مطهری
پدیدۀ مرگ
یکی از اندیشه هائیکه همواره بشر را رنج میدهد
اندیشۀ مرگ وپایان یافتن زنده گی است.آدمی از خود می پرسد چرا به دنیا آمده ایم
وچرا میمیریم؟آیا این کار لغو وبیهوده نیست ومنظور ازین ساختن وخراب کردن چیست؟
منسوب به خیام است.
تــرکیب پیــــالـــۀ که
در هــــم پیوست بــشکستن آن روا نـمیـــــدارد
مـــست
چندین قـــد سـرو ونازنین
وسر ودست از بهر چــه ساخت واز بهر چه
شکست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود؟ ورنیک نیامد این
صور عیب کی راست؟
نا راحتی از مرگ یکی از علل پیدایش بد بینی فلسفی
است.فلاسفۀ بدبین حیات و هستی رابی هدف؛بیهوده وعاری از هر گونه حکمت تصور
میکنند.
این تصور ایشان را دچار سر گشتگی وحیرت ساخته
واحیانا فکر خود کشی را به ایشان القاء
کرده ومیکند.با خود می اندیشند اگر بناء به رفتن ومردن است نمی بایست می
آمدیم.حال که بدون اختیار آمده ایم لا اقل این اندازه از ما ساخته است که
نگذاریم این بیهودگی ادامه پیدا کند. پایان دادن به این بیهودگی خود عملی است
خردمندانه.
ونیز منسوب به خیام است:
گر آمـــدنم بخود بدی نـا
مـــدمــی ورنیز شدن به من بدی کی شدمـی
به زان نبدی که اندرین دیر
خراب نــه آمدمـی نـه شدمــی نــه بدمی
نگرانی از مرگ.
پیش ازینکه مسئلۀ مرگ واشکال آن راکه ازین ناحیه بر
نظامات جهان ایراد میگردد بررسی کنیم؛لازم است به این نکته توجه کنیم که ترس از
مرگ ونگرانی ازان مخصوص انسان است.حیوانات در بارۀ مرگ فکر نمیکنند آنچه در
حیوانات وجود دارد غریزۀ فرار از خطر ومیل به حفظ حیات حاضر است البته بقاوحفظ
حیات موجود لزوما اندیشۀ آنرا بخود مشغول میدارد این عکس العمل است آنی ومبهم
در هر حیوانی در مقابل خطر ها وجود دارد چنانچه کودک انسان نیز پیش ازآنکه
آرزوی بقاء به صورت یک اندیشه در او رشد کند بحکم غریزۀ فرار از خطر- از خطرات
پرهیز میکند.
نگرانی از مرگ
زائیدۀ میل به خلود است.ازانجائیکه
در نظامات طبیعت هیچ میل گزاف وبیهوده نیست میتوان این میل را دلیل بر بقا بشر
پس از مرگ دانست اینکه ما از فکر نیست شدن رنج میبریم خود دلیل است بر اینکه ما
نیست نمیشویم.اگر ما ما نند گل ها وگیاهان زندهگی مؤقت میداشتیم آرزوی خلود به
صورت یک میل در ما به وجود نمی آمد{وجود عطش دلیل بر وجود آب است}
مرگ نسبی است.
اشکال
مرگ ازانجا پیداشده که آنرا نیستی پنداشته اند حال آنکه مرگ برای انسان نیستی
نیست بلکه تحول وتطور است بعبارت دیگر غروب از یک نشئه وطلوع در نشئۀ دیگر است
پس مرگ نیستی دریک نشئه وهستی در نشئه دیگر است لذا انسان مرگ مطلق ندارد مرگ
برای انسان از دست دادن یک حالت وبه دست آوردن حالت دیگر است.مثل اینکه وقتی
خاک تبدیل به گیاه میشود مرگ رخ میدهد این مرگ مرگ مطلق نیست درینصورت خاک شکل
سابق وخواص پشین خودرا از دست داده دیگر آن ظهور وتجلی سابق را ندارد، اواز یک
حالت مرده ولی در حالت دیگر زندگی یافته است.
