مردم به من
هم بسیار احترام واعتماد داشتند واز دیدن من
وهمراهانم نهایت خوش شدند پسر کاکا هایم چون
لعل محمد مسکینار که آدم خیر خواه وصلح جو بود
وغلام حیدر که دعایش همیشه یکپارچگی أعضای حزب
اسلامی بودبا من همراه بودند.تصمیم گرفتیم تا
موضوع را حل نکنیم طرف پاکستان نمی رویم باید
موضوع حل شود که ستار خان هم با ما عازم پشاور
شود. با مردم صحبت کردیم وگفتیم قابل تشویش
نیست مردم کمال الدین مودودی را که خسر زاده
ومعاون حکیمی بود در مخالفت با ستار حکیمی
متهم میکردند که گویا ما به دستور مودودی عمل
میکنیم اگر او امر کند ما سلاح خودرا بزمین
میگذاریم.اما مودودی که در منطقه نبود این
موضوع را رد میکرد وخود را بیطرف میگفت .
وقتی به قرار گاه ستار حکیمی رسیدم علاوه از
افراد واقوام خودش قوماندان اسحاق وجمع از
مربوطین ارباب معاذالله از غرب چغچران پهلوی
وی تجمع کرده بودند وشخص ابراهیم بیک هم دران
محل حاضر بود من اول از ماجرا پرسیدم, ستار
خان اظهار داشت افراد را که میشناسید علیۀ من
به دستور مودودی بغاوت کرده اند من میخواهم
ایشان را به زور خلع سلاح نمایم .گفتم همه شما
حیثیت یک فامیل را دارید ضرورت به جنگ نیست
ومن در مسیر راه با مردم زرتلی که بامن معرفت
واطمینان کامل داشتند صحبت نموده همه ایشان
اختیاررا به من داده اند. ابراهیم بیک ازین
پیشنهاد بسیار خوش شد گفت اگر جلو فتنه گرفته
شود بسیار خوب است ما بخاطر صلح آمده ایم نه
جنگ وکشتار .
مشکل کار اینجا بود که کمال الدین مودودی که
بالای مردم زرتلی نقش داشت منطقه را ترک کرده
بود به طرف قطس وغلمین رفته به بهانه بند
بودن راه از اثر آب های زیاد به مجلس حاضر نشد
وگفت من به هیچ طرف کار ندارم..به هر حال من
از ستار حکیمی قول وقرار گرفتم به طرف کتارسم
رفتم درانجا با موی سفیدان صحبت نمودم با هم
قول وتعهد سپردیم که به هیچ صورت جنگ وبر خورد
صورت نگیرد طرفین باید سنگر هارا تخلیه نمایند
وهر کس به خانۀ خود برود مشکل اینجا بود که
تحویلدار احد از جمعیت سلاح داشت واز کندیوال
به زرتلی مهاجر شده بود مبخواست مردم از وی
اطاعت کنند کهاین کار بالای ستار حکیمی بسیار
سنگینی میکردوهمچنان ریاست عبدالرحمن قیچاق
خسر وخسر بوره های حکیمی را مردم در منطقه
قبول نداشتند آنها عمدتا حکیمی را به جنگ
تحریک میکردند. .شب بر گشتم موضوع رابه حکیمی
وابراهیم بیک باز گو نمودم همگی قبول نمودند.
فیصله چنین شد که مردم از سلاح که ستار خان از
ایشان گرفته صرف نظر نمایند وستار خان منطقۀ
تسرقی را ترک نماید تا اوضاع نور مال شود.همه
ما قرآن ودعا کردیم شب من با ستار خان خدا
حافظی نمودم چون صبح وقت قصد رفتن به طرف
پاکستان را داشتم .تا هنوز خواب نرفته بودم که
ستار حکیمی آمد وگفت تو طرف پاکستان میروید
دستکش های خودرا به من بده گفتم خوب
است.میخواست قرآن شریفم را که در مدرسۀ
ایوحنیفه جائزه گرفته بودم ودر جیبم بود از من
بگیرد گفتم نه پاکستان آمدی برایت میدهم اما
حالا درراه تلاوت میکنم قبول کرد وبا گرفتن
دستکش ها با من وداع گفت.
وقتی صبح از خواب بیدارشدم ووضوء میگرفتم شخصی
بنام خیر محمد نزدم آمد وگفت ستارخان شب به گز
مه رفت وگفت اگر کدام فیر ویا جنگ شد قدیر علم
را بگوئید طرف پاکستان نرود درین اثنا با خود
گفتم چرا گزمه وجنگ موضوع فیصله شده باز هم
جنگ ؟ درفکر بودم که صدای غرش توب وراکت گوشم
را لرزاند گفتم چه مصیبت شد نزد ابراهیم بیگ
رفتم پرسیدم قضیه چه هست؟ گفت به گمانم منا
فقین در پی بد نامی ما اند, شب ستار خان را به
گزمه طرف کتار سم برده اند که تا هنوز بر
نگشته است. گفتم بیا که نزدیک برویم تا جنگ را
متوقف وستار خان را بر گردانیم وقتی نزدیک
شدیم از شخصیکه همیشه با ستار خان بود پرسیدم
حکیمی کجا هست؟در حالیکه صدایش می لرزید گفت
حکیمی کشته شده وجسد آن به طرف دشمن افتیده
کشیده نمیشود درین اثنا ابراهیم بیک با چشمان
گریان گفت چه بد نامی چه مصیبتی..هر چند کوشش
کردیم جسد حکیمی به دست نیامد اما قوماندۀ جنگ
به دست فضل حق نجات افتاده بود وجنگ شدت پیدا
کرد در گوشۀ با ابراهیم بیگ وهمراهان خود
نشستیم وبه این نتیجه رسیدیم در صورتیکه در
منطقه باقی بمانیم همه رسوائی ها بنام ما ختم
میشود وما با دست خالی شاید قربانی این فتنه
شویم پس بهتر است راه خودرا پیش بگیریم ومنطقه
را تر ک کنیم....
ده صبح حمل 1365 ازراه گنداب عازم دولت یار
شدم با دوستان خود مشوره نمودم میرویم به جای
غلام ربانی فرزند حاجی رئیس بخاطر چای ونان
ولحظۀ دم کشیدن, وقتی به دروازۀ خانه آن رسیدم
کس به خانۀ شان نبود وگفتند ربانی طرف لکۀ
مزاروخیر بیدرفته ما هم راه خودرا گرفتیم طرف
گرماب رفتیم در مسیر راه به نصر الله سر حدی
سر خوردم باوی چای ونان صرف کردم از کشمکش های
منطقه پرسید من همه ماجرا را به وی باز گو
نمودم موصوف بخاطر حکیمی اشک ریخت وگفت این
واقعه یک دسیسۀ بزرگ بود وضایعۀ جبران نا پذیر
از خود بجای گذاشت کاش چنین نمی شد.. به همه
حال شب به گرماب بودیم فردا به طرف لعل وازان
جا به پنجاب رفتیم در پنجاب ارتباط تلیفونی با
گر ماب تآمین بود رفتم که از گرماب موضوع را
معلومات بگیرم تلیفونی گفت طبق راپور که رسیده
تا هنوز سی نفر در کتارسم به قتل رسیده غلام
ربانی فرزند حاجی رئیس تحویلدار عبدالاحد
وارباب عثمان نیز از جملۀ مقتولین میباشند.من
گفتم عصر همان روز من به کتار سم بودم ربانی
به آنجا نبود بعد ها معلوم شد که تحویلدار
عبدالاحد که از جمعیت اسلامی وشخص تند خوی
بود غلام ربانی را به مجلس خواسته بود که اونا
وقت شب ناخبر دربین جنگ ها افتید وسر انجام
قربانی این حادثه شد .او خودرا تسلیم کرده بود
بعدا از طرف انجینر رسول وفضل حق نجات با جمعی
همرا هانش تیر باران شدند.این فاجعه بسیار
ساده اتفاق افتاد..
اینکه چه کسی وچه انگیزۀ ستار حکیمی را به
سنگر برد وچه کسی قاتل ستار حکیمی است تا هنوز
روشن نیست آنچه روشن است این است که ستار
حکیمی درسنگر روبروی خانه های کتارسم در حالی
هدف گلوله قرار گرفت که لادسپیکر به دستش بوده
ومردم را به تسلیمی دعوت میکرده..بعضی گفتند
که او بخاطر به سنگر رفته که نا وقت شب به وی
اطلاع دادند که طرف مقابل نیرو های زیاد را
جمع کرده از جمله غلام ربانی ونفری اش از
دولتیار وارد کتار سم شده اند. اوهم از ترس به
حملۀ پیشگیرانۀ دست زده وبرخی چیز های دیگر
ودر مورد قاتل وی نیز حرف های ضد ونقیض گفته
شده بعضی میگویند افراد خودش فیر کرده اند
وبرخی جانب مقابل را قاتل میگویند به همه حال
این فاجعه بسیار آنی وبدون تدبیر صورت گرفت
وتنها تلفات داشت .احتمالا دستگاه جاسوسی دولت
هم در قضیه دست داشت چون باشنیدن این خبر غرش
توپ های شادیانه وخوشی فضای چغچران را گرفته
بود.به همه حال من از پنجاب به طرف پاکستان
رفتم ودر آنجا رسالۀ را بنام زندگی نامۀ حکیمی
نوشتم ویک فاتحه هم بنام آن در مسجد ورسک
پیشاور گرفتیم.. کمال الدین مودودیکه خسر زادۀ
حکیمی بود از من رنجیده بود که چرا از من در
محافل نام گرفته شده.اما من آنچه را نوشته ام
یک سر مو اضاف کم نیست چون حادثۀ پر تلفات بود
باید واقعبینانه تحریر میشد.
بعد از حادثۀ قتل ستار حکیمی وجمع دیگر مسئلۀ
جهاد ومقاومت در چغچران تقریبا ختم شده بود
آنچه سر زبانها بود جنگ های داخلی بای بقه
وعمله وسردارها در دولت یار. وجنگ های شدید
بین رئیس عبد السلام خان وابراهیم بیک در غرب
چغچران حمله مردم مرغاب در غلمین تا کاسی وجنگ
های مردم چهار سده با مردم شویج ولفرا بنام
جمعیت وحزب وغیره.همه این جنگ ها به دنبال
خود چور وچپاول داشت. این جنگ ها که تا سقوط
دولت خلقی ها ادامه یافت تلفات وخسارات سنگین
مالی وجانی از خود بجای گذاشت. سلام خان از
حمایت مردم چهارسده اوشان وکمنج شهرک برخوردار
بود وابراهیم بیک را اقوام عینی شهرک ودولت
پشتیبانی مینمودند..جنگ های قوم زه رضا واقوام
میری دوامدار در بین مردم پخش میشد وسالها
دوام کرد که در جریان جزئیات این جنگ ها
نیستم.این جنگ ها را جنگ مجاهدین سلام خان با
ملیشه های ابراهیم بیک میگفتند هر چند ابراهیم
بیک هم از مجاهدین بود اما فرزندانش به حکومت
پیوستند وپای اوراهم تا کابل کشانیدند.
معرفی کوتاهی قاضی عبالستار حکیمی:
عبدالستار حکیمی فرزند علی دوست حدود سالهای
1334 خورشیدی در منطقۀ بادگاه واقع در 15
کیلومتری شرق چغچران دیده به جهان گشود.او
یگانه فرزند پدر بود ودرطفلی از پدر صغیر
مانده است. تیز هوشی, ذکاوت با شوخی وسر سختی
از خصوصیات طفلی آن بود.او مکتب ابتدائیه را
تا صنف ششم به مکتب ابتدائیۀ بادگاه به پایان
رسانید .در سال 1349 از مکتب بادگاه فارغ
گردید .بعد از امتحان بهار سال 1350 خورشیدی
وارد مدرسۀ عالی ابوحنیفۀ کابل گردید.شخصی
متعهد متدین وبیدار بود.به فعالیت های سیاسی
بسیار علاقه داشت وهر هفته در محبس دهمزنگ به
دیدار رهبران نهضت اسلامی که اسیر بودند
میرفت. با کمال الدین مودودی که خسر زاده اش
بود همصنفی بود وعبدالقادر امامی غوری نیز در
ابوحنیفه با وی هم صنفی بود.او معلومات آفاقی
کافی در مورد اسلام سیاسی وتاریخ اسلام
داشت.تمام کتاب محمد در شیر خواره گی نوشتۀ
حسن هیکل را از حفظ داشت.وبه نوشته های صلاح
الدین سلجوقی عشق می ورزید.کتاب تجلی خدا در
آفاق وانفس نوشته صلاح الدین سلجوقی همیشه در
الماری اش بود.به همه حال در بین شاگردان
مدرسۀ ابوحنیفه محبوبیت زیاد داشت.در سال 1356
هش از صنف چهاردهم مدرسه یکجا با مودودی فارغ
گردید وبه حیث معلم در مکاتب اطراف چغچران
مصروف وظیفه بود که تحول ثور 1357 رخداد وعرصه
زندهگی را بر وی تنگ کرد. اورا همگی
میشناختند.طوریکه قبلا اشاره شد او کمتر سازش
میکرد واز نظر خود تنازل نمیکرد, لذا
نمیتوانست با خلقی ها که هرروز به ضد شان شعار
میداد کنار بیاید.او هم مانند سائر هموطنان
بهار 1358 ساحۀ معارف را ترک من حیث مجاهد
مخالف دولت در کوه ها سنگر گرفت<نورمحمد
نوری,فضل حق نجات<رسول فگار از صاد سیا,محمد
شاه مجیدی وکمال الدین مودودی از همسنگران
تحصل کردۀ ای وی بودند.او مربوط به حزب اسلامی
حکمتیار بود وهمیشه مسئولیت های بزرگ را در
میدان جهاد ایفای کرده بود در مسائل دینی
ومذهبی تنگ نظر نبود واما در مسائل قدرت
وامکانات سختگیر بود.با وصفیکه از حزب اسلامی
پیروی میکرد از رهبری حکمتیار خسته بود
وخاطرات تلخ از رهبری آن داشت خصوصا سالهای
1364 تا 1363 تا در پشاور پاکستان.........
او در حمل در اثر بر خورد با اقوام خود به
شهادت رفت روحش شاد وخاطره اش گرامی باد.1365
همانطوریکه در تیوره جهاد از پایحصار آغاز شده
بود در شهر ک هم جهاد از جلگۀ مزار آغاز یافت.
ملاهای شوریده وبا ایمان چون مولوی جیلانی در
پیشاپیش مردم علیه حکومت خلقی به مقاومت وجهاد
دست زدند واز لحاظ اخلاص وصداقت وایمانداری
الگو ونمونۀ وقت خود بودند.وبه همین ترتیب
اربابان وموی سفیدان چون ارباب محمود ملا شمس
الدین وغیره مجاهدین را کمک میکردند.جوانان
جلگۀ مزار در سنگرهای جهاد مانند یک سنگر
مستحکم افراد مطمئن بودند.ومن ایشان را در
منطقۀ اسپیزو شهرک دیده بودم ومدت با هم
همنشین وهمسنگر بودیم.آنها که در پهلوی ما
لودند ترس وهراس در کنار ما جای نداشت >خصوصا
مولوی جیلانی با موهای نسبتا دراز تا بنا گوش
وجوانان همرهش.اما تاریخ گاهی به عقب بر
میگردد طوریکه مولوی جیلانی مهر کافر بر
پیشانی اش میخورد وبه همین اساس در تابستان
سال 1365 مجاهدین لشکر کشی بزرگ را به صوب
جلگۀ مزار شهرک براه انداختند.دلیل آن این بود
که در دره های پر پیچ وخم جلگۀ مزار دو تحصیل
کردۀ کم تجربه بنام های حضرت گل وعبدالرحمن
سروری که بنام خادست وکمونست شهرت داشتند سلاح
ومهمات هنگفت از دولت اخذ وتشکیلات نظامی را
به دفاع از حکومت دران کوپایه های دور دست
فعال کردند . گرچه بیش از صدها و هزار ها ده
وقریۀ از کنترول دولت خارج بود دولت قادر به
تصرف وکنترول شان نبود.آما این دوجوان کوشیدند
تا سر نوشت خودرا دردیار اجداد خود یعنی دردره
های پرخم وپیچ جلگۀ مزار رقم زنند,ورنه دولت
نه جلگۀ مزار را میشناخت ونه به کنترول وادارۀ
آن نیاز داشت .تنها این دو جوان به هر عقیدۀ
که بودند با استفاده از ارتباط ونفوذ که با
روسها داشتند.وتر فندیکه در بین مردم بنام
اقوام بکار بردند این کار را انجام دادند.این
دوجوان خلقی بخاطر توسعه وگسترش فعالیت های
خود وکسب امتیازات بیشتر باید مولوی جیلانی
رئیس جهاد قوم را با خود میداشتند.چنانچه این
کار را کردند وگفتند ما امکانات میآوریم واما
ریاست وادره منطقه بدوش مولوی باشد.این معاملۀ
سیاسی مولوی جیلانی را بدنام وخشم مجاهدین
تشنه به سلاح را بر انگیخت.
وجود سلاح های مدرن ولوازم لوژستیکی زیاد در
منطقۀ مورد نظر بال شوق مجاهدین را به قصد فتح
جلگۀ مزار وکسب غنائم به پرواز درآورد. درین
سال مجاهدین ازعموم مناطق شهرک وبرخی مناطق
تیوره و رئیس سلام خان از چغچران ومناطق درۀ
تخت تا چشت به جلگۀ مزار هجوم بردند.
برادربزرگم استاذ محمد قاسم علم نیز درین سفر
با مجاهدین همراه بود.او میگوید تکان دادن جان
ومال مردم از مناطق غوک شروع شد وهمه به اتهام
همکاری با ملیشه های طرفدار دولت تلاشی
میگردیدند.. خلاصه لشکر بی حساب مجاهدین که
بخاطر گرفتن امکانات مدرن نظامی انگیزۀ فوق
العاده نیز داشتند از چهار طرف به دره های
جلگه مزار هجوم آوردند.مردم جلگۀ مزار چندان
مقاومت نشان ندادند.ایشان گمان میکردند به گپ
ومشوره میشود همه مشکلات را حل وبه قناعت
مجاهدین خشمگین پرداخت.اما اشتباه فکر کرده
بودند.مجاهدین فرصت مشوره با متهمین را
ندادند,چون افراد تصمیم گیر از هر جا بود واین
لشکر آمر مشخص نداشت همه به هم احترام میکردند
هر کس حرف می زد دیگران بدون درنگ تأئید
میکردند.سر انجام حضرت گل از اعضای حزب خلق
وعضو استخبارات کا جی بی ومولوی جیلانی که از
مجاهدین دو آتشه بود وبعد به پاس روابط قومی
با حضرت گل یکجا شده بود از طرف مجاهدین
دستگیر گردیدند. لشکر به سر وبی اداره مناطق
را با دار وندار شان لوچ و محبوسین را به
بازار عمومی دره تخت انتقال دادند.درانجا به
قضاوت مولوی سید نظام الدین چشتی حکم اعدام
حضرتگل, مولوی جیلانی ویک موی سفید دیگر صادر
ودر ملاء عام به دار آویخته شدند.این حادثه را
حضرت گل وعبدالرحمن آفریدن واما مجاهدین با
إعدام مولوی جیلانی که روزی سردار وپیشتاز
مجاهدین بود داغ سیاهی را در دل تاریخ غور ثبت
نمودند.چون مولوی جیلانی هر گز مرتد نمیشد
وسزاوار إعدام نبود.البته عقده ها وإختلافات
منطقوی بیشتر زمینه ساز قتل آن بود.
سال
1366هش پیوسته خبر جنگ های غرب چغچران بین
رئیس سلام خان وابراهیم بیک بر سر زبانها بود
درین سال رئیس سلام خان توانسته بود بخشی از
مناطق را از کنترول اقوام میری خارج وموقعیت
خودرا در منطقه مستحکم نماید.اما جنگ های
اقوام عمله دبای بقه در دولتیار به شدت خود
ادامه داشت.مسئله غصب زمین ها ویا استراد زمین
ها از مالکین که مالکیت شان زیر سوال بود
موضوعی که دولت ها هم تا هنوز به حل آن قادر
نشده اند.
اوائل سال 1367 سال نسبتا آرام بود. در خلال
این سال قدری به مسائل تعلیم وتر بیه واعمار
کلینیک های صحی در جنب مراکز نظامی و قرار گاه
ها توجه صورت گرفت. هر مرکز نظامی لااقل یک
مکتب ویک کلینیک در پهلوئی خود داشت. مؤسسۀ آی
ام سی، مؤسسۀ سویدن برای افغانستان ، افغان
اید. کمگ های به دسترس مردم قرار میدادند
وعلاقه مندی مردم به جنگ وجدل کا هش یافته
بود. شوراهای محلی وروحانیون بیشتر از مراکز
نظامی إعتبار داشت چون به هر تناسب جبهه
وافراد مسلح زیاد تر میشد به همان تناسب فشار
بالای اهالی ومردم عادی زیاد تر میگردید جمع
آوری عشر وزکوات وعلوفۀ حیوانات ونان عساکر
بدوش مردم بود, مردمیکه به یک لقمه نان محتاج
بودند. درین سال تنها جنگ های داخلی در
ولسوالی پسابند ودولت یار چغچران وبره خانه
وپای کمر وجود داشت که ادامۀ جنگ های سالهای
قبل بود. دراوائل جنگ ها گروهی بود, اما آهسته
آهسته این اختلافات جای خودرا به اختلافات
قومی واگذار کرد. جنگ ها بعد ازین قومی
ومنطقوی بود دیگر مسائل گروهی وحزبی کمتر نقش
داشت.
لشکر کشی اسماعیل خان به قصد تصرف ولسوالی
تولک:
اسماعیل خان که یکسال قبل جلسۀ ساغررا به نام
شورای قوماندانان کل کشور در ولسوالی ساغر
برپا کرده بود, در سال 1366 به قصد فتح تولک
راه کوهای تاقچه وتاقون کوه را پیش گرفت.وی با
حمل توپ های دور برد به اطراف ولسوالی تولک
سنگر گرفت وعلاقمندان غنیمت از اطراف ولسوالی
تولک به دور آن حلقه زدند,نام توپ بی پس لگد
واسماعیل خان باز بر سر زبانها افتاد.او مطمئن
بود که که پیروزی نصیب وی میگردد, اما عملیات
وی هیچ نتیجه نداد.چون درین ولسوالی همیشه جنگ
آوران شکست خورده بودند.اگر مسئلۀ فتح مطرح
میبود مردم غور قبل از اسماعیل خان توفیق می
یافتند.ولسوالی هائیکه از طرف مردم محل حمایت
میشد تصرف آن کار آسان نبود. در تولک اولاد
آغا شیر خان وبرخی اقوام چهارراه از دولت دفاع
میکردند لذا جنگیدن با مردم محل مشکل
بود.چنانچه بعد ازینکه ولسوالی شهرک از طرف
مردم محل حمایه میشد به تصرف مجاهدین در
نیامد.به همه حال اسماعیل خان درین نبرد هیچ
دست آورد نداشت ,با قبول شکست راه خودرا پیش
گرفت دوباره به مرز های ایران بر گشت.
توسعه طلبی عبدالقیوم حکیمی
وآغاز جنگ های خونین در ولسوالی تیوره:
اوائل سال 1367 قیوم حکیمی از قوماندانان
مشهور حزب اسلامی که رقبائی خود { نادر خان،
قدیر میرزا عبدالله ومولوی محمد تکه صقل} را
شکست داده بود مرکز ولسوالی تیوره را که محل
بیطرف بود نیز به اشغال خود در آورد واقوام
خانزاده را که در خاجه غار قرار گاه داشتند
خلع سلاح نمود.آهسته آهسته وارد منطقۀ مر کز
ولسوالی شود مردم خواجۀ غار با قیوم حکیمی
روابط خوب داشتند خصوصا معلم یعقوب ولد ملا
زمان ومیرزا محمد, اما متنفذین مرکز تیوره
مخالف تسلط وحاکمیت قیوم خان بودند خصوصا
اولاد میرزا لعل محمد در رأس میرزا یعقوب
واولاد حاجی انور خان میرزا علاء الدین خان
ومیرزا نظام خان، اما ایشان خلع سلاح بودند
صلاحیت نظامی نداشتند صرف از لحاظ قومی ومردمی
با قیوم خان مخالفت میکردند, اما با وصف
مخالفت مردم, قیوم خان دیگر تصمیم داشت مرکز
تیوره را که بسیار حیاتی بود به کنترول خود در
آورد. او بخاطر برداشتن موانع از سر راه خود
چندین تن از متنفذین را ترور نمود مثلا میرزا
دین محمد حاجی لعل محمد و میرزا یعقوب وخان
فرزند میرزا لعل محمد خان را ترور نمود.وبه
همین سلسله میرزا علاء الدین ومیرزا نظام را
در روز روشن تیر باران کرد وتمام امکانات
ودارائی های شان را غارت کرد .با این کار مردم
محیط را تهدید کرد و این وضعیت تأثیر منفی بر
روحیۀ مردم گذاشت..چون مردم که در گیر جنگ های
قومی نبودند با ذکر یک حرف ترور میشدند دیگر
همه موی سفیدان تیوره اختیار خودرا
نداشتند.مجبور بودند قوماندان قیوم خان را
توصیف کنند والا سر نوشت شان به سر نوشت کشته
شدگان گره می خورد.بعد ازین قیوم خان به نیروی
تهدید کننده به همه مناطق تیوره تبدیل شده
بود.وفکر کنترول کل ولسوالی را به سر می
پرورانید.کوشش میکرد هر طرف د ست به مداخله
بزند تا اینکه زمینه یک جنگ کامل عیار را در
کل ولسوالی مساعد ساخت. حملۀ میزان سال 1367
علیه مناطق شمال تیوره از بزرگترین جنگ های
بود که قیوم خان به آن دست زد.
آغاز
جنگ های اقوام باین وپهلوان.در تیوره:
بعد از خلع سلاح وشکست دادن رقیب های نزدیک
خود،دیگر قیوم خان کدام رقیب اساسی در نزدیکی
های خود نداشت او به فکر کنترول وادارۀ تمام
ولسوالی افتاد اما مشکل سر راه آن اقوام
پهلوان در شمال ولسوالی وطالب های چهاردر در
جنوب بود ا وتصمیم گرفت بخت خودرا در برخورد
با اقوام پهلوان آزمایش نماید لذا تابستان سال
1367 سر نا سازگاری را پیش گرفت ودر مسیر راه
مردم عاشقان که از پاکستان سلاح میآوردند در
منطقۀ سفیدارک وفراه رود کمین گرفت ویک گروپ
ایشان راخلع سلاح نمود.اوین موضوع با عث تنش
وکشمکش بین طرفین شد.اوبهانه میگرفت که این
سلاح ها مربوط به حزب اسلامی است ومن قوماندان
عمومی حزب میباشم . اما مقصد اساسی اش در گیری
ومخالفت بود تا اینکه راه گیری ها ومخالفت های
طرفین شدت گرفت ومخالفت ها از کنترول بیرون شد
وقیوم هر لحظۀ آمادۀ جنگ وبر خورد بود.
تیر ماه این سال برج عقرب بود دریکی از روز
های جمعه وقتی از مسجد بیرون شدم دیدم یک نفر
دویده به طرف ما میآید وآن شخص قیوم خلیفه
کمال از سیا چوب بود.وی با سراسیمه گی گفت
قیوم خان بالای سر جنگل وحوز سیاه حمله نموده
یعنی بالای خانه های اولاد ارباب ومرحوم میرزا
عبدالرحمن خان. من آمدم شماراطالاع
دادم....من با دوسه نفر حرکت کردم درمسیر راه
مردم گفتند اطراف شاه بیدک .سنگر سیا بسیار
فیر است من هم صدائی فیر هارا میشنیدم وقتیکه
به قرار گاه رسیدم پرسان کردم قوماندان کجاست؟
طاهر جان ملک زاده قوماندان بود افرادیکه در
قرار گاه بودند وتا هنوز جنگ های داخلی را
ندیده بودند آنهم از جنگ با قیوم خان که
رقبائی خودرا کشته وفرار ساخته بود کمی مظطرب
به نظر می رسیدند وگفتند نفری قیوم بالای رمۀ
گوسفندهای سر جنگل حمله کرده خیر محمد ارباب
را شهید ساخته وقوماندان هم با سه تن طرف سنگر
سیاه رفته مقصد سنگر را از نزد نفری قیوم پس
گرفتند ورمۀ گوسفند را هم از پیش نفری قیوم
گشتانده اند.
من هم به فکر فرو رفتم وبفکر طاهر جان بودم
راستی درین وقت خیلی تر سیدم لحظه نشستم چائی
به گلویم پایان نمی شد، دیدم حفیظ پهلوان با
چند تن مجاهدین از قریۀ چشمۀ بویه آمد ودران
اثنا طاهر جان هم اطلاع داد که وضعیت خوب است
دشمن به طرف کوه گرد فرار کرده, اما مجید به
گلوی خود مرمی خورده{ مجید یکی از تفنگداران
نهایت رشید ومغرور ما بود} آنرا جهت تداوی نزد
داکتر ولی که داکتر قرار گاه بود فرستادند
وطاهر جان دستور داده بود که توپ 75 ملی متری
با داشکه وماشیندار به سنگر سیاه فرستاده شود.
