نام
هستی
به نام آنکه نامش
نام هستی است
دلیلی بروجودش نظم
گیتی است
وجودش برهمه عالم
هویداست
به جزچشم خِرد ،
دیگرنه پیداست
خداوندان فقیرفضل
وجودش
سر ِ افلاکیان اندر
سجودش
طفیلش مرجع امید
واران
سمیعی ناله شب زنده
داران
حکیمی نطق بخش طفل
درمهد
بصارت ده به اعمی بی
غم وجهد
به استثنای ذات حی
اقدم
زسنگی ناقه وازخاک
آدم
کی می آرد دلیل
مدعایش ؟
که برخواند خداوندان
، خدایش
خدای کاتش سوزنده را
سرد
نماید باخطاب «
نارکن برد»
طنین انداز چوب خشک
درجنگ
کزو جوشید آب نرم
ازسنگ
رقیبش را زامواجی
کفن کرد
حبیبش را به دریای
وطن کرد
گهی خاتم دهد شاه
زمان را
گهی خاتم کند فخر
جهان را
چو پیدا ازعدم بنمود
افلاک
دلیل غایی اش لولاک
، لولاک
زدرک ذات حیّ نقش
پرداز
خرد مایوس ازانجام
وآغاز
به صیف آرندۀ فصل
زمستان
نواآموز نی ،اندر
نیستان
بهم بافندۀ رگهای
باریک
به صبح آرندۀ شبهای
تاریک
به حول محورحکمش
ثناخوان
مه وانجم وخورشید
فروزان
زخاک آورد وپس درخاک
وازخاک
کشدروزی که برهم
ریزد افلاک
تمرد کار را سازد
عذابی
دهد کارصوابی را
ثوابی
غرض تادرصراط ات ره
سپارم
برانگیزازخرد،آموزگارم
به مشفق مشفقی
پرودگارم
نجاتم ده زظلمت ،
شهریارم
انک لعلی خلق عظیم (
قرآن کریم / سوره / آیه )
"بحرشرف وشان ترا
نیست کرانه "
ای خورشید این
منظومۀ عالم هستی
ای محوراین چرخۀ
توحید پرستی
توعلت غایی ای همه
کون ومکانی
توروح نهان دردل
هرعصروزمانی
ای معبرتوحلقۀ افلاک
به معراج
داده است خداوند
زلولاک به تو تاج
جزتونسزد معجزۀ شقِ
قمر را
جزتو نسزد عرش
خداوند ، گذر را
تومعجزۀ باهرۀ ذات
خدا ای
توماحی ای قدروشرف
لات وعزاای
هفت طارم این کنگره
رالنگرحق تو
صد ملت ظلمت زده را
سنگرحق تو
تورحمت حق برهمۀ
عالمیانی
تومنجی ای کل، ازهمه
غوغای جهانی
آتشکده وتاق ستم
ازتوفروشد
بدنامی قوم عربی
ازتو نکو شد
قرآن سند پاک دعاوی
تو باشد
آن معجزۀ پاک سماوی
تو باشد
توحافظ اسرار جلی ای
وخفی ای
تو مظهرحق، کنزخفی
ای ازلی ای
بریاد رخت نغمۀ
هرنای به نیزار
الحق که ترا نعت
وثنا هست سزاوار
چون ذات خدا شخصیت
پاک توپنهان
دردفترافکاربشر تا
تهی دوران
ای احمد ومحمود وای
بگزیده حق
ای منتخب آخرین
قادر مطلق
بحرشرف وشان ترا
نیست کرانه
دنیا نتوان وصف ترا
روزوشبانه
جداً بود این خواهش
مشفق به قیامت
دست من وداما ن توای
بحرکرامت
«کسی که شعرنفهمد ،
درخاطره اش زمستان است.» محمد حجازی
باب علم الله علی
بارالاها مرتعش منما
دل دیوانه ای را
تاکشددرقالب شعرش رخ
جانانه ای را
آنکه اندرظلمت زندان
زنامش بردازیاد
صاحب تخت تجمل سوزش
زولانه ای را
نازم آن شوخی که شد
آموزگارترک دنیا
شیخ را تدریس کردی
امتحان دانه ای را
ازطفیلش نوح کزحق
خواست تاآرام سازد
زیرپای ذورقش طوفان
بی باکان ای را
ازشراب آب حیوان
خضربریادرخ او
آشنابنمود بالب گوشۀ
پیمانه ای را
نارآن ازقدرت این
نورشاه بت شکن
شعله درجان زد
نسوزانید پر،پروانه ای را
نام وی برگفت
مادرتاکه فرعون زمانش
روی دامن
پرورانیدکودک بی خانه ای را
تاکشدازصخرۀ صماده
ودو چشمه ساری
پورعمران زد به نامش
ضربۀ مستانه ای را
قطره ازدریای صبرش
بودصابررابه پیکر
صبرکردی تاکه موران
کنددرجان لانه ای را
وادی طورتجلی شدپس
ازپرودن او
چون گهراندرصدف
درکعبه یک دردانه ای را
ازصفتهای وجودش خالق
قدرت نمابین
کرده بازی دروجودش
نقش نقاشانه ای را
صاحب قول سلونی باب
علم الله علی
مصدرحل مسایل، عاقل
وفرزانه ای را
رهنمون شد بردرش
سلمان تادخت یهودی
بازبستدازدرش آن چشم
حق بینانه ای را
نشکند تاشیشه ای
امید قلب زارسایل
دررکوعش داد ازانگشت
انگشتانه ای را
لالۀ کاندرکنارگل
به شعب باب جاکرد
ماحی طومارخصمش
کردحق، موریانه ای را
ازسرش بگذشت
اندربستردلدارخوابید
دلربایش تابه شب
بگذاشتی کاشانه ای را
هست سلطانی به عالم
جزولیی حی داور
کوخبرگیرد زحال کور
درویرانه ای را
گردوپیکرپیکردین را
نکردی پاسبانی
کی به دست آوردی
دردنیا سروسامانه ای را
ضربتش افضل زطاعات
همه مخلوق گشتی
تابه خاک افگندی
حیدر آن یل افسانه ای را
تاجگرگاه ستم ارد
برون درخیبرآن شه
بررخ پولاد در زد
پنجۀ مردانه ای را
تازند برهم اساس شرک
را درکعبه، بنمود
نردبان پای آن
دلداراحمد شانه ای را
یوم اکمل باخطاب بلغ
ازحق درغدیرش
درصدف احمدنهادی
گوهرشاهانه ای را
باهمه اوصاف مخصوصش
چرادرخانه بنشست
ای زمان وچرخ
بنگربازیی طفلانه ای را
پنج ودو ده رفت
اندرگوشه ای مرد ایثار
کونفهمیدرنگ وبوی
تمرباپندانه ای را
گه زتیغش شعله می
افروخت وگاهی آه دردل
تاجدا ازشرع سازد
فتنه فتانه ای را
یارگوید این جهان
پیراهن تنگ است مشفق
نوکرپیرنجف شو،زن
درِ میخانه ای را
«طلوع فجردوستی
الاهی شعراست.» آناتول فرانس
درانتظارمنتظر
گل نازک است وغمزه
ات ای یارنازک است
ازبرگ یاسمن قدِ
دلدار نازک است
جانا کرشمه های خود
آهسته ترنما
درقلب من ، که خانه
ودیوارنازک است
بردل مزن زعشوه ات
آماج پیک عشق
کاین قلب من به ناوک
سوفار نازک است
ازدوری ات کهرهمی
باریدم ازمژه
بارِ صدف نمی کشد
این تار نازک است
دربسترمریضی ای عشقت
فتاده ام
بنما تبسمی دل بیمار
نازک است
دوش آن طبیب چهره به
بیمارخود نمود
درخواب نازولطف
پرستار نازک است
تاسیربینمش
مروازدیده یک دمی
ای خواب ! صبری ،
فرصت دیدارنازک است
چندم گذاری درپی ات
باچشم اشکبار
تنهایی های قافله
سالارنازک است
بخرام وجلوه کن تو
به چشمان عاشقان
صبروشکیب یارِ
گرفتارنازک است
پروانه ها سلام
چکاوک به گل برید
آهسته ترکه لالۀ بی
خار نازک است
درزیرسم تیزسمند
نزاکت اش
باشدپرند قلب من
هموار نازک است
جانا به دست
مهربگیرشیشۀ دلم
اورا به سنگ لاخها
مگذار ، نازک است
کرده گذر خدنگ تو
ازتاروپود من
مرهم گذار شو دمی؛
غمخوار! نازک است
برقلب من زخنجرابرو
جفا کنی
فولاد نیست دل ،
هوشدار! نازک است
تفتیده شبنمی که به
رخسارنازِ تست
هرصبح گریۀ دل ِ
تبدار نازک است
می خوانمش ولی نمی
خواند مرا زچیست
فهمیده هست؟ کاین
دلی افگارنازک است
امید من به باغ
امیدِ امید ها
چون برگ زرد نازک
اشجار نازک است
براین گلوی من
اگرافتا د صدهزار
درعشق تو طناب سرِ
دار نازک است
ای قبله ام زمشفقت
این حرف آخراست:
درانتظارمنتظرانظارنازک اس
« شعرسّرمکتوم طبیعت
است وشعرا متعلق به طبیعت بشراند» ویکتورهوگو
آب بقا
باشعرسفردرهمه جا
خیلی قشنگ است
بنوشتن این رمزبقا
خیلی قشنگ است
ازسلسلۀ جورِ ستمکار