اگر
یک سلسله افکار ماتریالستی بر مغز ما هجوم آورد درانصورت این اندیشه ها وآرزو
ها همه بیهوده است واز واقعیت جاودانگی خبری نیست؛در چنین حال حق داریم مضطرب و
نا راحت شویم ورنج ووحشت عظیمی در ما پدید آید، وآرزو میکنیم که ای کاش نیامده
بودیم وبا این رنج ووحشت روبرو نمی شدیم پس تصور لغو وبیهوده بودن هستی معلول
نا هم آهنگی میان یک غریزه ذاتی وتلقین اکتسابی است.
اگر آن غريزه نبود چنين تصوری در
ما پديد نمیآمد همچنانکه اگر افکار غلط ماتر یالستی در ما پدید نمی آمد باز هم
این تصور بما تلقین نمی شد.
علامه طوسی در یک
رباعی فلسفه مرگ را بیان کرده است میتوان آنرا پاسخ به رباعی معروف خیام دانست
که در اول تکرار شده. تر کیب پیالۀ که در هم پیوست بشکستن آن
روا نمیدارد مست ....
تا
گــوهر جـــان بـر صــــــدف تن پیوست از آب حیـــات
صـــورت آدم بــســـت
گوهر چــو تمام شد صدف
چـون بشکست بر طــرف کله گــوشـۀ سلطان بنشست
درین رباعی جسم انسان همچون صدفی دانسته شده که
گوهر گرانبهای روح انسانی را در خود می پروراند.شکستن این صدف زمانیکه وجود
گوهر کامل میگردد ضرورت دارد تا گوهر گرانقدر از جایگاه پست خود به مقام والای
کله گوشۀ انسان ارتقا یابد.فلسفۀ مرگ انسان نیز این است که از محبس جهان طبیعت
به فراخنائی بهشت برین که به وسعت آسمانها وزمین است منتقل گرددودر جوار ملک
مقتدر وخدائی عظیمی که در تقرب به او هر کمال حاصل است مقام گزیند .این است
مفهوم{ انا لله وانا الیه راجعون}
پاسخ ایراد چرا می میریم
درداستانهی مثنوی مولوی:
گفـت مــوســی ای
خــداونـد حسـاب نقش کـــردی بــاز چون کـردی خراب
نــر ومــاده نقش
کــردی بـی حساب وانــگهــی ویــــران کنـی آنــرا چـــرا
گفت حق: دانـم کـه این
پرسش تــرا نـیست از انکـار وغــفـلـت واز هـــوا
ورنـــه تــأدیـب
وعتابــت کـــردمـــی بـهــــر این پـرسـش تــــرا آزردمــی
لیک میــخــواهــی کــه
در افعــال ما بــاز جـوئــی حکمــت وســـر قضـــا
تــا ازان واقــف
کــنـی مــر عـــام را پـخــته گــردانــی بـدیـن هـــر خام
را
پس بفــرمــودش
خــدائـــی ذو لبــاب چـــون بــپرسـیدی بیــا بشنـو جـواب
مــوســیــا تخمــی
بـکار انــدر زمیــن تــا تـو خــود هــم وادهی انصاف این
چونکه مـو سی کشت وکشتش
شد تمام خــوشــه هایش یافت خوبـی ونظـام
داس بــگــرفـت ومــر
آنــهــارا بــریــد پس نــدا از غیـب در گوشش رسـید
کـــه چـــــرا کشتــی
کنــی وپـــروری ؟ چــون کمــالی یافت آنــرا مـی بـری؟
گفــت یــارب زان کنــم
ویــران وپست کـه درین جـا دانـه هست وکاه هست
دانــــه لایـق نیست در
انبــــار کــــــاه کـــاه در انــبــــار
گنـــدم هــــم تـبـاه
نـیست حـکمـت ایــن
دورا آمیــختـــن فــــرق واجــــب میکــنـد در بیــختـن
گفــت این دانـش
زکــــه آمـــوختـــی؟ نــور ایـن شمــع از کجـا افــروختی ؟
گـفـت ت��یــیزم تــــو
دادی ای خــــدا گفــت پس تمیــیز چــون نـبود مــرا؟
در خــلائــق روح هــای
پــاک هست روح هــــای تــیـــرۀ گلـنـاک هست
این صــدف ها نیست دریک
مرتــبه در یکــی در است ودر دیگــر شبـه
واجب است اظهــار این
نیک وتبـاه هـمچــنان کا ظهـــار گــندمهـــا ز کاه
مرگ گسترش حیات است.