من که آمر منطقه بودم همه اکمالات وضرویات را
آماده ساختم به سنگر فرستادم من همیشه در قرار
گاه بودم. تا هنوز شام نشده بود که مناطق
مربوط به قیوم زیر آتش توب قرار گرفت وتا صبح
نفری قیوم قدری عقب نشینی کردند بچه ها روحیه
یافتند وقتی از سنگر پایان شدند شخصی بنام
محمد از دوکشک گفت در اول از نام قیوم
میترسیدم واما حالا فهمیدم که ما آنهارا شکست
میدهیم به همه حال داستان ادامه جنگ ها زیاد
است درین حمله قیوم شکست خورد وموی سفیدان را
ازتیوره وچشمۀ مهران به صلح فرستاد. اما همه
می فهمیدند که قیوم دم راستی وتجدید قوامیکند
به صلح پایدار آماده نیست. خلاصه اول آتش بست
وبعد سنگر ها تخلیه شد وزمستان برف دار خود
مانع جنگ ها بود. این اولین مرتبۀ بود که قیوم
در بر خورد با مخالفین خود شکست خورده
بود.ومردم هم ترس شان از قیوم خان کمتر شده
بود. اما آنچه را اقوام پهلوان از دست دادند
مناطق وسیعی بود که در پهلوی شان قرار داشت و
توسط ملا نوالدین پشتائی وملا نبی اداره
میشدند.ملا نورالدین از دوستان طاهر خان بود
اما اشتباه که از طرف اقوام پهلوان صورت
گرفت,اورا در پهلوی قیوم خان قرار داد.هر چند
ایشان در اوائل چندان توانائی نداشتند. اما در
آخر درد سر بزرگ شده بودند.چندین بار مناطق
ایشان از طرف اقوام پهلوان اشغال وحتی چور شد
که به تعداد دشمنان اقوام پهلوان افزود.از
لحاظ سیاسی اقوام پهلوان عمدتا ضعیف عمل
میکردند.این مردم از هم پیمانان اقوام پهلوان
بودند در آخر از دشمنان سرسخت ایشان بحساب می
آمدند.
یکتعداد مردم در کیلگو وسرخک هم مخالف قیوم
خان بودند با اقوام پهلوان وخصوصا طاهر جان
ملکزاده رابطه داشتند . اولاد ارباب لعل محمد
کیلگو که از اقوام قیوم بودند با وی مخالفت
میکردند واز رفت آمد افراد وی در منطقه
جلوگیری مینمودند. تا هنوز سال تکمیل نشده بود
درست تیر ماه سال 1368 بود که قیوم خان بالای
کیلگو حمله کرد واولاد ارباب لغل محمد را
محاصره نمود درین حمله او میخواست روحیه افراد
خودرا دوباره زنده سازد, اما طاهرخان ملک زاده
بجائی فرستادن نیرو به کیلگو مناطق مربوط به
قیوم را در دهتائی وسر تائی به کنترول خود در
آورد ودهتائی را خلع سلاح نمود.وحتی ازبا فیر
راکت های 122 ملی متری مناطق لعل سرخ را تهدید
کرد. با شنیدن این خبر قیوم خان جنگ کیلگورا
نا تمام گذاشت وبطرف دهتائی شتافت.او با تمام
قوا سنگر هزار کوپک را طاهر خان شخصا دران
حضور داشت زیر آتش گرفتوبا حملات مکرر ده ها
توب وراکت را بالای این سنگر شلیک نموداما به
عقب نشینی مجبور شد.من در همان لحظه از طریق
مخابره خواستم با طاهر خان تماس داشته باشم در
جوابم گفت فاصله دربین ما آنقدر کم هست که
بجای حرف های شما صدا آنهارا میشنوم وضعیت بد
است مرمی های راکت ما خلاص شده .پهلوان حفیظ
با توپ 82 چهار طرف سنگررا زیر آتش گرفته مقصد
از پیشروی دشمن جلوگیری شده. شدید ترین جنگ
ها درین منطقه ادامه یافت چندین تن از
طرفداران قیوم خان اسیر شدند, ازانجائیکه طاهر
جان طرفدار کشتار نبود همه را آزاد ساخت. درین
جنگ ها فرزندان میرزا عبدالله با نفری خود
وچند تن از اقوام خانزاده بنام محمد شاه روض
الدین از لعل سرخ وتکری از دهتائی با چند تن
دیگر پهلوی طاهر خان قرار داشتند. همان بود که
قیوم خان شکست های سخت را متحمل شد واعتبار
خودرا در منطقه از دست داد.واما غرور وپیروزی
اقوام پهلوان هم پیامد چندان خوب نداشت که
بعدا به آن اشاره خواهد شد.
قیوم خان که قوماندان حزب اسلامی بود تصمیم
گرفت جنگ را جنگ حزبی إعلان نماید وتمام افراد
حزب اسلامی را از ولسوالی های پسابند وشهرک به
کمک بخواهد وحتی حزبی های ولسوالی تیوره را از
مناطق مختلف به معرکه تشویق کرد.لذا بعد از
سال 1368 جنگ ها از ساحۀ تیوره خارج شده بود
همه مناطق را متأثر ساخته بود وحتی همه
ولسوالی های تیوره شهرک, ساغر, وپسابند البته
مردم تولک به جنگ های داخلی علاقه نداشتند واز
طرف اکثریت شان از اقوام پهلوان بودند و قیوم
خان دران مناطق نفوذ نداشت. تنها شخص بنام ملا
محمود درۀ مگس که که از یک چشمش معیوب بود با
وی ارتباط داشت اما توانائی جنگ وصف آرائی را
نداشت.
اواخر دلو 1368 من با طاهر جان وجمعی از
مجاهدین جهت ادای مراسم فاتحۀ یکی از اقوام
رائین در جنوب غرب ولسوالی بنام خیر محمد
رفته بودیم.در منطقۀ پنج چراغ نزدیکی ورائین
شخصیکه ارباب شمس الدین نام داشت واز حامیان
حزب اسلامی بود با ما میانۀ خوب نداشت در
منطقه تبلیغ کرده بود که این مردم بخاطر خلع
سلاح حزبی ها آمده اند اما قضیه چنین نبود.
بعد از بر گشت شب را به یخن سفلی سپری نمودیم
ومن با ابراهیم ملک زاده بجائی مولوی احمد
غوری شب را سپری نمودیم. باهم مسائل غور را
صحبت کردیم وشخص بنام مولوی فکور نیز درانجا
بود واز مخلصین مولوی احمد بحساب می آمد .قدری
مسائل مذهبی صحبت کرد وگفت خودرا به زنجیر
مذاهب بسته نکنید همین خدا ورسول بس است بعد
از پیغمبر خدا هزار ها ملا آمده نمیشود همه را
امام وپیشوا بگوئیم ودین را پارچه پارچه
کنیم.... شب به پایان رسید طاهر جان که بخانۀ
عمر رفته بود صبح نزد ما آمد وبعضی ملا ها هم
به مجلس ما آمدند. طاهر جان پیشنهاد تشکیل
شورائی واحد را بنام شورائی علماء داد تا بدون
مداخلۀ قوماندانان به مسائل مردم رسیدهگی
کنند. اما بر خی که با مولوی ظاهر مخالفت
داشتند این پیشنهاد را رد کردند ومناسبات کمی
خراب شد وسخنان بین طاهر جان وملا محمد خشک رد
وبدل شد. باهم وداع کردیم طاهر جان برای من
گفت شما همراه داکتر ابراهیم بروید بجای خطیب
عثمان به من معطل شوید من میروم بجای عمر قدری
کار دارم وزود میآیم. همان بود از یکدیگر جدا
شدیم .وقتی بجای خطیب رسیدیم معطل ماندیم
درانجا هر چند کوشش کردم مخابره تماس نگرفت.
روز ها کوتا بود نزدیک عصر شد صدائی فیر تفنگ
بگوش ما رسید کمی پریشان شدیم به تپۀ بالای
خانۀ خطیب بلند شدیم، پهلوان حفیظ که با طاهر
جان بود با ما تماس گرفت پرسیدیم چه گپ است
وچرا نمی آئید وچرا فیر شد؟ در حالیکه گلوی آن
گرفته بود گفت کاری بد شده قوماندان شهید شده
ومجید هم زخمی است واوضاع منطقه خیلی خراب
است.ما همه محاصره شده بودیم حالا از محاصره
خلا ص شده ایم مگر وضع ما بسیار خراب است وشما
اگر طرف ما میآئید با بسیار احتیاط بیائید.
این لحظه قیامت بود بر ما که به تصور نمی گنجد
چه مصیبتی؟ داکتر ابراهیم نزد پهلوان حفیظ به
منطقه جر سوزک ها رفتع تا جنازۀ طاهر جان را
به منطقه بفرستد منطقۀ یخن سفلی محل جنگ ودر
گیری شد وطرفداران حزب اسلامی با شنیدن خبر
کشته شدن طاهر جان از چهار طرف بالای ما حمله
کردند. ابراهیم ملکزاده با چند تن جهت جلوگیری
از هجوم نیرو های قیوم خان عازم ملا اعلی شد
در مناطق ملا علی جنگ های بسیار شدید در گرفت
وجلوی پیشروی ایشان گرفته شد اما در اثر اصابت
هاوان به سنگر ما دو تن بنام عبد القدوس
وعبدالقادر کشته شدند ونفری حزب اسلامی از
طریق أنه بالای ما حمله کردند دران وقت من
قوماندۀ عقب نشینی دادم وبه داکتر ابراهیم ملک
زاده نیز اطلاع دادم عقب نیشینی کند .
آن وقتی بود که حزب اسلامی به قوماندانی قیوم
حکیمی در شرائط بد قرار داشت اما بعد از قتل
طاهر ملکزاده اکثریت طرفداران حزب اسلامی به
جنگ علیۀ اقوام پهلوان پرداختند ازانجائیکه
اقوام پهلوان از لحاظ سیاسی بسیار ضعیف عمل
میکردند همسایه های نزدیک شان بنام اسفرمانی
ها هم مخالف شان بودند زمستان 1368 تا ثور
1369 اقوام پهلوان در بد ترین شرائط قرار
داشتند.هر چند محمد ابراهیم ملک زاده که از
لحاظ عمر کم سن بود بجائی طاهر ملک زاده استاد
شد اما مردم به دشوار میتوانستند باور کنند که
خلاء طاهر جان پر میشود.اما بر خلاف تصور با
گذشت اندکی این خلاء پر شد واقوام پهلوان
ابتکار عمل را بدست گرفتند.
در اواخر ماه ثور 1369 اقوام پهلوان با وارد
آوردن تلفات سنگین به طرفداران قیوم منطقۀ یخن
سفلی را به تصرف خود در آوردند ومناطق ملا
آعلی زه نوروز تا آنه همگی را خلع سلاح کردند
این جنگ ها بسیار خانمان سوز وویرانگر بود که
جبران خسارات آن تا سالها کار آسان نیست. بعد
ازین تاریخ بار ها صلح وجنگ بین طرفین صورت
گرفت دیگر جنگ ها مربوط به مردم تیوره نبود
نور احمد پهلوان از پسابند ملا احمد تاجدار
وارباب حفیظ الله شهرک وآصف علی غوری به
طرفداری قیوم خان میجنگیدند وبه همین ترتیب
عدۀ از ولسوالی های مختلف هم پیمانان اقوام
پهلوان بودند. بد تر از همه اینکه جنگ های
داخلی غور اقوام پهلوان را در اسفور نیز با
یکدیگر مواجه ساخت که خاطرات تلخ آن روز هارا
هر گز فراموش نمیکنم وجنگ های اسفور از سیا
ترین دوره های زندگی من به حساب میرود که
خسارات آن به پشیمانی جبران نمیشود در حالیکه
هر گناه بعد از ندامت جبران میگردد اما
سناریوی بد اسفور هرگز تلافی نمیشود که به
اشتباهات شخص نویسنده بر میگردد
.....

شهید محمد
طاهر ملکزاده
شهـــید محمد طاهــر ملک زاده فرزند میرزا
عبدالرحمن ملکزاده در سال 1340 هش در قریه
سرجنگل ولسوالی تیوره چشم به جهان گشود.او از
عنفوان جوانی جوان جسور ، شجاع وپر تحرک
بود.موصوف علاوه از مدرسه درسال 1349 خورشیدی
شامل مکتب ابتدئیه چهل ابدال ومکتب متوسطه
عاشقان شد ودر سال 1357 هش شامل صنف دهم لیسه
یخن علیا شد اما اوبعد از تحول هفت ثور 1357
وبدشدن اوضاع سیاسی نتوانست به درس وتحصیل
ادامه دهد اورا در مکتب بنام فیودال ومرتجیع
توهین کردند تا اینکه مجبور شد علیه نظام به
مبارزه بر خیزد .همان بود که در جوزائی سال
1358هش رهبری مجاهدین را در ولسوالی تیوره به
عهده گرفت ودریک عملیات برق آسا سنگر های
امنیتی اطرف قلعه تیوره را به تصرف خود در
آورد ویکتعداد از حامیان دولت وقت را به اسارت
گرفت وتنگی چهاردر را من حیث سنگر مبارزه علیه
دولت انتخاب نمود.طاهر ملک زاده چون ستارۀ
درخشندۀ در آسمان جهاد ومبارزه علیه حکومت وقت
درخشید ومردم تیوره که از مظالم حکومت خلقی
های هفت ثور به ستوه آمده بودند گروه گروه
بوی می پیوستند.
حکومت وقت که به مخالفت مردم مواجه شده بود
موی سفیدان ولسوالی را جهت مشوره به مرکز
ولسوالی دعوت ومتعاقبا همه را به زندان انداخت
که میرزا عبدالرحمن ملکزاده پدر طاهر ملکزاده
نیز از جملۀ محبوسین بود. از جمله تمام
محبوسین تنها پدر طاهر ملکزاده در عوض رهائی
أسرائی دولت رها شد ومتباقی همه به جوخۀ مرگ
سپرده شد ند و تا امروز کسی از ایشان سراغ
ندارد که در بخش تاریخ غور بعد از 1357
خورشیدی طور مفصل ذکر شده است.
محمد طاهر ملکزاده به اساس فشار دولت بر پدرش
مجبور شد غور را ترک گوید، او که همراه با پدر
خویش عازم قندهار وکابل بود در مسیر راه در
منطقۀ کشک نخوددوباره از طرف نیروهای امنیتی
دستگیر ویکجا با پدرش به محبس قندهار منتقل شد
ومورد شکنجه وآزار قرار گرفت .او در حقیقت
ولسوالی تیوره را به اساس فیصله حکومت ترک
کرده بود اما دولت که به هیچ نورم واصل اخلاقی
واصولی پابند نبود اورا تعقیب ودر مسیر راه
دستگیر نمود. به همه حال او چانس آورد ومانند
سائر محبوسین وقتیکه حفیظ الله امین با فشار
بالشت در گلوی استاد به عمر ترهکی خاتمه داد
عده از محبوسین از بند رها شدند او هم با پدرش
رها گردید.
ملک زاده بعد از رهائی از زندان شامل لیسۀ
البیرونی قندهار شد وبه تحصیل ادامه داد اما
باز هم از شر دولت وقت در امان نماند دولت
خلقی ها که به کمبود عسکر وسر باز مواجه بودند
شاگردان را از مکاتب به زور به عسکری می
فرستادند همان بود که طاهر ملک زاده را
ازبازار قندهار دستگیر وبه ریاست تشکیلات
تسلیم وبعد به عسکری سوق دادند. او به ولایت
تخار به صفت عسکر گماشته شد اما ازینکه او
شاگرد مکتب بود در اثر وساطت بعضی شناخته ها
ازین بند هم رها شد ودوباره به قندهار بر گشت
و با همه مشکلات از صنف 12 فارغ شد.بعدازین
تاریخ ملکزاده به مجاهدین و به نهضت اسلامی
افغانستان ارتباط تأمین نمود، در شرائطیکه همه
مناطق به شمول ولسوالی تیوره در غور از کنترول
دولت خارج شده بود ملکزاده ترجیح داد از
محدودۀ قندهار که هر روز محل درگیری حکومت و
مجاهدین بود بیرون شود همان بود که زمستان سال
1359 هش قندهار را به قصد تیوره ترک گفت وبعد
از یک ونیم سال تبعید ودوری از فامیل دوباره
به آغوش فامیل بر گشت. محمد طاهر ملک زاده
وقتی از قندهار به تیوره باز گشت کــه مصیبت
بی نظمی مجاهدین کمتر از استبداد ودیکتاتوری
نظام خلقی ها نبود.مجاهدین هم در بین خود
اختلاف داشتند ودر بعضی مناطق جنگ تنظیمی
ادامه داشت وی بهار سال 1360هش از طرف جمعیت
اسلامی افغانستان بحیث قوماندان جمعیت اسلامی
در ولسوالی تیوره تعین شد موصوف بخاطر قیـام
اولــش
طرفداران زیاد در غور داشت .چندین مرتبه به
پاکستان سفر نمود ورهبر جمعیت اسلامی به وی
اعتماد واطمینان زیاد داشت.

شهید
محمد
طاهر ملکزاده
محمد طاهر ملکزاده به نقش عرضه خدمات اجتماعی
بـا تأسیس مکاتـب و مـدارس وتأســیس کلینیک
هـــا ی صحی در منطقه خیلی کوشش میکرد چنانچه
در پهلوی قرار گاه توحید همیشه یک مرکز صحی
فعال وبه خدمت مریض ها قرار داشت وهمچنان یک
باب مکتب در پهلوی قرار گاه توحید إعمار نمود
که زیر نظر استاذ ها منطقه وعلماء به شاگردان
درس میداد واطفال اطراف قرارگاه توحید ومناطق
نسبتا با سواد شده بودند. محمد طاهر ملکزاده
در سال1363 هش جهت اجرائی عملیات علیه ولسوالی
شهرک سهم گرفت او حین حمله بر یکی از سنگر هی
اطراف ولسوالی در اثر انفجار مین که از قبل
کار گذاشته شده بود مجروح ودو تن از همراهانش
شهید شدند واو درین حادثه یک چشم خودرا از دست
داد. اما باز هم او به ضروریات منطقه توجه
عمیق داشت از جمله به تعلیم وتربیه آطفال اما
با دریغ که منطقه توسط یکتعداد افراد شریر
ووابسته به حکومت و قت دچار جنگ هی داخلی
گردید واین زمینه ها وفرصت هارا از همه گرفت.
این جنگ ها در سال 1367 خورشیدی دامنگیر
ملکزاده نیز شد. طاهر ملک زاده دارائی هیبت
وشهامت خاص بود.تقوی صداقت وراستکاری ومتانت
در کار از ویژه گی های بر جسته شخصیت آن بود
طوریکه مخالفین از شنیدن نامش میلرزیدند
وهمیشه در تلاش توطئه بودند تا بتوانند به وی
صدمه برسانند. توطئه خطر ناک که علیه آن طرح
ریزی شده بود حمله ناگهانی قیوم حکیمی
قوماندان حزب اسلامی بود که تیر ماه سال 1367
خورشیدی بالای رمه گوسفند مردم سر جنگل حمله
نمود ونیروهای خود را دربین قافله مردم بادغیس
بنام مسافر در دامنه های سنگر سیاه خارا در
کمین گذاشته بود تا درصورت حمله متقابل
ملکزاده را ازبین قافله هدف قرار دهند اما این
پلان را عملی کرده نتوانستند چون ملکزاده از
پشت سر افراد در کمین نشسته عبور نمود همه رمه
را از دزدان پس گرفت وهم افراد در کمین نشسته
را محاصره نمود.درین بر خورد به مخالفین خود
درس ابدی داد وایشان را تا منطقۀ شان تعقیب
واکثر مناطق را از وجود شان پاک سازی کرد.
محمد طاهر ملک زاده زمستان 1368 هش جهت ادائی
مراسم فاتحـه اقوام خود به قـریه ورائین واقع
در جنوب غرب ولسوالی تیوره رفته بود که حین بر
گشت در مســـیر راه درمنطقــه یخن سفلــی از
طرف افراد جــبون ومنا فق کــه در کمین نشسته
بودند بتاریخ سوم دلومورد حمله قرار گرفت
وروحش با جهان فانی وداع گفت. مرگ ملک زاده که
دربین دوستان خود حیثیت یک دژ مقاوم ویک الگوی
از وفاداری وفداکاری را داشت تبعات ناگوار
داشت هم برای دوستان اوهم برای مخالفین
ودشمنان او.......دوستان وهمسنگرانش سخت در
ماتم نشستند.این مرگ نا بهنگام برای همسنگران
ودوستانش یک فاجعه بود چون دشمنان وی قصد
نابودی وقتل عام همه طرفداران وی را داشتند.با
آنکه یاران ملک زاده به سوگ وی می سوختند
دشمنان وقاتلین وی را فراموش نکردند .شهادت
طاهر ملک زاده یک انقلاب بزرگ را بدنبال داشت
انقلاب که پیامد خوب برای هیچکس نداشت اما
دشمنان سوگند خورده شرافت وانسانیت چنین شرائط
را ببار آوردند. که نخست ولسوالی تیوره وبعد
سائر مناطق غور را به آتش جنگ داخلی سوختند.
محمد طاهر ملک زاده با همه رشادت ودلاوری که
داشت مناطق زیاد را از وجود افراد شریر وجاه
طلب پاک سازی کرد . با وصفیکه در جنگ های
داخلی پیروزی های زیاد داشت اما هیچکس از طرف
وی به قتل نرسیده است. روح طاهر شهید شاد
ویادش گرامی باد.
مهاجرت مردم اوشان:.قدیر اوشانی

قدیر اوشانی
تیر ماه سال 1369 نیروهای حکومت وملیشه های
ابراهیم بیک از چغچران وشهرک بالای مناطق
اوشان هجوم آوردند وقدیر خان اوشان فرزند
ارباب عبدالأ خد که بنام مجاهد یاد میشد با
هزار خانه از اقوام مناطق مختلف اوشان مهاجرو
به طرف مناطق عاشقان آمد.وی تعداد از فامیل
های کسانی را با خود آورده بود که خود شان به
حکومت پیوسته بودند.چون امکان زندهگی هزار
خانه مهاجر در تیوره آن هم مناطق عاشقان وسر
جنگل ممکن نبود.مجبورشد ازانجا به طرف پاکستان
پناه ببرد.البته فامیل هائیکه سر پرست های شان
نیامده بودند در عاشقان باقی ماندند ودوباره
به شهرک بر گشتند. .
در سال 1370 هـ ش ملا عبدالواحد رئیس باغران
تصمیم گرفت بالای پوستۀ دولتی شهرک حمله کند
وهمه مجاهدین غور را به کمک طلبید وی با لشکر
بی سر پای از راه پسابند وارد سر چشمۀ شهر ک
شد واعلان نمود هرکس زیر قوماندۀ وی می جنگد
میتواند مهمات را حساب کرده تحویل گیرد
یکتعداد مردم پسابند وشهرک هم در رکاب آن
بودند او من را بهار 1370 در باغران دیده بود
به وی وعدۀ همکاری داده بودم اما وقتی به
منطقه آمد با ما چندان علاقۀ نگرفت دلیل آن
این بود او میخواست اول اسپیزورا تصرف نماید
چون مردم اسپیزو از لحاظ قومی با ما ارتباط
داشتند لذا به اساس مشورۀ مردم محیط نخواست
حاجی گل ویا مارا با خود شریک سازد او خودش به
تنهائی واردعملیات شد برج سنبله 1370 بود بعد
از نماز عصر حمله را آغاذ کردند من هم همراه
حاجی گل بالای یکی از تپه ها که به منطقۀ
ارباب عالم خان نزدیک بود نشسته بودیم حاجی گل
خان هم با مردم اسپیزو دشمنی داشت اما به هیچ
صورت نمیخواست رئیس با غران این منطقه را فتح
نماید وفاتح شهرک باشد چون حاجی گل هم شخص خود
خواه ومغرور بود این پیروزی را برای خود عار
میدانست.
به همه حال ما نظاره گر صحنه بودیم بعد ازینکه
آفتاب غروب کرد حملات شدید وپیشروی ها تا
نزدیکی سنگر ها صورت گرفت از سنگرهای مردم
اسپیزو فیر نمی شد حاجی گل بسیار بی تاب بود
ومیگفت اقوام ما مقابل ما خوب میجنگند اما
مقابل بیگانه ها حوصله یک فیر را هم ندارند
شاید فرار کرده باشند حالا مردم هلمند زنان
وفرزندان شان را به هلمند می برند. اما دیر
نگذشت که ساحات سنگر سنگ سفید وتپه های خاکی
اطراف اسپیزو به آتش تبدیل شد طور معلوم میشد
که فاصله دوطرف درگیر ده متر هم نباشد حدود
نیم ساعت جنگ شدید ادامه پیداکرد وبعد فیر ها
آرام شد.
بعد از این فیر ها بازهم حاجی گل بی صبرانه از
سقوط اسپیزو سخن میگفت .من گفتم عجب است هم
بخون مردم اسپیزو تشنه میباشی وهم به این نیم
شب در دل این بیابان با دودست دعا پیروزی
شانرا استد عا میکنی؟ گفت شکست این قوم را در
مقابل بیگانه نمی خواهم گفتم تو آدم دو بعدی
هستی گفت کی یک بوت دارد؟ گفتم بوت نمیگویم
بعد میگویم گفت دوبعدی چه هست گفتم هم شکست
ایشان را میخواهی وهم پیروزی ایشان را با زگفت
شکست ایشان را بدست خود میخواهم نه بیگانه ها
گفتم بسیار خود خواه میباشی گفت هر چه میگوئی
بگو من لغت های شما تحصیل کرده هارا نمی فهمم.
درین اثنا به مخابره گوش دادم که نفر های رئیس
با غران با هم تماس داشتند به پشتو از یکدیگر
پرسیدند و شخصی که در سنگر خط مقدم جبهه بود
گفت نفری ما چند تا مولوی شده وچند تا هم طالب
به اسپ ضرورت است...باز حاجی گل پرسان نمود
مولوی وطالب چه کار شده ؟ گفتم مولوی یعنی
کشته وطالب یعنی زخمی خوب نفری ایشان زخمی
وکشته شده گفتم بلی باز این مرتبه خنده کرد
وگفت همین مردم زن های اقوام مارا به طالب ها
میدهند ومولوی ها خطبه میخونند گفتم شوخی نکن
مولوی های امشب زنده نیستند..
بعد ازینکه معلوم شد رئیس عبدالواحد باغران
شکست خورد ونفری آن مصروف عقب نشینی اند من
حاجی گل را گفتم برویم حرکت کردیم نماز صبح را
در نیمۀ راه وچای صبح را به سبستی خانه حاجی
گل صرف نمودیم راستی مردم باغران دیگر به جنگ
علاقه نگرفتند به همین حملۀ عجولانه اکتفا
کردند ورفتند.. بعد ازین عملیات معلوم شد که
مردم باغران در اولین بر خورد تلفات شدید را
متحمل شده ند بودند دوباره سلاح ومهمات خودرا
بار کردند از شوق فتح شهرک دست بر داشتند چون
ایشان به اسپیزو شکست خوردند وتا رفتن به سوی
شهرک راه دراز در پیش بود.
درین وقت فضل احمد خان فرزند ارباب عبدالکریم
شهرک والی ولایت غور بود او از حمایت مردم شرق
ولسوالی شهرک بر خوردار بود همان بود که دولت
گاهی اورابه حیث سناتور غور در مجالس کابل
میخواست وی با ابراهیم بیک که دران وقت از
ملیشه های دولت بود روابط نزدیک خویشاوندی
داشت شخص ماجرا جوی نبود . اما بیشترین در
گیری ها اواخر سال 1369 بین اقوام زه رضا
ومیری ها بود واین جنگ ها همچنان ادامه پیدا
کرد تا سقوط حکومت به دست مجاهدین سقوطیکه
مجاهدین انتظار آنرا نداشتند.
وضعیت دولت در سالهای جنگ وجهاد:
دولت حزب دموکراتیک خلق در دوام عمر 13 سالۀ
خود در ولایت غور فراز چندان نداشت.بعد از سال
1359 کسانیکه خلقی بودند ودر چوکات دولت کار
میکردند ارتباط شان از مردم وحتی فامیل های
شان کاملا قطع گردید عدۀ به کابل ومزار
وتعدادی هم در چغچران وتولک عمر خودرا صرف
مسائل نظامی ودفاع از انقلاب نمودند بسیاری از
معلمین تغیر مسلک داده وبه قوائی مسلح پیوسته
بودند. .