زمانه
آزادی مظلوم وگدا
خیلی قشنگ است
تصعید پی حاجتی بر
درگۀ دلدار
ازسوزجگردست دعا
خیلی قشنگ است
بشکستن تبیعیض – که
شد فاصله انداز-
باوحدت ملی ووفا
خیلی قشنگ است
باجشن گل ونوش می
ونازکرشمه
پیچیدن طومار عزا
خیلی قشنگ است
بشکست دگر، خارجفا
ناله نکردن-
ازسوزش زخم کف پا
خیلی قشنگ است
برلاله که ازترس
تبرخواب نمی رفت
بگذشتن ایام بلا
خیلی قشنگ است
درگفتن حق بازپس از
حبس صداها
بیرون شدن ازنای ،
نوا خیلی قشنگ است
آن پنجه که افشرد
گلوگاه غریبان
کوبیدنش ازپتک قضا
خیلی قشنگ است
گررنجبرازپردۀ دل
باز بپرسد
تارفت درین پرده
چیها ، خیلی قشنگ است
پیمودن ره ازپی تو
ای صنم شوخ
باقافله بی بانگ ِ
درا خیلی قشنگ است
ای دلبرمن نازونزاکت
که تو داری
درمقنعۀ شرم وحیا
خیلی قشنگ است
درگوش دل سرو قدم
زمزمه کردن
پیغام مرا بادصبا ؛
خیلی قشنگ است
ازعاشق خود دلبرمن،
دل به کف آر د
بی دغدغه وچون وچرا
، خیلی قشنگ است
با ابرو ومژگان کج
ات آیینه می گفت
برخال رخ ات وصف
وثنا خیلی قشنگ است
گربرکشد ازدل زسرمهر
خدنگ ات
آن داد گر ارض وسما
خیلی قشنگ است
ای گل به جگر ازتو
چرا خارخلیدن
کم لطفیی تو – نام
خدا – خیلی قشنگ است
ازتو خم ابرو وزمن
سنگ سر گور
کم سازی اگر جور
وجفا خیلی قشنگ است
گرکشتی مرا بازنهی
روی مزارم:
بادست خودت سنگ مرا
خیلی قشنگ است
درگوش دل یوسف
بیچاره به زندان
آزادی اگر داده صدا
خیلی قشنگ است
یابد اگراین نظم شرر
دیدۀ مشفق
ازلعل لبت آب بقا
خیلی قشنگ است
بردرِ میخانه
جلوه درچشمم نماید
گررخ جانان ، چه زیباست
تابشوید ازدل وجان
فتنۀ دوران چه زیباست
شبنم زلف ورا چون آب
حیوان دوست دارم
گربه رویاام بیاید
آن سیه چشمان چه زیباست
دل کباب تیرمژگانت
بیا ای ماه پاره
تازقلبم باتبسم
درکشی پیکان ، چه زیباست
شعله زد ازمرکز
اسرار قلبم بار دیگر
موج مهر تو عزیزم در
رگ وشریان چه زیباست
در رۀ آهوی قلبم دام
تزویری نهادی
دامنی چون پرنیان
روضۀ رضوان چه زیباست
ای زمانه برمراد دل
اگر گردی کنه نیست
تارسد برآرزوی
خویشتن انسان چه زیباست
این دلم سرمی زند
برسینه ازدنبالت ای مه
چون غزال اندرکمند
صیدِ صیادان چه زیباست
گربه صحرای دلم جانا
کنی گشت وگذاری
زیرپای تو دلم چون
لالۀ پژمان چه زیباست
طعنه برخیل سکندرمی
زنم ای شوخ طناز
کزسرانگشت ات بنوشم
شربت حیوان چه زیباست
آنچه برگلزار دامان
ات ببارد اشک یار است
نیست نیسان گرنمایی
باور وایمان چه زیباست
ناخدای عاشقان گرجا
دهی در زورق دل
مردم چشم مرا درموسم
طوفان چه زیباست
پیچ وتاب ار ازنوایم
برپروبال تو افتد
خویش را ازدام عشق
من جدا نتوان چه زیباست
رنگ سرخ ازپیکرفرهاد
عاشق ریخت تاشد
دامن گل، ناخن شیرین
، حنابندان چه زیباست
گرخلیل آسا زروی
منجنیق عشق افتم
بروصال یارافتد آتش
اندر جان چه زیباست
مرگ، شیرین ازعسل
باشد به پیش روی ماه اش
گربه بالینم بیاید
بالب خندان چه زیباست
کاش دلدارم زپشت
پردۀ عشق اش خرامد
زوشب یلدای من گردد
بهارستان چه زییاست
ای صنم با مشفق
حیران اگریک شب ببندی
بردرِ میخانه
باپیمانۀ پیمان چه زیباست
« تنها شاعرمی تواند درزندگی
یک عصروحدتی ایجادکند. اهل علم برای این کار ناتوان اند. به این علت که
آنها زندگانی را تا آنجا که فکرمی تواند دریابد مطالعه می کنند واینان را
به اعماق درونی وبه هسته درونی راه نیست » الدوس هاکسلی
ای شوخ
ای شوخ چرا عهد من
وخویش گسستی ؟
اندرکمرسینۀ من شیشه
شکستی
خواهی که زرندان
جهان دل بفریبی
ای مرغوله مو بازچه
رندانه نشستی
نهی ام کنی ازباده
وخود بهر چه نوشی
ای داد! ازین صوفی
واین باده پرستی
تاباز زند شعله مرا
یار گرفته
باچشم خمارش می
وپیمانه به دستی
دنیای مرا کرده
گرفتاربه فتنه
انگاربه این فتنه
فتانه خوش استی
ایکاش دلا بار دیگر
شوخ غزاله
ازدام دل عاشق
بیچاره نجستی
نقاش فلک نقش رخ اش
کرده بدانسان
انگارکه آن لعل ولب
اش زآیینه استی
ای توبه شکن دوش
تورا مست بدیدم
باساقی ومی بردر
میخانه به مستی
بشنیدی اگرازدل من
نالۀ فرهاد
بربوسه گۀ تیشه چرا
پینه نبستی؟
مشفق به خم زلف
سیاهی تو گرفتار
کن چارۀ دردش صنما
چاره گر استی
« شعربهترین آوای
است برای بیان احساسات وآرمانها » سید علی مشفق
فریاد غریبانه
خون کردی بتا این دل
دیوانۀ مارا
نشنیدی تو فریاد
غریبانۀ ما را
گرسنبل زلف ات
بفشانی به سوی من
گلزار کنی راه ِ در
ِ خانۀ ما را
درکلبه ام ار لختی
قدم رنجه نمایی
فردوس برین می کنی
کاشانۀ مارا
ای عشوه گرم رحم بکن
ازچه بسوزی
درشعلۀ عشق ات پر ِ
پروانۀ مارا
برملک سلیمان ندهم –
فخرمن این است-
خواهد اگر این خرقه
گک کهنۀ مارا
اندرهوس چینه چکاوک
زرخ من
برداشت چکی گوهر
شاهانۀ مارا
آب ازدهن غنچه رود
بیند اگر او
برطرف چمن دامن در
دانۀ مارا
خورشید کشد رخ به
نقابِ شب یلدا
بیند اگر آن چهرۀ
جانانۀ مارا
پرکرده زخون دل من –
جای می ناب-
از روز ازل کاسه
وپیمانۀ ما را
دی پیرمغان کرد قبول
بهر نمازش
سجادۀ خود گوشۀ
میخانۀ مارا
ابلیس نیم ، عاشقم
ازسوزجگربین
برخاک درت سجدۀ
رندانۀ مارا
مشفق غرض دیدن غمها
بسرشته
دهقان ازل آب وگل
ودانۀ مار ا
« انسان بعضی
اوقات به درجۀ عشق می ورزد که خود عشق را نیزفدا می کند» پل آرم
کعبۀ دلها
نگویم کعبۀ دلها بتا
هستی ، ولی هستی
نگویم محور عرش خدا
هستی، ولی هستی
زچه نشناسمت جانامگر
پنهانی ازچشمم؟
نگویم ظاهر اندردیده
ها هستی ، ولی هستی
زچه پرسوختن پروانه
را ای رونق هستی ؟
نگویم بی وفااصل وفا
هستی ، ولی هستی
به طوفان حوادث من
غریق ازچه تو درساحل
نگویم ذورقم را نا
خدا هستی ، ولی هستی
زملک آرزو برقلب
یارت ژاله می بارد
نگویم شیشۀ دل را
جلا هستی ، ولی هستی
زمشفق کرده ای
تسخیردل ای عشوه گرجانا
نگویم یوسفا حسن خدا
هستی ، ولی هستی
« شعرتصویری است که
سخن می گوید وتصویرشعری است که لب ازلب برنمی دارد.» سامونید
صبح انتظار
ای صبح زانتظارمه با
مشک تربگو
ازپرنیان سبز زمین
درسفر بگو
تاراز دار درد دل من
ترانه بود
لنگرنداشت زورق بخت
وظفر بگو
شایدنبود طاقت پنهان
یا سکوت
این راز سربه مهرکه
شد پرده در ، بگو
پنهان چه گونه کرد
توان درد خویشتن
یپیغامم ای هری تو
به بحر خزر بگو
مظلوم را همیشه
شکسته است استخوان
گرک شبان نما که
نکرده ضرر، بگو
تقدیر گشته شام
غریبان بیا ببین
مارا، برو وراز مرا
با سحر بگو
خواب وخیال غنچۀ
بشگفته دربهار
بانوگل تپیده زضرب
تبر بگو
