لوگوی جام غور لوگو جام غور خانه
  
معلومات به زبان انگلیسی تماس با سایت جام غور موزیک از ولایت غور عکس از ولایت غور معلومات عمومی در جام غور آرشیف مطالب تاریخ ولایت غور ادبیات و هنر اخبار روز از ولایت غور ولایت غور






































   
 

حسین علی خاموش

حسین علی خاموش

 

 

 

خورشید پنهان

 

 

 

اهــــداء

اهداء به روح پدرم كه زمينهِ فراگيري رابرايم فراهم وبه پدركلانم كه درين راه دستم راگرفت

  

 

  

سخني ازخودشاعر:-

خداوند متعال راسپاسگذارم كه بعد ازچند دهه جنگ (ظلم،ويراني،برادركشي ،و...) مردم ستم ديده لعل وسرجنگل غوروافغانستان را نجات بخشيد. وبازهم خداوند متعال را سپاسگذارم كه بنده راقادرساخت تادردهاي دروني  اين ملت ستم ديده ويرانشده رادرك كرده ودرقالبهاي شعري دنثري تقديم باشنده گان وصاحبان اصلي اين ملت نمايم.

 

خواننده گان گرامي شعردوستان محترم!

خورشيد پنهان اولين تجربه شعري ام هست ودران شايد كم وكاستي هاي زياد ازنگاه سروده وچاپ شايد وجود دارد وازقوانين ومقررات شعري دربين اشعارم شايد ديده هم نشود. لِذا ازهمه تان عرض معذرت.

دوستان گرانقدر! خورشيد پنهان اولين مجموعه شعري ام هست كه به چاپ رسيده است كه دران از عشق ومحبت وعلاقه زياد خود به پيداي پنهان يعني امام حاضررا هويدا كرده ام وهمچنان كمي ازدردهاي دروني وبيروني اين ميهن شعرگفته شده است دوستان عزيز! گرچند شعرهايم ليا قت عرضه كردن دربازار را شايد ندارد ولي درد هاي دروني وبيروني اين ملت وعشق وعلاقه زياد به امام حاضر دلم را درميان سينه ام بال داد تا اشعارم را به خدمت خواننده كان گرامي تقديم كنم.

گرچه قبل از به چاپ رساندن خورشيد پنهان يك مجموعهِ شعري ديگربنام (امام ازمو) كه سروده هاي آن به سبك فرهنگ عاميانه ومحلي هزاره ها بود به رشتهِ تحرير آورده بودم اما به به نسبت مشكلات اقتصادي حتي نتوانستم به چاپ آن اقدام كنم.

دوستان عزيز!

قراربود خورشيد پنهان خيلي وقت پيش ازايمروز تقديم علاقه مندان گردد اما به نسبت مشكلات خيلي زياد اقتصادي كه اين بارخودم بزرگترين ضربه را متحمل شدم چاپ آن براي مدت به تعويق افتاد  بازهم به ياري خداوند متعال وامام حاضر راهي چاپ ولباس زيباي چاپ را بر تن كرد .

دراخير يكبار ديگر ازخواننده گان گرامي درقسمت اشتباهات چه درعرصه سروده و درعرصهِ  چاپ  عرض بخشش ومعذرت مينمايم .خواننده گان گرامي! انسان خالي از اشتباه نيست آنكه پاكست آن يكتاي بي همتاست بناًء :- اگردروقت خواندن كدام اشتباه را ديديد از انتقاد،اهترازونظريات لطفاً چشم پوشي نكنيد واگردسترسي به انترنيت داريد لطفا اهترازات تان را در آدرس ذيل بفرستيد.