در بحث از پدیدۀ موت به این نقطه
باید توجه داشت که پدیده های موت وحیات نظام متعاقبی را در جهان هستی به وجود
میآورند،همواره مرگ یک گروه زمینه حیات را برای گروهی دیگر فراهم میسازد.لاشۀ
جانورانی که می میرند بی مصرف نمی ماند، از آنها گیاهان وجانداران تازه نفس وپر
طراوت دیگری ساخته میشود،صدفی میشکند وگوهر تابناکی تحویل میدهد.
بار ديگر از همان
جرم و ماده ، صدفی نو تشكيل میگردد و
گوهر گرانبهای دیگری در دل آن پرورش میابد صدف شکستن وگوهر تحویل دادن بی نهایت
مرتبه تکرار میگردد وبدینوسیله فیض حیات در امتداد بی پایان زمان گسترش
میابد....
کتاب عدل
الهی مرتضی مطهری
نگرانی انسان از مرگ
ناراحتی از مرگ يكی از
علل پيدايش بد
بينی فلسفی است . فلاسفه بدبين ،
حيات و
هستی را بی هدف و بيهوده و عاری از هر گونه حكمت
تصور میكنند .
اين تصور ،
آنان را دچار سرگشتگی و حيرت ساخته و احيانا فكر خودكشی
را به آنها
القاء كرده
و میكند ، با خود میانديشند اگر بنابر رفتن و مردن
است نمیبايست میآمديم ،
حالا كه بدون اختيار آمدهايم اين اندازه لااقل
از ما
ساخته هست كه نگذاريم اين
بيهودگی ادامه يابد ، پايان دادن به
بيهودگی خود عملی خردمندانه است
. شعر منسوب بخیام نیز بیانگر این واقعیت است که
گفته.
گـــر آمدنم
بخـــود بودی نا مــدمی ور نیز شدن به من بودی کی شدمی.
به زان نبودی که
اندرین دیر خراب نه آمــدمــی نه شــدمــی نه بودمی
چون حاصل آدمی
درین شورستان جز خــوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین
جهان زود برفت و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان
***
ترس از مرگ
ونگرانی از آن مخصوص انسان است.حیوانات در بارۀ مرگ فکر نمیکنند، آنچه در
حیوانات وجود دارد غریزۀ فرار از خطر ومیل به حفظ حیات حاضر است.البته میل
به بقا به معنی حفظ حیات موجود لازمه حیات است و اندیشۀ که اورا بخود مشغول
میدارد چیزی جدا از غریزۀ فرار از خطر است وآن عکس العملی است آنی ومبهم که
در هر حیوانی در مقابل خطر ها وجود دارد.
نگرانی از مرگ
زائیدۀ میل به خلود وجاودانگی است.از آنجائیکه در نظام طبیعت هیچ میلی گزاف
وبیهوده نیست، میتوان این میل را دلیلی بر بقای بشر پس از مرگ دانست.اینکه
انسان از نیست شدن رنج می برد خود دلیلی است بر اینکه در طبیعت انسان خلود
وجاودانگی نهفته است.اگر ما مانند گل ها وگیا هان زندگی مؤقت ومحدود
میداشتیم آرزوی خلود وباقی ماندن به صورت یک میل در ما بوجود نمی
آمد.چنانچه عطش دلیل وجود آب است.