ازچهچۀ چکاوکی اندر
فراق گل
وقتی که رفته ازدل
سوسن شرر بگو
ازسحرکوهسارتوبا
بلبل ضعیف
هجران آشیانه به
جادوی پر بگو
بازخمهای ناخن دهقان
کوژ پشت
رویای بوستان رسیده
ثمر بگو
بادختران گیسو
پریشان آریا
ازچادر مزّین گل،
روی سر بگو
ازچارسوی شهر خیالات
بختها
باکودک نشسته به سوگ
پدر بگو
مشفق اگرچه قامت
شعرت خمیده است
ازبارش ستم برو با
کوزه گر بگو
« ادبیات رازنهانی
تمدن است وشعر سرمکتوم آمال » ویکتور هوگو
جوان
نوجوانان ملت بی بال
را شهپرشود
کرده گم ره، کاروان
قوم را رهبرشود
آریا را پرنیان
سازند ازامواج علم
رعدغمها درمحاق فجر
پیداگر شود
زورق آمال نسل نو به
ساحل می رسد
آرزوها را به امواج
زمان لنگرشود
درپی آسایش ومعراج
اتباع وطن
همچو یوسف یعقوب این
خاک را یاور شود
کشورازنو شد جوان
فکرجوان اش لازم است
تا نمای صبح روش را
جوان مظهر شود
نوجوانان قلب خاک
وخاک قلب آسیاست
خصم هنجار وطن را
نوجوان تندر شود
مشفق وپژ واک شعرش
ازگلوگاه هری است
شعروی برتار و پود
تلخها آذر شود
« شعرازاقسام
هنربرتراست ازین جهت جمال ابدیت را بهترنمایش می دهد» گوزن
گل من
جست چوتیری زنگای
گلم
پاره دلم گشت به پای
گلم
ما وتوخار وگل یک
نرگسیم
بهرچه ازخار جدای
گلم
فصل بهار آمد ودستم
تهی است
گوهرچشمم به فدای
دلم
جای توخالی است
نیایی چرا
درچمن دل ؟ به کجای
؟ گلم
فصل شتا رفته ووقت
گل است
دور زنزهتگۀ مایی
گلم
آدمی وحور وپری بسته
صف
محو تماشای لقای گلم
هستی به عالم تو
رسول جمال
عشوه گری را توخدای
،گلم
علت غایی جهان برگ
اوست
خلقت افلاک برای گلم
جمله رود، من نروم
درمعاد
تا به مزارم تونیایی
، گلم!
مشفق دلدادۀ سرگشته
را
نیست به دل غیرهوای
گلم
« شاعرآنچه ازرنج
واندوه می آموزد به دیگران می آموزاند » شللی
چشمه چشمه
درآغوش بهارآید گل
من ،
جسته جسته
گل افشاند زگیسو روی
گلشن
بسته بسته
به پای سنبل زلفت
ببارد
شبنم اشک
زمژگان همچو گوهر
روی دامن
میده میده
دل دلداده ات درپیچ
وتاب قا
متت افگار
به رقص باد پاییز
برگ سوسن
ریزه ریزه
دوزلف عنبرین
وشبنمایت در
مثل جانا
چوافعی گاهی غرّش
روی مکمن
حلقه حلقه
نمی سوزد دلت گراین
دلم چون زو
رقی سازد
به پای لنگرت
درباربستن
لرزه لرزه
چو برگویی غزل برگ
لبانت گوییا
گردد
به پیش چشم من هنگام
گفتن
پسته پسته
چومجنون نیستم
عاجزازین پویی-
دن صحرا
بشد خارمغیلان
ازخلیدن
خسته خسته
و فا وصدق باشد مسلک
رندان
اماتو
فریبی عاشقت را ای
برهمن
لحظه لحظه
چه درمان درد دل را
ای صنم گر
صبح تاشامی
نویسم وصف تو از نوک
ناخن
نکته نکته
چه زیبا قصۀ عشق تو
اندر دامن
دریا
سرودن ، پس ورا
دکلمه کردن
قطعه قطعه
سرشک چشم مشفق می
رود بر
سینۀکاغذ
زنوک کلک وی گاهی
نوشتن
چشمه چشمه
« شاعرفرستادۀ خداست»
چارلزواسلی امرسن
فریاد سراسر
دارد همه ازدست جهان
داد، سراسر
اندوختۀ دنیاشده
برباد ،سراسر
ازشاه وگدا ، عالم
وجاهل همه بنگر
دارد زجهان ناله
وفریاد ، سراسر
درباغ امید
ازتبرظالم دنیا
افتاده دوصد نخلۀ
شمشاد سراسر
اندرعدم حرف وفا
پیچیده دهر
درکوه وکمر نالۀ
فرهاد ، سراسر
کوکاووس جمشید وکو
زور تهمتن
کز قدرت شان اسطوره
بنهاد سراسر
یک روزش اگرتخت
وکمربند وکله بود
رفت ازکف شان ، نیست
کسی شاد سراسر
جزخیلی که دل کنده
زدنیا ووفایش
کزقید تعلق شده آزاد
، سراسر
باقی همه را یوغ
غلامی است به گردن
کایستاده به صف درخط
شدّاد ، سراسر
مشفق اگرت یاربود سی
وده وچار
هردو وطنت معمور
وآباد سراسر
« بد ترازمرگ عملی است که
بعدازاومرگ خود را بطلبی » ویکتورهوگو
بیا ای مرگ
زچه پنداردت مخلوق
ازهستی جدا، ای مرگ!
نخواند ازچه عنوانی
ترا رمز بقا، ای مرگ!
زچه انگاردت کابوس
وحشت ، گرنه بشکافی
سکوت زندگی را همچو
آهنگ رسا، ای مرگ!
زتوجاوید گردد این
فنا انگاشته انسان
ستانی گربه ظاهر رنگ
دستاروقبا، ای مرگ!
توکام اژدهای ، نیش
ماری ، کاسۀ زهری
به آن گردنکشی کاو
راست اعمال سیا،ای مرگ!
توی آن پرده کز ظهرت
حقیقتها شود پیدا
توفصل تازۀ عمری ،
توصیفی، نه شتا، ای مرگ!
به قلب آنکه می
خندید برآه دل ِ مظلوم
تویی آن زورقی کز او
زند سرشعله ها ، ای مرگ!
توصبح بعد شبهای ،
تورستاخیزمعنایی
تووصل بعدعشقی ،
توصوابی نه خطا، ای مرگ!
براصحاب یمین توسدر
مخضورتلح منضوری
توظل ممدودی وماء
مسکوب ازخدا، ای مرگ!
توآغازی نه پایان ،
فصل زیبایی خلقت را
نمی ارزد وگرنه هستی
را بیع وشرا، ای مرگ!
چومشفق بارخود دیدی
سبک خندید وبرگفتا
« تورامن چشم
درراهم» درآغوشم بیا، ای مرگ!
« عشق شیرین تر از ازدواج است
همانطور که رمان شیرین تراز تاریخ است » یولتر
دوست دارم
دوست دارم یک نظر
اندازد آیا؟ بررخ من
تیرگی ها را زداید
شمعِ شبها ، بررخ من
دوست دارم چون کتابی
باشم اندر مکتب عشق
تاکشد انگشت خودرا
طفل زیبا ، بررخ من
دوست دارم قدسیان را
آزمون عشق افتد
تانیفتد رنگ زردِ
لاله تنها ، بررخ من
دوست دارم عکس رویا
باشم اندر چشم دلبر
تانظر اندازد آن
دلدار رعنا ، بر رخ من
دوست دارم بر سرِ
راهش چوگل ازباد لرزم
تاکه آن سردستۀ
رندان نهد پا بر رخ من
دوست دارم کان غزال
آید به دام انتظارم
ازفراقش تانگردد
قطره دریا ، بررخ من
دوست دارم تا ببیند
بی وفا ایستاده درپی
مردم چشمم به دست
مژه مینا ، بر رخ من
دوست دارم صفحۀ
آیینه باشم روبرویش
تازند لبخند آن مه
گاه وبیگا بر رخ من
دوست دارم همچو مشفق
زایرمیخانه باشم
کزفراقش موجها خندد،
خدایا بر رخ من
«ای مادری که مقدس ترین محبت
های هستی ازوصف عظمت آسمانی تو زبان زمینی ما عاجزاست » و . هاوف
مادر
مادر ای مریم عظمای
زمان، حور خدایی
مادر ای صورت زهرای
جوان، نور الاهی
مادر ای زورق آمال
مرا ساحل امید
زیرپای توکشد حضرت
حق جنت جاوید
می پرد قوس قزح
ازسرِ انگشت دعایت
به دل تار بتابد
قمراز برق نگاهت
مادر ای موج محبت ،
مادر ای اوج سعادت
مادر ای مونس تنهایی
ام از روز ولادت
گل عشقی، توجمالی ،
تویی معنا، توکمالی
توگل سرخ حیاتی ،
توکه آیینه خصالی
مادر ای امرتو واجب
ترم از نافلۀ شب
زتو فرمان که برم ،
سورۀ عشق است به مذهب
مادر ای دامن پرنور
تو معراج غرورم
مادر ای موی سپید تو
به سرتاج سرورم
مادر انگار خدا وحی
خودش درتوسرشته
چو تلاوت کنی قرآن
به صدای ، چو فرشته
مادر ای کعبۀ دل
سجده گۀ راز ونیازت
معبر خیل ملک ، خانۀ
من گاه نمازت
مادرا! بر رخ مشفق
گل لبخند خدایی
تو به آیینه مهر
خودت ایزد نمایی !!