حکومت در چغچران به مثابۀ محبس به وسعت بیشتر
تمثیل میشد چاکمان هم به این طرز حکومت داری
خوش بودند.تا خروج نیروهای شوروی از افغانستان
یک کندک از لشکر روسها در میدان هوائی چغچران
در تأمین امنیت با حکومت کمک میکرد.حتی
المقدور سال یک مرتبه چغچران از طریق
کاروانهای نظامی که از هرات وشیندند اعزام
میشد از لحاظ لوژستیکی اکمال میگردید وکمک های
کشور شوراها از قبیل کفش ،بوره ومرغ های کنسرو
شده گی بنام مرغ شهید وکالای مورد نیاز به
طرفداران دولت توزیع میگردید. طرفداران دولت
ازین وضعیت خیلی راضی بودند چون نفوس در شهر
کم بود استحقاق بیشتر به مردم میرسید به همین
تر تیب در شهرک وتولک ولسوالی ها حیثیت یک
پستۀ دولتی را داشتند همه ساکنین داخل ولسوالی
بنام مدافعین انقلاب ثبت وراجستر بودند واز
کمک های بلا عوض کشور های سوسیالستی مطابق
کوپون معین بهره میگر فتند.
دولت دموکراتیک وحزب خلق که تا آخر به انواع
مختلف تغیر نام داده بود به غور چندان توجه
نداشت کمک های راکه به مردم چغچران مینمود به
همان اندازه از ایشان ملیشه مطالبه مینمود تا
به خط اول جنگ در مرز پاکستان بفرستد ویک قطعه
مربوط به ابراهیم بیک در خوست وگردیز از حکومت
دفاع میکردند که تعداد زیاد شان کشته شد
چنانچه دریکی از جلسات داکتر نجیب رئیس جمهور
وقت که در برابر اساتید پوهنتون صحبت میکرد
مورد سؤال استاذ محمد عارف ملکزاده استاذ پو
هنتون قرار گرفت که چرا از ولایت غور هیچکس در
رده های بالای حزب ودولت گماشته نمیشود رئیس
جمهور در جواب پرسید به من بگوئید که حکومت
غور چقدر ساحه را در تصرف خود دارد؟ وبعد گفت
من میدانم حکومت در غور بیش از ده کیلومتر
ساحه را به تصرف خود ندارد بروید به غور اقلا
ساحۀ اقتدار دولت را تا بیست کیلومتر توسعه
دهید وبعد خواستار امتیاز شوید ازین اظهارات
رئیس جمهور معلوم شد که امتیازات نه به اساس
شایستگی ولیاقت بلکه این جنگ وتصرف مناطق
بودکه معیارامتیاز گیری در حکومت نجیب بحساب
میآمد. همان بود که همه امکانات به دسترس
دوستم، جبار قهرمان جمعه گل پهلوان وملیشه های
دیگر سپرده میشد. در غور تشکیل یک لواء ملیشه
قومی ابراهیم بیک داشت که در خارج از غور هم
نیرو میفرستاد ویک کندک ملا سلیمان واولاد
وکیل تاج الملوک اسپیزو شهرک ویک کندک هم در
تولک اولاد حاجی عبدالقادر چهار راه بخاطر
دفاع از حکومت دموکراتیک ساخته بودند که در
عمل چندان محسوس نبود وتنها ابراهیم بیک
توانسته بود یک کندک از ملیشه های خودرا به
مرز پاکستان به جنگ بفرستد. . بعد از سال
1365در چغچران دیگر کسی بنام والی نمی رفت
افراد بنام عبدالرحیم موسی از ساغر وفضل احمد
خان از شهرک به نوبت در چغچران والی مقرر شدند
اداره ولایت بدست خود غوری ها بود.اما این
وقتی بود که ساحۀ قدرت حکومتی در چغچران از ده
کیلومتر مربع تجاوز نمیکرد.عساکر وملیشه های
دولت را بیشتر نفری ابراهیم بیک تشکیل میداد
فرزندان ابراهیم بیک بنام حیات الله خان وامان
الله کچ کلاه بیشترین نقش را در چغچران
داشتندایشان یکمرتبه به کمک اقوام عینی شهرک
بالای اوشان لشکر کشی نمودند که باعث فرار
وهجرت حدود پنجصد خانه اوشانی شد که قبلا به
آن اشاره شده است.
با وصف فعال بودن نهادهای دولتی سطح دانش
وتعلیم وتربیه دران وقت بسیار ضعیف بود عدۀ که
قبل از انقلاب ثور به مؤسسات تعلیمی وتحصیلی
شامل شده بودند مجبور ساخته شدند تا به اردو
وپولیس به پیوندند ویکتعداد به کشور شوراها
فرستاده شد که خیر ایشان به مردم غور نرسید .
خلاصه تعلیم وتربیه در غور در زمان حکومت خلقی
ها ضرب صرف گردید جوانان که در حکومت باقی
ماندند به نظامی گری تشویق شدند تا از ارزش
های انقلاب ثور دفاع کنند آنعده از غوری ها که
از سواد ودانش بر خوردار بودند بیشترین فشار
روحی را متحمل شدند از فامیل جدا وسیستم
خانواده گی شان متلاشی شد واز طرف دولت هم سر
کوفته وتحقیر شدند مجاهدین غور در برابر
کسانیکه در پهلوی حکومت قرار داشتند آنچه را
انجام دادند که باید نمی دادند نکاح إ جباری
زنان افرادیکه در دولت بود نه جهاد بود ونه
شریعت نه اخلاق بود ونه عرف که در تاریخ سابقه
داشته باشد همان است که بر خلاف خلقی های
ولایات دیگر خلقی های غور علاقه مند سازش با
مجا هدین نیستند و بگمان من درین قضیه حق
بجانب میباشند.
تجربه نشان میدهد که اعضای حزب خلق دربین
جوانان غور افراد ساده وخوش باوربوده اند
ایشان به همه شعار های حزب دموکراتیک خلق
باورداشتند وبه آن قدسیت می بخشیدند و در تمام
قطعات عسکری مصروف خدمت به نظام بوده وفقط به
یک سلام گرم رفقاء قناعت کرده بودند در تمام
ولایات افغانستان کار های شاقه را غوری ها
اجرا کرده وتعداد زیاد افراد تحصل کردۀ غور
فدای فرامین مصیبت بار تره کی شده اند جز
قربانی هیچنوع امتیاز از دولت نگرفتند وحتی
ادعای امتیاز را گناه میدانستند.
مسئله ترحم وهمکاری را با مردم خلاف اصول
مارکسسم لیننسم میدانستند وحتی برادران خویش
را که با ایشان هم عقیده نبود ند دشمن انتر
ناسیونالستی حکومت کار گری حزب دموکراتیک خلق
میپنداشتند{ بعد از اینکه حکومت خلقی ها سقوط
کرد چند جوان را دیدم که اصول فلسفه مارکسسم
را از بر میخواند ومیگفت لعنت بر گوربا چف که
مار کسسم را درک نکرد وبه لیننسم خیانت نمود.
وخطاب به من گفت من به پاس وطنداری نزد شما
آمدم ورنه من همان مرتد وکمونست هستم که بودم
ومن به عقیدۀ خود وفادارم من هم به آن مر حبا
گفتم فهمیدم جوان که حبه به دبه ندارد واز
هیچنوع امتیاز بر خوردار نیست فنا فی الشعار
شده است. گفتم من وتو وطنداریم ولی من اینقدر
جامد نیستم اگر منافع من تقاضا کند ازین حرف
های بی فائده صرف نظر میکنم وبا مردم کنار
میآیم در جوابم گفت من وز حمت کش را از جملۀ
کمونستان دیگر فکر نکن ما به ترکی عزیز
وفاداریم گفتم زنده باد..پرسیدم به شما چه
داد؟ گفت مارا چه میکنید اندیشه واصول
دیالیکتیک را به بین وفکر کن که چقدر برای
بشریت مفید است گفتم والله نمیدانم ازین گپ ها
بگذر حرف های نو بگو گفت حرف من همین است. این
جوان را بصیر نام داشت فرزند میرزا عبدالحکیم
از تولک بود ومیگفت تحصیلات تا حد ماستری
دارم}
غوری هائیکه در کابل بودند نیز در ردۀ های
پائینی دولت وظیفه اجرا میکردند افرادیکه در
اوایل انقلاب ثور در غور من حیث والی ومنشی
وغیره کار میکردند آهسته آهسته در کابل به
مأمورین پائین رتبه تنزیل مقام نمودند.
وبیشترین رتبه شان داشتن ارتباط با بر خی
أعضائی هیئت رهبری دولت چون کشتمند، شهنواز
تنی، دستگیر پنجشیری وخلقیار بود تنها جنرال
فاروق رتبۀ مناسب تر در اردو واحمد سعیدی
دربخش ملکی داشت.جنرال فاروق به جرم ارتباط با
کودتائی تنی از طرف حزب خود اول به مرگ وبعد
به حبس محکوم شد.ومحمد عمر ساغری والی سابق
غور وکل محمد رنجبر مستوفی که اخیرا به حیث
مأمورین عادی دردولت کار میکردند در کابل وفات
نمودند.
در کابل خلقی های غور باهم اختلاف داشتند وهر
روز یکدیگر را به محاکم حزبی میکشانیدند برخی
خلقی وبعضی پرچمی وعدۀ به شهنواز تنی ارتباط
داشتند این ارتباط در حد اطاعت وخدمت گذاری به
آنها بودورنه آنها به غوری ها کوچکترین
إعتنائی نداشتنداز طرف خود به غوری ها امتیاز
نمی دادند صرف در منا قشات غوری ها جانب داری
یکطرف را میکردند که بنام امتیاز به حساب
میآمد.
از لحاظ سیاسی عدۀ مانند محمد قاسم اویانی از
تولک تا دفتر بیروی سیاسی حزب راه یافتند اما
این وظیفه هم دران وقت چندان اعتبار نداشت چون
حزب خلق پارچه شده بود وتنش های درونی حزب از
إعتبار أعضائی آن کاسته بود بعضی افراد تحصیل
کردۀ غور بورسهای تحصیلی کشورشوراهارا غنیمت
شمرده در مسکو ،کیف ومنسک باقی ماندند.رشد را
که غوری ها در زمان حکومت خلقی ها داشتندهمانا
بورد علمی درعرصۀ اکادمیک پوهنتون کابل بود.
آنعده کسانیکه تحصیلات عالی داشتند با فراست
ودرک درست از واقعیت حزب وانقلاب از اشتغال
دروظایف سیاسی ونظامی دولت خود داری نموده به
وظیفه با ارزش وکم اهمیت آن وقت که استاذی در
پوهنتون کابل بود اکتفا کردند. که فعلا هم
مردم غور در کابل افتخار داشتن یک مجموعۀ
دانشمندان را بنام اسا تید پوهنتون
دارند.دکتور محمد انور غوری، استاذ ظریف أظهر
،استاذ خالقداد فیروز کوهی، استاذ محمد عارف
ملکزاده، استاذ محمد عابد حیدری، استاذ سراج
سراج ،استاذ فضل احمد جویا، استاذ عبدالحی
فرهمند، استاذ امان الله وجلالی که فعلا در
قید حیات نیست سر مایۀ بزرگ علمی به غوری ها
ساختند وخدمات هم به نفع فرزندان غور انجام
دادند از لحاظ علمی این رشد قابل تحسین وحساب
است. هر چند جبر زمان بعضی از اساتید فوق را
مجبور ساخته بود تا ترک مسلک نموده به اردو به
پیوندند.از جمله عیدالحی فرهمند که انسان
فرهیخته، با ادب ،رسام ومجسمه ساز چهره دست
تاریخ معاصر افغانستان است بر خلاف میل به
اردو پیوسته بود که خوشوقتانه فعلا به حیث
استاذ درفا کولتۀ هنر های زیبا که مسلکش
میباشد ایفای وظیفه مینماید. استاذ جلالی
داعیۀ اجل را لبیک گفته واستاذ سراج ، ملکزاده
وحیدری در کشور های غربی پنا هنده شده اند..
فصل چهارم
ثور 1371 سقوط حکومت خلقی ها وپیروزی مجاهدین
نمائی سقوط حکومت خلقی ها وبنائی حکومت
مجاهدین در غور . ثور 1371 هش
نمایندگان شورائی حل وعقد در غور
إعزام هیئات إ سماعیل خان به ولایت غور
ملا داد الله کی بود
قدیر خان اوشانی
سال 1372 هش یا سال دوم پیروزی مجاهدین وشدت
شدت جنگ ها
لشکر
کشی اسماعیل خان در ولایت غور.تابستان1372
معرفی مختصر از مولوی موسی
ظهور طالبان و مقاومت در ولایت غور.1373هش
إعزام
هیئت وکمک دولت به چغچران وشکست طالبان
1375 وهجوم مجدد طالبان به ولایت غور
وضعیت غور بعد از سقوط چغچران بدست طالبان
ظهور جبهات مقاومت در نقاط دیگرغور
بهار سال 1380 هش چهارمین حملۀ شدید طالبان
بالای ولسوالی تیوره
آغاز سقوط حکومت طالبان در غور
ثور
1371 سقوط حکومت خلقی ها وپیروزی مجاهدین:
تا زمستان 1370 خورشیدی جنگ های داخلی مجاهدین
به همان شدت خود ادامه داشت ,امید ها در جهت
سقوط نظام خلقی ها به یأس می گرائیده بود .
مجاهدین که در ولسوالی های دولتیار، شهرک
وتیوره که شدیدا با هم در گیر بودند با پایان
یافتن فصل سرما آماده گی برای یک جنگ داخلی را
میگیرفتند بهار سال 1371 فرارسید ومردم عادی
در بیم وهراس جنگ های داخلی بسر می بردند و
.برای شکست نظام خلقی ها جزء از راه سیاسی
دیگر امید نبود چون در هرات مجاهدین به رهبری
اسما عیل خان تنها قسمت محدود از ولسوالی زنده
را جان در غرب هرات به کنترول خود داشتند آنهم
در محاصرۀ شدید دولت وقوت های ملیشه ها قرار
داشت.
با فرا رسیدن سال 1371 آژانس های خبر رسانی از
بروز شکاف در میان دولت خلقی ها واحتمال بغاوت
دوستم در شمال سخن میگفتند.وزمزمه های سقوط
حکومت خلقی ها بر خلاف انتظار مجاهدین به گوش
ها طنین انداخت، همان بود که شایعات به واقعیت
پیوست ودوستم عملا مزار شریف را به کنترول خود
در آورد وچهار ولایت همجوار آنرا به مر کز
قدرت خود تبدیل نمود.این اقدام دوستم آغاز شد
برای سر نگونی رژیم نجیب وپیروزی مجاهدین تا
ثور 1371 تمام ولایات یکی بعدی دیگر به تصرف
مجاهدین در آمد که ولایت غور نیز یکی ازین
ولایات بود.
نمائی سقوط حکومت خلقی ها
وبنائی حکومت مجاهدین در غور . ثور 1371 هش.
همزمان باسقوط تمام ولایات کشور به دست
مجاهدین مرکز ولایت غور نیز بدست مجاهدین
افتاد. مرکز ولایت ومراکز دو ولسوالی{ تولک
وشهرک} تا آخرین روز های سقوط حکومت بدست
خلقی ها بود, بعد ازینکه مجاهدین وارد شهر
چغچران شدند و حکومت را به نحو مسالمت
آمیزبدون برخورد وانتقام گیری از خلقی ها
تسلیم گرفتند. مجاهدین ولایت غور در ساختن
حکومت ونظام همان قاعده وروش را بکار بردند که
رهبران در کابل انجام داده بودند, یعنی تشکیل
شورائی جهادی وتقسیم ادارۀ ولایت بالای أحزاب
وقوماندانان موجود اما بیشتر صلاحیت را کسانی
به عهده گرفتند که از مربوطات چغچران بودند.
یعنی مولوی موسی از مرغاب به حیث والی ،کمال
الدین مودودی قوماندان امنیه ، محمد شاه مجیدی
مستوفی، گل احمد غفوری رئیس امنیت ملی
،قوماندان عبدالسلام به حیث قوماندان غند نظم
جهادی ومحمد قاسم علم رئیس معارف تعین
گردیدند.
مردم ولسوالی ها که در جنگ های بین خودی
مصروف بودند ودر تشنجات شدید تیوره نیز به نوع
دخیل بودند در حکومت سهم چندان نداشتند. قیوم
حکیمی وداکتر ابراهیم ملکزاده قوماندان مشهور
حزب اسلامی وجمعیت اسلامی نسبت اختلافات شدید
محیطی نتوانستند در دولت سهم بگیرند. در
چغچران هم والی، قوماندان وسائر مأمورین صرف
بر ادارات دولتی تصرف داشتند وخارج از ساحۀ
مرکز ولایت کدام تسلط رسمی وجود نداشت , فرق
آن با حکومت خلقی ها این بود که درین وقت ساحۀ
گشت وگذار کارمندان دولت خیلی محدود بود
ومجاهدین آزادانه هر جا گشت وگذار مینمودند
واز لحاظ اداره مردمی صلاحیت شان مانند خلقی
ها در داخل مرکز ولایت متمرکز بود. مجاهدین
همه روابط شان بر بنائی اخلاق وشناخت استوار
بود .قسمت بزرگ کار های اداری إدارأت دولتی را
تقسیم امکانات لوژستیکی دولت به إحکام والی
تشکیل میداد. به عبارت روشن تر آنچه را به زور
ویا پنهان بر داشته نمی توانستند ذریعۀ إحکام
جناب والی صاحب عادلانه تقسیم میکردند وهر
قوماندان به تناسب زور ونفوس سهم خودرا از مال
دولت میگرفت .
در ولسوالی ها هم هرکس را مردم لازم میدانست
بحیث ولسوال إنتخاب میکردند.مثلا در تولک وکیل
عثمان خان، در شهرک حاجی گل خان، در ساغر
عبدالرحمن فرهنگ وحاجی نیک محمد به نوبت
ولسوال میشدند در ولسوالی تیوره هرکس مرکز
ولسوالی را اشغال مینمود حاکم هم بود وبه همین
تر تیب در ولسوالی پسابند . در ولسوالی لعل
وسر جنگل سید نادر بحر به حیث ولسوال مقرر شده
بود دولت در کابل فرصت نداشت ولسوال هارا مقرر
نماید خود مردم ولسوال میشدند بعدا آهسته
آهسته اسناد خودرا در کابل تکمیل میکردند.
سقوط شهرک وتولک بدست مجاهدین :
من تنها در مراسم تسلیم گیری ولسوالی شهرک از
خلقی ها به آن ولسوالی رفته بودم.درانجا
یکتعداد موی سفیدان مانند ارباب عالم خان
قبلا به ولسوالی داخل شده بودند چون ملیشه
های ولسوالی مانند ملا سلیمان ومردم اسپیزو با
حاجی گل مخالف بودند به هیچ صورت راضی نبودند
به حاجی گل تسلیم شوند.همان بود که خودرا
تسلیم ارباب عالم خان مولوی عبدالأحد ومولوی
سید نذیر ومولوی سید یوسف نموده بودند.این در
حال بود که ملا سلیمان ورسول خان که از ملیشه
های دولت بودند از آیندۀ خود مطمئن نبودند ,
بیشترین قدرت نظامی را در ولسوالی حاجی گل خان
داشت.وآنها با حاجی گل خان دشمنی داشتند واز
انتقام گیری حاجی گل در هراس بودند. ما که از
ولسوالی تیوره آمده بودیم باید به تسلیمی
مسالمت آمیز پوستۀ ولسوالی تلاش میکردیم چون
طرفین در گیر از لحاظ قومی با ما ارتباط
داشتند سر انجام تصمیم گرفتم با جمع موی
سفیدان به اسپیزو برویم واقوام راآشتی دهیم تا
زمینه های تسلیمی مکمل ولسوالی مساعد شود. با
آنکه هم حاجی گل وهم ملا سلیمان در کنار آمدن
خود صادق نبودند شب در اسپیزو آشتی نیم بند را
به وجود آوردیم وفردای آن به ولسوالی رفتیم در
ولسوالی شهرک مانند چغچران همگی چشم به
امکانات دولت دوخته بودند مقصد به هر نحو که
بود با هم جور آمدند, اما ملا سلیمان که
برداشت آن از حقایق بیرون از ساحۀ زندهگی آ«
ضعیف بود, شعار میداد که ما تسلیم نشده ایم
بلکه ائتلاف کرده ایم , دولت در مرکز إئتلاف
نموده ما هر گز تسلیم نمیشویم اوپستۀ خودرا در
شرق ولسوالی در محوطۀ هوا شناسی حفظ میکرد.
من به آن پیغام فرستادم که عصر چای را با شما
صرف مینمایم منظورم این بود که برایش بگویم که
تسلیمی یا نا تسلیمی پوستۀ خودرا بردارد وقتی
این حرف ها نیست مردم که از شهیدان شروع تا
انجه وسبز زیارت وسبستی وسر ملان وتیوره جمع
شده اند حوصلۀ أکت شمارا ندارند, اما او طور
سرد بر خورد میکرد ومن کوشش میکردم تا من را
به طرفداری از حاجی گل متهم نسازد من چائی می
نوشیدم واونهایت چلیم میکشید پهره دار ها آمر
صاحب میگفتند واو بالای پوستۀ دولتی تکیه کرده
بودقصد نداشت از محیط که نان خورده بود دور
شود تا اینکه بعد از یکهفته فهمید که حکومت
سقوط کرده وخطر مرگ آنرا تهدید میکند به طرف
مرغه وبعد بادغیس فرار کرد..
خلاصه بعد از آشتی نیم بند وتعینات به این شرح
حاجی گل ولسوال- ارباب عالم خان قوماندان
امنیه- مولوی عبدالأحد قاضی محکمه منشی
صدرالدین مدیر اداری تعین شدند.ما بعد ازین
ماجرا عازم ولسوالی تولک شدیم اول به چهار راه
وازانجا به ولسوالی تولک رفتم. مردم تولک
ظرفیت بیشتر داشتند آنجا هم عین مشکل بود یعنی
اقوام چهارراه به سر کرده گی حیدر خان وبصیر
خان در قطار ملیشه های طرفدار دولت بودند
بازهم إختلاف بین اقوام پهلوان بود اما مردم
دیگر کدام مشکل نداشتند بخاطر رفع مشکل اقوام
پهلوان جلسۀ عمومی توسط خیر محمد خان ترتیب
داده شد اقوام از اتحاد واتفاق صحبت نمودند
ومسئۀ آشتی بین ارباب مجید واولاد حاجی
عبدالقادر ظاهرا عملی شد که قدری کشیده گی ها
فروکش نمود. بعد از ختم جلسات چهار راه عازم
ولسوالی تولک شدیم درانجا مردم وکارمندان
ولسوالی از ما به گرمی پذیرائی نمودند ولسوال
وکیل عثمان خان، قوماندان امنیه معلم
عبدالواحد ومحکمه هم به علماء تگاب اشنان تعلق
داشت ما هم به نوبۀ خود احترام متقابل را بجا
آوردیم.
بعد ازینکه پیروزی انقلاب رابه مردم تولک در
مقر ولسوالی تبریک گفتم از من تقاضا کردند تا
بعد از صرف نان به نماز جمعه شرکت نمایم ودر
مسجد سخنرانی نمایم ودر ضمن از من خواستند تا
درمورد پایان جنگ های داخلی تیوره به ایشان
صلاحیت دهم تا میانجی گری کنند من این تقاضائی
ایشان را پذیرفتم در مسجد ضمن صحبت آنچه را از
من تقاضا نموده بودند گفتم درانجا ولسوال لعل
سید نادر بحر با یک نفر دیگر بنام حکمت از
هرات آمده بودند سخنرانی جالب وعالمانۀ نمود
مردم خوش شدند ومن هم از طرف خود به مردم تولک
صلاحیت دادم .چون عازم هرات بودم موضوع را به
تیوره اطلاع دادم که اقوام میآیند مثل اینکه
بما در تولک صلاحیت دادند باید در تیوره
صلاحیت داشته باشند تا زمینه های آشتی را
فراهم و جنگ های داخلی را ختم سازند.با آنکه
میدانستم در تیوره زمینۀ برای آشتی وجود
ندارد.من مسئولیت خودرا ادا نمودم واقوام تولک
هم به تیوره رفتند ومیانجی گری نمودند آنها تا
هنوز تیوره را ترک نگفته بودند که جنگها
دوباره شروع شد.
حکومت تولک علاوه از تشکیلات اداری طور شورائی
از طرف محاسن سفیدان اداره میشد مردم تولک در
غور نسبت به ولسوالی های دیگر به جنگ های
داخلی علاقه نداشتند همه با هم ارتباط داشتند
تنها در چهار راه بین اقوام پهلوان مشکل وجود
داشت. وهمچنان مردم تولک از پاکستان چندان
سلاح ومهمات هم نیاورده بودند روحیه صلح وآشتی
بین شان بیشتر بود اما بر خلاف چهار ولسوالی
دیگر پشت بند باین که صد ها جوان را قربانی
جنگ های داخلی ساخته بودند. وهنوز این جنگ ها
ادامه داشت وتیوره مر کز ثقل جنگ هی داخلی بود
حتی چغچران مر کز ولایت متأثر از وضعیت آشوب
زدۀ تیوره شده بود.
قیوم خان حکیمی بعد از تسلیمی چغچران وارد مر
کز ولایت شد وانتظار داشت مسئولیت قوماندانی
امنیه بوی سپرده شود, اما دوستانش در امتیازی
دهی علاقمند دوستی نبودند,او هم علاقه نشان
نداد چون پیروزی در تیوره را به مراتب بهتر از
پست های مر کز ولایت میدانست, همان بود که با
یکمقدار سلاح ومهمات دوباره وارد تیوره شد.به
همان تناسب که جنگ ها در کابل شدت داشت در
تیوره نیز شدت داشت.اما همزمان با فرا رسیدن
تدویر شورائی حل وعقد هیئات از کابل وهرات
وارد غور شدند تا جنگ های داخلی را کاهش
وزمینۀ انتخاب نماینده گان مردم را جهت اشتراک
به شورائی حل وعقد مساعد سازند.
نمایندگان شورائی حل وعقد در غور:
میزان 1371 مسئلۀ انتخاب نمایندگان غور بخاطر
شرکت در شورائی حل وعقد مطرح شد در نتیجه باز
پرسی از هر ولسوالی یک نفر وچهار نفر از
چغچران به صفت نماینده تعین شدند ومن هم طور
انتصابی از طرف رئیس جمهور استاذ ربانی دعوت
شده بودم که به جمع نمایندهگان پیوستم> از
ولسوالی تولک وکیل عثمان خان، از تیوره استاذ
تاج محمد مشغول، از پسابند ارباب محمد خان، از
ساغر حاجی نیک محمد، از شهرک حاجی گل خان و از
چغچران کمال الدین مودودی، حسین خادم، ارباب
غلام محمد غرجستانی ومیرزا شکور خان به صفت
نمایندگان مردم انتخاب شده بودند.
اوائل قوس با عبدالقدیر خان اوشانی واستاذ تاج
محمد مشغول ازراه کمنج عازم هرات شدیم
ازانجائیکه روابط خلیفه سید گل چشت با حاجی گل
خراب بود وچندین مراتب با هم جنگیده بودند
تصمیم گرفتیم در مسیر راه خود ایشان را نیز
آشتی بدهیم, همان بود که حاجی گل را نیز همراه
خود بردیم ودر منطقۀ خار زار خلیفه سید گل از
ما بسیار استقبال کرد ومسائل راحل وفصل نمودیم
بعدا وارد هرات شدیم ومنتظر ماندیم تا همه
وکلا بیایند ویکجا ذریعۀ طیارات امیر اسماعیل
خان وارد کابل شویم.
وقتیکه به هرات آمدیم گفتند محمد یوسف لطیفی
با دوتن نمایندگان عبدالقیوم خان هم اینجا
هستند وایشان را اسماعیل خان خواسته تا مردم
غور را آشتی دهد اول حیران ماندیم که ایشان با
اسماعیل خان بسیار مخالف بودند وچطور آمده اند
بعدا اطلاع یافتیم که منشی شکور از مقربین
اسماعیل خان ودوست غازی محمد که اصلا از غوری
های یخن سفلی است درین میان پا در میانی نموده
است واسماعیل خان را امید وار ساخته که ایشان
به تو می پیوندند واز جمیعتی ها مؤثر تراند و
گسترش حاکمیت اسماعیل خان را در غور تضمین
مینمایند اسماعیل خان از جمعیتی های تیوره
خوشش نمی آمد, ایشان را مردم خود خواه وما جرا
جو میگفت به هر حال ما بنام وکلاء غور مهمان
امیر بودیم ومارا به هوتل پارک پذیرائی کردند
درانجا یوسف خان را دیدم با هم صحبت وشوخی
نمودم مردم که در مجلس بودند گفتند باید شمارا
از غور بیرون کنیم چون شما در غور بیرحمانه با
هم دشمنی میکنید اما اینجا طور صحبت میکنید که
گویا دوستهای صد ساله میباشید گفتیم واقعیت
همین است .