 

با احترام   

hosainkhamush@yahoo.com

حسين علي"خاموش"

سنبله/ 1390

 

 

 

بنام خداوند:-

 

 

بنام آنكه درهفت روززمين وآسمان راساخت

.ودربينش شكيل اقمارها وكهكشان راساخت

بنام آنكه دربين هزاران مخلوق عالم

شرف بخشيدمخلوق بنام انسان راساخت

دميدن روح كردن سجده عالم غيرازشيطان

قرارش داد درجنت وبهرش همزبان راساخت

بنام آنكه بهررهنمودعالم اســــــــــلام

محمدنام ويا پيغمبرآخرزمان راساخت

براي پيروقرآن وباقي امت احمد

يكي ياور علي را يا امير مؤمنان راساخت

بنام انكه دردم رامداوا كرد در عالم

بشام تاريك "خاموش"شمس پنهان راساخت

 

 

بمناسبت ميلاد حضرت علي(ع):-

 

روزميلادت جهان برپيروانت شاد كرد

گنج هاي ظلم را يكبارگي برباد كرد

آمدي اندرجهان نوديگرخوش امدي

حق ترازين قبل بهر جبرئل استادكرد

درجهان نوقدم ماندي وحال دشمنان

چون گرفتارصيدرايكبارگي صيادكرد

درجهان نوقدم ماندي وظاليم هاي وقت

مظلومان برده را از برده گي ازاد كرد

آمدي خوش آمدي هان اي امام اولي

يارپيغمبر شدي اسلام رابنياد كرد

چون قفس بشكستي بر"خاموش"يامولا علي

مشت خاكِ راخداپيش ازملايك زادكرد

 

 

ميلاد خورشيد پنهان:-

 

نورآمد درجهان يانوردرچشمان ما

آن دليل باقي ماندن اندرين زندان ما

پانزده شعبان سال دوصدوپنجاه وپينج

روز ميلاد وطلوع خورشيد پنهان ما

دست ظالیم خشک گردید بازطلوعت خورشیدا !

آمدی خوش ای تسلی دل نالان     ما

روشن از نوری تو ای جانا جهان گردیده است

گشته روشن خانهِ بی سر و بی سامان من

رفتی خیلی زود زینجا من ندانم از چه رو؟

از نظر غائب گشتی ای شهِ شاهان  ما

ای شه خوبان! مگر رنجیدی از"خاموش" تو؟

کی تو باری دیگر آیی ای شه خوبان ما؟

 

 

روی تو:-

 

 روزگارم شام ازنادیدن روی تو شد

چشم مستم از دیدار بر سوی توشد

عاشق بیچاره در دام توگک گیرم وهم

دست وپایم بند در سلسلهِ موی توشد

می خور ومجنون شدم صحرا بصحرا میروم

کی بدانی ؟این چو روز از دست آن خوی تو شد

گر به صحرا رفتم آنجا سنگ وچوب یادی تو بود

این دل هم شیدا و عاشق برسر کوی تو شد

آهوی دیرینه بودم من به صحرای جنون

رام گشت این دل دیگر یکباری بر سوی تو شد

من شدم"خاموش" از عشق تو جانا تا ابد

باز این دل در پی دیدار و دلجوی تو شد

 

 

قفل زندان:-

 

گفتتم اي جانا به دل تاقفل زندان بشكنيم

تا رسانيم ما وتو خودرابه جانان بشكنيم

دردورينج عشق را كرديم تحمل حال بس

گريه را برروي اين شبهاي هجران بشكنيم

خوبرويان جزجفاكاري ندارند پيشه ي

دل بيا!تا ماجفاي خوبريان بشكنيم

عمري رابرتوجفاكردست دل حالا بيا

دست وپاي ظالمان وجورپيشان بشكنيم

رسم عشق درعالم انداخت مجنوني با ليلي اش

دل بيا!مارسم عشق ازدورودوران بشكنيم

قدري عاشق بودي دل"خاموش"گشتي درجهان

گرشوي روشن به دل خارمغيلان بشكنيم

 

 

 

كاروان عشق:-

 

كاروان عشق !جان را درديارش كي رسيم؟

تشنه ديدارگل!گل را كنارش كي رسيم؟

هستي عالم بودعاشق به توزيبا صنم

راه عشق درپيش وعالم را به يارش كي رسيم؟

درره عشق كاشتيم خون جاي اشك ازدرد وغم

كاشته هاي خويش را برثمروبارش كي رسيم؟

دل خزان گرديده !سرد وخسته كن گرديده است

اين دل بيچاره را اندر بهارش كي رسيم؟

تشنه اندرآب عشق "خاموش" وسر درگُم روان

تشنه گان عشق را درچشمه سارش كي رسيم؟

 

 

 

 داغ غشق:-

 

داغ عشقش بر دلم زد بيقرار گرديده دل

چون نوري خورشيد پشت كوهسار گرديده دل

گلستان بودست ودل هردل ميانش لانه داشت

نوري خورشيدش نتابيد خارزارگرديده دل

روزي روشن بود عالم درنظرجانا مرا

خورشيدم كردن غروب وشام تارگرديده دل

انتطارهرگزنبودن اين دل اندر عالمي!