« زندکانی خوابی است که عشق
رویای آن است.» موسه
تو درقلب منی
توغایب ازنگاه هستی
، ودرقلب منی جانا
توپشت پرده هاهستی و
درقلب منی جانا
نگویم ازسرانگشت تو
تفسیر کلام الله ست
به بسم الله تو باء
هستی و درقلب منی جانا
صنم را گر به دیر
ومعبد ومیخانه می جویند
تو از آنها جدا هستی
ودر قلب منی جانا
اگرتفسیرگردد معنی
فریاد این بلبل
تومعنا زین صدا هستی
ودرقلب منی جانا
اگر درمسجدی مردم
خدا گوید نگویم من
تومشفق را خدا هستی
ودر قلب منی جانا
« هیچ چیز ما را به قدر یک
رنج بزرگ ، بزرگ نمی کند» حضرت علی ع
آزردگی ها
ازچه ای دل نفس بی
پروا زمن آزرده است
ازچه ای دل لذت دنیا
زمن آزرده است
من که از دنیا ندیدم
لذتی جز فتنه ها
ترک لذت گویمش زیرا
، زمن آزرده است
گه زجام وگه زتسبیح
، نفس پروردم ولی
بازمی بینم که او بی
جا زمن آزرده است
بسکه پیچیدم به دور
خویش از فقدان عقل
عقل وفکر مردم دانا
، زمن آزرده است
تا مرا افتاده می
دیدند درگرداب عشق
چشم های مردم بینا
زمن آزرده است
بسکه ازپیمانۀ چشمم
می افشاندم چو رود
جزر ومدّ پهنۀ دریا
زمن ، آزرده است
بسکه چون آیینه گفتم
ازخم وپیچ زمان
تاب زلف دلبرزیبا
زمن آزرده است
بس زرنگ جعد مشکینش
غزل گفتم شبی
رنگ مشکین شب یلدا
زمن آزرده است
بس هویدا گشت از
رخسار زردم درد دل
رنگ زرد لالۀ صحرا
زمن آزرده است
دست حق باشد دخیل
سرنوشت تلخ من
کوکب بختم چرا تنها
، زمن آزرده است؟
مشفقا! بس شکوه کردم
من زعصرخویشتن
برگ سبزتاریخ فردا،
زمن آزرده است
« من عظمت آلام انسانی را
دوست دارم.» مارتین
بارها دیدم
به چشم خود یکی را
غرق نعمت بارها دیدم
گریبان یکی درچنگ
محنت بارها دیدم
یکی را سایه بان ،
جزآسمان برسرنمی باشد
یکی برسرکشیده
چترعزّت بارها دیدم
یکی دل پرزخون
ازفقر دنیا گشته دیوانه
یکی دیوانه ازدنیا
وشوکت بارها دیدم
یکی را پوش تن از
وصله های جامه اش باشد
دریده کیسۀ یک راز
ثروت بارها دیدم
به جز آن سوزش خاری
که درانگشت دهقان است
زبوی گل نبرده هیچ
لذت، بارها دیدم
پس ازتابیدن خورشید
آمال جهانخواران
غروب وپس شب تاریک
وظلمت بارها دیدم
ازآن ظلمی که ازباد
خزان برگلستان آید
برای گل زباران اشک
شفقت بارها دیدم
یکی برباد داده خرمن
انسانیت هردم
به پشت وی نشسته نیش
ذلت بارها دیدم
کشد آه از جگر
هرمصرع اشعار ت ای مشفق
به حال مردمی درخواب
غفلت بارها دید
« درترازوی عشق هرچه سنگ فضل
وعقل بگذاریم ، کفۀ جوانی بازهم سنگینی می کند.» ناپلیون
جام بقا
شکستی دلم را نگارا
نگارا
چه گویی جواب خدا را
خدارا
کشد از دل لالۀ لاله
زاران
سرانگشت نازت حنارا
حنارا
خم وپیچ کردی توچون
آرزویم
سرزلف های دوتارا
دوتارا
گل آرزوها ، جهان
امیدم
زلبخند تو ای دل
آرا، دل آرا
بجا باشد ارباری
براین قلندر
زابرکرامت عطارا ،
عطارا
ترا غرق دریایی اشکم
نمایم
نسازی اگر کم جفارا
، جفارا
به چشمت قسم زآه دل
تانسازم
به چشم توتیره فضارا
فضارا
بیاپرکن ای انتهای
امیدم
دودست تهی ای گدا را
گدا را
نگارا نگارد نگارنده
بردل
عکس جمالت صفا را
صفارا
جدا مشفق ازلذت دهر
برگیر
زمیخانه جام بقا را
بقارا
« اندیشه ها ، آه ها ، رویاها
،آرزوها واشکها ازملازمان جدایی ناپذیر عشق اند.» شکسپیر
شهرۀ شهر
حدیث عشق می گوییم
من وپروانه وگلها
رهی میخانه می پوییم
من وپروانه وگلها
کفی دریاچۀ یخ بسته
واوراق سردی ها
نسیم وصل می جوییم
من وپروانه وگلها
به سرخط ورقهای محبت
شهرۀ شهریم
اسیرخال وابروییم ،
من وپروانه وگلها
یک از اشک ویک
ازشبنم ، یک ازپرسوختن هردم
زدل زنگار می شوییم
، من وپروانه وگلها
قلندرگونه من ، صوفی
صفت گل ، مست پروانه
سرهرکوچه وکوییم ،
من وپروانه وگلها
گهی ایستاده درفکر
وگهی درخواب امیالیم
گهی سرگشته هرسوییم
، من وپروانه وگلها
سرپرشور ودل پرآرزو
در گوشۀ عزلت
کنار هرجر وجوییم ،
من وپروانه وگلها
چمن آرای تنها مشفقا
زانگشت حکم خود
فشاند تخم تا روییم
، من وپروانه وگلها
« دیدن لبخند آنهای که رنج می
کشند ، ازدیدن اشک آنها دردناک تراست» مادام وولیر
قفل زندان
غم مخور ای دل که
رنج شام هجران بشکند
غصه هارا بحر امید
خروشان بشکند
گرچه دنیا گشته محبس
گاه مردان خدا
غم مخور آخر قفس
برمرغ حیران بشکند
گاهی بارانی سرشک
بیوه زن بینی اگر
دانه ها برگونه چون
لعل بدخشان بشکند
گویتیمی را که بردل
می خلد خارزمان
گریه کم کن ، چونکه
روزی این مغیلان بشکند
آن که ازخون یتیمان
قصراخضر ساخته
قلب اش ازبار عمل
چون بید لرزان بشکند
غم مخور ای رنجبر
گرخواجه خون ات می مکد
آهی شبهای توزنجیر
غلامان بشکند
کی خبردارد زشبهای
ستمکش ظالمان
ورنه رنگ زرد مظلوم
قلب سندان بشکند
هرنفس کزسینۀ خشکیده
میارد برون
عقده ها باشدکه هردم
قلب بریان بشکند
نیست آتش آنچه اندر
کلبۀ بیچاره است
آهی دل باشد که
سرمای زمستان بشکند
سوزد ار پروانه را
پر شعلۀ سوزان شمع
می رسد صبحی که این
شمع فروزان بشکند
شیخ درمیخانۀ همت
کند تزویرها
همچو شاگردی که
قانون دبستان بشکند
می فریبد بینوایان
را به دلق خویشتن
خود نهان این توبه
ازچشم مریدان بشکند
جرم پندارد اگر زاهد
شعار عشق را
خود چرا ازخالق خود
امر وفرمان بشکند
همدلی وهمت ازاوصاف
هر دلباخته است
لعن برآنکس که اجلال
نیاکان بشکند
زنده آن یاری که
بایارش نهد سرپیش پا
بشکند دستی که قول
وعهد وپیمان بشکند
عاقلان خندد
بردیوانگی هایم ولی
خود زافعال عجیبش
ارج انسان بشکند
پرتگاه زندگی را
گرنه تدبیری شود
ساق پای پویه گر در
گاه جولان بشکند
مشفقا گر آرزویت حبس
درکنج دل است
می رسد روزی کزین دل
"قفل زندان بشکند
« عشق
مثل جنّی است که همه ازاو صحبت می کنند ؛ اما اورا کسی ندیده است» شوپنهاور
مرآت غزل
هنوزم برنیامد ازلبت
کامم تومی دانی
نمی دانم چه خواهد
شد سرانجامم تومی دانی
قلم را گفتم ازپیچ
سرزلف اش غزل برگو
سرزلفت قلم بنمود
اقلامم تومی دانی
به مرآت غزل دیدم که
شاگرد دبستانم
میان عاشقان پخته ات
خامم تومی دانی
بیا شادم نما زان
پیش تر تا گردش ایام
به خشت وکوزه همراه
سازد اندامم تومی دانی
گرت ای یار لختی
فکرباشد بشنوی ازخاک
صدای نالۀ مستان
زهرگامم تومی دانی
مرا جز اشک چشم وآه
دل ازدهر کوسودی ؟
بود انگار چون امروز
فرجامم ، تومی دانی
نخواهم جنت اربیگانه
پندارند باکم نیست
که من بادست تو
ازکوثرآشامم تومی دانی
زخاک پای تو گرمهرۀ
درگردن اندازم