فردائی آن روز ظابط طاهر سابق آمر نظامی جمعیت
در حوزۀ جنوب غرب را دیدم گفت خوب شد شمارا
دیدم من به چغچران میروم کمی کار هم دارم و
نمایندگان را هم میآورم بیا که برویم گفتم خوب
است من وقدیر خان اوشانی با اوذریعۀ طیاره به
طرف چغچران پرواز نمودیم او قبلا ذریعۀ مخابره
با حسین خادم که از قوماندانان ونمایندگان با
صلاحیت مولوی موسی بود صحبت کرده بود وقتی به
چغچران پایان شدیم مردم از ما استقبال کردند
وتنها فرزندان ابراهیم بیک بخاطر گرمی روابط
ما با رئیس سلام خان برخورد سرد وبی تفاوت
نمودند. واز طرف ایشان باعث مهاجرت مردم اوشان
شده بودند که طبعا روابط شان با قدیر خان تا
هنوز تیره بود. من ایشان را قبلا ندیده بودم
مردم ایشان را بما معرفی کردند ما بعد از مکث
کوتاه با نمایندگان بر گشتیم تنها حسین خادم
از افراد نزدیک مولوی موسی چند تخته قالین
بسته کرده بود وگفت مهمانی آمر صاحب است بعدا
اطلاع یافتم که دودستگاه استنگر که قبلا آمر
نظامی به ایشان داده بود به دستور آمریکا
دوباره دربدل یک ونیم لک دالر از وی خریداری
نموده است که دربین قالین ها بسته شده بود.
خلاصه دوباره به هرات بر گشتیم.
إعزام هیئات إ سماعیل خان به ولایت غور:
بعد ازینکه از چغچران به هرات بر گشتیم
اسماعیل خان همه غوری ها را بخانه خود در
تعمیر مشهور به قصر دختر وزیر مهمان نمود,کباب
وپر هیزانه زیاد تهیه شده بود بعضی نمایندگان
فراه وبادغیس نیز حاضر بودند چون اسماعیل خان
خودرا رئیس این ولایات میدانست از اتحاد ووحدت
صحبت نمود وبه حفظ موقف حوزۀ جنوب غرب در
آینده تأکید نمود.ودلش میخواست در شورائی حل
وعقد نمایندگان این ولایات همه اختیارات را
به وی بدهند واز موقف امارت وحوزۀ حنوب غرب
دفاع نمایند واوبه این صورت امتیاز بگیرد .
اسماعیل خان درین شب با مردم غور تنها مجلس
دایر نمود واز اتحاد ووحدت صحبت کرد اما او تا
هنوز کسی را که بوی إعتماد کند در غور نیافته
بود, درین نوبت بیشتر چشم به قیوم خان دوخته
بود به من که نویسنده این جریانم گفت شما به
کابل نرویدبه طرف غور بر گردید من نمایندگان
خودرا می فرستم تا شمارا آشتی دهد ازینکه
نمایندگان قیوم خان در مجلس خصوصی مارا مقصر
معرفی کرده بودند من این تقاضای وی رارد نکردم
یکجا باهیئات مؤظف وی که عبارت از قاضی زاده,
غازی محمد, منشی عبدالشکور ومعلم ظاهر بودند
به طرف غور آمدم.
اسماعیل خان غازی محمد،منشی شکور ومعلم ظاهر
را به صفت نماینده های خود به تیوره فرستاد
وقاضی زاده علاقه داشت به چغچران برود. ایشان
اول نزد قیوم خان رفتند وزمینه های نشست را
مساعد ساختند محل جلسه زه نوروز تعین شد
جائیکه چندین مرتبۀ دیگر چنین مجالس صورت
گرفته بود من با موی سفیدان به مجلس رفتم اما
بر خلاف گذشته شخص قیوم حکیمی در مجلس حاضر
شده بود. در مجلس به پای ورق های از قبل نوشته
شده امضا نمودیم که دیگر جنگ نشود ومنطقۀ زه
نوروز بنام منطقۀ بی طرف باشد وافراد مسلح
درین منطقه آمد وشد نکند. این فیصله را هیئات
به جانب داری از قیوم خان کرده بودند چون نفری
قیوم خان قبل ازین نشست بالای قبه حمله نموده
بودند قرار گاه که مربوط به ما بود به تصرف
خود در آورده بودند وقوماندان آن ملا دادالله
وبرادرش را تیر باران نموده بودند. این موضوع
باعث شده بود تا جنگ ها شدید تر شود وافراد
مسلح داکتر ابراهیم به زه نوروز قرار گاه
داشتند.درین مقطع لازم میدانم ملا دادالله را
نیز کمی به معرفی بگیرم.
ملا دادالله کی بود؟
{ملا دادالله فرزند عبدالخاق از قریۀ قبه
درسال 1369 به تعقیب شهادت محمد طا هر ملک
زاده از طرف مردم یخن سفلی به جرم طرفداری از
اقوام پهلوان دستگیر و در یخن سفلی توسط اقوام
غوری بندی شد اودرین وقت حدود 27 سال عمر داشت
وبعد از چندما در اثر وساطت بعضی موی سفیدان
رها گردید وبه طرف سر جنگل وعاشقان فرار نمود.
اکثر اوقات با محمد ابراهیم ملکزاده بود بعد
ازینکه یخن بدست اقوام پهلوان سقوط کرد او به
صفت قوماندان قرارگاه نظامی یخن از طرف داکتر
ابراهیم ملک زاده تعین شد. جوانان
ورث،قبه،اوبیدک وملا أعلی همراه وی بودند اودر
بسیاری جنگ ها شرکت مینمود وبیشتر چور میکرد
خوب دارا شده بود. بعد از گذشت دوسال از
قوماندانی اش نمیخواست داکتر ابراهیم به ورث
وملا أعلی حاکمیت داشته باشد ومن از طریق
مخابره چندین بار تمرد آنرا شنیده بودم اول در
ورث دست به تمرد زد ومن دانستم که این نهال
ثمر تلخ ببار میآورد اما به خاطر اینکه
ملکزاده نا راحت نشود چیزی نمیگفتم تا اینکه
تابستان 1371 که انقلاب اسلامی به پیروزی
رسیده بود در مجلس شورائی علماء در منطقه قبه
شرکت نمودم. من که در حال صحبت بودم دیدم شخص
بیل به دست آن است به طرف دادالله میآید وآنرا
دشنام میدهد متوجه شدم که محمد عمر از یخن
سفلی است عمر نفر خاص داکتر ابراهیم ملک زاده
وبچه خواندۀ میرزا عبدالرحمن خان بود. من صحبت
راقطع نموده مداخله کردم وعمر را تهدید نمودم
که قوماندان را دشنام نزند او گفت من چه کرده
ام که دوشب میشود در محبس ملا دادالله بنام
جاسوس شکنجه میشوم به همه حال من به صحبت خود
ادامه دادم عمر را عسکر ها دوباره بردند وملا
دادالله به طرف محبس خودرفت بعد ازینکه آمد
گفتم کجا رفتید گفت بچه هارا نصیحت کردم عمر
را آزار ندهند گفتم خیر است بعد از مجلس رهایش
سازید گفت خوب.اما بعدا ثابت شد که او با این
رفتن خود دستور قتل عمر راداده بود.
بعد از ختم مجلس میرزا عبدالرحمن خان که بسیار
نا راحت شده بود به دادالله گفت عمررا رخصت
بده همراه مابرود اما دادالله گفت فردا آنرا
رخصت میکنم چون او در مجلس من را توهین نموده
امروز بچه ها بسیار نا راحت اند تا صبح باشد
همان بود که فردا میت عمر را تحویل دادند وجسد
آن به سرجنگل انتقال شد ودر جوار زیارت محمد
طاهر ملکزاده دفن گردید..معلوم نشد که دادالله
عمر را بجرم جاسوسی با داکتر ابراهیم کشت
ویابا یخنی ها مقصد نگذاشت عمر واقعیت را
بگوید بعدازین حادثه روابط ملک زاده با
دادالله سرد شد واوهم خوش بود که به تنهای طبل
قدرت بزند مردم یخن که ازین سردی رابطه اطلاع
یافتند دریک شب بالای قرار گاه حمله نمودند
دادالله وبرادرش را تیر باران وسلاح ومهمات را
با خود بردند وبر منطقه هم مسلط شدند این بود
داستان ملا دادالله.}
بعد از ختم جلسات محاسن سفیدان عقرب 1371 راه
هرات وکابل را درپیش گرفتم در هرات استاذ
مشغول معطل من بود وقتی به هرات رسیدم دیدم
عبدالقدیر خان اوشانی هم آنجاست بوی گفتم کابل
میرویم گفت نه خیر من تازه با اقوام آشتی
نموده ام میروم منطقه بعضی کار ها است که
انجام دهم من گفتم از خیر اربابی اوشان بگذر
گفت واقعا بسیار کاردارم کوچ های ما تازه از
کویته بر گشته باید سر رشته زمستان را هم
بگیرم گفتم خوب.من ومشغول به کابل رفتیم وقدیر
خان اوشانی طرف اوشان رفت . بعد از چند روز در
کابل اطلاع یافتم قدیر خان اوشانی توسط اقوام
خود در غالک اوشان شهید شده. قدیر خان اوشانی
شخص دلیر جوان مرد و پر تلاش بود اما دریغ که
با کمال بی رحمی نثار خدعه وفریب اقوام خود
شد.

شهید عبدالقدیر اوشانی
عبدالقدیر اوشانی یگانه فرزند ارباب عبدالأ حد
از قریۀ غرقنو اوشان بود او که دیگر برادر
نداشت بسیار به ناز ونعمت پرورش یافته بود در
اثر مخالفت با اقوام خود به مشکلات زیاد
روبروشد تیر ماه سال 1369 هش ملیشه های دولت
به کمک اقوامش از چغچران وشهرک بالای وی حمله
کردند واوبا هفصد خانه وار از اقوام نزدیک خود
مهاجر شد وبه کویته پاکستان در کمپ سرانان
اقامت گزیذ. بعد از سقوط حکومت خلقی ها از
کویته بر گشت ونهایتا به لباس آشتی ودوستی از
طرف اقوام خود کشته شد او که از متحدین ما بود
مرگش مارا نهایت متأثر ساخت ومن باور دارم
قاتلین قدیر اوشانی به هیچ نورم وارزش پا بند
نیستند ونمیتوان به ایشان باور نمود چون قدیر
خان شخصی نبود که کشته میشد اما شد فعلا اوسه
پسر دارد که بزرگش عبدالبصیر نام دارد از
جنبه ها وپره های قومی خودرا دور نگهمیدارد تا
حادثۀ مشابه به سر نوشت پدرش به استقبال آن
نیاید.دوفرزند دیگر قدیر خان بنامهای عبدالملک
وضیاء الحق میباشند که در لیسۀ سلطان علاء
الدین غوری مصروف درس وتحصیل اند.
شهید عبدالقدیر اوشانی فرزند ارباب عبدالأحد
اوشانی در سال 1341 خورشیدی در منطقۀ اوشان
ولسوالی شهرک دیده به جهان فانی کشود. او
یگانه فرزند پسر بود که درآغوش خانواده اش رشد
کرد وپرورش یافت وبرادر دیگری نداشت همان بود
که از خوردی تحت اهتمام وتوجه بی حد والدین
واقارب قرار گرفت.او در خانواده نیمه متمول
بدنیا آمده بود لذا در زنده گی از نعمات موجود
در ولایت غور به حد کافی بر خوردار بود .علاوه
از مسجد ومکتب مدرسین خصوصی در خانه هم به
تعلیم وتر بیه آن می پرداختند.
ازانجائیکه عبدالقدیر اوشانی فرزند یگانه پدر
بود همه أعضائی فامیل به محبت ودوستی با آن
حرص می ورزیدند طوریکه در معاملات با مردم
دربیرون از خانه سخت مراقب آن بودند وحتی از
تعامل وبر خورد آن به اجتماع ومردم جلوگیری
میشد.اوهم مانند صد ها هزار طفل دیگر افغان در
زمان پا به عنفوان جوانی گذاشت که شبه سیاه
دیو استعمار سرخ بر کشور ما سایه گسترده بود
واژدها گونه هزار ها جوان بیگناه را به کام
خود فرو برده بود لذا پدرش می ترسید وابستگان
رژیم در منطقه با إحساسات فرزند جوانش بازی
نکنند واورا از نزدش نگیرند.
عبدالقدیر اوشانی از نعمت سواد ودانش سیاسی
مطابق شرائط روز بر خوردار بود واز لحاظ جرئت
وشهامت سخاوت وجوانمردی الگوئی وقت خود
بود.همین خصوصیت های مردانگی آن بود که مردم
محیط آهسته آهسته بوی روی آوردند او از سال
1365هش به بعد بحکم مقتضیات زمان وارد جهان
سیاست شد زمانیکه سیاست وتشبث به امر اجتماعی
پیام آور همه مصیبت ها بود چون عاملین
ووابستگان دولت هر حرکت را در جهت دشمنی با
دولت تعبیر میکردند افرادی را که از رشد فکری
وحمایت مردمی بر خوردار بودند به کام مرگ و
نابودی می فرستادند.
عبدالقدیر اوشانی بر خلاف سائر مردم اوشان با
ملیشه های طرفدار دولت وقت مخالف بود در
سالهای 1367هش که پدرش پا به فصل پیری گذاشته
بود ادره مردم اوشان را طور کامل بدوش گرفت
وبا ملیشه های طرفدار حکومت خلقی ها عملا
مخالفت نمود وروابط خودرا با مجاهدین مخالف
دولت تقویت بخشید.دولت که تا آنوقت در مناطق
اوشان مخالف سر سخت نداشت از موقف گیری
عبدالقدیر اوشانی بر آشفته شد تیر ماه سال
1369 هش در تبانی با ملیشه های منطقه و تعبیه
لشکر بی سر وپا از چغچران بالای اوشان لشکر
کشی نمودواز جنوب وشرق مناطق اوشان را به
محاصره کشید ازانجائیکه کسی به کمک اوشانی
نرسید مجبور شد با یک هزار خانوار از
طرفدارانش مهاجر شود ومنطقه را به حکومت خلقی
ها وملیشه های طرفدارش در منطقه واگذار نماید.
ازانجائیکه در مناطق غور ادامه حیات این تعداد
بی خانمان کار مشکل بود او از طریق تیوره
وباغران به کویته پاکستان پناه گزید در کمپ
سرانان در غرب کویته زیر چادر های مهاجرت
امرار حیات می نمود طبعا زندگی برای او وپدرش
که از همه امکانات زندگی بر خوردار بودند در
چنین حالن نهایت دشوار بود اما او هر گز به
دارائی وامکانات زندگی که از طرف حکومت خلقی
ها غارت شده بود نمی اندیشید واز آنچه اتفاق
افتاده بود راضی بود ودر همه حال شکر خدارا به
جاه می آورد.
بعد از سقوط حکومت خلقی ها در سال 1371 هش
دوباره با تمام مهاجرین اوشان به وطن بر گشت
اما پدرش که نسبتا مسن بود از مریضی وکهولت
ومصائب هجرت رنج می برده بود ومریضی اش هرروز
شدت می یافت .عبدالقدیر اوشانی با آن عده
اقوام خود که با ملیشه ها کنار آمده بودند از
راه صلح ومدارا پیش آمد وبا اوشان آشتی نمود
تا یکجا به زندگی خود در منطقه بعد از شکست
خلقی ها ادامه دهد.علاوه ازینکه خودش با
مخالفین خود کنار آمد من حیث میانجی بین حاجی
گل وخلیفه سید گل چشت که سالها با جنگیده
بودند وساطت نمود وایشان را آشتی داد ودر
منطقۀ خار زار ولسوالی چشت نشست دوروزه تشکیل
داد که مورد حمایت خلیفه سید گل قرار گرفت
وعده زیاد از موی سفیدان ومتنفذین غور
وولسوالی چشت شرکت کرده بودند این کار باعث
شادی مردم محیط ومنطقه گردید.
بعد از آشتی حاجی گل و خلیفه سیدگل عبدالقدیر
اوشانی همراه با عبدالقدیر علم تاج محمد مشغول
وبرخی دیگر از متنفذین غور عازم هرات شد ند تا
با اسماعیل خان در مورد صلح وآشتی مردم غور که
با اسماعیل خان مخالف بودند صحبت نمایند،
مولوی محمد موسی والی وقت غور هم با جمع از
نمایندگان غور به همین مناسبت به هرات آمده
بود .طی یکهفته نشست وبر خواست ها توافقات
بدست آمد وکدورت ها ظاهرا بر داشته شد بعد از
ختم مجالس در هرات عدۀ از نمایندگان غور به
شمول عبدالقدیر علم به خاطر شرکت در شورائی حل
وعقد عازم کابل شدند واوشانی دوباره به منطقه
بر گشت.او به خاطر آرام وإعتماد به صلح که
دربین اقوام ومنطقه به وجود آمده بود در منطقه
گشت وگذار میکرد اما غافل ازینکه دشمنان قسم
خورده اسلام که لقب منحوس مزدر وملیشه کمونست
را کمائی کرده اند به هیچ تعهد وپیمان متعهد
نمیباشند.
حامیان راه ابلیس با تلبیس ومکر وی را به
ضیافت ومهمانی خواستند تا خاطرات تلخ کدورت
های گذشته را فراموش کنند امابا تما قساوت
وسنگدلی وبا پیروی از کردار ابولوءلوء وبن
ملجم درصبحگاهان که وقت نیایش ودعا به پیشگاه
خالق منان است دست به قتل وجنایت زدند اوشانی
راحین اجرائی وضوء برای نماز ودعا به رگبار
مسلسل گرفتند وقامتش را چو گل نا بهنگام پرپر
کردند با این جنایت پیروان ابلیس او بتاریخ /
/ جدی1371 هش به قافله شهداء پیوست یادش
گرامی وخاطرش شاد باد
.

اوشانی وقدیر علم در فوتو
عبدالقدیر اوشانی از جملۀ دوستان نزدیک
عبدالقدیر علم بود واو در مورد وی چنین
میگوید.
اوشانی دارائی اوصاف حمیده وخصوصیات جوانمردی
کم نظیری بود که در مورد یک جوان به این سن
تصور نمی شد غرور وشهامت آن از کوه پایه های
مرد خیز غور مایه گرفته بود واورا به تاریخ
قهرمانان غور کهن پیوند میداد. میدانم کسانیکه
با او آشنا اند به حقانیت اظهاراتم إعتراف
میکنند....علم ادامه میدهد در ولایت هرات
بسیار اصرار نمودم تا به غور برنگردد وهمراه
من به کابل برود چون میدانستم آرامش اوضاع
برای افراد چون اوشانی خالی از خطر نیست اما
او به رفتن به طرف اوشان تأکید ورزید باز
برایش گفتم اگر می روید از کلانی واربابی مردم
اوشان صرف نظر کن حکومت اسلامی پیروز شده
وظیفۀ دولتی بگیر او خنده کرد وگفت خوب است به
کابل رفتی هم برای خود وهم برای من وظیفۀ
دولتی پیداکن ولی من باید فعلا به محیط بر
گردم چون تازه از هجرت بر گشته ام اطفالم
ازعهدۀ آذوقه زمستان بر آمده نمی توانند
میدانید خانه های مارا آتش زدند جای برای
نشستن هم نداریم.علم میگوید بیشتر اصرار نکردم
باوی با تمام نگرانی خدا حافظی نمودم. بعداز
چندی در کابل شنیدم که اوشانی در چنین حالت
شهید شده اما بعد از شهادت دیگر افسوس فائده
نداشت .....عبدالقدیر علم اضافه میکند دوستان
وهمسنگران نزدیکم مانند محمد طاهر ملک زاده
عبدالستار حکیمی که هرکدام اسطوره از جهاد
وقهرمانی بودند قربانی توطئه های مشابه شده
اند که به من اندوه ویآس فراوانی بجا گذاشتند.
روح همگی شان شاد وخاطر شان جاویدان باد
نمایندگان غور در کابل
در کابل وکلای غور در هوتل آریانا إعاشه
وإباته شدند تنها کمال الدین مودودی ونورمحمد
نوری بخاطر اطاعت از حکمتیار شورای را مقاطعه
و به چهار آسیاب رفتند ودر مجلس شورائی حل
وعقد شرکت نکردند.بعد از سپری نمودن چند شب
یکمقدار پول از حکمتیار أخذ ودوباره به کابل
بر گشتند وباقی وکلا رأئی خودرا به استاذ
ربانی دادند در مقابل یک جلد تفسیر کابلی ویک
جلد مثنوی را از آن خود نمودند.اما اینکه
میگویند به وکلا پول توزیع شده حقیقت این است
که به مردم غور حتی سفریه شان را منشی کمیسیون
شورا جناب سید نورالله عماد نداده بود همه
قرضدار بخانه رفتند مثنوی را هم برده
نتوانستند.
بعد از ختم جلسۀ حل وعقد که هجدهم جدی صورت
گرفت من نویسنده به کابل ماندم وسائر نماینده
گان بخانه های خود بر گشتند .اما درمیدان
هوائی عسکر های بی لجام دوستم وکلا ی غور را
حین بر گشت وبلند شدن به طیاره خوب لت وکوب
کرده بودند که از جمله وکیل عثمان خان وقاضی
زادۀ هراتی بیشتر از همه لگد خورده بودند چون
حکومت نبود عسکر ها در میدان در مقابل پول
مردم را اجازه میدادند به طیاره بلند شوند
تاکه جای میشود چه مصیبتی؟ سال پیروزی انقلاب
به همین تر تیب به پایان رسید.
بعد از یکسال آرامش غور درسال 1372 صحنۀ در
گیری های مجاهدین بود این در گیری ها در
ولسوالی های دولتیار و تیوره شدت بیشتر
پیداکرد, در ولسوالی شهرک حاجی گل خان ومولوی
جلا ل الدین محمد حسن برادر وکیل تاج الملوک
ومحمد رسول برادر زاده اش رادر بین بازار
ولسوالی تیر باران وبه این ترتیب اختلافات
منطقوی وقومی را عمیق تر ساختند. وهمچنان دولت
یار صحنۀ در گیری وکشتار اقوام خانزاده بود،
عبدالقیوم حکیمی بر خلاف تعهدات که به اسماعیل
خان داده بود به هر طرف دست به حمله زد.چغچران
که عمدتا توسط جمعیتی ها برهبری مولوی موسی
اداره میشد در نتیجۀ حملۀ قیوم حکیمی , کمال
ادین مودودی، فرزندان ابراهیم بیک،لعل بهادر
فروتن واقوام بای بقه به سر کرده گی معاون
احمد ومعلم عطا محمد به تصرف حزب اسلامی در
آمد .درین نوبت هم قیوم حکیمی که انتظار داشت
بحیث قوماندان امنیه در چغچران مقرر شود به
هدف خود نرسید دوباره به تیوره بر گشت, منتها
خود را از لحاظ مهمات بخاطر ادامۀ جنگ اکمال
کرد تا جائیکه توانست حمله کرد. به کمک مردم
اسفور مناطق چهاردر را در جنوب تیوره اشغال
نمود و سلاح ومهمات طالبان را با همه امکانات
شان به تصرف خود در آورد . ازانجائیکه طالبان
چهاردر با اسماعیل خان رابطۀ خوب داشتند این
عمل قیوم خان باعث خشم اسماعیل خان شد واز طرف
مولوی موسی که والی وقت بود از دست حزب اسلامی
به اسماعیل خان شاکی شد بناء اسماعیل خان
تصمیم گرفت ولایت غور را مانند بادغیس وفراه
خلع سلاح نماید. آهنگ لشکر کشی به ولایت غور
را نواخت.اسماعیل خان در مناطق فارسی وتولک
مخلصین خاص خودرا داشت مثلا در فارسی بابا
عبدالله ودر تولک وکیل عثمان خان وارباب سلطان
از افراد معتمد ومطمئن اسماعیل خان بودند.در
دیگر مناطق شخص مورد إعتمادش وجود نداشت.
تابستان 1372 اسماعیل خان بخاطر خلع سلاح به
غور لشکر کشی نمود او اول شعار مبارزه با حزب
اسلامی وملیشه هارا سرداد وگروه های جمعیت
اسلامی را با خود داشت از چغچران رئیس
عبدالسلام خان واز تیوره داکتر ابراهیم ملک
زاده وطالب های چهاردر با اسماعیل خان هم آهنگ
بودند. نیرو های اسماعیل خان بعد از تلاشی
وخلع سلاح تولک از شهرک عبور نموده نیم ایشان
به طرف چغچران ونیم دیگر به طرف تیوره در حرکت
بود در نیمۀ راه در بند بور گروپ های قیوم
حکیمی بالای پوستـۀ امنیتی لشکر اسماعیل خان
از طرف شب حمله نمودند یک تانک ویک دستگاه زیو
را ازبین بردند بعد ازان تمام نیرو های
اسماعیل خان به طرف پسابند وتیوره حرکت
نمودند. نفری قیوم حکیمی اول آمادۀ مقابله
شدند اما در نهایت به تیوره مقاومت نکردند با
همه سلاح ومهمات دست داشته به طرف هلمند فرار
نمودند . لشکر اسماعیل خان وارد تیوره شد
افراد مربوط به حزب اسلامی را خلع سلاح نمودند
ویکمقدار سلاح ومهمات را از جمعیتی ها هم جمع
آوری نمودند. او به اسای دعوت میرزا عبدالرحمن
خان در میلۀ زیارت خوجۀ خضر زه نوروز شرکت
نمود وبعد عاجل به طرف هرات رفت البته
علاءالدین خان قوماندان فرقۀ هفده مسئولیت
عملیات را به عهده داشت.
بعد از فرار قیوم خان وخلع سلاح برخی مناطق ,
رئیس طالب ها ملا احمد ملجی ولسوال وداکتر
ابراهیم ملک زاده قوماندان امنیه در ولسوالی
تعین شدند . از نفری قیوم حکیمی محمد یوسف
لطیفی ومحمد خوشبین به عنوان مخالفت با قیوم
خان در پهلوی حکومت جدید التشکیل باقی ماندند
وقیوم را بخاطر شکستاندن تعهداتش با اسماعیل
خان ملامت مینمودند.
بعد از تیوره لشکر اسماعیل خان وارد چغچران شد
درانجا هیچنوع مقاومت صورت نگرفت صرف در دولت
یار ودرۀ کشرو عطا محمد خان که همه مخالفین
اسماعیل خان را جاداده بود دوروز مقاومت کردند
اما در مقابل لشکر مسلح اسماعیل خان تاب
نیاوردند شکست خوردند. بعدا به طرف هزاره جات
وازانجا به مزار شریف فرار نمودند ملیشه ها
وافراد حزب اسلامی این مرتبه با دوستم تعهد
بستند . نفری اسماعیل خان هر چه در غور بود با
خود بردند سلاح هارا فروختند وچوب ها ودروازه
هارا به هرات انتقال دادند.
نیروهای اسماعیل خان در مسیر راه خود
عبدالبصیر میرزا غلام نبی خان را بنام ملیشه
از چهار راه تولک با خود بردند وبه محبس هرات
انداختند. بصیر بعد از سقوط حکومت خلقی ها
امکانات دست داشتۀ خودرا به مجاهدین تسلیم
داده بود وعلیه حکومت هیچ تمرد وسر کشی نکرد
اما ازانجائیکه اسماعیل خان علی رغم شعار
هائیکه داده بود نتوانست افراد کلیدی حزب
اسلامی ویا ملیشه هارا دستگیر کند دستگیری
بصیر خان را که در مجلس با اونشسته بود یک
بینی خمیری میپنداشت که گویا یکی از قوماندانا
ن ملیشه هارا به اسارت گرفته در حالیکه بصیر
خلع سلاح در خانۀ خود نشسته بود وهیچنوع جنگ
وکشمکش با کسی نداشت. بصیر میرزا غلام نبی خان
از اقوام من بود وبه إعتماد ما به کسی دیگری
تماس نمی گرفت که به چنین سر نوشت مبتلا شد .
من در کابل از استاذ ربانی رئیس جمهور وقت
إحکام رهائی آنرا گرفتم وبه هرات به امیر
اسماعیل خان تسلیم نمودم اما امیر با دو انگشت
آنرا به دور انداخت وگفت این پیره مرد {ربانی}
چه میداند من در منطقه ام بهتر می فهمم.من
گفتم جناب امیر صاحب خیر بخاطریکه از اقوام من
است آنرا رها کن من از هر حیث وی را ضمانت
میکنم با ز لب خند زد گفت این حرف ها شوخی بر
نمیدارد ما مصارف کردیم از لحاظ نظامی
ولوژستیکی تا از شر یک ملیشه خلاص شویم وشما
باز ضامن ملیشه میشوید خدا حافظ شما.من از بر
خورد سرد امیر فهمیدم که اگر بیشتر إصرار
نمایم شرائط رهائی بصیر خان سخت تر میشود وسر
انجام باید امتیازات دیگر هم به امیر بدهیم من
راه خودرا گرفتم وطرف تیوره رفتم.واستاذ تاج
محمد مشغول در محبس به ملا قات بصیر رفت تا
آنرا از نتیجۀ تلاش های نا کام ما اطلاع دهد.