مرگ ، نسبی است
:
اشکال ونگرانی
از مرگ از آنجا پیداشده است که آنرا نیستی پنداشته اند حال آنکه مرگ برای
انسان نیستی نیست بلکه تحول وتطور است.غروب از یک نشئه وطلوع در نشئه دیگر
است.به تعبیر دیگر مرگ یعنی نیستی در یک نشئه وهستی در نشئه دیگر،
انسان مرگ مطلق
ندارد مرگ از دست دادن یک حالت وبدست اوردن حالت دیگر است، وقتی خاک به
گیاه تبدیل می شود مرگ ان رخ میدهد ولی این مرگ مطلق نیست چون در شکل گل
وگیاه به زیور حیات آراسته است.تنها شکل ومظاهر سابق خودرا از دست داده
است.
بلی
انسان و
ساختمان واقعی و پنهان انسان به گونهای است كه آرزوی جاويد
ماندن
را
به
عنوان وسيلهای برای رسيدن به كمالی كه استعداد آن را دارد
بوجود
آورده است
، و
چون اين ساختمان و استعدادهای موجود در آن ، بيش
از
زندگی محدود چند روزه
دنياست
و اگر زندگی ، محدود به حيات دنيوی
گردد
همه آن استعدادها لغو و بيهوده
است ،
انسان غير مؤمن به حيات ابدی
ميان
ساختمان وجود خود از يك طرف و انديشه
و
آرزوی خود از طرف ديگر
ناهماهنگی میبيند ، با زبان سر میگويد : " پايان
هستی
نيستی است و همه
راهها
به فنا منتهی میشود پس حيات و زندگی لغو و بيهوده
است "
ولی با
زبان
استعدادها كه رساتر و جامع تر است میگويد : " نيستی در كار
نيست
، راهی
بی پايان در پيش است ، اگر زندگی من محدود بود با استعداد
جاودان
ماندن و آرزوی جاودان ماندن آفريده نمیشدم
" . از
اينرو همچنانكه
قبلا
هم گفتيم قرآن كريم انديشه نفی قيامت را با
بيهوده
دانستن آفرينش مرادف
میشمرد
:
ا
فحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون »( 1
) .
آيا
پنداشتهايد كه ما شما را بيهوده آفريده ايم و بازگشت شما به
سوی ما
نيست
؟
دنيا
، رحـــم
جان
انتقال ازین
جهان به جهان دیگر به انتقال طفل از رحم مادر به دنیای فانی شباهت زیاد
دارد،هر چند این تشبیه از جهتی نا رسا واز جهت دیگر رسا به نظر می رسد.نا
رسائی بخاطریکه تفاوت دنیا واخرت از تفاوت دنیا ورحم مادر عمیق تر وجوهری
تر است.چون رحم وبیرون رحم هردو از قسمت های از زندگی و دنیا میباشد اما
جهان دنیا وجهان اخرت دو جها ن ودو طبیعت با تفاوت های اساسی است.دنيا
نسبت به جهان ديگر مانند رحمی است كه در آن اندامها و جهازهای
روانی
انسان ساخته میشود و او
را برای زندگی ديگر آماده میسازد
. استعدادهای روانی
انسان ، بساطت و تجرد ،
تقسيم ناپذيری و ثبات نسبی انسان ، آرزوهای بی
پايان ، انديشههای وسيع و
نامتناهی او ، همه ،
ساز و برگهايی است كه
متناسب با
يك زندگی وسيع تر و طويل و
عريض تر و
بلكه جاودانی و ابدی است .
آنچه انسان را "
غريب " و " نامتجانس
" با اين جهان فانی و خاكی
میكند همين هاست . آنچه سبب
شده كه انسان در
اين جهان حالت " نيی "
داشته باشد كه او را از " نيستان
" بريدهاند
،
"
از نفيرش مرد و زن بنالند " و
همواره جويای " سينهای شرحه شرحه
از فراق " باشد تا " شرح
درد اشتياق " را بازگو نمايد همين است
. آنچه سبب
شده انسان خود را " بلند
نظر،
پادشاه سدره نشين " بداند و
جهان را نسبت به خود
" كنج محنت آباد " بخواند
و يا خود را " طاير
گلشن قدس " و جهان را "
دامگه حادثه "
ببيند همين است
. بلی مرگ پایان بخشی از
زندگی انسان وآغاز مر حلۀ نوین از زندگی اوست.مرگ نسبت به دنیا مرگ است
ونسبت به جهان پس از تولد زندگیست چنانچه طفل در دنیا هستی متولد واز دنیای
رحم وداع کرده وآن دنیای مرگ آن است.