یقین دانم که من
درقبر آرامم تومی دانی
به گورستان من
وبهرام گور وشیخ یکسانیم
فقط ازمشفق ات باقی
است یک نامم تومی دانی
« عشق وسرماخوردگی رانمی توان
پنهان کرد » بنیامین فرانکلین
درمکتب محبت
دیشب به خواب دیدم
قرص جمال ات ای گل
رخشنده چون ستاره شد
خط وخال ات ای گل
ترکیب بارک الله
دیدم به خط طغرا
ازابروی قشنگی
همچون هلال ات ای گل
درمکتب محبت استاد
تاسخن گفت
خواندیم درس عشق
وخواب وخیال ات ای گل
درپیش مردم چشم اندر
کنار دریا
زاندوه خود بگویم ،
یا شرح حال ات ای گل؟
گاهی به مسجد وگه
میخانه رفته خواهم-
گاهی دوام عمر وگاهی
زوال ات ای گل
گرباغبان گلها گیرد
مرا زمانه
ریزم زخون قلبم پای
نهال ات ای گل
برآستان این در ،
دیریست سرنهادم
شاید شوم نصیبم روزی
وصال ات ای گل
می خور به بانگ چنگ
وبشکن تو جام غمها
آهی دلم چو مشفق
گیرد دوال ات ای گل
« زندگی برای مردم حساس غم
انگیز وبرای اشخاص فکور خنده است.» سویفت
نخل غزل
نمی دانم که اهل
آسمانیم
ویا هموزن اهل آن
جهانیم
چرا آنها جدا زاندوه
دنیا؟؟
چرا ما بستۀ آه
وفغانیم ؟
به آنها غمزه برما
غمض ازچیست
نه این باشد که
ازچشمش نهانیم
ره ورسم زمانه بی
وفای است
به پای دهر گرجان هم
فشانیم
کجالقمان وافلاتون
سقراط
ازین جا رفت پس ما
هم نمانیم
می دنیا ننوشد
جاودان کس
که هم تن به زیر گل
کشانیم
بیا تا درگذر گاه
زمانه
چومشفق ازغزل نخلی
نشانیم
« زندگی کتاب است
وتجربه معلم » موسولینی
گوهراشک
بازآن ابرکرم
عطرفشان می گردد
عمر بگذشته زنو باز
جوان می گردد
تا بود موی سیه قلب
سفید، بار سبک
چون شود موی سفید
بارگران می گردد
دولت قارون
اگردیررسد زود رود
رسم این چرخ چنین
است وچنان می گردد
جور وجبری که غریبان
زستمگر دیدند
همه در آه غریبانه
نهان می گردد
خشت برپیکر دیوار
ویا کوزه شود
آن که برملک یتیم
جامه کشان می گردد
ای که بی دلقی مخور
غم که ترانیست بهار
که بهار همگان نیز
خزان می گردد
گویداین قامت رعنای
تو ای ثروتمند
بازاز بار حوادث چو
کمان می گردد
دلبر کان ید بیضاش
بود امید ما
بی گمان روزی بدین
گله شبان می گردد
مشفقا برلب پیمانۀ
می غصۀ ما
محو چون بار گنه در
رمضان می گردد
« حیات بی امید همدوش ممات
است.» اعتصام ملک
آرزوها
ای خوش اندر سرهوای
کوی جانان داشتن
تن زعصیان جزلباس
عشق عریان داشتن
نیست گشتن همچو
مجنون درجهان عشق دوست
درد دل باسوز نی
اندر نیستان داشتن
مست ازشیرازۀ آمال
خود بگریختن
مسکن اندر گوشه وطرف
بیابان داشتن
در بهار عمر،
دربازار گرم زندگی
معدن دل را پر
ازیاقوت ومرجان داشتن
صبرکردن درجفای یار
برامید وصل
مرهمی بردل برای داغ
حرمان داشتن
رشته ببریدن زجمعی
سفله گان دهر دون
گوش دل برصحبت
وکردار مردان داشتن
ساکن میخانه گشتن
ترک دنیا گفتن و
شهر غمها را به یک
پیمانه ویران داشتن
ازحصار منجمد تن
کشیدن جان خود
نفس را در انزوای
جسم ، زندان داشتن
جزعمل انباز مفتون
خواستن ازفعل هست
اززغال امید برلعل
بدخشان داشتن
مشفقا گر جام سرشد
ظرف شهد عقل پس
فقرنبود عیب برتن
رخت خلقان داشتن
« هرکس عشق را بردیگران جنون
می داند حال آنکه خودش به چیزی عاشق است.» محمد حجازی
بدرخش ای یگانه
چه قدر خوش است گشتن
به سرای دوست مقرون
چه قدر خوش است گشتن
به لقای دوست محزون
بدرخش ای یگانه تو
به آسمان دلها
که تو بدر آشکاری
وچرا زدیده مکنون
زچه لحظه لحظه امواج
به کنار ساحل آید
به صفای صورت تو به
گمان که گشته مفتون
کسی کو زعشق پاکی تو
اثرندارد ای مه
تنی جامد است وجانی
به میان جسم مسجون
بنمای درّ دندان تو
زپشت برگ لبها
که مراست این جوانی
زتبسم تو مرهون
تو به محمل نزاکت چو
نشستی پیش پا بین
که کشد چو ناز لیلی
به دوچشم خویش مجنون
اگرم چو یوسف آیی
وبه غم ختام بخشی
به یقین چو پیرکنعان
زشفای تست مدیون
تو به قلب وجسم
وجانی ، تو به خون واستخوانی
تو زذل نرفتی بیرون
که شوم به عشق مظنون
بشنو صفیر مشفق بنما
نزول اجلال
به دل شکستۀ وی که
به عشق تست مشحون
« بهترین
مردم کسی است که برای مردم سودمند ترباشد.» پیامبراسلام
سنگ امل
انگورنتوان داد به
ما چوب سپیدار
حاصل نتوان برد ازین
وادی پرخار
شالودۀ فکرهمگان سنگ
امل شد
افسوس که تعمیر امل
می شود آوار
یابیدن سرمنزل مقصود
بعید است
باهمت بشکسته
وتصمیمک تبدار
غافل زهمه طالب
فردوس برینیم
باآنکه سیه گشته همه
لوحۀ کردار
درغلغلۀ حقه رۀ راست
بهشتیم
افسوس ازین فکر
ودوصد آه شرر بار
با بارگران عمر گران
رفت ولیکن
ما عاشق دنیا
وزعقباشده بیزار
یک بارشرر ازدل
مظلوم ننشاندیم
برآتش بیداد شدیم
هیمه دوصدبار
بسیار درین چالۀ
افسوس فتادند
بنشسته به زین! سرعت
این باره نگهدار
یک عمر معاصی
ونداریم حسناتی
درگاه درَو مزرعۀ
ما ندهد بار
مشفق اگرت چرخ دهد
قدرت بازو
بهراس ز ژورنال عمل
قلب میازار
« هنگامی که مصمم به عمل شدید
دریچه های تردید را کاملا مسدود کنید.» نیچه
ای
همسفر
بیا تا همسفرگردیم
اندر جادۀ فردا
بیا تا درمسیرخویش
فردا را کنیم معنا
به دشت علم تاکز
رفته گان یک نقش پا باقیست
نماییم پویه تا
یابیم آنهار ا درین صحرا
بهارآمد به دشت
زندگی ای همسفر بشتاب
بیا تا کزخران خود
زداییم رنگ زردی ها
به یادت هست این
سرپنجه ات ازخارها خون شد
بیا کزرنگ برگ گل
نماییم سرخ ناخن را
زاقیانوس عزت مشفقا
کس را گهر نبود
به جز آنکو همی سازد
شنا در پهنۀ دریا
« موضوع یک قطعه شعر مانند
نام شخص است هم غیرازخود اوست وهم برای او بسیارمهم است.» پل والری
حروف سرهربیت
ساحل تویی برزورق دل
گاهی که بشکست
مرهم تویی برداغ دلی
عاشق سرمست
یازنده کن از خندۀ
خود این تن بی روح
یاروح بگیرازتن این
بلبل پَر بست
دل لجۀ خون تابه کی
ازهجر تو باشد
رحمی بکن ای آنکه به
دل عشق تو بنشست
عارض چوگشودی مهی من
شام ده وچار
زیبایی مه بر رخ
زیبای تو پیوست
لعل لب تو لالۀ
خوشرنگ چو یاقوت
گیسوی تو چون پرده
به رخسار قمربست
یعفورصفت درچمن دل
بخرامید
عشق تو؛ ودل غیرتو
ازجمله جهان رست
ما ازتو واز ناز
وجفای تو ننالیم
درعالم عشاق همین
رسم وهنرهست
شرح همه شیرینی
وتلخیی محبت
درنالۀ فرهاد جگرگاه
زمان خست
فاترمن وفاتح تو به
جنگ دل وابرو
هرگاه که خدنگ خم
ابروی تو برجست
قربان شودت آنکه
حروف سرهربیت
گرچه جمع کنی می
دهدت نام او در دست
« عشق حیات را تشکیل می دهد
ولی معشوق بهانه است .» الفونس کار
گریۀ من