من که سنبله سال 1372 بعد از لشکر کشی
اسماعیل خان از کابل به تیوره رفتم در مر کز
ولسوالی یوسف لطیفی را که نفر شماره دوم قیوم
خان بود دیدم از وی پرسیدم که قیوم خان به
هلمند فرار نموده وشما نرفتید؟ گفت بله حالا
اینطرف هم من را قبول ندارند وقیوم خان هم
امروز ویا فردا بر میگردد نمیدانم سر نوشت من
چه میشود. گفتم سر نوشت خوب به انتظار شما
نیست بهتر است غور را ترک بگوئید وبه کابل
بروید شما که شاعر، با سواد ونویسنده هستید
باید وظیفه دولتی بگیرید گفت حالا هستم با
کلانها صحبت کردم برایم تضمین امنیتی داده
اند. گفتم خوب است ولی من هیچنوع تضمین را نمی
بینم چون نمیشود همیشه داکتر ابراهیم بالای
شما پهره داری کند شاید کلان ها به شما چیزی
نگوید وشما دشمن کم ندارید.باز در جوابم گفت
قیوم مر کز تیوره را دوباره میگیرد این حکومت
به تیوره استاد نمی شود باز از دنباله تشویش
دارم باز گفتم این حرف هارا می زنید بچه ها
شمارا بنام طرفداری از قیوم متهم وسر انجام
به حیات شما بازی میشود..خلاصه من به یوسف
لطیفی تکرار کردم که باید غور را ترک کند اما
نمی دانستم که حتما کشته می شود اینقدر می
دانستم در صورتیکه افراد مانند لطیفی صلاحیت
وقدرت نداشته باشند گشت وگذار بین مردمیکه صد
ها تن از جوانان خودر از دست داده اند خطر
کمتر از مرگ ندارد . چنان هم شد وقتی دوباره
به کابل رفتم قوس همین سال شنیدم لطیفی ومحمد
خوشبین در حال انتقال به چهاردر در نیمۀ راه
به قتل رسیدند وقیوم هم از معلم شاولی ومیر
والی هلمند کمک خواسته با یک حمله مرکز تیوره
را دوباره به تصرف خود در آورده است.وجنگ های
شدید در تیوره بین قیوم خان وداکتر ابراهیم
ملکزاده وطالب های چهاردر ادامه داشت وقتی
طالب میگویم منظورم طالب های بنوع ملا عمر
نیست اینها جبهه داشتند بنام طالب ها که رئیس
شان طالب مسجد وملای بیدار وزیرکی بود روش شان
مانند طالب های مشهور ملا عمر نبود. مناطق
طالب های چهاردر که از متحدین داکتر ابراهیم
ملک زاده بودند به تصرف قیوم خان در آمده بود.
بعد از تیر ماه سال 1372 دیگر حکومت واداره به
ولسوالی غور وجود نداشت تنها مر کز چغچران
بیشتر بدست جمعیتی ها بود که مولوی موسی والی
شان بود کمال الدین مودودی بنام مجاهد دوباره
بر گشت واما عطا محمد خان وپسران ابراهیم بیک
به مزار شریف باقی ماندند. گاه غوررا به دوستم
وعده میدادند وزمانی عزیز ساغری مشهور به عزیز
تشکیل را بنام نماینده خود به کابل میفرستادند
تا با حکومت استاذ ربانی معامله
نمایندویکمقدار کمک نقدی نیز از استاذ ربانی
أخذ میکردند.
در سال 1373 هش مریضی مولوی موسی والی غور شدت
پیدا کرد چون مریضی سرطان معده داشت سفر هایش
به کشور هند به صحت آن فائده نرساند . او
اوائل تابستان 1373 هش در شفاخانۀ چهار صد
بستر کابل پدرود حیات گفت. او در حال وفات
نمود که از اقارب وخویشاوندان خود ناراض بود
ووصیت کرد تا آنرا به کابل دفن نمایند اودر
تپۀ بی بی مهروی کابل بخاک سپرده شد اما بعد
از چند وقت برادرش بکمک حسین خادم جسد ش را
ذریعۀ طیاره به هرات وازانجا به چغچران وبعد
در قریۀ آبائی اش در رغس کن مرغاب دفن نمودند.
مولوی موسی از مناطق مرغاب چغچران واز مجاهدین
مشهور این سر زمین به حساب می رود. او در
اوائل جهاد به حزب اسلامی حکمتیار ارتباط داشت
از اوائل سال 1360 بحیث آمر حوزه جهادی چغچران
مقررشد وبعد عازم پاکستان گردید درانجا از طرف
حکمتیار بحیث آمر ولایتی غور مقررگردید بعدا
در اثر مخالفت ستار حکیمی وعبدالقادر امامی که
نقش اساسی را در حزب اسلامی داشتند در سال
1363 حزب اسلامی را ترک گفت وبه جمعیت اسلامی
به رهبری بر هان الدین ربانی پیوست همان بود
که با پیروزی مجاهدین هم به حیث والی ولایت
غور انتخاب شد.مولوی موسی عالم بیدار شخص برد
وبار بود بطور یکپارچه منطقۀ مرغاب را اداره
مینمود بیشترین چانس برای اشغال وظیفه برایش
یکپارچه بودن قوم او یعنی مردم مر غاب
بود.خودش نیز دارائی مواصفات بود که مورد
تأئید مردم قرار میگرفت. صفت بارز آن صلح طلبی
وگذاره با مردم بود اوظلم نمیکرد وطرفدار آشتی
مردم بود.به عمر شصت سالگی جهان فانی را وداع
گفت. بعد از مولوی موسی چغچران دومرتبه بدست
طرفدارا حزب اسلامی وجمعیت رد وبدل شد ودر هر
نوبت امکانات داخل ولایت مورد چور وچپاول قرار
میگرفت.سر انجام طرفین با هم مصالحه نمودند
وبطور شورائی ولایت را اداره مینمودند. این
نحوۀ اداره تا اواخر سال 1373 ادامه پیدا کرد.
بعد از سقوط ولایت هرات در جوزای1374 بدست
نیروهای طالبان وپاک سازی این ولایت از وجود
مجاهدین, تحرکات طالبان به سمت ولایت غور آغاز
شد یکتعداد از طلبۀ ولایت غور که در مسجد های
پاکستان درس خوانده بودند در رکاب طالبان وارد
ولایت هرات شدند . واز ولایت هرات با گرفتن
دستور از ملا منان نیازی وملا برادر که از
رهبران طالبان بودند طور پراگنده به مناطق
ولایت غور داخل شدند در قریه ها مردم را به
تحریک طلبه دعوت نموده وعلیه دولت استاد
ربانی تحریک کردند وهمچنان با بر خی
قوماندانان وموی سفیدان ارتباط خودرا تأمین
وایشان را به حمایت وطرفداری از طالبان تشویق
نمودند.
طالبا ن بعد از سقوط هرات به تصرف ولایت باد
غیس اقدام نمودند چون در ولایت بادغیس حامیان
زیاد داشتند بعد ازینکه در هرات وضع الجیشی
خودرا تقویت بخشیدنداواخر تابستان همین سال به
صوب غور لشکر کشی را آغاز نمودند سقوط هرات
در حقیقت جرئت مجاهدین را گرفته بود وهمه مردم
منتظر ظهور طالبان بودند در ابتداء که مردم از
جنگ های داخلی وبی نظمی های منطقه به ستوه
آمده بودند از پدیدۀ طالب دفاع میکردند وایشان
را من حیث فرشته های نجات استقبال مینمودند.
در ولسوالی تولک ملا محمد علامه در ولسوالی
تیوره ملا مغفرالله در ولسوالی پسابند ملا رؤف
در مناطق شهرک ملا کریم ودر ساغر هم ملا های
محلی به طرفداری از طالبان مردم را دعوت
میکردند علماؤ ملا های کلان هم به وجود طالبان
افتخار تموده هر صبح ریش وباروت را چرب
وانتظاز ظهور قدوه های معرفت وناجیان بشریت را
داشتند, اما غافل ازینکه طالب با عالم وملا سر
کار ندارد بلکه تشکیل را إحیاء میکنند که
خواستهای دستگاه استخباراتی پاکستان را در
عمل پیاده نمایند.عالم ومولوی را فلک
میکردند.مثلا لت و کوب عالم بر جستۀ غور مولوی
عبدالظاهر یکی ازین نمونه هااست که از ضرب
شاگردان در امان نماند.واورا بجرم فتوا های
عجیب وغریبش نهایت سر زنش وشر عا به محاکمه
فرستادند تا اینکه در نتیجه مرافعه طلبی از
کابل نجات یافت.اما در کابل هم چند نفر را
تحریک کردند تا چند مشت ولگدرا نثارش کنند.
در ولایت غور هم جبهات ضد طالبی وجود داشت وهم
نیروهای که بنام دولت در چغچران حکومت میکردند
مخالف طالبان بودند وعدۀ طور سری طرفدار
طالبان بودند.که درین جاه به معرفی ایشان می
پردازیم.
1: داکتر محمد ابراهیم ملک زاده از قوماندانان
مشهور جمعیت اسلامی از مخالفین سر سخت طالبان
بود.
2: در ولسوالی شهرک حاجی گل یوسفی نیز از
حامیان دولت بود اما در بر خورد با طالبان
دودله کار میکرد.
3: عبالقیوم حکیمی در تیوره دونمایندۀ خودرا
به نامهای شکور وکریم سنگر به کابل فرستاده
بود تا حمایت خودرا از دولت إعلان نماید ویک
گروپ را به سر کردگی ملا دادالله وبرادر زاده
اش رسول نام به قندهار فرستاده بود تا با ملا
عمر بیعت نماید واز هردو طرف امکانات أخذ
مینمود. داکتر عبدالله که مسئولیت جذب
قوماندانان مخالف بود قیوم را جذب وإکمال
مینمود حدود سه صد ملیون افغانی پول آنوقت با
تشکیل یک غند به کمیت پنجصد نفر به دسترس وی
قرار داد اما قیوم با وصف گرفتن امکانات زیاد
با طرفداران دولت کنار نیامد.
4: ملا احمد تاجدار در ولسوالی پسابند با
طالبان مخالف بود بخاطر اینکه طالبان با ملا
رسول وملا غفار هلمند شدیدا مخالف بودند وملا
احمد تاجدار از متحدین ملا رسول وملا غفار بود
طالبان ملا احمد تاجدار را عامل چندین مورد
جنایت در سنگین و موسی قلعه میدانستند.
5: مولوی سلیم خلیلی در چغچران که رئیس ار شاد
واوقاف بود با ملا منان شوکت از دولت یار که
نمایندۀ طالبان بود ارتباط نزدیک داشت هم از
طرفداران دولت بود وهم از ارتباطی های طالبان
بود.تنها قوماندان احمد مرغاب مخالف سر سخت
طالبان بود رئیس سلام خان هم از متحدین دولت
واز مخالفین طالبا به حساب می رفت منتها دودله
بود .از خاصیت سلام خان است که به کسی باور
ندارد وهمیشه دودله کار کرده است.اما او
میدانست که طالب ها هم بوی باور ندارند.او می
ترسید مخالفینش با طالبان کنار نیایند وحسابش
را یکسره نکنند همان بود که گاهی به طالب ها
هم چراغ سبز نشان می داد.
افراد مشهور بنام ملیشه بنام رئیس أعطا محمد
ومعاون احمد که در شرق دولتیار موقعیت داشتند
طور قاطع مخالف طالبان بودند اما با مر غابی
ها روابط خوب نداشتند لذا نمی توانستند یکجا
با سائرین در مقابل طالبان به مبارزۀ خود
ادامه دهند.واز طرف مناطق شان از طالبان خیلی
فاصله داشت.ومناطق شان هم از لحاظ نزدیکی با
هزاره جات قدری از خطر تهدید طالبان محفوظ
بود.قوماندانان حزب اسلامی در چغچران از
پالیسی قیوم حکیمی اطاعت میکردند از خود ارادۀ
مستقل نداشتند. غفوری ها هم مخالف دولت بودند
اما به کسی إعتماد هم نداشتند لذا خودرا طور
مستقیم در گیر مسائل نمیکردند. در چهار سده
خارنوال عبدالأحد غلام یحیی ارباب الله نظر
آمادۀ مبارزه با طالبا بودند در مجموع افراد
مربوط به جمعیت با طالبان مخالف بودند
بعد ازینکه طالبان ولایت بادغیس وهرات را
تصفیه نمودند تصمیم گرفتند ولایت غور را به
تصرف خود در آورند. ایشان برای سهولت درین کار
طالبان تربیت شده خودرا از قبل به ولایت غور
فرستاده بودند تاپیام ایشان را به مردم
برسانند وهم کسانی راکه آمادۀ مقابله اند
شناسائی نمایند به همه حال مآموریت افراد
گماشته شدۀ شان به ولایت غور تکمیل شد وطالبان
به ولایت غوردست به تجاوز ولشکر کشی زدند.
ولایتیکه که مردم آن به زبان طالبان هم آشنائی
نداشتند, تنها آنعده طالبان که از غور بودند
ودر پاکستان تربیه شده بودند تر جمانی
میکردند.طالبان منظور شان حاکمیت بود نه امنیت
ویا مسلمانی ورنه ولایت هرات قبل از تهاجم
طالبان در کل افغانستان از لحاظ امنیت دران
وقت نمونه بود تنها چیزی بد که در هرات وجود
داشت غرور وتکبر از حد زیاد اسماعیل خان بود
که واقعا شکستاندن آن واجب بود, همان تکبر
امیری وجبروت بدون چون وچرای طالبی..مثلا
ولایت غور ومردم شان از لحاظ سنت ها ورواج های
حاکم تا صد سال دیگر از طالب ها از لحاظ اسلام
ومسلمان بودن افراطی تر میباشند اما طالب ها
پیام اسلام آورده بودند .به زور کیبل، دره
وگاهی مرمی وزدن وکشتن وبستن.
طالبان تابستان 1374 لشکر وتشکیلات وسیع را به
سر کردگی ملا منان نیازی وملا برادر وجمع از
طلبۀ منطقه به ولایت غور فرستادند ایشان
ولسوالی های ساغر وتولک را بدون در گیری
ومقاومت تصرف نموند .نیروهای حاجی گل در
ولسوالی شهرک مقاومت اندک نمود ند وبعدا به
طرف سر ملان وبند بور فرار نمودند.
در تیوره قیوم حکیمی به طالبان پیوست طالبان
بدون در گیری چغچران مرکز ولایت غور را به
تصرف خود در آوردند ونیروهای دولتی به طرف
مرغاب چهارصده ودولتیار فرار نمودند.طالبان
چند نفر از جمله معلم جمال مرغابی را به زیر
کیبل ها به قتل رسانیدند وآهسته آهسته موی
سفیدان وملا هارا دستگیر وحبس نمودند, ویک نفر
از افراد خودرا نیز در ملأ عام تیر باران
نمودند تا فضای رعب ووحشت را بالای مردم حاکم
سازند. اما این وضعیت مردم را به ستوه آورد تا
اینکه مردم شهر چغچران دوباره با قوماندانان
محلی تماس گرفتند و به کمک قوماندانان محلی
علیه طالبان شوریدند وطالبان مجبور شدند
چغچران را ترک وبه طرف هرات فرار نمایند.
طالبان در مسیر راه بالای مردم ملکی آتش
گشودند در منطقۀ دولینه ارباب سرور وفرزندش را
به قتل رسانیدند وزنش را که از هلمند بود با
خود بردند.این کار را به خاطر این کردند که
درین ولایت مردم به زبان پشتو نمی فهمند واین
زن پشتو زبان اینجا چه میکند؟ آنها گفتند این
زن را در هلمند تعزیر میکنند.
موقعیت ارضی وجیوپولیتیک غور طالبان را بسیار
وحشت زده ساخت تا اینکه طالبان در یک روز تمام
مناطق غور را ترک وبه هلمند وهرات بر گشتند.در
مناطق ولسوالی های شهرک، تولک وساغر مخالفین
طالبان به قوماندۀ داکتر ابراهیم ملک زاده کار
میکردند وحامیان طالبا را یکسره خلع سلاح
وامکانات زیاد را جمع آوری نمودند.
نوت:
طالبان بعد از ظهور وتا تصرف هرات از هیچ
منطقۀ عقب نشینی نکرده بودند واین اولین بار
بود که طالبا از یک ولایت کاملا شکست خوردند
وفرار را بر قرار ترجیح داده مناطق را کاملا
به مخالفین خود واگذار نمودند.این شکست طالبان
در ولایت غور دولت کابل را تشویق کرد تا در
مقابل طالبان استادگی نماید واین اندیشه را در
ذهنیت ها ایجاد کرد که طالبان هم شکست پذیر
اند, این در حال بود که نیروهای طالبان جنوب
کابل را به تصرف خود داشتند وهر لحظۀ کابل را
تهدید میکردند شکست طالبان در ولایت غور به
شهریان کابل روحیه بخشید همان بود که دولت
کابل ودر رآس احمد شاه مسعود تصمیم گرفت کمک
های عاجل به غور بفرستد ومردم غور را من حیث
همسنگران واقعی ومتحد اصلی علیه طالبان تشویق
نمایند.وگزارشات غور چندین بار از تلویزیون
ورادیو افغانستان پخش شد.
إعزام
هیئت وکمک دولت به چغچران وشکست طالبان.
اواخر تابستان سال 1374 همزمان با سقوط طالبان
من نویسندۀ که رئیس عمومی اداری صدارت بودم به
صفت رئیس هیئت بر رسی اوضاع سیاسی ونظامی غور
باکارمندان رادیو تلویزیون ونمایندگانوزارت
دفاع داخله وامنیت ملی توسط طیاره به چغچران
مرکز ولایت غور إعزام شدم ویکمقدار کمک های
نظامی ولوژستیکی که جناب احمد شاه مسعود وریر
دفاع وقت تخصیص داده بود نیز انتقال داده شد.
دران وقت یک گروپ از طالبان ولایت غور که تا
هنوز منطقه را ترک نکرده بودند در منطقۀ چهل
گزی دولینۀ فعلی از طرف ملا احمد تاجدار
محاصره وبا یک عراده موتر کاماز وسلاح ومهمات
دستگیر وبه چغچران انتقال داده شده بودند وبه
اسارت به سر می بردند.من در قدم اول به مشورۀ
موی سفیدان این طالبان محلی را به ضمانت اقارب
شان رخصت نمودم هر چند طالبان طور اندیشه داده
شده بودند که ازین عمل ما هر گز راضی نشدند,
مرگ وزندگی برای طالب آن وقت یکی بود ولی من
گفتم ما هم که جوان بودیم چنین اندیشه داشتیم
اما بعدا فهمیدیم که شکار احساسات جوانی شده
ایم به امید اصلاح آیندۀ شان ایشان را رخصت
نمودم رفتند اما بعدا فهمیدند دیگر با طالبان
یکجا نشدند.
میزان 1374 حین ورود به چغچران مورد استقبال
مردم وقوماندان محلی وکارمندان دولتی قرار
گرفتیم بعد از بر رسی اوضاع وتوزیع کمک به
قوماندانان به انسجام وتنظیم نیروهای مخالف
طالبان پرداختیم .رئیس عبدالسلام خان از
قوماندانان مرکز ناراض بود وبدون حضور آن
نمیشد به مقاومت مطمئن شد.لذا من با هیئت
همراهی ام بخانۀ رئیس سلام خان در منطقۀ بره
خانه رفتیم ووی را وادار ساختیم تا با ما به
مر کز ولایت بیاید.هر چند پدرش راضی نبود اما
ازینکه به من إعتماد داشت به چغچران آمد
وروحیه طرفداران دولت بلند رفت ,چون سلام خان
در غور قوماندان مصمم قاطع وشکست نا پذیر بود
موجودیت آن در پهلوی دولت از اهمیت زیاد بر
خوردار بود...دران وقت غور دارائی تشکیلات
منظم دولتی نبود چون مولوی موسی والی سابق
وفات کرده بود وولایت چندین مرتبه بین
طرفداران دولت ومخالفین رد وبدل شده بود.بناء
بعد از اطمینان از اوضاع امنیتی جلسۀ به شمول
موی سفیدان ومسؤلین دولتی در مسجد جامعه
چغچران دائر وتشکیل جدید به شرح ذیل ساخته شد.
1: مولوی سلیم خلیلی سر پرست ولایت
2: رئیس عبدالسلام خان قوماندان نظم جهادی
3: حسین خادم قوماندان امنیه
4: محمد شاه مجیدی مستوفی
5:گل احمد غفوری رئیس امنیت ملی
6:داکتر محمد ابراهیم ملک زاده در تشکیل دولت
رسما کار نمیکرد
چون از مخالفین پر قدرت طالبان در ولسوالی های
غرب ولایت بود
مسئول دفاع از مرز های ولایت غور از مسیر
هرات وهلمند بود.
من مدت یکماه در چغچران مرکز ئلایت غور باقی
ماندم بعد از بر رسی اوضاع سیاسی ونظامی وتهیۀ
گزارشات مستند از محیط ومناطق مختلف چغچران
نحوۀ شکست طالبان وانگیزه های مردم در مبارزه
با طالبان دوباره به کابل بر گشتم ومطبوعات
دولتی جهت تشجیع وتشویق مردم در جهت مبارزه با
طالبان گزارشات مؤفق آمیز مردم غوررا طی یک
هفته از طریق رادیو وتلویریون نشر میکرد. وبه
مردم تبلیغ میکرد ند که طالب در برابر مقاومت
مردم هیچ کاری کرده نمی تواند.
چون من وظیفۀ دولتی داشتم دوباره به کابل بر
گشتم و احمد شاه مسعود فضل کریم ایماق را که
از وظیفۀ شاروالی سبکدوش شده بود بحیث نمایندۀ
خود در چغچران مرکز ولایت غور تعین نمود تا
نیرو ها علیه طالبان را بسیج ورهبری نماید واز
تفرقه واختلاف شان جلوگیری نماید.عبدالکریم
ایماق که در کابل به اتهام رشوه وفساد از
وظیفه اش سبکدوش و سیاست زده شد بود ولایت غور
را گوشۀ عافیت دانسته .با امکانات وارد سر
زمین اقوام ایماق شد مردم مرغاب چغچران خودرا
ایماق مینامند همان است که عبدالکریم ایماق
بیشترین روابط را با اوشان دارد.
درین مسئولیت سید کریم هاشمی یکی دیکر از
مقربین احمد شاه مسعود آقای ایماق را همراهی
میکرد اما ازینکه اربابی آن به کابل تا هنوز
بازار داشت غور را زود تر ترک گفته به کابل
بر گشت وایماق را با مردم آنجا تنها گذاشت.
عبدالکریم ایماق زمستان 1374 را با مردم
چغچران سپری نمود چون هوای غور سرد وزمین ها
مملوء از برف بود طالبان بازهم درین زمستان در
مرز های شهرک باحاجی گل در گیر بودند که طرفین
درین مدت تلفات را متحمل شدند ویک گروپ از
طالبان از طریق شیندند به ساغر نفوذ کردند اما
با یک هجوم از طرف داکتر ابراهیم ملک زاده خلع
سلاح شدند وکریم ایماق هم من حیث حامی ومدافع
ولایت غور راپور های پیروزی را به کابل می
فرستاد. کریم ایماق که از امنیت کابل نا مطمئن
بود فامیل خودرا به هند فرستاد واعاشۀ شان را
از کمک های ولایت غور می فرستاد.خلاصه زمستان
1374 سپری شد وچغچران به کنترول نیروهای
طرفدار دولت بود. جنگ های شدید در تیوره بین
قیوم حکیمی وداکتر ابراهیم ملک زاده ادامه
داشت.واین شدت جنگ ها إعتبار قیوم را نزد
طالبان پخته کرده بود .در زمستان 1374 قیوم
خودرا طالب دوآتشه وحامی طالبان ثابت ساخت وبا
فرستادن نمایندگان خود به قندهار طالبان را
تشویق کرد تا دوباره به غور حمله نمایند ووعدۀ
هر نوع همکاری را به طالبان داد وطالبن تصمیم
گرفتند بار دیگر به ولایت غور حمله نمایند.ودر
عین زمان شکور وفا وکریم سنگر را به کابل
فرستاده بود.ایشان از هر طریق که معرفی شده
بودند توسط داکتر عبدالله نزد مرحوم احمد شاه
مسعود واستاد ربانی برده شدند .آن وقت که
بازار پول گرم بود آنها بیشترین کمک نقدی را
که مبلغ 250 ملیون افغانی نقدا تسلیم شدند
وتشکیل یک غند نظامی را هم گرفتند وربع وار
پینجا ملیون افغانی إعاشه میگرفتند. در حالیکه
إجرای إعاشۀ غند مربوط به داکتر ابراهیم دران
وقت هیچ اجرا نشد. بعد ازینکه سباون وزیر دفاع
شد دومرتبه إعاشۀ غند داکتر ابراهیم را در
پهلوی غند قیوم امرداد.اما آقای قانونی به
جمعیتی های خود علاقمند نبودکه بحث خارج از
مسائل غور است..
اوائل تابستان سال 1375 هش طالبان ار مسیر
فراه،هلمند وهــرات بار دیگر بالای ولایت غور
هجوم آوردند درین نوبت هم نیروهای زیاد آماده
کرده بودند و در محیط هم طرفداران زیاد
داشتند, مثلا قیوم حکیمی در تیوره با همه
امکانات خود طالبان را همراهی کرد.
طالبان که از مسیر فراه وارد غور شدند در
منطقۀ زرنی ولسوالی تیوره به مقاومت مجاهدین
ردبرو شدند اما طالبان با دادن دونفر تلفات
تمام منطقه را به تصرف خود در آوردند قوماندان
عبدالله را دستگیر .کاکایش عبدالحکیم را با
چند تن همراهانش شهید ساختند ومنطقه را خلع
سلاح نموده به طرف مر کز تیوره حر کت کردند
در مرکز تیوره به نیروهای قیوم خان پیوستند..
نیروهائیکه از سمت هرات به تهاجم دست زده
بودند ولسوالی های تولک ،ساغر را به تصرف خود
در آوردند وبه طرف شهرک حرکت نموند ,مولوی
سلیم خلیلی نام زد ولایت . از چغچران به دفتر
آحمد شاه مسعود تماس گرفت وگفت من نیرو جمع
آوری نمودم إنشاء الله طالبان را شکست میدهم
وطرف هرات میروم درین نوبت اسماعیل خان چانس
ندارد داخل هرات شود وشما هم متوجه باشید من
که در محل بودم ازین راپور لبخند زدم گفتم ملا
صاحب مریض است چغچران کجا وهرات کجا ؟ توریالی
خان با علامت نارضایتی گفت تعجب نکنید روحیۀ
که من به والی صاحب دیدم شما فردا میشنوید که
نیم از هرات را گرفته است وما درین شرائط به
همچو افراد نیاز شدید داریم .مولانا سرور افقر
از فاریاب از دوستان نزدیک مولوی خلیلی واز
مقربین احمد شاه مسعود بود او شب وروز مولوی
خلیلی را در در نزد اطرافیان مسعود تعریف
میکرد من گفتم کاشکی طالبان از غور شکست
بخورند اما نیرو واتحاد میخواهد که فعلا در
غور وجود ندارد.
خلاصه مولوی خلیلی با چند تن از طالبان خود به
مصاف طالبان بیگانه شتافت واز شهرک راپور داد
که مایه دل گرمی مر کز شد اما من میدانستم که
این دوش بی فائده است. طالبان هم در همان روز
وارد تنگی ازو واقع در غرب شهرک شدند. حاجی گل
در تنگی ازو چندان مقاومت نکرد ونوبت به مولوی
رسید که در منطقۀ آغاجانی ها در غرب ولسوالی
شهرک انتظار وصول نیروهای طالبان را داشت تا
ایشان را درس عبرت بدهد, اما بر خلاف طالبا با
یک حمله خط ده نفری مولوی را درهم شکستند خودش
را زخمی وبعد دستگیر وبا یک نفر از همراهانش
تیر باران کردند من هر لحظه راپور های مخابره
را میگرفتم در همان لحظه راپور رسید که حاجی
مولوی صاحب را طالبان دستگیر وتیر باران
نمودند شهرک هم به تصرف طالبان در آمد طالبان
که از شکست قبلی خود بسیار خاطرۀ تلخ داشتند
تصمیم داشتند درین نوبت با بر خورد شدید
انتقام سخت از مردم بگیرند وچنین هم کردند
هرکس که طرفدار دولت بود مورد لت وکوب وکیبل
کاری قرار میگرفت.
واما در تیوره وپسابند در منطقه ملا أعلی
داکتر ابراهیم ملک زاده با طالبان مواجه شد
بعد از چند ساعت درگیری طالبان توانستند خط را
بشکنند وبه طرف تیوره عبور کنندنیروهای داکتر
ابراهیم مجبور به عقب نشینی طرف قرار گاه اصلی
شان عاشقان وسر جنگل شدند.طالبان به آسانی تا
دولینه رفتند ودرانجا برای خود قرار گاه
ساختند ایشان درین نوبت بسیار با احتیاط حرکت
میکردند بر خلاف سال گذشته آهسته آهسته قدم بر
میداشتند.