دنيا ، مدرسه انسان
دنيا برای بشر نسبت به
آخرت مرحله تهيؤ و
تكميل و آمادگی است . دنيا
نسبت به آخرت نظير
دوره مدرسه و
دانشگاه است برای يك
جوان ، دنيا
حقيقتا مدرسه و دار
التربيه است .
در
روایت های دینی است
كه شخصی آمد خدمت
اميرالمؤمنين علی
کرم الله وجهه
و زبان به ذم دنيا گشود كه
دنيا چنين است و دنيا
چنان ، دنيا انسان را
فريب
میدهد ، دنيا انسان
را فاسد میكند ، دنيا
دغلباز و جنايتكار
است ، و از اين
قبيل سخنان . اين مرد
شنيده بود كه
بزرگان ، دنيا را
مذمت میكنند ، خيال كرده
بود مقصود از مذمت
دنيا
مذمتواقعيت اين جهان
است ، مقصود اين است كه جهان فی
حد ذاته بد
است ، نمیدانست كه
آنچه بد است دنيا پرستی است ، آنچه بد است ديد
كوتاه و خواست محدود
است كه با انسان و سعادت انسان ناسازگار است
حضرت .
علی
رض
به
او فرمود : تو فريب دنيا میخوری ، دنيا تو را فريب نمیدهد
، تو بر دنيا
جنايت وارد آوردهای
، دنيا بر تو جنايت نكرده است
. . . تا آنجا كه
فرمود :
دنيا با كسی كه با
صداقت رفتار كند صديق است و برای
كسی كه آن را درك كند
مايه
عافيت است ، دنيا
معبد دوستان خدا ، مصلای
فرشتگان خدا ،
فرودگاه وحی خدا ،
تجارتخانه اولياء
خداست . . . :
"
آری ، كسی كه دنيا را
" مدرسه " و " دار التكميل " بداند و به
حيات
ديگر و نشئه ديگر
مؤمن باشد ، ديگر زبان به اعتراض نمیگشايد كه يا
نمیبايد ما
را به دنيا بياورند
يا اكنون كه آوردهاند نبايد بميريم ،
چنانكه خردمندانه
نيست كه كسی بگويد
طفل يا نبايد به مدرسه فرستاده شود
و يا اگر به مدرسه
رفت
هيچوقت نبايد مدرسه را ترك
گويد .
بابا افضل كاشانی ، آن مرد
دانشمند ، استاد
يا استاد استاد
خواجه
نصيرالدين طوسی در یک
رباعی عالی فلسفه مرگ را بیان کرده است، ومیتوان آنرا پاسخی به رباعی معروف
خیام دانست..رباعی منسوب به خیام این است.
تر کیب پیالــۀ
که در هـــــم
پیوست بشـکســـتن
آن روا نمـــیدارد
مست
چندین قد سرو ونازنین وسرو
دست از
بهر چه ساخت وبرای چه شکست؟
بابا افضل می
گوید:
تا گوهـــــر
جان در صدف تن پیوست از اب حیات صـــورت
آدم بسـت.
گوهر چو تمام شد صدف چون
بشکست بر طرف کله گوشۀ
سلطان
بنشست.
درین رباعی جسم انسان همچو
صدفی دانسته شده که گوهر گرانبهای روح انسان را در دل خود می پروراند،
شکستن این هدف زمانیکه وجود گوهر کامل گردد ضرورت دارد تا گوهر گرانقدر از
جایگاه پست خود بمقام والای کله گوشۀ انسان ارتقاء یابد.فلسفه مرگ انسان
نیز این است که از محبس جهان طبیعت به فراخنائی بهشت برین که بوسعت آسمانها
وزمین است منتقل گردد ودر جوار ملک مقتدر وخدای عظیمی که در تقرب به او هر
کمالی حاصل استمقام گزیند.واین است معنی أنا لله وإنا لله وإنا إلیه
راجعون) ما متعلق بخدائیم وبسوی باز گشت داریم. .پاسخ دیگر در سرودۀ زیبا
ونغز مولوی..