رگ رگ جانم زسوز
ودرد حرمان گریه دارد
مثل کودک دانۀ اشکم
به دامان گریه دارد
بسکه سنگ سخت قمست
خورده برپیمانۀ دل
قلب من درسینه چون
محبوس زندان گریه دارد
خاطراتت دردل تنگم
زهجران وصالت
چون ترنم های خُش
آوای باران گریه دارد
سربنه برسینه ام
لیلی ، شنو آوای قلبم
هست ،گو مجنون که
برطرف بیابان گریه دارد
نیست شیرین سرگذشت
عاشق دلدادۀ تو
دهر ازناکامی فرهاد
بریان قصه دارد
هست یارم لحظۀ کاندر
لب آب هریرود
دیدمی موجی به من
چون درّ غلتان گریه دارد
گه همی خندید وگاهی
با تبسم قصه می گفت
ازگلی کو آن طرف
سردرگریبان گریه دارد
عاشقان را نی وصال
ونی تبسم یک دمی بود
شاهدم ابری که برطرف
بیابان گریه دارد
نغمۀ بلبل زمستی
نیست روی سبزه زاران
اوبه زردی های فردای
زمستان گریه دارد
دوش دیدم مشتری این
قصه را بازهره می گفت
مشفق ازهجران ماهِ
لعل وکرمان گریه دارد
« عشق
گوهرگران بهاست اگرباعفت همراه باشد.» تولستوی
زخونم حنا کن
مراعاشقت گفته یکدم
صدا کن
ببین رنگ زردم توشرم
ازخداکن
زدی تیرگربازنگرفتی
از دل
جفااست! ای یاسمن کم
جفاکن
بیا ای صنم از نزاکت
تو کم تر
بیا خرمن هستی ام را
فنا کن
بهار جوانی ست ای
سبزه اندام
به قلب حبیبت چو گل
جلوه هاکن
به پشت دلم با نگاهت
بترکان
زخونم سرانگشت پایت
حنا کن
گنه نیست ازتو که
این رسم عشق است
تو برشیوۀ عاشقانه
وفا کن
بمیرم اگربرسر دارِ
عشقت
گذر برمزارم توشام
وپگا کن
زسنگ مزارم شنو این
توقع
که گویم بیا مشفقت
را دعا کن
« فقط یک مادر می تواند بفهمد
که دوست داشتن یعنی چه وخوشبختی یعنی چه ؟ چقدر دلم به حال مردی می سوزد که
نمی تواند خوشبختی مادری را درک کند .» شامپسو
حب مادر
بیا حب مادر به دلها
نویسیم
به امواج آرام دریا
نویسیم
چومست ازمی ناب
مهراو گردیم
به زرینه خط دور
مینا نویسیم
از آن جان نثاری ،
ازان شیرۀ جان
ازان چشم بیدار شبها
نویسیم
ازان نغمه سازی همان
لای لایی
ورا به ز لولوی لالا
نویسیم
به فرزندها زان
صمیمی وپاکی
وزان قلب چون
طورسینا نویسیم
وزان دامن عفتِ
مریمانه
ورا بخشی از حجب
زهرا نویسیم
چه زیبا که ا مروز
اندر کنارش
نشینیم وزو عزم والا
نویسیم
گرش جای خالی شود
روزی آنگه
چه معنا که بنشسته
تنها نویسیم
الا! مشفق از دفتر
دین ومذهب
رضای ورا امر الله
نویسیم
« من سجاده ومحراب را پاره
کردم زیرا برای زخمهای وطن مجروهم لازم بود.» ویکتورهوگو
اگر بازنگردد
خستگی ازتن وجان
رهگذر رفت اگر بازنگردد
ازدل نخله دیگر ترس
تبر رفت اگر بازنگردد
وحشت آن شب تاریک
دیگر نیست دراین شهر
کسوف ازچهرۀ پرنور
قمر رفت اگربازنگردد
دیگرآن ابر پر ازرعد
وتگرگ که همی زد
به دل لالۀ این باغ
شرر رفت اگر بازنگردد
بازاز آن دل پر داغ
پرستوی مهاجر
یاد هرلحظۀ پر رنج
سفر رفت اگر بازنگردد
تاغبار ازخم گیسوی
بلا دیده زداید
شانه مهر به سویش
بار دیگر رفت اگر بازنگردد
تاببیند لب پرخندۀ
خور نسترن سرخ
سایۀ ابرسیه باز
زسررفت اگر بازنگردد
نسخۀ عشق ووفا تا
همه یابند زفرهاد
موج پیغام او در کوه
وکمر رفت اگربازنگردد
واژگون ساغر پرزهر
شب و روز که بگذشت
گشت وبگذاشت به دل
داغ واثر رفت اگربازنگردد
مشفقا تبعیض رنگ وگل
وپر نیست دراین باغ
جمله باسوز دل وآه
جگر رفت اگر بازنگردد
« دربازیخانۀ دنیا هرکس تلاش
می کند پلاسی ازعقل ولوهرقدر کهنه باشد بردیوانگی های خود بپوشد ، الا
دیوانۀ عشق که مستانه ازخود پرده برگرفته وبردیوانگی خود راضی است.»
محمد
حجازی
خط ترسل
قدم را کمان کردی ای
غنچۀ گل
قدم را به چشمم نه ،
ای غنچۀ گل
صنم ! شاه اصنامی
اندر بهاران
بهاران ندارد چو تو
سبزه – سنبل
ولایت نصیبم شود ار
بگردد
ولایت نصیبم گل سرخ
کابل
زدریای عشق تو سرمست
خواند
زدریا که ازروزن باغ
بلبل
شهادت که ازتیغ
ابروت یابم
شهادت دهد مردن پور
زابل
رسد درمشام ملاییک
تا، بوت
به تابوت من لختی
سازد تأمل
به روی مزارم گرآیی
گل من
گل من دهد بار صد ها
گل ومل
بکن نقش برقبر ، بعد
وفاتم
فدای وفاتم به خط
ترسل
اگر روزی مشفق نماید
سلامت
سلامت همی یابد از
این توسل
« محبت دیده را کور وگوش را
کر می سازد.» حضرت محمد
حوصله
ای دوست به من هرچه
کنی حوصله سازم
دل را به خم گیسوی
تو سلسله سازم
درسعی محبت زصفای
سرکوه ات
تا مروۀ دل زآه جگر
مشعله سازم
تایار نفرمایی تو
زمزم به سرشکم
هفت با چو هاجر نه
صد هروله سازم
اندر ورق خاطره آن
قدر نویسم
تانوک قلم را زغزل
آبله سازم
گه بر درمیخانه وگه
دیر وکلیسا
گه مسجد وگه بر سر
ره غلغله سازم
تا هرکه به راه است
به من گریه نماید
از قوم به دنبال سرم
قافله سازم
بینند که سرقافلۀ
عشقم وتنها
پیدا زدر گاه تو ام
منزله سازم
آن گه که چو مشفق به
در ات راه بیابم
ای دوست به من هرچه
کنی حوصله سازم
« عشق معمار عالم
است.» هرید
برف
آن شب به دور خانه
ام از بالهای برف
می دیدمی پیام دیگر
درقفای برف
انگار راز سرد جهان
در دل زمان
می زد جوانه بار
دیگر از صدای برف
ازلطف آسمان بلند از
پرند ابر
برجان صخره بار دیگر
شد قبای برف
صد کهکشان ستاره بود
انگار درمثل
بی ساحل وکرانه بود
انتهای برف
درموج فکر یخ زدۀ
صخرۀ بلند
پیچید ناله های خنک
ازنگاهی برف
خود دیدمی که فصل
خزان درمسیرخویش
می بست چشم های زمین
پیش پای برف
درپشت درب بستۀ
دیوار باغ سرد
صوفی صفت به دوش
کشیدی عبای برف
مشفق به چشم خویش
زیک دانۀ سفید
دیدی شکوه خلقت پاک
خدای برف
آوای جدا یی
از آن روزی که
بشنیدم صدایی
که هستم شهرۀ
شهرجدایی
تمام تار وپودم خشک
گردید
چوشبنم پیش خورشید
صبایی
ترا درهرنفس ای
نازنینم
نمی یابم که درقلبم
نیایی
ترا با این رقم ای
یاس نورس
ندانم هست لطفی
برگدایی؟
تبسم برسرشکم می زنی
یا؟
به این فصل خزانم
همنوایی
ولی ازانتهای آرزویم
به نومیدی من
امیدهای
ازین رو لاله ات –
ای لاله رارنگ-
منای عشق را باشد
فدایی
جدا ازمن ترا
دیگرنسازد
به جز یک قدرت ذات
خدایی
مرا حتا زبعد مرگ
باشد
زتو درقبر ، امید
لقایی
بروید لاله از سنگ
مزارم
بتا گربرسر قبرم
بیایی
کنم ترک بهشت ازخاک
خیزم
گرآید ازلبت بیرون
صدایی
میان گریه هایت گر
بگویی
که ای بشکسته دل
مشفق، کجایی؟
کلاه نمدی
مست ازعشق توای یار
زپیمانه شدم
دیگران عاقل ومن
زعشق تو دیوانه شدم
کافرومسلم دنیا همه
مشغول تو اند
منم آن شهره که
ازعشق تو افسانه شدم
همه مهمان سرخوان
کرم خانۀ تست
من به عشق تو جدا از
خود وبیگانه شدم