قوماندانان طالبان درین نوبت ملا آغا جان وملا
باز محمد وملا عبدالرحیم بودند. ایشان تصمیم
گرفتند بجای پیشروی به طرف چغچران بالای
مناطق داکتر ابراهیم ملک زاده در شمال ولسوالی
حمله کنند وبعد از تصفیه مطمئنا مر کز ولایت
را تصرف نمایند ،هما ن بود که بعد از ساختن
قرار گاه به دولینه دوباره به طرف تیوره بر
گشتند سنبله سال 1375 نیروهای طالبان از چهار
طرف بالای مناطق سر جنگل وعاشقان تعرض نمودند
اما به شکست مواجه شدند ایشان با این تجربه بر
خورد با داکتر ابراهیم را جدی تر از چغچران
دانسته به مشورۀ قیوم خان تصمیم گرفتند اول
چغچران را اشغال وبعدا با تمام نیرو به داد
داکتر ابراهیم ملک زاده برسند. لذا از ادامۀ
جنگ ها به تیوره صرف نظر نمودند به عزم تسخیر
چغچران نیروهای زیاد به دولینه فرستادند تا
ازینطریق چغچران را تحت فشار قرار دهند.راپور
های که از چغچران میرسید از سقوط احتمالی
چغچران بدست طالبان حکایت داشت.چون طالبان
انگیزه داشتند وطرفداران دولت نسبت به یک دیگر
بی إعتماد بودندوواز مشاهدۀ آینده بد بدست
طالبان نهایت هراسان بودند.
در دفتر کار خود مصروف ایفای وظیفه بودم که
توریالی غیاثی سکرتر جناب احمد شاه مسعود آمد
ومن را گفت آمر صاحب من را فرستاده تا شمارا
به قصر نمبر یک نزد آن ببرم واستاذ ربانی هم
درانجا منتظر است, عاجل گفت در ارتباط به غور
معلومات میخواهند .من قلم را گذاشتم ورفتم
وقتی داخل شدم دیدم استاذ سیاف وداکتر
عبدالرحمن وسید کریم هاشمی نیز حضور دارند.بعد
از گزارش مختصر احمد شاه مسعود برایم گفت به
گمانم اوضاع امنیتی غور خیلی خراب شده احتمال
سقوط آن میرود شما باید امروز به چغچران بروید
وبا کریم ایماق همکاری کنید تا مروم علیه
طالبان مقاومت نمایند من چارۀ جز قبولی نداشتم
.بعد از همه سفارش ها وتلیفونها به میدان
هوائی بگرام رفتم آنجا نه کمک بود ونه طیاره
دوباره تماس گرفتم سر انجام طیاره آماده شد به
عوض کمک های که وعده داده شد بود چند باب خیمه
را به طیاره انداختند وگفتند طیاره آمادۀ
پرواز است من گفتم درین شرائط پرواز بدون کمک
هیچ فائدۀ ندارد مقامات گفتند شما بروید از
تعقیب شما میآید گفتم خوب است.
برج سنبله سال 1375 طیارۀ حامل من به میدان
طیارۀ چغچران پایان شد وصد ها نفر منتظر کمک
های نقدی،نظامی ولوژستیکی در کنار میدان صف
کشیده بودند چون از کابل چنین راپور داده شده
بود که فلانی کمک هارا میآورد وقتی طیاره به
زمین نشست کریم ایماق با مخابره که در دست
داشت به من نزدیک شد بعد از جور پرسی گفت آمدم
اول دو چیز را برایت بگویم اینکه هر چه پول
آورده اید مبلغ آنرا نگوئید وبادی گارد خودرا
نشان داد که معتمد است ودوم اینکه روحیۀ
یکتعداد مردم درینجا علیۀ شماست متوجه خود
باشید. من در جواب گفتم پول از دنبال میآید من
نیاوردم درین وقت کاکا ایماق بسیار عصبانی شد
وگفت چرا آمدی گفتم آمدن من به صلاحیت شما هم
نبود وبه صلاحیت من هم نبود من را فرستاده اند
او گمان کرد من آمده ام تا بجای آن باشم واو
برود کریم ایماق به وظیفه اربابی غور خیلی
راضی بود همه مردم چغچران از وی اطاعت میکردند
واورا کا کا میگفتند واو هم برادر زاده هارا
بلا استثنا گاهی تشویق وگاهی توبیخ میکرد
مانند یک پدر در یک خانه.
من با کریم ایماق رفتم ماجرای آمدنم را به وی
قصه کردم واورا مطمئن ساختم که به عوض
اونیامدم شاید دوباره بر گردم همرایش فیصله
نمودم که فردا به بند باین به خط اول
میرویم.من به اطاق خود رفتم فردا صبح وقت با
یکتعداد افراد قصد رفتن بند باین را نمودم
کاکا ایماق چند نفر از طالبان مولوی خلیلی را
تحریک کرده بود تا من را ترور نمایند ویا بتر
سانند در قسمت غربی بازار چغچران چند نفر مسلع
با راکت پیش روی موتر مارا گرفت وگفتند شهرکی
ها قاتل مولوی خلیلی اند منتها بر خورد کوچک
صورت گرفت ومن با ایماق در موتر نشسته بودم
پروگرام عملی نشد ومن خودم را به بی خبری زدم
وگفتم این حوادث عادی است.ازان جا بدون تشویش
به بند باین رفتم که افراد مسلح حامی دولت در
کنار سنگ ها بدون آب ونان پهره میکنند وهیچ سر
گروپ وقوماندان با ایشان نیست, گفتم شما چه
میکنید گفتند مزدوری روزانه میگیریم اگر طالب
ها آمد مجوریم فرار کنیم هرچند ایماق بیانه
داد وبه حال اولاد علاءالدین جهانسوز گریه کرد
وطالبان رابه مبارزه خواست اما فهمیدم که
طالبان از وضعیت این سنگر اطلاع ندارد والا به
دولینه معطل نمی شدند.
درین سفر کمال الدین مودودی ومعاون احمد نیز
با ما بودند هر چند ایشان را از مخالفین دولت
میگفتند اما آنها درین نوبت حمایت خودرا از
دولت إعلان نموده با طالبان به مخالفت بر
خاستند وقتی از بند باین بر گشتم در منطقۀ
آهنگران نفر فرستادند که مر غابی ها حاجی گل
را لت وکوب نموده اند که چرا مولوی خلیلی در
شهرک کشته شده شما از وی در مقابل طالبان دفاع
نکرده اید.به همه حال وضعیت خوب نبود ایماق
مردم را به دو بخش تقسیم کرده بود که یکطرف
خصوصا مرغابی ها شدیدا وفاداران آن
بودندوعساکر زیر دست آن بودند.ومردم را به
تشویق وتهدید اداره میکرد. وضعیت را مطلوب
ندانستم تصمیم گرفتم که دوباره به کابل بر
گردم همان روز طیاره از کابل به چغچران آمده
بود احمد شاه مسعود به مشورۀ سید کریم هاشمی
دوعراده داتسن به طالب هائیکه قبلا تسلیم شده
بودند خریداری وایشان را ذریعۀ طیاره به
چغچران فرستاده بود ودر ضمن تشویق کرده بود تا
با طالبان برزمند وایشان هم با اطمینان لبیک
گفته بودند.
طالب ها ی دولتی با موتر های لکس تویوتا در
اطراف چغچران گزمه وگشت زنی را آغاز کردند ومن
به کابل بر گشتم. از دفتر آمر مسعود به من زنگ
زدند که چرا بر گشتید گفتم نیرو به حد کافی
بود اما مؤثریت من محسوس نبود کا کا ایماق
فعلا کفایت میکند.با گذشت یکهفته چغچران بدون
مقاومت به دست طالبان سقوط کرد وافراد نابلد
که از فاریاب به چغچران رفته بودند در مسیر
راه بند بایان کشته شدند ودگروال سید کریم از
ساغر نیز از جملۀ کشته شدگان بود. کریم ایماق
راهی درۀ های مرغاب وچهارسده شد وتویوتاها که
یک هفته از خدمت شان نگذشته بود به تصرف
طالبان در آمدند ویا به دره ها سقوط دادشدند
همه واحد های اداری غور به تصرف طالبان در
آمد.درین نوبت غور طور کامل وقاطع به کنترول
طالبان بود. تنها داکتر ابراهیم در شمال
ولسوالی تیوره بعد از سقوط کامل چغچران منتظر
اقدام بعدی طالبان علیه خود بود.
وضعیت غور بعد از سقوط چغچران بدست طالبان :
بعد از سقوط کامل واحد های اداری ولایت غور به
دست طالبان یکتعداد از قوماندانان جمعیت
اسلامی که حامی دولت بودند به کوها پراگنده
شدند. قوماندان احمد مرغاب به دره های مرغاب
غفوری ها وبای بقه ها به کوه های اطراف
دولتیار وغلام یحیی فرزند ارباب الله نظر در
چهارسده وداکتر ابراهیم ملک زاده در شمال
ولسوالی تیوره به صف آرائی نظامی پرداختند.اما
درین میان تنها داکتر ابراهیم بود که با
مقاومت بی نظیر در مقابل طالبان تاریخ غور را
با خون جوانان مبارز وپر خاشگر رقم زد وتوجه
مخالفین وموافقین را جلب نمود.داکتر ابراهیم
که عضو جمعیت اسلامی بود همیش با نیروهای حزب
اسلامی ومخالفین دولت در گیر بود اما
ازانجائیکه دولت در کابل بر اریکه قدرت تکیه
زده بود چندان توجه به وی نداشت . استاد ربانی
وبخصوص احمد شاه مسعود بعد از مقاومت سر
سختانه داکتر ابراهیم علیه طالبان متوجه شدند
که در فاصله های بسیار دور از محل حکومت
تبعیدی شان حامیان دارند. او تا چند سال بدون
حمایت وکمک احمد شاه مسعود در دل کوه های
حادثه خیز ورنج آشنائی ولایت غور مقاومت میکرد
بعد ها مسعود به این حقیقت پی برد که مردمیکه
از چهار طرف در محاصرۀ طابان قرار دارند وبدون
کمک مقاومت میکنند وحیثیت سنگر دوم علیه
طالبان را دارد باید تقویت شوند همان بود که
گاه گاهی کمک های از مشهد به وی میفرستادند که
آنهم بسیار ناچیز بود.به همه حال داکتر
ابراهیم مانند الگوی مقاومت دردل کوه پایه های
غور در خشید که طور مختصر به بر خی از گوشه
های مقاومت وی در مقابل طالبان اشاره میکنیم.
نیروهای طالبان بعد از خلع سلاح وپاک سازی
اطراف چغچران میزان 1375 دوباره به طرف تیوره
بر گشتند, ایشان درین نوبت تصمیم گرفتند تا
داکتر ابراهیم ملکزاده را خلع سلاح ونابود
سازند وخودرا از غائله وتشویش آن به کلی رها
سازند, همان بود که به همکاری عبدالقیوم حکیمی
بتاریخ 3 میزان همین سال بالای قرار گاه داکتر
ابرهیم دست به تعرض زدند.چون حملۀ طالبان خیلی
ها شدید و وهم آهنگ بودو توسط طیارات بم افگن
وتوب خانه حمایت میشد توانستند بعد از سه روز
جنگ سنگر های داکتر ابراهیم ملک زاده را در هم
کوبند ومناطق اطراف قرار ومرکز قرارگاه داکتر
ابراهیم را به کنترول خود درآوردند وتلفات
جانی ومالی زیاد ببار آوردند.داکتر ابراهیم
مجبور شد با افراد مسلح خود به طرف مناطق
فرارود وپایحصار عقب نشینی ویا فرار نماید .
نیروهای اشغال گر طالبان میرزا عبدالرحمن ملک
زاده پدر داکتر ابراهیم را اسیر گرفتند وبعضی
مناطق را به آتش کشیدندوسر جنگل محل اقامت
ملکزاده را من حیث قرار گاه خود انتخاب
نمودند. اما یعد از یکهفته داکتر ابراهیم
دوباره بالای طالبان حمله نمود رسول قوماندان
طالبان با چند تن همراهانش به قتل رسید وایشان
را از مناطق خود بیرون راند وبا این ضد حمله
به طالبان فهماند که قصد تسلیمی به ایشان را
ندارد واین مقاومت ادامه پیدا خواهد کرد درین
وقت هوا سرد شده بود جنگیدن برای طالبان در
مناطق غور وبخصوص بالای مناق مربوط به داکتر
ابراهیم کار آسان نبود.
طالبان مر کز ولسوالی تیوره را به کنترول خود
داشتند .درین زمستان هیئات صلح وآشتی بین
طرفین رفت وآمد میکرد اما سود نداشت چون داکتر
ابراهیم شخصا به طالبان إعتماد نداشت ودر
محافل با ایشان شر کت نمی کرد صرف نمائندگان
خودرا جهت مذاکره با طالبان میفرست سر انجام
میرزا عبدالرحمن خان از چبس رها وبعدا در اثر
مریضی که عاید حال شان شد وفات نمود. در دره
مر غاب چغچران احمد مر غابی با طالبان مخالفت
میکرد واز تسلیمی خود داری نمود واما سائر
قوماندانان چغچران بلا استثنا با طالبان تماس
گرفتند.طالبان عدۀ از قوماندانان جهادی مانند
ارباب محمد .ملا احمد تاجدار پسابند ارباب
حفطظ الله را به بندی خانه انداختند واز عدۀ
ضمانت گرفتند تا منطقه را تر ک نکنند وعلیه
طالبان به هیچنوع تحرک دست نرنند چنانچه امر
نمودند تا تمام قوماندانان چغچران فامیل های
خودرا به مر کز ولایت بیاوردند تا زیر نظارت
باشند.که کمال الدین مودودی فروتن ومعاون احمد
از تسلیمی ها بودند.رئیس سلام خان هم کوشش
میکرد از قطار دیگران پس نماند وملا کرام رضا
زاده را به صفت نمایندۀ خود به چغچران فرستاده
بود.تا هرچه دیگران میکنند با ایشان همراه
باشد.
درتمام ولایت غور صرف داکتر ابراهیم من حیث
قوت محسوس در مقابل طالبان به جنگ ومقاومت
پرداخت هر چند عدۀ در چهار سده ومرغاب هم
مخالف طالبان بودند اما عملا با طالبان نمی
جنگیدند چون روز های اول مردم از طالبان بسیار
ترسیده بودند لذا کمتر جر ئت داشتند تا مقابل
طالبان استاد شوند.
داکتر ابراهیم ملک زاده من حیث الگوی مقاومت
در مقابل طالبان ظهور کرد زیرا در تمام
افغانستا بعد از پنجشیر تنها مناطق مربوط به
ملک زاده بود که علنا در مقابل طالبان مقاومت
میکردند لذا طالبان تصمیم گرفتند به هر نحو
ممکن ملک زاده را دستگیر ویا نابود سازند همان
بود که باری دیگر زمستان 1376 همه جنگ ها به
اطراف مناطق سر جنگل وعاشقان متمرکز بود
طالبان که تلفات زیاد داده بودند هر گاه منطقه
را به تصرف در میآوردند به آتش میکشیدند
واهالی آنرا به کوچ اجباری مجبور
میساختند.طالبان با تصرف مناطق مربوط به داکتر
ابراهیم برنامه آتش زدن خانه ها وکوچاندن
اهالی منطقه را عملی نمودند.یعنی زمستان 1176
بد ترین زمستان بالای داکتر ابراهیم بود.
بعد ازسال 1376 هسته های مقاومت در مناطق دور
تر از ساحۀ تیوره ایجاد شد مثلا مناطق فاسک که
دربین ساغر تیوره وپرچمن قرار داشت ودارائی
مناطق سوق الجیشی وصعب العبور بود به مر کز
مقاومت علیه طالبان تبدیل گردید وشخصی بنام
ملا عبدالکریم از فاسک به مبارزه علیه طالبان
بر خاست.
تابستان 1377 علاوه از تیوره مناطق اسفرنیه،
مرغزاز وغجی هم که در وسط ولسوالی تیوره ساغر
وپر چمن موقعیت داشتند از مراکز مقاومت علیه
طالبا به حساب می رفت.برج جدی همین سال دامنۀ
مقاومت وشورش مجددا علیه طالبان تا ولسوالی پر
چمن گسترش پیداکرد گروپ های مفاومت به
قوماندانی سعدالدین وسلیم در پر چمن تحت
قوماندۀ داکتر ابراهیم به مبارزه علیه طالبان
ادامه میدادند تا اینکه از طرف زمستان مرکز
ولسوالی پرچمن به دست نیروهای مقاومت سقوط کرد
وملا هنر ولسوال طالبان از منطقه فرار و تا
ولسولی گلستان عقب نشینی کرد .بعد ازین تاریخ
نیروهای مقاومت مربوط ولسوالی های تولک، ساغر،
شهرک وپرچمن عموما به قوماندۀ داکتر ابراهیم
ملک زاده کار میکردند واز طرف مر کز یعنی
پنجشیر حمایت لوژستیکی ونظامی میشدند .
در چغچران قوماندانان جهادی عمدتا به طالبان
پیوسته بودند اما بعد از تشدید مقاومت در
تیوره وپرچمن آهسته آهسته قوماندان چغچران هم
از طالبان فاصله میگرفتند مثلا رئیس سلام خان،
احمد خان مر غابی معاون احمد وغلام یحیی الله
نظر در چهار سده مخالفت را با طالبان شروع
نمودند.احمد مشهور به احمد صنم یکمقدار
امکانات ازایران با خود به طرف چهار سده
انتقال داد وبدین تر تیب جبهۀ مخالفین طالبا
تقویت شد مجاهدین ویا مخالفین طالبان از چهار
سده ومرغاب به طرف غلمین تحرکات را آغاز وبه
طالبان فهماندند که درین نفاط نیز تحر کات
علیه آنها وجود دارد.با آغاز این تحرکات ساحۀ
تهاجم طالبان محدود شده بود.
اوائل سال 1378 نیروهای مر بوط به داکتر
ابراهیم ملک زاده ولسوالی ساغر را به تصرف خود
در آوردند وامکانات کافی از طالبان بدست شان
افتاد اما طالبان توانستند بعد از چند روز
دوباره این ولسوالی را به اشغال خود در آورند
وبه همین ترتیب جنگ های شدید در ولسوالی تولک
وساغر به وقوع پیوست وهر لحظه مراکز ولسوالی
ها بین جنا های رقیب دست به دست میشد وتمام
مناطق زیر بمباردمان شدید نیروهای هوائی
طالبان قرار داشت.وشدید حملات طالبان از
استقامت شیندند وتیوره بالای مناطق شمال تیوره
که تحت اداره دانتر ابراهیم بود صورت گرفت.
قوس 1378 یکتعداد از قوماندانان ولایت هرات
وبادغیس مانند غازی محمد عسکر، گلاب الدین
مشهور به گلو از اوبه،ملا سرور
حیدری{چته}،ونعیم خان برادر حاجی وزیر خان
هرات و عبدالظاهر نائب زاده ودوستمحمد لامونی
از بادغیس وگل احمد از تولک در کوه های تاقچه
وتاقون کوه در شمال تولک جبهات بنام مقاومت
ایجاد نمودند که بدین ترتیب سنگر مقاومت علیه
طالبا ن در ولایت غور کاملا تقویت شد.زمستان
1378 جنگ های متفرقه در اطراف مناطق تولک
وساغر ادامه داشت ودر تیوره وپرچمن بر خورد ها
شدید تر بود. طالبان بجای پیشروی تلفات
وخسارات زیاد را متحمل شدند مورال مخالفین
طالبان زیاد تر شده میرفت.حضورقوماندانان هرات
وبادغیس در غور باعث خشم تحریک طلبه شد وایشان
هم بیکار ننشساند وهمیشه به سر کوبی این
قوماندانان بنام نیروهای شر و فساد به عملیات
دست می زدند.
سومین لشکر کشی وحملۀ طالبان
به ولایت غور 1379
اوائل 1379 نیروهای مقاومت به فر ماندهی داکتر
ابراهیم ولسوالی ساغر وتولک را محاصره نمودند
با تصرف ولسوالی ساغر یک کندک از فرقۀ شیندند
را که به ساغر إعزام شده بودند به کنترول
وتصرف خود درآوردنداین .اقدام مخالفین طالبان
در غور خشم طالبان را بر اتگیخت همان بود که
طالبا نیروهای زیاد را به قوماندۀ ملا
عبدالرحیم قوماندان گارنیزیون شیندند به منطقه
فرستادند بمباردهوائی طالبان با حملات شدید
زمینی شان هم آهنگ بود. طالبان توانستند مناطق
تولک .ساغر را مجددا به کنترول خود در آورند
ونیرو های مقاومت به طرف تیوره عقب نشینی
نمودند.
بعد از تصفیه اطراف تولک، شهرک وساغر نیروهای
طرفدار داکتر ابراهیم منطقه را ترک نموده به
اطراف تیوره پناه آوردند] درین نوبت طالبان
تصمیم گرفتند مر کز مقاومت یعنی قرار گاه های
داکتر ابراهیم را در تیوره به تصرف خود در
آورند . طالبان از شمال وجنوب بالای مناطق
داکتر ابراهیم دست به حمله زدند از سمت
ولسوالی تیوره به پیشروی خود ادامه دادند هر
چند تلفات طالبان از ده ها تن تجاوز میکرد اما
تعداد از افراد کلیدی داکتر ابراهیم نیز کشته
شدند. طالبان بخش أعظم ولسوالی پرچمن و مناطق
اصلی داکتر ابراهیم در شمال تیوره را به تصرف
خود در آوردند .نیروهای مقاومت به طرف قلعۀ
سیفرود .کوه اجل وفاسک عقب نشینی نمودند اما
به هر حال در محاصرۀ شدید لشکر بی سر وپای
طالبان قرار داشتند این شدید ترین اقدام
طالبان علیه داکتر ابراهیم بود. درین عملیات
بسیاری از اهالی به کوچ اجباری مجبور شدند
ومناطق شمال تیوره به آتش کشیده شد.
طالبان از چهار طرف بالای قلعه سیفرود درجوار
دریای فرارود ومناطق پایحصار که مقر داکتر
ابراهیم بود حملات زمینی وهوائی خودرا شدت
بخشیدند, اما به مقاومت شدید حامیان داکتر
ابراهیم مواجه گردیدند که طی سه هفته جنگ شدید
بیش از صد نفر از طالبان کشته شدند واجساد ده
ها تن به منطقه باقی ماند وبالإخیره طالبان
مجبور شدند از تعرضات پیاپی صرف نظر نموده
آهسته آهسته عقب نشینی نمایند طی این یکماه
طالبان بیشترین تلفات را متحمل شدند اما داکتر
ابراهیم هم در وضعیت خوب قرار نداشت نه مهمات
داشتند نه امکانات لوژستیکی ونه هم سر پناه در
اثر اصابت هاوان چند تن از سربازان وی کشته
وخودش نیز زخمی شده بود.. طالبان که از چغچران
به قصد پاکسازی مناطق چهار سده رفته بودند به
مقاومت غلام یحیی وقوماندان کبیر فاریابی
مواجه شده با دادن تلفات بدون دست آورد به
چغچران بر گشتند ومردم مر غاب هم حملۀ طالبان
را دفع نمودند واین شکست طالبان به نفع
ملکزاده بود..
در سالهای 1379 طالبان بعد از جبهه شمال
بیشترین مخالفین را در ولایت غور داشتند در
ولایت غور آهسته آهسته همه قوماندانان جهادی
به مخالفت طالبان بر خاستند ودست به حمله
زدند.چون طالبان مردم غور را تحقیر میکردند
وبه عادات ورسوم شان توهین نموده به زبان شان
نیشخند می زدند.
در غرب چغچران حمله طالبان بالای مناطق سلام
خان نیز به شکست مواجه شد, هر چند سه نفر از
طرفداران سلام خان کشته شدند اما طالبان هم
تلفات مشابه داشتند طالبان معلم یونس یکی از
اقوام سلام خان را مسلح کرده بودند تا باوی
بجنگد اما این کار سود نداشت سلام خان توانست
مخالفین خودرا زود شکست بدهد واز صحنه حذف
نماید ومنطقۀ منار جام را من حیث سنگر انتخاب
نمود.
در سال 1379 اسماعیل خان که از محبس طالبان
فرار نموده بود تصمیم گرفت عملا با طالبان
بجنگد او که کدام سنگر ویا محل برای آغاز
مبارزات مجدد در هرات نداشت به قوماندانان غور
پیوست.ا واز ایران به پنجشیر وازانجا به
چهارسده وپای کمر انتقال داده شد.حضور اسماعیل
خان در ولایت غور توجه طالبان را به غور بیشتر
از پیش جلب نمود ایشان تصمیم گرفتند در جهت
نابودی مخالفین خود در ولایت غور دست به اقدام
جدی بزنند .غور ولایت بود که عملا در محاصره
نیروهای طالبان قرار داشت اما کوها ودره های
سر بفلک کشیده آن به نفع طالبان نبود طالبان
شکست های زیاد ازین دره ها ی تاریخی خوردند
وتلفات بس هنگفت را متحمل شدند زمستان این سال
مرکز ولسوالی تیوره به تصرف داکتر ابراهیم در
آمد ملا فضل احمد ولسوال باچند تن از عساکر
طالبان به قتل رسید وامکانات لوژستیکی ونظامی
طالبان که در مرکز تیوره ذخیره کرده بودند
بدست نیروهای مقاومت افتاد..طالبان بهار سال
1380 را بخاطر پاک سازی ولایت غور تخصیص دادند.
بهار سال 1380 طالبان نیروهای زیاد را بسیج
واز چهار طرف مناطق مربوط به داکتر ابراهیم را
در شمال تیوره وولسوالی پرچمن به محاصره
کشیدند درین نوبت نیروها از فراه،
نیمروز،هرات،هلمند وقندهار به قوماندانی ملا
عبدالرحیم قوماندان گارنیزیون شیندند،ملا
خیرالله خیر خواه والی هرات،ملا فاضل لوی
درستیز همراه با والیان فراه ونیمروز عملیات
خودرا بالای مناطق مخالفین در ولسوالی تیوره
آغاز کردند. این جنگ بسیار شدید وتباه کن بود
تمام قرآوقصبات که به تصرف طالبان در آمد به
آتش کشیده شدند مثلا عاشقان چشمۀ بویه ،سیا
چوب وسرجنگل،پایحصار وپر جملان واهالی منطقه
مجبور به کوچ اجباری شدند,حتی در ختان را از
ریشه کشیدند . طالبان حتی بر حیوانات هم رحم
نمیکردند همه کس را دشمن خود می
دانستند.طالبان مناطق اصلی داکتر ابراهیم را
تصرف نمودند لذا نیروهای مقاومت به طرف فراه
رود وکوه های پایحصار وقلعۀ سیفرود متواری
شدند اما دوباره به سازماندهی پرداختند
ودرمناطق قلعۀ سیفرود، کوه اجل وپایحصار در
شمال ولسوالی تیوره دست به دفاع ومقاومت زدند
این جنگ حدود سه ماه دوام پیداکرد وتلفات
بیشمار به افراد طالبان رسید طی سه ماه جنگ
تلفات طالبان تا حدود هزار نفر صعود کرد
ونیروهای داکتر ابراهیم نیز تلفات رامتحمل
شدند وشخص داکتر ابراهیم از ناحیۀ دست وسر
جراحت بر داشت ویکی از سر گروپ های آن که فلم
بردار نیز بود بنام انجینر ضیاءالدین با چند
تن همراهانش به قتل رسیدند.طی این جنگ با
طالبان حدود صد نفر از طر فداران داکتر
ابراهیم جان خودرا از دست دادند. طالبان درین
نوبت تنها تیوره وپرچمن را هدف قرار داده بود
ند.در پرچمن محمد سلیم وسعدالدین نیروهای
مقاومت را رهبری میکردند با وصفیکه طالبان
مناطق زیاد را به تصرف خود در آوردند اما
نتوانستند هسته های مقاومت را نابود سازند
تابستان سال 1380 سر نوشت نهائی را در حال رقم
زدن بود مخالفین طالبان وبخصوص داکتر ابراهیم
غازی محمد ملا سرور حیدری در دامنه های کوه
اجل در مجاورت قلعۀ سیفرود با جلسات مکرر چانس
ها وامکانات مبارزه علیه طالبان را به سنجش
گرفتند ایشان تصمیم گرفتند به هر نحو ممکن
بالای گروپ هی کوچک طالبان که در کوهای جواجه
تولک موقعیت داشتند دست به تعرض بزنند تا
مهمات مورد ضرورت خودرا از طالبا به دست آ.رند
.یا اینکه منطقه را ترک گویند چنانچه بعد از
عقب نشینی طالبان نیروهای مقاومت از چند جبهه
جنگ را دوباره علیه طالبان آغازنمودند چند
گروپ طالبان را در جواجه واطراف تولک خلع سلاح
نمودند ومقدار سلاح ومهمات بدست آوردند که
زمینه ادامه مبارزه شانرا علیه طالبان بیشتر
ممکن ساخت
بعد ازین تاریخ شهادت احمد شاه مسعودوحادثۀ
یازده سیپتیمبر رخداد که اوضاع عمومی را به
آستانه تحول نزدیکتر ساخت با ترور احمد شاه
مسعود به دست طالبان طرفداران مسعود به
یکبارگی مأیوس شدند واما اا سیپتمبر دوباره
روزنه امید را باز نمود..9 .11 سیپتمبر دو روز
با یأس وامید به هم نزدیک بودند.بعد از یازدهم
سیپتمبر که تلیفونی با داکتر ابراهیم تماس
گرفت با با ناباوری از آینده از من پرسید که
چه خواهد شد ،گفتم سقوط طالبان یک امر حتمی
است شما متوجه امور بعد از سقوط طالبان باشید
که با تعجب ولبخند صحبت راقطع نمودیم.