گفت موســی
ای خداوند حـساب.
نقش
کـــردی
باز چون کردی خراب
نر ومـــاده
نقش کردی جانفزا وانگهـــی
ویـران
کنــی
آنـــرا
چرا؟
گفت حق دانم
که این پرسش ترا نیست
از انکار وغـفلت
وز هـوی
ورنه
تأدیب وعتابت کــردمــی
بهــر
این پر سـش
تــرا
آزردمــی
لیک
میخواهی که در افعال ما
باز
جــوی
حکمــت
وســـر
وقضا
تا ازان
واقف کنی مــر
عام را
پخته
گـــردانی
بدین هــر
خام را
پس
بفرمودش خدای ذو لباب
چون
بپرسیدی بیا بشنو جــواب
موســـیا
تخـــم
بکار اندر زمین
تا
خـــود
هــم
وادهی انصاف این
چونکه موسی
کشت وکشتش شد تمام
خـــوشه
هایش یافت خوبی ونظام
داس بگــــرفت
ومـــر
آنهــارا
برید
پس
ندا از غیب در گوشش رسید
کــه
چـــرا
کشتی کنـــــی
وپــروری
چون
کمـــالی
یافت آن را می بری ؟
گفت یارب
زان کنــم
ویران وپست
که
در اینجا دانه هست وکاه هست
دانـــه
لایق نیست در انـبــــار
کـــاه
کاه
در انبـــار
گنــــدم
هــــــــم
تباه
نیست حکمت
این دو را آمیـــختن
فــــرق
واجب میکنــــد
در بیختــن
گفت این
دانش ز کــی
آمـــوختی
نور
این شمع از کجــــا
افروختی ؟
گفت تمیــیزم
تو دادی ای خــــــدا
گفت
پس تمیز چـــــون
نبود مرا؟
در خـــلائق
روحهــای
پاک هست
روحهـــــای
تیــره
گلــناک
هست
این صدف ها
نیست در یک مر تبه در
یکی در است ودر دیگر شــبه
واجب است
اظهـار
این نیک وتباه
همچــنان
کإظهــــــار
گندمها زکاه.
مرگ ، گسترش حيات است
در بحث از پديده موت
، به اين نكته نيز
بايد توجه داشت كه پديدههای
" موت " و " حيات "
نظام
متعاقبی را در جهان
هستی بوجود میآورند ،
همواره مرگ يك گروه ،
زمينه حيات را
برای گروهی ديگر
فراهم میسازد
. لاشه جانورانی كه
میميرند بی مصرف نمیماند ،
از آنها گياهها يا
جانداران
تازه نفس و پرطراوت
ديگری ساخته میشود . صدفی
میشكند و گوهر
تابناكی
تحويل میدهد ، بار
ديگر از همان جرم و ماده ، صدفی نو
تشكيل میگردد و
گوهر گرانبهای ديگری
در دل آن پرورش میيابد . صدف شكستن و
گوهر تحويل
دادن ، بينهايت مرتبه
تكرار میگردد و بدينوسيله فيض حيات در
امتداد بی
پايان زمان گسترش
میيابد . اگر مردمی كه در هزار سال قبل میزيستند
نمیمردند نوبت زندگی
به انسانهای امروز نمیرسيد ، همچنانكه مردم امروز
اگر جا تهی نكنند ،
امكان وجود برای آيندگان نخواهد بود . اگر گلهای سال
گذشته از رويه زمين
برچيده نشده بودند گلهای با طراوت و جوان سال جديد ،ا
ميدبرای خودنمايی
نمیيافتند .