صوفی وشیخ اگر مدرسه
ودیر روند
غرض دیدن تومن سوی
میخانه شدم
گل بود آن دلی کوعشق
ترانیست مکان
دل وجان مهبط حبّت
گل یکدانه! شدم
خوشم ازاینکه مرا
نیست به غیر توکسی
فارغ ازهردو مکان
محو تو جانانه شدم
خسَم ار یار به کف
نیست زاموال جهان
همه ام تو وزتو بی
سروسامانه شدم
دلق ودستار فروهشته
ام ای قبلۀ کل
فارغ ازخود شده
ویار، زکاشانه شدم
همچو مشفق که زعشقت
به جهان راضی شد
به کلاه نمد ودلق
فقیرانه شدم
نقد جان
باز آمد نوبهار دیگر
ازجای دگر
پیرهن برقامت نازش
زدیبای دگر
هرطرف بینی سراز
خواب زمستان خواسته
رستخیز لاله باشد ،
یاکه غوغای دگر؟
باز برطرف چمن شد
بلبل مجنون صفت
تاغزل گوید زعشق گرم
لیلای دگر
درمیستان طبیعت ساقی
ای ناز واداء
می به جام لاله می
ریزد زمینای دگر
ازسر زلف سیاه اش
ابربردامان گل
لعل می ریزد به رقص
وناز ، آوای دگر
درخم زلفش نهان آرد
زکوی گلرخان
باد صرصر مشک وعنبر
درسحر ها ی دگر
غم مخور ای دل همی
آید به بال آروز
نکهتی ازکوه دلداران
به فردای دگر
دربهاران سنگ خاموش
است از روییدنی
خاک شو تاگل زتو
روید به صحرای دگر
بایدت در سر به بزم
می گساران ای دلا
نشه ای ازبادۀ دیگر
به دنیای دگر
مشفقا چون یوسف ار
قدرت نباشد غم مخور
می خرد بازات به
نقدجان زلیخای دگر
یک شیشه گلاب
هرگزنکند میلی چشمم
سوی خواب امشب
غم بردل پرخونم
افگنده نقاب امشب
از دامن مژگانم چون
موج سرشک آید
برکلبۀ نمناکم ای
ماه بتاب امشب
درسینۀ پرخونم دل از
رۀ تنهایی
چون جوجه زند پرپر
برجنگ عقاب امشب
جویم که کجا شد گل
تا از خم آن کاکل
پاشد به جهانِ دل یک
شیشه گلاب امشب
چون حقۀ رمانی این
دل بکفد پیشش
تادامن وی گردد چون
لاله خضاب امشب
هرکس که امیدم بود
پیوند خودش بگسست
تااینکه شوم تنها
چون جوجه کباب امشب
ای ساقی بده جامی
زان بادۀ مرد افگن
تا سلسله اندازم
برغم زشراب امشب
زافسانۀ می سرکن با
نخره ادایت را
تاختم شود دیگر
ترفند سراب امشب
چون مست شدم ازمی
باآه جگر گویم
برگوشه ومیخانه
باحال خراب امشب
این مشفق تنها را بر
درگۀ لطف خود
ای بار خدایا بین
باچشم پرآب امشب
کویر دل
بیا ای ابر در فصل
بهار آهسته آهسته
به بالای کویر دل
ببار آهسته آهسته
ترَک افتد میان خار
غم با این دل نازک
جدا چون لاله دل
گردد ، زخار آهسته آهسته
بیا شاداب گردان این
تن پژمرد را از نم
درون سینه دل گردد
قرار آهسته آهسته
پس آنگه درچمن زار
دلم آهوی رویاها
خرامد باز چون عشق
نگار آهسته آهسته
به دشت دل برای صید
دل عشق صنم از ره
چو صیاد آید از بهر
شکار آهسته آهسته
کمند انداز گردد از
سرآن کاکل مرغول
کشد این صید خود را
درقطار آهسته آهسته
قطار وامق ومجنون
وفرهادی که می آید
نواشان باز ازسنگ
مزار آهسته آهسته
بریدم ازهمه دل
ساقیا پیمانه را پرکن
که گردد باز دل زان
می ، خمارآهسته آهسته
اگردنیا نگردد مشفقا
اندر مراد تو
به خاکت شکوه کن
ازداغ یار آهسته آهسته
دُر زیبا
بریدی سر، دریدی
سینه بستی دست بردی جان
به ایما وبه مژگان
وبه زلف وشعلۀ چشمان
نباشد چون قد وابرو
ودندان خم زلفت
الف رعنا ومه باریک
ودُر زیبا وگل لرزان
تو با رخساره وناز
وجفا وگشتن ات بردی
زگل رنگ وصفا از آب
وصبرازسنگ زعاشق جان
نباشد عنبر ومشکی
چوسیما و دوزلف تو
برایم نامۀ برایم
این شب هجران
شود ازقامت وچشم
خمار وشعلۀ عشقت
قیامت این جهان،
پیمانۀ می محو ودل بریان
برد در گور جانا
ازجفا وهجر ووصل تو
به صورت مشفقت اشک
وبه تن رنج وبه دل ارمان
ای نسل نو
از خواب خود برخیز
ای فر زند رعنای وطن
ازسینۀ خاکت بکش
باعلم خود جذر محن
آموز علم وفن وتخنیک
وتمدن ازجهان
از راه تقلید حرف از
کفش وکلاه شان مزن
دنیا به فکر رفتن
اندر کرّه های دیگر است
تاکی زاستعمار شان
بال وپر تو در رسن
این باغ را خالی
ببین ازسروها وکاجها
وقت شکوفایی تست ای
نونهال اندر چمن
زندان مکن خودرا به
فرهنگی که درخوابت برد
باهمت وتیغ قلم
زنجیر زندان درشکن
این خاک را بشکاف
قلب وکن برون گنجینه ات
برخیزازجا تابه کی
از غیر خواهی چای وقند
تو وارث بلخی وجامی
وسنایی هاستی
چون سید افغان بزن
صد شور در صد انجمن
باید نمود این کوخ
ها چون کاخهای مرمرین
انداخت باید برجبین
ازهرهنر چین وشکن
ای کاش صبحی مشفقا
برچشم خود این خاک را
می دید ی همچون پهنۀ
زیبایی آن باغ عدن
فغان ازدست
x
ای خدا افزون نما
این صبر را
یاکه گم کن مصمون
الجبر را
این چه مضمون است ای
پرودگار
ازمحصل برده او صبر
وقرار
نه به تورات وبه
انجیل وزبور-
بوده این مضمون ،
شود رنگش به گور
می گذارد
x
تا بر تخته سر
هست برگوش همه زنگ
خطر
یک سکوت محض حاکم می
شود
پشت میز ش جمله قایم
می شود
گردن کج گوش لم چشم
پرآب
دل زترس
y
،
x
و
b
کباب
هفده ساله موی
سرگشته سفید
ازهراس
x
می لرزد چو
بید
تا گپ از
ab
مربع می رسد
رنگ شاگرد ومعلم می
پرد
ای خدا تا کل مربع
حل شود
بیخ گوشای محصل کل
شود
قد او ازبارx
و
y
خم
صبرش ازab
مربع گشته کم
شب ورا این
x
می آید به
خواب
می شود ازترس وی
درپیچ وتاب
تا به یادش می رسد
این
xو
y
بازبان عجز گوید وای
وای
در ریاضی گرکه این
غوغا نبود
خواندن این درس چون
افسانه بود
گل خشکیده
صنما قبلۀ من تاق دو
ابروی تو بود
زنیازم همه شب دست
دعا سوی توبود
دیگران را شب یلدا
یک –ای گل همه روز
شب یلدابه من ازشام
دوگیسوی توبود
صنما رفتم و پس سجده
نمودم شب وروز
می ومیخانه وبت ،
لیک هدف روی توبود
بشنیدم به خدا دوش
که درخیل ملک
سخن وبحث ازان قامت
دلجوی تو بود
جم واسکندر اگر شهرۀ
تاریخ شدند
جام وآیینه دوچشم
دمِ جادوی توبود
به خم زلف تو ای
دوست گرفتارشدم
علتش دیدن آن صورت
نیکوی تو بود
گل خشکیدۀ بودم من
وبیدار شدم
زنسیمی که پیام آوری
ازکوی تو بود
خواهی ازمشفق اگر
تاریخ دل دادن وی
زازل بسته بدان
سلسلۀ موی تو بود
دیدۀ پنهان
روزوشبم به یاد تو
جانان خجسته باد
غیرازتو دیده ازهمه
پنهان وبسته باد
آنکس که بین ما وتو
خواهد جدایی را
عمرش دراز وقلب
اوبریان وخسته باد
آن مدعی مثال تو با
اشک عاشقت
نامش زروی تاریخ
ودوران شسته باد
باهرکسی که گوشۀ
چشمی نموده ای
چون یوسفش به گوشۀ
زندان نشسته باد
مجنون تو برای تقرب
به دشت عشق
پایش زنوک خار
مغیلان نرسته باد
هرکسی گوشۀ دل وی
جای عشق نیست
آن دل چوشیشه برسر
سندان شکسته باد
مشفق به غیرعشق تو
یکتای خوبها
تارامیدش ازدر دونان
گسسته باد!