طوریکه قبلا ذکر شد حادثۀ یازدهم سیپتمبر
بهانه برای تحول در افغانستان بود طوریکه
آمریکا بعد از مشوره ها تهدید ها وضرب الأجل
ها سر انجام تصمیم گرفت طالبان را زیر حملات
خود قرار دهند واین حمله از شمال شروع شد که
ولایات شمال یکی بعد دیگری به کنک نیروهای
هوائی آمریکا سقوط میکرد .مخالفین طالبان در
غور هم فرصت را غنیمت شمردند هم آهنگ با
تحولات شمال مناطق را در غور وغرب افغانستان
به تصرف خود درآوردند.
بتاریخ پانزده میزان 1380 مجاهدین ویا نیروهای
مقاومت توانستند ولسوالی تیوره راباری دیگر به
تصرف خود در آورند وبه همین ترتیب قوماندانان
هرات مانند غازی محمد وملا سرور که در غور
بودند حملات خودرا متوجه شرق هرات ساختند
ولسوالی های چشت واوبی را هدف قرار دادند
وقوماندنان بادغیس از غور به طرف بادغیس حرکت
کردند.
نیروهای مقاومت به قوماندانی داکتر ابراهیم
ملکزاده بتاریخ 18 میزان 1380 ولسوالی های
شهرک، ساغر، تولک ودولینه را از وجود طالبان
پاکسازی نمودند وتنها پسابند وچغچران به
کنترول طالبان بود وبس. همزمان با حملۀ آمریکا
بر مزار شریف نیروهای مقاومت در غور به حملات
خود علیه طالبان شدت بخشیدند ملا سرور حیدری
وغازی محمد خط شهر هرات شکستاندند وعبدالظاهر
ودوستمحمد خان هم بادغیس را به تصرف خود در
آوردند ولسولی های پرچمن وگلستان نیز به کمک
نیروهای مقاومت غور تا دلارام فراه سقوط کرد.
ملا عبدالرحمن والی طالبان در غور از چغچران
فرار ومیخواست ازراه زرتلی به هلمند فرار
نماید اما در مسیر راه پسابند تیوره از طرف
نیروهای مقاومت به فرماندهی ملکزاده در مسیر
راه اسیر وخلع سلاح شدندتمام امکانات ووسائل
نقلیه شان به تصرف نیروهای مقاومت در آمد این
وقتی بود که حکومت طالبان از شمال تا کابل
سقوط کرده بود وجنگ های شدید در اطراف کوه های
توره بوره در جنوب شرق جلال آباد ادامه
داشت.وقیوم حکیمی یگانه فرمانده مربوط به
طالبان از سازش وتسلیمی به مجاهدین سخن گفت
وواسطه های را آماده ساخته بود تا مورد عفو
قرار گیرد
.
1380 سقوط طالبان و تشکیل
حکومت مؤقت در ولایت غور
انتخاب نمایندگان لوی جرگه قانون اساسی
سفر رئیس جمهور حامد کرزی به غو1381ر
کشته شدن قیوم حکیمی وعبدالله حافظ 1382
معرفی کوتاه عبدالقیوم حکیمی
جنگ ابراهیم ملک زاده با اسماعیل خانجوزای
1383
شورش علیه قوماندان احمد وسقوط چغچران بدست
سلام خان وطرفدارانش
. تبدیلی والیان هرات وغور وتقرر والیان
جدیدمیزان 1383
تقررقدیر علم ویا نویسنده این تاریخچه بحیث
والی غور
بر طرفی قدیر علم نویسنده این یاد داشت وتقرر
شاه عبدالأحد افضلی بحیث والی غور
هیئت اداری غور بعد از سال 1384 خورشیدی
انتخابات پارلمانی درغور
.سال 1385 خورشیدی وقتل حاجی گل ولسوال سابق
شهرک
سقوط طالبان وتشکیل حکومت مؤقت
بهار 1380 خورشیدی:
همزمان باسقوط طالبان اوائل سال 1380 خورشیدی
حکومت جدید به رهبری مجاهدین در ولایت غور
تأسیس شد.قدرت وچوکی ها وادارات دولتی
درین ولایت
متناسب با مقاومت اقوام وگروه های مخالف
طالبان بین قوماندانان تقسیم گردید که چندان
فرق از حکومت مجاهدین نداشت با تفاوت اینکه
درین وقت در کابل حکومت متمرکز با حمایه جامعه
جهانی وجود داشت که اثر خودرا در بهبود بخشیدن
وضع ولایت غور نیزدارا بود.
هیئت رهبری و اداری ولایت غور
1:ابراهیم ملکزاده قوماندان اول مقاومت والی
ولایت غور
2: مولوی دین محمد عظیمی معا ون
3 : محمد زمان قوماندان امنیه
4: عبدالرءوف غفوری مستوفی.
5: کمال الدین مودودی رئیس معارف
6: مولوی ابوبکر رئیس محکمه.
7:غلام رسول شهاب رئیس صحت عامه.
8: قوماندان احمد مر غابی قوماندان فرقۀ چهل
ویک غور بحیث سر قوماندان کل.وبه همین تر تیب
تعداد بملاحظۀ نفوذ قومی در ادارات سهیم
بودند, اما آنچه بر جسته بود تسلط مطلق اقوام
مرغاب بود که با یکه تازی وخود کامگی قوماندان
احمد تمثیل میشد وسائرین صرف نقش سمبولیک در
ادارات را داشتند. خصوصا که نقش رئیس سلام خان
از قوماندانان بر جسته ولایت غور درین تشکیل
بسیار نا چیز وکمرنگ بوده است.. کار مندان
دولت درهر سطح هر چه میکردند باید اول از طرف
قوماندان احمد تأئید میشد والا قابل إجرا نبود
.ابراهیم ملک زاده که سمت والی ولایت را داشت
از وضع راضی نبود زیاد تر در کابل ویا ولسوالی
ها وقت خودرا سپری مینمود بین دوماه یکمرتبه
به چغچران مر کز ولایت سر میزد وکار ها به
همین منوال ادامه داشت یک گروپ امنیتی مربوط
به ابراهیم ملک زاده از طرف افراد قوماندان
احمد خلع سلاح ویک نفر هم به قتل رسید اما
ابراهیم ملکزاده خودرا با احمد مرغابی در گیر
نکرد وبنام سوء تفاهم موضوع را نادیده گرفت
چون جنگ با قوماندان احمد به نفعش نبود.درین
لحظات حکومت به ولایت غور توجه زیاد داشت
وداکتر ابراهیم را من حیث سمبول مقاومت بعد از
احمد شاه مسعود در ولایات غرب افغانستان قدر
میکردند.اما او ازین شرائط استفاده درست
نتوانست چون نحوۀ استفاده ازین فرصت برایش
معلوم نبود وبه کار های دولتی کمتر بلدیت داشت
با آن هم عدۀ از صاحب منصبان پائین رتبه ولایت
غور جنرال شدند که تأثیر مثبت در وضعیت غور
نداشت چون افراد مستحق تری وجود داشتند که
باید جنرال میشدند که نشدند مقصد نام ولایت
غور زنده شده بود وتوجه دولت از هر وقتی دیگری
به غور زیاد تر بود.نمایندهگان غور بدون دق
الباب میتوانستند با اراکین دولت دیدار
ومشکلات مردم را مطرح نمایند.
تعینات در سطح ولسوالی ها :
به همین تر تیب ولسوال هادر ولسوالی های نه
گانه ولایت غور به اساس صوابدید داکتر ابراهیم
ملک زاده از مناطق غور تعین گردید.که میتوان
ازنام های شان به شرح ذیل یاد آوری نمود.
سراج الدین سنگر یار از شهرک به حیث ولسوال
تیوره
ملا احمد ملجی از تیوره بحیث ولسوال پسابند
ارباب محمد پسابند بحیث ولسوال تولک
سید بهرام الدین برادر سید ایوب بحیث ولسوال
ساغر
حاجی گل از قوماندانان شهرک بحیث ولسوال شهرک
محمد قاسم علم عضو تدریسات ثانوی وزارت معارف
بحیث ولسوال دولینه
ملا ضیاأ الحق از چهار سده بحیث ولسوال چهار
سده
سید نادر بحر از فرماندهان لعل بحیث ولسوال
لعل وسر جنگل
ملا یوسف از باشندگان دولتیار بحیث ولسوال
دولتیار تعین گردیدند.
به هر حال با آنکه ولسوال ها به استثنائی
محمد قاسم علم از تحصیل وتجربۀ کاری کافی بر
خوردار نبودند باز هم درین سالها با وصف
موجودیت سلاح دربین مردم وضعیت امنیتی خوب
بود.مردم با هم رفت وآمد داشتند.ودر تردد بین
مردم کدام مشکل جدی نبود وهیچ مورد بی امنی
وسرقت گزارش نمیشد مردم فقط از سقوط طالبان
خوش بودند وکوشش میکردند در فضائی امن به
زندهگی خود ادامه دهند وبرای اولین بار بعد از
سقوط حکومت خلقی ها بعضی ولسوال ها خارج از
منطقه خود به وظیفه گماشته شدندقبل از آن هر
کس کوشش میکرد در منطقه خود وظیفه اجرا کند..
پروژه های باز سازی خصوصا در بخش سرک سازی
وإعمار مکاتب ومراکز صحی آغاز شد ومؤسسات چون
افغان اید ،مدیرا دبلیو, اف پی ، سی اچ, سی آر
اس, شرکت های خصوصی منطقه وغیره در بخش های
مختلف به کار آغاز کردند.کار باز سازی امید
وار کننده بود لا اقل در هر ولسوالی کار إعمار
یک مر کز صحی ویکباب مکتب آغاز شده بود اما
کیفیت کار بسیار ضعیف بود.
اما بعد از گذشت چندی مشکلات امنیتی در
ولسوالی تولک ایجاد شد. مشکلات در تولک که
اقوام زه افغان بین خود مخالفت داشتند با بی
احتیاطی امنیت وجان برخی انسانهارا به خطر
انداختند.یکطرف این جنگ اولاد ارباب ذوالفقار
وطرف دیگر قوماندان گل احمد از همین قوم
بود.که در نتیجه مخالفت های شان معلم طاهرخان
فرزند ارباب ذوالفقار یکی از افراد تحصیل کرده
ودرد بخور تولک طور مرموز کشته شد وبعدا در
محفل صلح که به همین مناسبت از طرف محاسن
سفیدان دائر گردیده بود هفت نفر دیگر از جانب
مقابل معلم طاهر توسط برادرانش تیر باران
گردیدند.که به این ترتیب به بی باوری وبی
امنیتی در منطقه دامن زد.
ورثۀ ارباب ذوالفقار تولک را بقصد هرات ترک
وازانجا دونوبت بالای ولسوالی تولک ومخالفین
خود لشکر کشی نمودند که در نتیجه یک برادر
وخواهر زاده طاهر خان بنام أعظم به قتل رسید
ند واین مخالفت ها با جنگ های چریکی ملا ستار
برادر معلم طاهر ادامه داشت. اما بی نتیجه
بود.چون مخالفین ایشان در ولسوالی حاکمیت
داشتند واز طرف ولایت که مسئول تأمین امنیت
بودند حمایت میشدند .
بعد از تشکیل حکومت غور داکتر ابراهیم ملک
زاده وقوماندان احمد ومولوی دین محمد عظیمی
وارد کابل شدند تا تعینات غور را در کابل رسما
منظور وبا مقامات دولتی دید ار وملاقات
نمایند.ایشان در هوتل ها ی کابل وانصاف اقامت
گزیدند ازینکه از کوه گردی نهایت خسته شده
بودند .دورۀ اقامت ایشان بسیار طولانی تر از
حد معمول شده بود طوریکه مهماندار ها هم خسته
شده بودند.آخرالأمر بخاطر تعین وانتخاب
نمایندگان در رکاب هیئات داخلی وخارجی دوباره
وارد ولایت غور شدند
انتخاب نمایندهگان لویه جرگه در غور:
دولت در کابل بخاطر مشروعیت بخشیدن نظام به
تشکیل لوی جرگه دست زد.این لوی جرگه باید به
قانون اساسی جدید رأئی میدادند.تا در روشنی
قانون اساسی قوانین دیگر وشیوۀ انتخاب نظام
آینده شکل میگرفت.
در سال 1381 هش نماینده گان لوی جرگه در ولایت
غور بحضور افراد مورد إعتماد حامد کرزی مانند
نور محمد غرقین، کریم رحیمی ونمایندۀ آمریکائی
ها بنام مایکل سمپل صورت گرفت واز هر ولسوالی
سه سه تن بحیث نماینده در لویه جرگه قانون
اساسی تعین شدند واز زنان داکتر نوش آفرین
وسیما جوینده نیز چانس ورود به شورای را
یافتند، البته دولت درتعین نمایندگان نقش
کلیدی داشت وحامیان دولت توسط هلی کوبتر های
آمریکائی ها از یک ولسوالی به ولسوالی دیگر
منتقل میگردید.خلاصه یکتعداد از موی سفیدان
ولایت غور بنام نمایندگان غور به کابل فرستاده
شدند. وبعد از ختم دورۀ شورا با اخذ جای نماز
وبعضی تحفه ها دوباره عازم ولایت غور
گردیدند..
اداره در چغچران:در چغچران قوماندان احمد مر
غابی همه کاره بود.او کارهای والی؛ مستوفی،
شاروال ،رئیس محکمه ,انکشاف دهات وهمه را
انجام میداد آن هم با استبداد وزور وهر روز با
أعصبانیت وارد شهر میشد ومردم را لت وکوب
مینمود ومیگفت امروز من قانونم آنچه را فرمان
میدهم باید عملی شود.حتی در سال 1381 هش افراد
مسلح را که ابراهیم ملک زاده والی ولایت به
چغچران فرستاده بود از طرف قوماندان احمد خلع
سلاح ویک نفر شان به قتل رسید. اما این اقدام
قوماندان احمد باعٍث تیره گی روابط بین طرفین
نشده وآنرا نتیجه سوء تفاهم دانستند که
مخالفین تبلیغ کرده بودند.اما حقیقت این بود
که ابراهیم ملک زاده توان برخورد وانتقام جوئی
را اگر داشت ویا نداشت وبخاطر حفظ مقام ولایت
سکوت کرد و بایدچنین میکرد .چون دران شرائط
همه امکانات به تصرف قوماندان احمد بود در
صورت مقابله درگیری دوباره در غور شروع میشد.
چون والی ولایت درین مقطع زمانی طرفدار خشونت
نبود از خلع سلاح وقتل افرادش چشم پوشی
نمود.به هر حال امنیت در ولسوالی ها واطراف
چغچران تأمین بود وحکومت داری براساس مصلحت
وسازش ادامه داشت تنها کسیکه سازش نمیکرد
قوماندان احمد بود رئیس دولت که مادرش از غور
بود شوق سفر به سر زمین قهرمان پرور غور را به
سر می پرورانید.وروابطش با داکتر ابراهیم خیلی
ها نزدیک وصمیمی بود.همان بود با گذاشتن قول
وقرار تصمیم گرفت با یکعده از أعضائی کابینه
وارد چغچران مر کز ولایت غور شد.
رئیس جمهور افغانستان در اوائل سقوط نظام
طالبان غور را من حیث مر کز مقاومت علیه
طالبان میشناخت وزیاد به این ولایت توجه
مینمود چنانچه طی سفر در مر کز ولایت غور
علاوه از وعدۀ إحداث پروژه های جدید ووعدۀ
إحداث بند برق را نیز به این ولایت داد.که این
وعده تا حال عملی نشده است درین سفر علی احمد
جلالی حنیف اتمر زلمی رسول وعدۀ دیگر رئیس
جمهور را همراهی میکردند.وبه تعقیب این سفر
عبدالرحیم کریمی وزیر عدلیه با بریالی خان
معین تخنیکی وزارت دفاع وعدۀ از کار شناسان
داخلی وخارجی وارد چغچران مرکز ولایت غور
شدندکه بازهم به تشریح تاریخ غوریان ودلاوری
شان پرداختند واما هیچنوع اقدام عملی در جهت
بهبود وضعیت غور نکردند.این بخاطر بود که
حاکمان غور دران وقت که مورد توجه دولت قرار
داشتند تقاضا های بزرگ مطرح نمیکردند وصرف به
مقرری افراد توجه شد که در سطوح پا یان باید
کار میکردند ودولت هم با دادن امتیازات کوچک
آهسته آهسته غور را دست کم میگرفت تاینکه
کاملا فراموش کرد.
درین سالها تحول بزرگ رخ نداد تنها بعضی مکاتب
وکلینیک ها از طرف مؤ سسات خارجی در مراکز
ولسوالی ها وچغچران إعمار شد.ومؤ سسات خارجی
بنام های ورد ویژن بخاطر پوشش کلینیک های
چغچران: داکتران بی سر حد ام دی ال ، افغان
اید، سی اچ آ، مدیرا وکرستیان فوندیشن در مر
کزولایت و ولسوالی ها به کار وسروی پروژه ها
آغاز کردند. ودرین میان مؤسسۀ جهانی غذا{دبلیو
إف پی} بیشترین مؤثریت را داشته که با توزیع
مواد غذائی در برابر کار با احداث سرک ها جدید
اکثریت قراء وقصبات را به هم وصل وتسهیلات را
فراهم نموده است.راستی در عرصه تمدید سرک ها
به قراء وقصبات تلاش های صورت گرفت ومردم هم
در بدل کار به مواد غذائی دست یافتند. وهمچنان
مکاتب زیر پوشش مؤسسات فوق قرار گرفت که به
شاگردان علاوه از وسائل درسی مواد غذائی نیز
توزیع میشد. وسر معلم ها ازین مواد نفع بیشتر
میبردند وبخاطر ذخیره مواد لست متعلمین
وکارمندان را زیاد تر داخل جدول تشکیل
مینمودند البته که کار بدی نبود.در سال 1382
اتفاقات رخداد که باعث قتل قیوم حکیمی در
ولسوالی تیوره وقتل ملا عبدالله حافظ در
پسابند شد.
عبدالقیوم حکیمی که ازقوماندانان حزب اسلامی
ویکی از حامیان سر سخت طالبان بود همزمان با
سقوط طالبان سلاح خودرا به ابراهیم ملک زاده
تسلیم ویکجا.با فامیل خویش غور را ترک و به
هلمند رفت.با گذشت سال واندی بواسطت
قوماندانان هلمند خصوصا معلم میرولی وشا ولی
توانست با اراکین دولت تماس تأمین نماید.او
این بار با وزیر داخله ومشاورین امنیتی رئیس
دولت زلمی رسول تماس گرفت وبا اخذ سند عفو
کوشش کرد دوباره به تیوره بر گردد وبا داشتن
ساز وبرگ نظامی قدرت را تقسیم ودوباره نمایش
قدرت نماید.او با ابراهیم ملک زاده نیز ارتباط
گرفت که قصد دارد به غور بر گرددوبه زنده گی
عادی خود ادامه دهد وجواب بلی را از وی گرفته
بود وخط های هم رد وبدل شده بود.این از خصوصیت
های قیوم حکیمی بود که بخاطر رسیدن به هدف با
هر کس کنار میآمد واو توانائی سازش با هر قدرت
را داشت، چنانچه بعد از معامله با دولت استاذ
ربانی بعدا با طالبان هم جور آمد واز قوماندان
مشهور طالبان شده بود.
او بکمک دوستان هلمندی وقندهاری خود از وزارت
داخله حکومت مؤقت سند گرفت تا دوباره به غور
بر گردد وحتی الإمکان وظیفه بگیرد.اما وظیفۀ
او صلح را بدنبال نداشت طوریکه همه میدانند با
آمدن مجددش جنگ های غور جان تازه میگرفت, چون
دشمنی بین او وابرهیم ملک زاده از حد آشتی
گذشته بود اینکه مؤفق شد تا بعد از سقوط
طالبان عفوو طور مسالمت آمیز منطقه را ترک کند
برایش چانس بزرگ بود, ورنه هم انتظار داشتند
در صورت سقوط حکومت طالبان قیوم یا فرار میکند
ویا کشته میشود که نجات یافت. او که تشنه
قدرت بود دوباره تلاش کرد به غور بر گردد
ودرین مورد زمینه سازی نموده بود، اما این
مرتبه بخت با او یاری نکرد، در حالیکه با
تعداد افراد مسلح وقوماندانان هلمند وارد
ولسوالی تیوره شد تا در مورد تقسیم قدرت
وآیندۀ اقتدار خود در تیوره صحبت کنند قیوم
حکیمی هم تعداد افراد مسلح با خود آورده بود
وبا این کار کاسۀ صبر مخالفینش را لبریز نموده
بود .مخالفین قیوم حکیمی وجود وی را به معنی
ادامۀ جنگ در غور میدانستند ومسلما هم چنین
بود تا اینکه با یک اقدام پیشگیرانه طور مرموز
به عمرش پایان داده شد واو با داماد برادرش
عبدالشکور وفا که گاهی نماینده ومعاون قیوم هم
بود یکجا کشته شدند. قوماندانان هلمند با دست
خالی به هلمند بر گشتند ومخالفت با داکتر
ابراهیم را شروع کردند وورثۀ قیوم حکیمی را
جهت داد خواهی تا کابل وادارات دولتی همراهی
نمودند.
معرفی عبدالقیوم حکیمی:
محل فوتو
عبدالقیوم حکیمی فرزند وکیل عبدالوهاب وبرادر
عبدالغفار خان مشهور به استاذ غفار خان در سال
1336 خورشیدی در قریه یخن علیای ولسوالی تیوره
به دنیا آمد او مکتب ابتدائیه ومتوسطه را در
غور وهرات تعقیب نمود وتحصیل را تا صنف 14
دارالمعلمین ادامه داد او در سال 1357 از
دارالمعلمین هرات فارغ وبه حیث معلم در مکتب
سرچشمّه شهرک مقرر گردید.قیوم حکیمی از جوانان
شوخ وسر شور بود وبیشتر به کاکه مشهور بود
وارتباط آن هم با همین تیب مردم بود.
اودر سال 1358 خورشیدی در سر چشمه شهرک از طرف
مجاهدین بنام طرفدار حکومت وخلقی ها دستگیر شد
واما او تعهد کرد که روابط خودرا با دولت قطع
وبه جهاد علیه خلقی ها ادامه دهد.وبه همین
دلیل رها شد واو از همان لحظه با دولت وداع
گفت ودر صف مجاهدین پیوست.او بعد از چندی در
نتیجه ارتباط با مجاهدین حزب اسلامی خصوصا
ضابط قیوم خان مشکان به شهرت رسید .هر چند
دران وقت شخصی بنام نادر محمد خان مسئول حزب
اسلامی بود ولی در کار ها قیوم خان از وی سبقت
می جست چون پایۀ قومی قوی تری داشت واقوام وی
یکسره ازوی اطاعت میکردند.
قیوم حکیمی زمستان 1359 همراه باضابط قیوم
مشکانی به دفاتر حزب اسلامی در مشهد وزاهدان
مراجعه کرد ویکمقدار سلاح ومهمات اخذ وبهار
1360 وارد تیوره شد.واما دران وقت کدام
مسئولیت رسمی در حزب اسلامی نداشت.وبا دل نا
خواسته از قوماندان حزب اسلامی آن وقت که
نویسنده این یاد داشت است اطاعت میکرد.اما
اوراضی نبود او میخواست خودش قوماندان حزب
اسلامی در ولسوالی های غور باشد چنانچه در سال
1361 خورشیدی وار د پیشاور گردید وبه مشوره
شورائی رهبری ولایت غور بحیث قوماندان عمومی
حزب اسلامی به نام حوزه سیدالشهداء در ولسوالی
های غورتعین گردید .او توانست قوماندانی حزب
اسلامی را تا ظهور طالبان حفظ نماید.او هم
علیه دولت خلقی ها جنگید وهم علیه مخالفین
منطقه ای خود که قبلا به تفصیل ذکر شده
است.میتوان گفت بیشترین وقت آن به جنگ های
داخلی مصرف شد .هر چند موقعیت خوب داشت وازین
موقعیت در جنگ های داخلی استفاده کرد عمدتا
مرکز ولسوالی تیوره را به کنترول خود داشت ویک
باب مکتب فعال هم در ساحه زیر کنترول آن وجود
داشت وبازار یخن علیا در وقت آن رشد کرده بود.
مشاور اصلی آن محمد یوسف لطیفی ومعلم معصوم
خان بودند وطبقه تحصل کرده در جبهه قیوم خان
بیشتر از جبهات دیگر بود.
قیوم حکیمی وطالبان:قیوم خان بعد ازینکه از
پیروزی حزب اسلامی مأیوس شد در سال 1374 از
طریق ارگانهای استخباراتی به حکومت استا د
ربانی پیوست وبه تشکیل یک غند نظامی مبادرت
ورزید ویکمقدار کمک نقدی نیز اخذ نمود اما با
ظهور طالبان از حکومت استاد ربانی فاصله گرفت
وبه طالبان پیوست طوریکه در جهت پیروزی طالبان
به ولایت غور نقش کلیدی ایفا کرد.او از
ارتباطی های ملا برادروملا یارمحمد قوماندان و
والی هرات در زمان طالبان بود واز طرف طالبان
حمایت میشد. تا اینکه بعد از سقوط گروه طالبان
اواخر سال 1380غور را به قصد هلمند وقندهار
ترک کرد واما بعد از گذشت یکسال واندی در سال
1382 دوباره به ولسوالی تیوره بر گشت که از
طرف مخالفین خود به قتل رسید ,طرفداران وی
دوسیه قتل وی را به ارگانهای عدلی وقضائی کشور
راجع وعلیه ابراهیم ملکزاده من حیث متهم اصلی
ادعا نموده بودند که سر انجام این ادعا بجای
نرسید.
قتل عبد الله حافظ:
در همین سال قوماندان دیگری که با طالبان
وقیوم حکیمی رابطه داشت بنام عبدالله حافظ از
ولسوالی پسابند بود که در در بین ولسوالی
پسابند از طرف مخالفین خود به قتل رسید. در
حالیکه موصوف در مر کز ولسوالی پسابند با
افراد مسلح خویش گشت وگذار مینمود از طرف
مخالفینش که از منطقۀ أتکل بودند به قتل
رسید.ودر زد وخورد متقابل یک تن از مخالفینش
نیز کشته شد.واین دشمنی بیشتر از گذشته ریشه
دار شد.البته جانب مقابل ودشمن عبدالله حافظ
ارباب محمد أتکل بود.که بعدا پیامد های آن ذکر
میگردد.
با وصف شکست طالبان وایجاد حکومت قانون بازهم
در ولسوالی دولتیارمخالفت ها ومشکلات قومی سر
جای خود باقی بود اقوام بای بقه با اقوام
خانزاده مشکلات جدی داشتند چون اقوام خانزاده
ویا سردار توانسته بودند با طالبان راه پیدا
کنند واقوام بای بقه را بنام تفنگداران طرفدار
دولت ملامت نموده بودند واما با شگست طالبان
دوباره مسئله تسلط وحاکمیت قوم بای بقه مطرح
شد. و به همین ترتیب مر غابی ها با ده مرده ها
در مخالفت ونزاع قرار داشتند. هر چند این
منازعات لاینحل بود اما عملا زد وخورد وجود
نداشت.
روی همرفته حکومتداری در ولایت غور بیشتر بر
بنای روابط قومی وگروهی استوار بود.در ولسوالی
های پشت بند باین ابراهیم ملکزاده دست باز
داشت ودر مرکز چغچران ومناطق شمال چغچران مر
غابی ها حکمروائی میکردند.هر کس را میخواستند
مقرر مینمودند ویا در مر کز ولایت به ایشان
نمرات رهایشی توزیع مینمودند وخود سری مطلق
حاکم بود.
مردم چغچران ازین طرز حکومتداری به سطوح آمده
بودند.قوماندان احمد که پول هنگفت از قا
چاقچیان تریاک بدست آورده بود هیچکس را برسمیت
نمیشناخت.ازینکه از نعمت سواد بی بهره بود
گاهی خودرا خدای مردم میگفت و مردم را خطاب
مینمود امروز همه چیز شما در اختیار من است
حیات، دارائی، حیثیت وإعتبار شما مخالفت از
امر من استقبال مرگ است لذا احتیاط کنید واو
موی سفید ،موی سیا، شریف ووضیع را به محبس
شخصی خود در مرکز قرار گاه فرقه اش می انداخت
وبعداز وساطت موی سفیدان رها مینمود.وتوبه
میداد وحرف های زشت در مقابل مردم استفاده
مینمود ومیگفت که طاقت ضرب من را ندارید.
جنگ ابراهیم ملکزاده با اسماعیل خان:
محمد ابراهیم ملک زاده با برخی هراتی ها ئیکه
حین مقاومت در غور بودند روابط خوب داشت
وخودرا از مخالفین اسماعیل خان میدانستند وعلت
این مخالفت مداخلۀ اسماعیل خان در امورولایت
غور بود.دران وقت حکومت کابل هم از خود سری
های اسماعیل خان راضی نبود وتلاش داشت به نحو
اسماعیل خان راضعیف کند همان بود که ابراهیم
ملک زاده را در غور وظاهر نائب زاده را در
بادغیس وامان الله را در شیندند تشویق میکردند
تا با اسماعیل خان در گیر شوند وهرات را بی
ثبات سازند تا غرور اسماعیل خان شکسته شود
ودولت بنام میانجی در امور مداخله کند. وچنین
هم شد تا اینکه جنگ افراد فوق عملا با اسماعیل
خان والی وقت هرات آغاز شد.