شاعر این مفهوم را چنین به
ترنم نشسته است:
بر خیز
ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گـــذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی نوبت بتو خــود نیامدی از دیگران
شاعر ، اين جهت را به حساب
بيوفايی دنيا میگذارد
، آری ، اگر تنها
همين شخصی كه اكنون
نوبت اوست مقياس باشد بايد بيوفايی ناميده
شود ،
اما اگر حساب ديگران
را هم كه بايد بيايند و دوره خود را طی كنند بكنيم
نام عوض میشود و
بجای بيوفايی بايد بگوييم انصاف و عدالت و رعايت
نوبت
. اينجا ممكن است كسی
بگويد قدرت خداوند ، غيرمتناهی است ، چه مانعی
دارد كه
هم اينها كه هستند
برای هميشه باقی بمانند و هم برای آيندگان فكر
جا و زمين و
مواد غذايی بشود ؟
! اينها نمیدانند كه
آنچه امكان وجود دارد از طرف پروردگار
افاضه شده و
میشود ، آنچه موجود
نيست همان است كه امكان وجود ندارد . فرض جای
ديگر
و محيط مساعد ديگر به
فرض امكان ، زمينه وجود انسانهای ديگری را در
همانجا فراهم میكند
، و باز در آنجا و اينجا اشكال سر جای خود باقی است
كه بقاء افراد و دوام
آنها راه وجود و ورود را بر آيندگان میبندد
. اين
نكته ، مكمل پاسخی
است كه تحت عنوان " مرگ ، نسبی است " ياد
كرديم . حاصل جمع
اين دو نكته اين است
كه ماده جهان با سير طبيعی و
حركت جوهری خويش ،
گوهرهای
تابناك روحهای مجرد
را پديد میآورد ، روح
مجرد ، ماده را
رهامیكند و به زندگی عالی تر و نيرومندتری ادامه میدهد و ماده مجددا گوهر
ديگری
در دامن خويش
میپروراند . در اين نظام ، جز تكامل و توسعه حيات
چيزی نيست و
اين توسعه در نقل و
انتقالها انجام میگيرد
. ايراد گيری بر مرگ
و تشبيه آن به
شكستن كوزههای
كوزهگر و آرزوی اينكه
مبدأ هستی و كارگردان
نظام آفرينش درس
خود را از كوزهگر
بياموزد ،
آنچنان كودكانه است
كه لايق بحث نيست . اين گونه
انديشهها احيانا
تفنن
شاعرانه و نوعی
خيالبافی ظريف هنرمندانه است كه ارزش
هنری دارد و بس
.به احتمال قوی
گوينده اشعار منسوب به خيام چنين منظوری داشته
است و
يا از طرز فكر محدود
ماترياليستی ناشی شده است ، ولی در فلسفه كسی كه
میگويد " آنطور كه
به خواب میرويد میميريد و آنطور كه از خواب
برمیخيزيد زنده
میشويد " ( 1 ) همه اشكالها حل است . چنين كسی نه تنها
از
مرگ نمیترسد..
ميرداماد ، آن فيلسوف
بزرگ الهی میگويد
:
" از تلخی مرگ مترس ،
كه
تلخی آن در ترسيدن از آن است
" .
سهروردی ، فيلسوف
الهی اشراقی اسلامی میگويد
:
" ما حكيم را حكيم
نمیدانيم مگر وقتی كه بتواند با اراده خود ، خلع
بدن
نمايد " . كه خلع بدن
برای او كار ساده و عادی گردد و ملكه او شده
باشد
. اين است منطق كسانی
كه گوهر گرانبهايی را كه در دل جسم بوجود میآيد
میشناسند . اما كسی
كه در تنگنای انديشههای نارسا و محدود ماترياليستی
گرفتار است البته از
مرگ نگران است ، زيرا از نظر او مرگ ، نيستی
است . او
رنج میبرد كه چرا
اين تن ( كه به گمان او تمام هويت و شخصيت
از همين تن است
) منهدم میگردد ،
لهذا انديشه مرگ ، باعث بدبينی او به
جهان میگردد . چنين
كسی
بايد در تفسيری كه نسبت به
جهان میكند تجديد نظر
كند و بايد بداند كه
خردهگيری او مربوط
به تصور غلطی است كه از جهان
دارد......