معلم پیامبرعشق
استاد من ای لالۀ
زیبای طبیعت
ای روزنۀ روشن فردای
جماعت
ای زمزمۀ درس تو
آوای خدایی
ای برگ لبت گاه سخن
برگ طلایی
آگاهی من مرهون
گفتارتوباشد
مرهون سرانگشت
گهربارتوباشد
یادم نرود دست
پرازخاک تودرصنف
احساس پر از لطف
وچوگل پاک تودرصنف
درگوش دلم تابه هنوز
است صدایت
ای چشم مرا روشنی از
تربت پایت
یادم نرود خردیی من
ای پدر من
دادی زنوای سخنت بال
وپر من
درپای سیه تخته شدم
محو لقایت
شاگرد تو ای موهبت
حق ، به فدایت
فریاد تو فریاد
رسولان خدایی
بین شرف وجهل تویی ،
خط جدایی
باهمت چون مرد تو گر
پیر ی ستیزد
غم نیست که صد نخله
زپای تو بخیزد
ای کاج اگر قامت تو
مثل هلال است
خالی نبود جای تو ،
صدتازه نهال است
ای ابرپراز گوهر
دانش ، معلم!
جوشد زسرانگشت
توبینش ، معلم!
تو لطفی وپیغمبرعشقی
وتو نوری
برمشفق خود تاج
سروفخر وغروری
مصاحب
می فروش
ای دل دمی مصاحب آن
می فروش باش
پیمانه گیر ِدست وی
و باده نوش باش
رندانه زن خیام خود
آن سوی کهکشان
برترزقدسیانی تو کم
درخروش باش
بامی بشوی لکۀ ننگ
ازدرون دل
زن پشت پا به سقف
جهان ، خرقه پوش باش
گرسرنوشت می زندت
درکرانه ها
دریا صفت زموج محبت
به جوش باش
رنج ازملازمان درِ
باده خانه است
حامل تو بار عشق
وسبو را به دوش باش
دلدار یک ،
مسیررسیدن به کوش یک
یک دل درین طریق برو
و خموش باش
چون مشفق ار جمال دل
آراش آرزوست
بیننده روی وی تو به
صنع نکوش باش
ازغیابش الغیاث
مستم ای ساقی بگو
جام شراب من کجاست
دل کباب است، آنکه
بنموده کباب من کجاست
دشت وهامون پیش چشمم
، چشمۀ عشق است وآب
آنکه می سازد رها ،
ازاین سراب من کجاست
تا به کی ازپشت شام
گیسوانش بنگرم
ای نسیم صبحگاهان ،
آفتاب من کجاست
جام دل لبریز خون
شد تا تهی شد تنگ می
بادۀ کو می زداید
اضطراب من کجاست
من که شاگرد دبستان
وی ام درنرد عشق
باختم آن منجی ام ،
زین منجلاب من کجاست
بین خم زلف نگار
قامت بشکسته ام
پیچ وتاب زلف وی چون
پیچ وتاب من کجاست
سالک کوی وی ام
دردشت ره کرده ام
ای خدا یا ماه پنهان
درنقاب من کجاست
مشفقا رنجورعشقم
ازغیابش الغیاث
آن که درغیبت زند
پرعقاب من کجاست
به مناسبت جشن معلم
به شبها شمع زیبایی
معلم
طلوع فجر فردایی
معلم
طنین انداز اندر قلب
تاریخ
ترقی ها زآوای معلم
معلم اسوۀ ایثار
دانش
معلم نخلۀ پر بار
دانش
بشرمرهون وی در
زندگانی
معلم لالۀ زیبای
بینش
توملت را پروبال
ازمحبت
به دنیا آدمی را
ازتو عزت
سرانگشت تو
شمشیرجهاد است
زتو بشکسته سندان
جهالت
تو ای دهقان باغ
لاله زاران
مبارک جشنت ای شمع
فروزان
همیشه جای تو درقلب
تاریخ
توای مرهم به زخم دل
فگاران
چومرغان کودکان را
آب ودانه
دهی ازدرس خود ای
شاهدانه
غزل بردین ودانش می
سرایی
ولی اندر زبان
کودکانه
وطن قلب جهان، تو
روحی این خاک
زتو آزادگی افگنده
پژواک
دل تبعیض ویرانساز
دون را
تو با نوک قلم
بنمودۀ چاک
« نسل امروزی ما قادربه
پرکردن خلای فقدان مصطفا کاظمی نیست.» محمد یونس قانونی
مرگ خورشید
ناخود آگاه بهر خلوت
تنهایی من
رهبرا! یاد تو در
خاطرمن می جوشد
پیش چشمان خود انگار
عیان می بینم
به تو ای داعی ای
اصلاح کفن می پوشد
ای مسیحا دمی کز حسن
خوشت درگفتار
جان به این ملت بی
جان زسخن بخشیدی
مسلخ عشق به بغلان
زتو زیباترشد
که چو می درقدخ خاک
وطن خوابیدی
جالب اینجاست که چون
صحنۀ عاشورا بود
زهمه قشربه خون خفته
درانجا باتو
تو به مینای وطن
فدیۀ عظما گشتی
ای خو ش آن یار که
نوشید می صهبا باتو
عکس منظومۀ شمسی است
مزارت استاد!
ای تو خورشیدی
ویاران تو نُه سیّاره
مهی شبها سرگیسو به
مزارت ساید
که تو خورشیدی ولی
بابدن صد پاره
نتوان مویه زداغت که
دلم می لرزد
نتوان شرح فراقت که
زبان می سوزد
لوحۀ قبرتورا اشعۀ
خورشید هرروز
زنگاهی سحرِ سرد ،
نهان می بوسد
طایر قدسی ای افغان
که قفس بشکستی
وپرافشاندی درانجای
که ماوایت بود
گرچه هجران تو سخت
است ولی باید گفت
"تو ملک بودی وفردوس
برین جایت بود"
کشتی بنشسته درخون
شهربغلان را چه
خونین ماجرا افتاده بود
کانچنان فریاد وشورش
درفضا افتاده بود
دود وآتش آسمان را
تار چون شب کرده بود
گوییا خورشید برخاک
سیا افتاده بود
سال هشتادوشش اندر
نیم عقرب غرق خون
ماه وانجم پارپار
ازهم جدا افتاده بود
شمع خاموش وبه دورش
پیش چشم شاهدان
تکه تکه پیکر پروانه
ها افتاده بود
قامت صبروتحمل
زیربار غم خمید
آن شب اندر قلبها
بانگ عزا افتاده بود
دامن سجاده درمحراب
عزت سرخ شد
تاکه سرو ازپا میان
نخل ها افتاده بود
درکنار ساحل غم روی
موج گرم خون
زورق آمال ما بی
ناخدا افتاده بود
درمنای عشق جانان
بازیک اسماعیلی
فدیۀ عظما در راه
خدا افتاده بود
کربلای دیگر ازپور
حسین تکرار شد
شاهی بایاران میان
قتلگاه افتاده بود
کشتی امید مظلومان
را لنگر شکست
تا که درخون جسم سید
مصطفا افتاده بود
کاظمی ای رهبرم! "
بِاَیّ ذَنبِ قتلَت"
یا گناه تو فقط قول
وفا افتاده بود
کانچنان برخرمن امید
افغان شعله زد
کزشرارش رنگ غم
درماسوا افتاده بود
آبرو
عشق یعنی قلب
پرازآرزو
پیچ وتاب
یادیاراندرگلو
شب به یادش خواستن
ازجای خویش
باتن وجان رفتن
اندرکوی او
دلبرگم گشته راازعمق
جان
کردن اندر تیرگی ها
جست وجو
خم شدن بانغمه ها
درپیش او
همچو می درساغر
ازتنگ سبو
خُش بود دادن به دور
ازچشم غیر
خویش را درموج یادش
شست وشو
آنگه اندر تن نمودن
رخت عشق
برتن واندام دادن
رنگ وبو
غیر او ازجمله
ببریدن روان
تاکه او ازما بگردد
ما ازو
همچو مشفق اشک
ازچشمت فشان
تا نریزد یار از ما
آبرو
بی آشنا
من می روم زپیش تو
ای بی وفای من
خود می روم ومانده
دل من به جای من
بگذشت برسرم چه
نگارا ندیدنت
من دانم وتودانی
وداند خدای من
بی اختیار نام تو
تکرار می شود
درانتهای دشت دل ای
دلربای من
تنهایی ام شکست ،
سکوت دلم گسیخت
بااشک من که بوسۀ زد
پشت پای تو
استاد عشقی مضمون تو
ناز ونخره ها
شو ، در کلاس مهر تو
ای خوش ادای من
بامعجر نخودی خود کن
کفن مرا
بنویس گوشه گوشۀ وی
غصه های من
دنیای لالۀ وجهان
گلی ولی
یک خواهش ازتومی کنم
ای خوشنمای من
روزکه درکفن تن من
زیرخاک رفت
کن گریه ، گوی مشفق
بی آشنای من