ابراهیم ملکزاده با یکتعداد گروپ هائیکه در
هرات با اسماعیل خان مخالفت داشتند روابط خوب
داشت. مانند امان الله شیندند، ظاهر نائب زاده
بادغیسی،خواجه عیسی، ملا سرور حیدری، غازی
محمدوبر خی از ایشان با اسماعیل خان شعوری
مخالف بودند وبرخی روی منافع ,در آمد وغیره...
أعمال اسماعیل خان در هرات دولت مرکزی را
واداشت تابه اسماعیل خان مشکل ایجاد کنند همان
بود که مخالفین آنرا تحریک وتشویق به آشوب گری
در هرات وإطراف آن نمود.رهبری تمام افراد
مخالف اسماعیل خان بدوش مولوی خداد هراتی بود
که بدربار آقای کرزی راه داشت وکرزی آنرا هم
بابا میگفت.
داکتر ابراهیم ملکزاده نیز از جملۀ مخالفین
اسماعیل خان بود که بخاطر هم آهنگی با امان
الله، ظاهر نائب زاده وهمزه مهربان، وخواجه
عیسی وخلیفه سید گل در اطراف دره تخت دست به
جنگ وحمله زد هر چند ابراهیم ملک زاده آنقدر
نیرو نداشت که به هرات نفوذ کند اما او با
اینکار میخواست هم آهنگی خودرا با مخالفین
اسماعیل خان در هرات که هم پیمانانش بودند
نشان دهد که چنان کرد .نیروهای ملک زاده بعداز
تصرف پوستۀ امنیتی درۀ تخت به طرف چشت رفتند.
واما دراثر فیر توپخانه نیروهای هرات یک تن از
افراد ملکزاده کشته شد وباقی نفرات آن بدون
مقاومت منطقه را ترک کردند وبرخی وسائل نقلیه
ایشان نیز بجا ماند. اما ازانجائیکه امان الله
شیندندی تمام افراد اسماعیل خان را در شیندن
به قتل رسانیده بود و به طرف هرات تا ادرسکن
پشروی کرد ه بود اسماعیل خان را در انظار
نهایت ضعیف جلوه داد هر چند در حادثۀ دیگر که
منجر به قتل فرزند اسماعیل خان شده بود
اسماعیل خان از حریفانش بدرستی انتقام گرفت
وایشان از هرات بیرون راند اما اینبار چانس با
اسماعیل خان نبود..مردم در شهر هرات نیز علیه
اسماعیل خان تحریک میشند وهر روز اسماعیل خان
حقیر تر جلوه میکرد.
امروز که 23 عقرب 1385 است من این یاد داشت را
مینویسم از جملۀ مخالفین اسماعیل خان ظاهر
نائب زاده، غازی محمد وامان الله شیندند در
اثر حوادث مختلف جان های خودرا از دست داده
اند وبرخی تا هنوز در قدرت میباشند.رهبری تمام
مخالفین اسماعیل خان را خطیب مولوی خداد هراتی
به عهده داشت که دران وقت از دست اسماعیل خان
به کابل فرار نموده بود و کرزی آنرا بابا
میگفت. وبعد از تبدیلی اسماعیل خان مولوی
خداداد دوباره به حیث رئیس محکمه وپیر کامل
هرات اشغال وظیفه نمود ورهبری را بعهده گرفت
حامد کرزی اسماعیل خان را در کابل ومولوی
خداداد را در هرات احترام مینماید..
شورش علیه قوماندان احمد وسقوط
چغچران بدست سلام خان وطرفدارانش.
19 /06/2004 رادیو ها إعلان نمود ند که جنگ
سالاران محلی شهر چغچران مر کز ولایت غور را
به کنترول خود درآوردند ووالی ولایت غور یکجا
با هیئات که از مر کز آمده بودند چغچران را به
قصد هرات ترک نمود.درین شب وروز تاریخ غور
بنام نجات اززیر بار استبداد طور دیگری رقم
خورد .مردمیکه به ستوه آمده بودند باید دست به
شورش میزدند. همان بود که
سر طان سال 1383هش تمام گروپ های مسلح مخالف
قوماندان احمد مر غابی دست به شورش ومخالفت
زدند.پیش زمینه های این واقعه قبلا به این
شرح شکل گرفته بود. یک ماه قبل ازین ماجرا
قوماندان احمد مرغابی در اثر یک مشاجرۀ لفظی
رئیس سلام خان را در بین اطاق خود بسته نموده
آنرا من حیث اسیر به دره های مرغاب فرستاد تا
به صفت بندی نگهداری نمایند.هر چند موضوع
مشاجرۀ لفظی بین طرفین بوده اما احمد از فرط
غرور به چنین اقدام متهورانۀ دست زد . بعد
ازین اقدام احمد خان اوضاع ولایت غور نهایت
پیچیده شده بود وهمه مردم آمادۀ بر خورد با
مرغابی ها بودند. تا جائیکه هیئات مختلف از
طرف دولت بخاطر صلح وآشتی درین ولایت آمدند
اما سود نبخشید. عالم راسخ که به صفت رئیس
هیئت به غور آمده بود به جای صلح آتش جنگ
وخشونت را شعله ور تر ساخت.وهمه مردم را در
مقابل هم قرار داد.
رئیس سلام خان که در اثر وساطت موی سفیدان
منطقه از چنگ احمد خان رها گردید هوبود تعهد
کرد تا بیرون راندن احمد خان از چغچران به
مبارزۀ خود ادامه دهد, سر انجام توانست رهبری
جنگی را به عهده گیرد که باعث فتل جمال الدین
برادر احمد وبیرون راندن آن از چغچران شد.
درین جنگ همه مردم وگروپ ها علیه قوماندان
احمد قیام کردند سلام خان, حیات الله بیک, بای
بقه ها, یار فولاد ها وغفوری ها وغیره. بعد
فرار قوماندان احمد از چغچران گروپ های مختلف
داخل چغچران شدند وجای پست های مر غابی هارا
پر کردند.داکترابراهیم والی وقت که به همراه
هیئات چغچران را تر ک کرده بود با حمایت از
قیام شورشیان حمایت ایشان را جلب نمود ودوباره
وارد چغچران گردی وبه وظیفۀ خود ادامه
داد.ودولت در رأس حامد کرزی هم از شورشیان
حمایت کرد چون قوماندان احمد ومرغابی ها خودرا
مربوط به فهیم وقانونی میدانستند.
در اثر این تحول حیات الله بیک فرزند ابراهیم
بیک خودرا قوماندان امنیه إعلان نمود.ومعاونیت
ولایت را ملا کرام الدین از اقوام سلام خان
عهده دار شد ویک سلسله تغیرات دیگر واما فرقه
از طرف وزارت دفاع لغو گردید وتمام مرغابی ها
چغچران مرکز ولایت را ترک کرده
بودند..قوماندان احمد با نیرو های خود بدرۀ
مرغاب فرار نمود ومخالفت خودرا با دولت إعلان
کرد،
معرفی رئیس سلام خان:
عکس
رئیس سلام خان فرزند حاجی ابوالفیض در سال های
1339 خورشیدی در قریه پای کمر چغچران به دنیا
آمد.او تحصیلات دوره مسجد را دارد وکم سواد
است.او که برادر زادۀ خلیفه نوراحمد است حین
دستگیری وشهادت کاکایش توسط حکومت خلقی ها
مصروف خدمت دورۀ مکلفیت عسکری بود.بعد ازینکه
از شهادت کاکایش اطلاع یافت عسکری را ترک گفت
وبا حمل سلاح جهاد را علیه حکومت آغاز کرد.در
سال های 1359 که روسها در افغانستان بود او
عملیات زیاد را علیه پوسته وکاروانهای دولت
وروسها انجام داد وبه همین دلیل شهرت فراوان
پیدا کرد.تعصب او علیه خلقی ها اورا به دشمنی
با ابراهیم بیک واداشت چون ابراهیم به حکومت
پیوست واقوام آن بنام ملیشه های حکومت از
چغچران تا خوست وپکتیا عسکری میکردند ,سلام
خان جنگ را در منطقه علیه ابراهیم بیک آغاز
کرد که جنگ طرفیت تلفات زیاد داشت به هر حال
سلام خان برای همیش بنام قوماندان مؤفق وحتی
شکست نا پذیر شهرت پیدا کرد.او حرف کم می زند
وعمل زیاد میکند وراز خودرا بسیار کم افشا
میکند.او شخص سیاسی نیست همان است که در بازی
های سیاسی دست آورد کم دارد .در سیاست قاطعیت
ندارد وگاهی دو دله عمل میکند .رئیس سلام خان
سر نوشت پر نشیب وفراز را پشت سر گذاشته واو
تا هنوز زنده است.ولی به همه حال شخص با ادب
است .او در جنگ وفتح شهرت زیاد دارد واما ظلم
ونکرده است. وشخصی میانه روی است.در منطقه
بیشترین نظم ودسپلین را بالای جبهات خود داشته
است.اما با ظهور طالبان همیشه دودله عمل کرده
است وقیام آن در مقابل احمد مرغابی وبیرون
راندن آن از چغچران که خود را حاکم بلا منازع
غور میدانست به شهرتش افزوده است ودر بسیاری
سایت های انتر نتی نام سلام خان به حیث یک
فرمانده سر نوشت ساز از اثر همین واقعه ثبت
است .چون زمان حکومت کرزی آمریکائیها در
افغانستان بوده اند حالا هم در نزد خارجی ها
سلام خان قوماندان اول غور بحساب میرود که
معادلات سیاسی ونظامی را تغییر میدهد.سلام خان
فعلا حیات دارد واز جمله اشخاص متنفذ غور
بحساب میرود.
قوماندان احمد ونیروهای آمریکائی.
بعداز
مخالفت قوماندان احمد با دولت او تصمیم گرفت
دردره های مرغاب وغلمین تا چهارسده به کار
مندان دولت مشکل ایجاد کند,به همین دلیل یک
کندک از نیروهای تیم پی آر تی آمریکا از
چغچران به قصد مذاکره وخلع سلاح افراد مسلح
عازم مر غاب شد که در دره های تنگ وتاریک مر
غاب در کمین نیروهای احمد مر غابی افتادند.در
اثر فیر افراد قوماندان احمد چندین تن شان
زخمی ووسائل نقلیه شان حریق گردید.آمریکائی ها
ازین وضعیت نهایت به وحشت افتادند وزیر دفاع
وقت آقای فهیم را از طریق مخابره به میانجیگری
طلبیدند تا اینکه از محاصره خلاص وبه چغچران
بر گشتند. واما قوماندانان تیم پی آرتی این
مسئله را فراموش نکرده بودند پیوسته تلاش
داشتند برای شان اجازه داده شود تا بالای
مرغاب عملیات نمایند اما از طرف جنرال فهیم
مخالفت میشد ووضع به همین ترتیب ادامه داشت.
قوماندان احمد در اوائل شهرت نداشت او بعد از
وفات مولوی موسی وظهور طالبان با گرفتن اداره
دره های مرغاب رشد کرد. قوماندان احمد شخصی
بیسواد ونهایت خود خواه واز لحاظ فصاحت کلام
بسیار ضعیف بود هر کس نامش را شنیده بود بعد
از دیدن آن اظهار پشیمانی میکرد.او از لحاظ
کلتور وبر خورد با مردم بسیارکمبودیها داشت.که
طور مختصر قبلا ذکر شد.
بعد ازینکه دولت مرکزی والیان هرات وغور را در
مناطق شان با ادامه درگیری ومخالفت های ذات
البینی ضعیف نمود . به بهانۀ جلوگیری از در
گیری های قومی وتأمین امنیت به تبدلی اسماعیل
خان وابراهیم ملک زاده در یک زمان اقدام
نمود.وی درین اقدام به مشورۀ مردم ،سید محمد
خیر خواه سفیر افغانستان در أکرائن را والی
هرات ومن نویسنده عبدالقدیر علم را که در
هالند پناهنده بودم طورمؤقت به حیث والی غور
مقرر نمود. تا اوضاع امنیتی نسبتا بهبود یابد.
من بتاریخ 16 اکتوبر وارد چغچران شدم و18
اکتوبر انتخابات ریاست جمهوری آغاز شد درین
سفر ابرهیم ملک زاده من را همراهی میکرد وهم
هدف دیگر سفرش بخاطر پروسۀ انتخابات ریاست
جمهوری بود .اما آنچه در اولین روز های تقررم
در غور بود شکست سیاسی بود که در نتیجۀ
انتخابات ریاست جمهوری انعکاس یافت درین
انتخابات مردم غور زیاد تر به آقای قانونی
رأئی دادند که به معنی قوت سیاسی مخالفین ما
بود وما که از حامد کرزی حمایت میکردیم إعتبار
خودرا نزد حکومت از دست دادیم ومن حیث مردمان
بی پایه در نظر حکومت جلوه نمودیم همان بود که
دولت وبخصوص حامد کرزی دیگر علاقمند نبود بعد
از انتخابات ریاست جمهوری بما توجه دا شته
باشد .ومخالفین که توسط قوماندان احمد ومولوی
دین محمد رهبری میشدند همه غور را به قصد کابل
ترک واز قوت وإعتبار سیاسی و پایگاه مردمی خود
صحبت نمودند .
من که درین وقت والی غور بودم در نیتجه مشوره
با قوماندانان محلی سلاح های ثقیل را از محیط
جمع آوری وبه تیم پی آرتی تسلیم نمودیم
..افراد مسلح همه به پولیس ملی مدغم گردید
ودیگر کسی بنام قوماندان بادیگارد مسلح نداشت
وامنیت کاملا تأمین ووضع آرام بود واما زمستان
سرد وکم برف چانس کار وپیشرفت را به مردم نمی
داد.درین مدت تعیرات کمی در هیئت اداری ولایت
رخداد که ولسوال ها از یکجا بجائی دیگر تبدیل
شدند واین دفعه اول بود که ولسوال ها خود شان
ولسوالی هارا گرفته بودند به ولسوالی دیگر
تبدیل شدند. وقوماندان امنیه حیات الله بیک
بجرم داشتن سلاح کوت ومواد مخدر از وظیفه
سبکدوش وبه عوض آن دگروال فیض الله صالحی از
غزنی مقرر گردید.ووضع امنیت وقوماندانی امنیه
بهبود یافت.
حامد کرزی رئیس جمهور بعد از انتخابات ریاست
جمهوری دوباره به قوماندان احمد وطرفدارانش که
در انتخابات ریاست جمهوری قدرت بیشتر از خود
به نمایش گذاشتند روی آورد وایشان را بار بار
بحضور خود پذیرفت ودر مسائل غور از ایشان
مشوره خواست.آ نها در تمام ملاقات های خود با
رئیس دولت ووزیر داخله یاد آور شدند تا قدیر
علم از غور تبدیل نشود به ولایت غور بر
نمیگردند. گرچه قرارداد من با دفتر آی او ام
هم شش ماه بود واین مربوط به رئیس دولت بود که
تمدید میکرد ویانه والا وظیفه من بعد از شش
ماه رسما به پایان می رسید. قوماندان احمد
ومولوی دین محمد از همه ولسوالی ها یک تن را
به نام نماینده مخالف با خود داشتند مثلا بچۀ
قیوم حکیمی ووارثین عبدالله حافظ از پسابند و
فرزند طاهرخان ارباب ذوالفقارکه از دوستان من
بود از تولک ویکتعداد خانزاده ها ازدولتیار
خلاصه از هر ولسوالی یک نفر را به نام نماینده
گان مردم به ریاست دولت، معاونیت دولت ووزارت
داخله بردند وبنام اکثریت مخالف فریاد کشیدند
که باید شخصی بیطرف خارج ازولایت غور بحیث
والی تعین شود تا ما بتوانیم بخانه های خود بر
گردیم والا ما بمخالفت خود حتی طور مسلحانه
ادامه میدهیم ایشان به وزارت داخله وعده داده
بودند که در صورت بر طرفی قدیر علم که از
اقارب ابراهیم ملکزاده ودوست سلام خان است
سلاح های خودرا به دولت تسلیم میدهند.. سر
انجام دولت تقاضای ایشان را پذیرفت بعد از
حدود شش ماه دورۀ ولایت قدیرعلم نویسندۀ این
یاد داشت همزمان با ختم زمستان بپا یان رسید
ودولت شب سوم حمل فرمان تقرر شاه عبدالأحد
افضلی را که از بدخشان بود بحیث والی غور
إعلان نمود من نویسنده از تاریخ دومیزان 1383
تا دو حمل 1384 خورشیدی والی غور بودم .هر چند
درین مدت بی صبرانه انتظار ختم سرما وفرارسیدن
بهار را داشتم تا اگر بشود به مردم خدمت نمایم
که این آرزو چون خواب بی تعبیر باقیماند. مقصد
آنچه توانستم در تیر ماه وزمستان انجام دادم
که آنهم مربوط به تاریخ وقضاوت مردم غور است
که شاید به رشتۀ تحریر در آید.
دوم حمل 1384 هش تقرر شاه عبدالأحد افضلی
والی غور:
بعد ازینکه شاه عبدالأحد افضلی والی غور مقرر
گردید عدۀ از مردم غور به اساس خصلت ذاتی که
دارند به اطراف آن حلقه زدند ودر تقرب جوئی
مقام از یکدیگر سبقت جستند. وی را فرشتۀ نجات
ودایه مهربانتر از مادر گفتند.اما ازانجائیکه
نمیشود تمام مردم را راضی نگهداشت عدۀ دوباره
از وی ناراض وراه کابل را جهت شکایت پیش
گرفتند , اما این نا راضیان در کابل به شدت
توبیخ وسر کوب شدند ودوباره به چغچران بر
گشتند.دیگر دست تسلیمی بلند کردند وشاه
عبدالأحد افضلی هم که شخص با تجربۀ بود واز
کابل هم دلجمع بود این مردم را زیر فشار قرار
داد, عدۀ را بنام خائن وتعداد را بنام رشوت
خور سر کوب کرد.درزمان داکتر ابراهیم وقدیر
علم قوماندانها پیوسته ادعای سهم قوم ومنطقه
را بخاطر گرفتن منصب میکردند وهر کس بنام سهم
قوم ادعائی ریاست داشت واگر سهمیۀ مقرری شان
کم میشد از هرنوع مخالفت کوتاهی نمیکردندواما
در زمان شاه عبدالأحد افضلی حکومت به مفهوم
واقعی آن ظاهر شد ومردم به اطاعت وادار شدند
وادعای سهم اقوام را فراموش کردند که نقطۀ
مثبت بود در حکومتداری, که دردوره های قبلی
چنین نبود. وحالا هم وضع به همین منوال ادامه
دارد.هر چند باز سازی بسیار ضعیف بود اما
حکومتداری در محیط چغچران عملا وجود داشت.
از
تابستان 1384 به بعد بی امنیتی در ولایت غور
وبخصوص در مناطق شهرک افزایش یافت گروپ های
مسلح که عمدتا به ملا مصطفی ارتباط داشتند
کاروان های تجار را به غارت می بردند ودوتن در
منطقه کتل غوک وشتر غلطان طور مرموز به قتل
رسیدند.هر چند عاملین قضیه معلوم بود اما
مخالفت های منطقوی قدرت تشخیض وقضاوت را ضعیف
ساخته بود.تا اینکه تیرماه سال 1384 ولسوال
شهرک ارباب محمد خان أتکل که جهت حل وفصل
منازعات مردم اوشان عازم منطقه بود در تنگی
نزدیگی غرقنو مورد کمین افراد مسلح قرار گرفت
ویکجا با مولوی نسیم قاضی محکمه بادوتن دیگر
به قتل رسیدند واوضاع منطقه نهایت متشنج شد
واز همان وقت بی امنیتی در منطقه ادامه
داشت.ارباب محمد که متهم به قتل عبدالله حافظ
بود به همکاری ملا مصطفی از طرف فرزند وبرادر
عبدالله حافظ به قتل رسید.وبه تعقیب این قضیه
عبدالملک فرزند ارباب سلیم در فراه رود دولینه
وسه تن دیگر در جنگ های داخلی کشته شده شد ند
اما دولت در جهت دستگیری متهمین هیچ کار انجام
داده نتوانست .یک تن که به اتهام قتل عبدلملک
دستگیر شده بود از محبس چغچران فرار کرد.به
همه
حال وضع امنیتی ولایت غور ازتابستان سال 1384
به بعد خراب شده رفت.
شاه عبدالأحد افضلی وهیئت اداری ولایت غور.
در زمان شاه عبدالأحد افضلی تغییرات اساسی در
هیئت اداری ولایت به وجود نیامد .تنها مستوفی
عبدالرؤف غفوری تبدیل وبه عوضش ضابط عبدالعلی
به مشوره قوماندان احمد مقرر گردید وحاجی گل
ولسوال ساغر نیز سبکدوش گردید وبه همین تر تیب
در ریاست معارف تغیرات آمد وبس. تغییرات عمده
در سطح قوماندانی امنیه آمده بود که جنرال شاه
جهان نوری قوماندان امنیه از تخار با تمام
هسته های عمده این قوماندانی از خارج ولایت
غور مقرر گردیدند وحتی آمر امنیت قوماندانی
امنیه. قوماندانهای امنیه ولسوالی ها که از
خارج ولایت غور مقرر گردیده بودند برخی آمدند
وعدۀ حاضر نشدند به غور ایفائی وظیفه
کنند..خلاصه آهسته آهسته نقش مرغابی ها در
ولایت ضعیف شد ومردمان دیگر که خیلی ما جرا جو
نبودند رشد کردند.ولایت در بخش مخابرات رشد
کرده بود واما باز سازی در عرصه های دیگر
بسیار کند بود.تنها جغل اندازی مکرر سرک های
خامه ولایت غور بخاطر گرفتن مواد غذائی از
دبلیو اف پی ادامه داشت.
انتخابات پارلمانی:
بعد از انتخابات ریاست جمهوری دولت افغانستان
تصمیم گرفت با انتخاب نمایندگان مردم رکن سوم
دولت یعنی قوۀ مقننه را تکمیل نماید وسر انجام
بعد از تعویق ها وتأخیر ها بتاریخ 18 سیتامبر
2005 ویا میزان 1384 انتخابات پارلمانی در
افغانستان براه افتاد.برای غور به اساس نفوذ
شش نفر وکیل سهمیه داده بودند که چهار آن مرد
ودو تن از طبقۀ اناث بود.واما بیش از پینجا تن
خودرا بخاطر وکیل شدن کاندید کرده بودند.به
همه حال در نتیجه انتخابات شش نماینده به
ترتیب ازبین مردم با کسب اکثریت آراء بر گزیده
شدند.داکتر ابراهیم ملکزاده – مولوی دین محمد
عظیمی – عبدالقادر امامی- محمد قربان - رقیه
نائل و داکتر نوش آفرین.وهمزمان با انتخاب
وکلا إعضای شورای ولایتی نیز انتخاب شد ند
رئیس شورائی ولایتی مولوی محمد نادم ومعاون آن
حاجی عبدالغفور تیمن انتخاب شد ند ودوتن از
أعضائی شورائی ولایتی بنام های سید محسن وحیت
الله بیک به مشرلنو جرگه ویا مجلس سنا در کابل
معرفی گردیدند.
سال 1385 خورشیدی وقتل حاجی گل
ولسوال سابق شهرک.
درسال
1385 خورشیدی نیز وضع امنیتی خوب نبود راه های
شمال شهرک از طرف افراد مسلح ملا مصطفی وجنوب
وغرب شهرک توسط افراد منسوب به ملا برهان
تهدید میشد وامنیت کاملا خراب شده بود.عدۀ
عامل این بی نظمی را اختلاف حاجی گل وملا
مصطفی میدانستند تا اینکه جنرال شاه جهان نوری
تصمیم گرفت این تن را به مصالحه وآشتی بنشاند
همان بود که هردو تن را با خود به هرات برد
ودران جاه ایشان را آشتی داد.ازانجائیکه ملا
مصطفی از متحدین اسماعیل خان بود ودران وقت
اسماعیل خان هم به هرات بود این صلح در هرات
صورت گرفت.از ایشان تعهد گرفته شد تا بعد ازین
بخود وبه مردم عادی مزاحمت ایجاد نکنند.بعد
ازینکه حاجی گل ازین سفر بر گشت تصمیم گرفت بر
خلاف معمول از مناطق ملا مصطفی به طرف هرات
مسافرت کند اما این آشتی زمینه های انتقام
گیری را نزدیک تر ساخته بود همان بود که حاجی
گل هفدهم رمضان سال 1385 خورشیدی در منطقه
ناسفنج از طرف افراد ملا مصطفی که در کمین
نشسته بودند با دوتن همراهانش تیر باران گردید
وجهان را وداع گفت
معرفی مختصر حاجی گل.
حاجی گل فرزند جاجی سلطان در سالهای 1336
خورشیدی در منطقه سبستی در جنوب غرب ولسوالی
شهرک دیده به جهان فانی گشود.او در مدرسه درس
خوانده بود از سواد اندک بر خوردار بود.حاجی
گل بعد از هجوم روسها در افغانستان وآغاز جهاد
مسلحانه به شهرت رسید.او که در سال 1357 با
برادرانش در ایران به سر میبرد.اواخر همانسال
به غور بر گشت وتحت فرماندهی برادش صاحب خان
به جهاد آغاز کرد.او دارائی شهامت وجرأت
فراوانی بود ودر بسیاری عملیات ها شرکت
کرد.وبعد ازینکه برادرش صاحب خان کشته شد
ریاست وقوماندانی را به عهده گرفت او اول از
حرکت انقلاب وبعدا از سیاف ومتعاقبا از دفتر
جمعیت اسلامی سلاح گرفت.او بر خلاف سائر
قوماندانها بخاطر تنظیم جنگ نمیکرد هر چه
میکرد بخاطر خود میکرد.حاجی گل دلاور بود اما
بی تدبیر همان بود تعداد از برادرانش با یکعده
افراد جوان ورشید در جنگ وجهاد به شهادت
رسیدند ودست آورد چندان نداشت.او بیشترین وقت
وعمر خودرا در جنگ های داخلی مصرف کرد ودشمنان
زیاد داشت.بعد از سقوط حکومت خلقی ها در زمان
حکومت استاد ربانی بحیث ولسوال شهرک انتخاب
شد.وبا ظهور طالبان بعد از مقاومت اندک مجبور
به ترک غور شد او به شمال کشور فرار نمود ودر
مزار شریف خواب دیده بود که باید با طالبان
یکجا شود همان بود که از مزار وتخار دوباره به
غور بر گشت وبه طالبان تسلیم وسلاح ومهمات
خودرا تحویل تحریک طلبه نمود.اما سود نبخشید
او دوباره از نزد طالبان فرار وبه تیوره نزد
داکتر ابراهیم ملکزاده رفت وبه مقاومت علیه
طالبان شروع کرد.
حاجی گل بعد از سقوط طالبان دوباره ولسوال
شهرک شد ودر اواخر سال 1383 از شهرک به ساغر
تبدیل گردید وبعدا از وظیفه سبکدوش وبه کارهای
شخصی وتجارت ادامه میداد تا اینکه تیرماه 1385
در نیمه راه از طرف افراد مسلح به قتل رسید.
حوادث بعد از مرگ حاجی گل:
.بعداز مرگ حاجی گل دیگر صلح وامنیت بکلی از
بین رفت طرفداران حاجی گل به طرف شهرک دست به
تظاهرات زدند وبا تشکیل شورائی قومی بریاست
حاجی بصیر فرزند میرزا غلام نبی چهار راه
خواستار دستگیری ملا مصطفی شدند.تا اینکه
قوماندان امنیه با افراد امنیتی وارد منطقه شد
وبدون عملیات نظامی ملا مصطفی را در منطقۀ
کمنج به مجلس خواست ودستگیر نمود وبه حیث اسیر
با خود برد. ملا مصطفی فعلا که جوزای 1386 است
اسیر است.او علاوه از قتل حاجی گل به چندین
مورد قتل وسرقت دیگر نیز متهم شده است ودوسیه
آن تحت دوران است.
سال 1386 نسبتا با نا آرامی آغاز شد ملا برهان
فرزند حاجی گل که از اقدامات دولت نسبت محاکمۀ
قاتلین پدرش دلسرد شده بود اوائل سال 1365 بت
تشکیل یک گروپ مسلح پرداخت وبالای مناطق مورد
اتهام حمله وسه تن را به قتل رسانید وخودش با
افراد مسلح خود عازم کوه ها ودره هاشد وازان
به بعد افراد طرفدار طالب در برخی از قراء
وقصبات به فعالیت آغاز کردند.بتاریغ سه جوزای
1386گروپ مسلح بیست نفری به سرکرده گی ملا
جلیل ورسول دوباره از هلمند به مناطق غور
آمدند تا نظم را متلاشی ویا أعمال ترورستی
انجام دهند.
دوم حمل 1384 هش تقرر شاه عبدالأحد افضلی
والی غور: