زندگینا مه رفعت حسینی
از چارسو صدای صاعقه
از توانایی درد
کسی سخن میزد
مردانی که نیستند
معنی دیگرشب
سطر اولِ ایمان
... تا مزار آخر
از شب
هزارساله سخن
از پنجره
از خانه ها و بیابانها
دیشب صدای باران
... در صدای باد
سفرهای دستم
هجرتِ زنبق ها
تیشه ها و فرهاد ها
مردانی که خسته بودند
بر مدارِ خدعه
قصر های درختان
تاصبحِ صحبتِ یکدشت
زبانی کهن
آوازِ مذاب
ازجوانی باد ها
با بادِ شادِ بهاری
بهانه
از برای شبِ بیخوابی ها
عابدانه
ویران
از قبیلۀ آواز های غمگین
... هنوز
مشرقِ روشنِ ایمان
صبحِ آغاز شدن
زلالِ زخم
تلـخم سـوزانم
جنازه
. . . با تنهایی
وردِ شبانۀ دریا
روز ها
از نسلِ اولِ زیبایی
آن نام آشنا را
سیاه مشق
از چارسو پلشتی
با تمام حنجره
آیینه های مشبک
گواه
صد دشت رهایی
یک امشب را ...
شب را باچشمت سپری خواهم کرد
گامها و دستها
خواب
در لحظۀ سوگمندِ پدرود
دیدار
رگبار
روایت
با بغضِ سرگردانی
در عصیانِ لحظه ها
چند شعر رفعت حسینی با صدای خود او ( بخش اول)
چند شعر رفعت حسینی با صدای خود او ( بخش دوم)
و می دانم . . .
برای صدای تو
ز ویرانه هایم
به خانۀ باد
. . . وزمین را
زمینی 2
تا وادی سرسبزِ صـدا
مردی که پا های سنگی داشت
مردی در چشمه و چند شعر دیگر
باد های جنگل شب
حراج
صبحِ جنگل
اگر تو نیز ...
از بازگشت
آواز تازۀ روییدن
درختان بی ستاره
راه
بارانی
زمینی و مغضوب
درکوچه باغ اساطیری فریاد
تا به نزدیکترین حادثه
هجرانی
گیسوی باد را
دشت و شب
آیینه
با یک چنار پیر
دریغ
بی واژه گشتن
همسنگ قُــله ها
و مقطعِ کدورت
شعر سنگ
صدای سنگی
و به من
کلید
ناگزیری
شعر های عاشقانۀ باران
عقاب می داند
باتو با خود
پرسش
تو و شب و تو
همیشگی
در فصل سایهء خنجر
گفته ها
مرگ لحظه ها
یاد
همـــراه
مقدس بزرگ
شخم کاری شفق
آب تازه
شرنگ
قصۀ شب
فکر باغ
از لحظه ها
زیر باران
رقص واژه ها
پرواز و اوج
درآنسوی روز هــا
از آنجمله
انعکـــاس
اینک حضورِ درد
برای سرزمینم
مرگ چیزی مثل تنهاییست
مرگ چکاوک
شبانه
از وادی گواهی
زلالِ درد
سوال
اگر
برای کابل
زندانی
از سرزمین
مردی برای گفتن
تمام فصلِ شگفتن
سرزمینِ زیستن
نبضِ سنگ
به نام واقعی . . .
سوگند
در تنهایی یک پرسش
وداع
آنروز
تنها
بهتان
تشنه گی ( 1 )
شامگاهی
کوچ
از عمقِ غصه
و هیچ فکر نکردی
در کنج واژه نامه
عاشق
دیوار ها
من شرقی
پنـجـره
تو بگو
جوانه
در آنسوی فاصله
فصل صدای چکاوک
محال
آنگاه و اینک
دعا
باغ و شب و من
غزل و قصیده
زهر
هزار مرحله سرنوشت
کوچی
دریای صدای گریه ها
مانند کبوتران
افرای تنها در دشت خاکستر
و صبح که شد ...
زمینی
ساعت تدفین
دشت بی مجنون
صد قصه شکستن
در باغهای خلوتِ آیینه
ذهن زخمی باد
مسافر
زخم تأریخ
ازصخره دور
همانند
کنارِ عرشۀ پوچی
مرگ آیینه
زنی که باران می فروخت
خار خار
از آشیانه
تازه های غم
زخم
ابر و نام تو
و اندیشه هایم پریشیده بودند
منفجر نگشته ها
. . . پناه
دردشتهای گریه
سبز و نایاب
شب تلخ
ارسال به شبکه های اجتماعی