ازچه عمريست در ره يار انتظارگرديده دل؟

بود دنيا بهرمن چون چشمه شيرين آب

ازچه جانا خسته دل ازچشمه سارگرديده دل؟

ازچه خاموشي ؟درين پيمانه روشن  دلم؟

درجهان "خاموش"او ازعشق يارگرديده دل

 

 

 

 

دل زندان:-

 

 

يارنامد زان سبب درسينه زندان گشته دل

درپناهش بود،حال ازبي پناهان گشته دل

بس زداغ عشق او درسينه ميسوزد دلم

مثل خشك گندم روي تاوه بريان گشته دل

ازغريبي هاي دل گويم توان داري شنو

چون يتيم گوشه ويرانه گريان گشته دل

ازسوي رنج پدرازسوي بي سامان او

چون يتيم بي پدربي سروسامان گشته دل

چون يتيمست بي پدر،مادرازدست داده زان:

غم خوروشلاق خوراين درو ودورا ن گشته دل

زندگي اش پرز رنجست ،بازپشت لقمهء

نوكرهرخان وهر بادار وسلطان گشته دل

دل زخودبيگانه گشته ،مجنون وديوانه هست

بهرعشق گل دور ازاقوام وخويشان گشته دل

ازچه رو ديوانه است؟دل گوشهِ ميخوانه است؟

زان سبب كه عاشق خورشيد پنهان گشته دل

 

 

 

 

خدرشيد دل با غروبش دل زاين دلخانه برد

همره خورشيد پشت پرده پنهان گشته دل

ازچه "خاموش"است؟لال است وزبان دركام نيست؟

يا زعشق يارمثل بي زبانان گشته دل؟

 

 

 

 

جنون عشق:-

 

 

دل زعشق نازآن دلدارجانان مجنونست

بين دنياي وسيع گويا به زندان مجنونست

مجنوني بودن زعشق ليلي اش صحرانورد

اين دل از گم گشتن خورشيد پنهان مجنونست

گيتي با اين وسعتش بردل چوزندانست وبس

داغ عشق دارد به صحرا وبيابان مجنونست

يوسفش گم گشته كورازداغ اوگرديده دل

زانكه او نامددل اندرراه كنعان مجنونست

ياروغمخوارومددگارغريبان كي رسد؟

كين دل ازناديدن خورشيد پنهان مجنونست

بر دوای دردِ"خاموش"، یاپدربهریتیم

بهرديدارپناه بي پناهان مجنونست

 

 

 

 

 

جان من:-

 

 روزوشب من ازفراقت بيقرارم جان من

گريه كردن دررهت است كاروبارم جان من

عمرم اندرراه عشق آخر!و كي مياي تو؟

وقت مردن بازهستم انتظارت جان من

روزهايم شام گرديدست بهرحق صنم

كن طلوع روشن نما اين شام تارم جان من

درهمين شبها ندارم غيرغم مهمان من

خدمت غم ميكنم چون غمگسارم جان من

عيدقربانست !ندارم...!اشك قربان ميكنم

جسم بي جانم كنم جانا نثارت جان من

گردنم را خود ببر "خاموش" کن قربان خود

لحظه مردن ببينم روي يارم؟ جان من

 

 

 

 

طعنهِ عشق:-

  

من بنام زنده گي زندان راتا كي كشم؟

طعنهِ عشق ،ناززندانبان راتاكي كشم؟

روزهايم شام گشته،درهمين شبهاي تار

من نبودي خورشيد پنهان را تا كي كشم؟

ازكسي پرسيدمش:گفتا كزان بِه خوب نيست:

زجروظلم ودوري خوبان راتا كي كشم؟

عاشقم،ديوانه ام،درسينه پيكان خورده ام

زخم عشق درسينه ازجانان را تا كي كشم؟

چون شدم ديوانه ازعشقش درين باديه من:

طعنه وميخانه وزندان را تا كي كشم؟

خورشيد پنهان"خاموش"كي تو ميسازي طلوع؟

طعنهِ انسان ونا انسان را تا كي كشم؟

 

 

 

 

داروي تلخ به ازقند منت بار:-

 

بلبل آمدخنده زد اندرپي گلزارگفت:

درميان گلستان ازآن گل بي خارگفت

پيري آمد ازجوان ناليد اندرنزد ما

ازجوان بي هدف به ان پيرپيكارگفت

دشمن آمد نزدما ازدوستان ناليد او:

دوست نادان بد ازدشمن غدارگفت

مجنون آمدنزدماگفت اين سخن اززنده گي

داروي تلخ رابه ازان قند منت بارگفت

جاهل آمد نزدما گفتا زعالم وعمل

كاريك جاهل به ازصدعالم بدكارگفت

ساقی با"خاموش"روزی گفته باشد این کلام

عالمان ظاهراً را بدتر از میخوار گفت

 

 

 

 

پردهِ حجاب:-

 

درپردهِ حجاب زيباتريني خواهر

زيباترين مخلوق روي زميني خواهر

شرطست برتوخواهرچادرحجابت

گرداشتي همقدم با ام البنين خواهر

 

 

 

  

وطن:-

 

ثبت درتاريخ سازم افتخارت اي وطن

نسل نوآينده سازودركنارت اي وطن

چون خزان سردي زهرخاطره سي سال خود

اين خزان رانسل نوسازيم بهارت اي وطن

دست هرخائين راازبيخ بازو ميبريم

نسل نوهست دشمن خائين كارد اي وطن

گرچه پيري،مريضي،بارها داري بدوش

نسل نو گيريم بردوش جمله بارداي وطن

گلستانت پيرگشته،خارداردبين خود

نسل نوازپا دراريم جمله خارت اي وطن

روزهايت شام گشته،دانم ازدست سي سال

نسل نو روشن مييسازدشام تارد اي وطن

نسل نو سازد فداي اين وطن جان وجهان

بهري محوي رشوت وظلميم نثارت اي وطن

نعرهِ الله اكبربرزبان"خاموش"دار

نسل نو همدست وهستيم دركنارت اي وطن

 

 

 

نسل بعدازجنگ:-

  

نسل ايمروزي وطن يانسل بعدازجنگ ما

نسل باايمان وهم با دين وبافرهنگ ما

نسل نوازنوبسازيم ملت فرداي خود

نسل ضدرشوت وخونخواه وباننگ ما

نسل نوازسازند ملت جنگ خورده را

چون جواب هركلوخ راميدهيم باسنگ ما

پيرو قرآن ودين وآين اسلاميم

صوت قرآنست شعروخواندن اهنگ من

گرنداريم دالروكلداروافغاني به جيب

ضد رشوت خوارهستيم بادودست تنگ من

نعره الله اكبربرزبان"خاموش"دار

همت بالاي داريم بادوچشم تنگ ما(1)

 

 

 

- :1 منظور ازچشم مردم هزاره

 

 

 

خم ذولف:-

 

قامت واندام جانا هنچو ماه،در خانه می آید

گوئیا خورشید از مشرق درین غمخانه می آید

آن خم ذولفي نگارم همچوتاري تنبوري :

كزصدايش نالهِ صلح اندرين پيمانه ميايد

ابروی آن ماه رو همچون کمند یل ،که گر:

کج شود صد ناله اندر داخل این خانه می آید

چشمهایش مثل جامی پر زمی افتاده است

کزتکانش ناله غم اندرین میخانه می آید

آن دو دندان ثنایایش به مانند تبر

گرشود گردن نوا از داخل بت خانه می آید

 

  

 

غم:-

 

گوشهِ بنشسته، اندرگوشهِ ميخانه ام

چون كسي پرسيد،گفتم ازغم جانانه ام

مجنونم، ديوانه ام،ميخورم،مستانه ام

مجنون اندرديدنت چون مجنوني افسانه ام

ديگران راسازورقص ومي وميخوري ورم من

چون يتيمم بي پدر؛درگوشهِ ويرانه ام

خانه ام گيلي ونانم جووكارم كاري عشق

تابكي غم لانه دارد اندرين كاشانه ام؟

طفلكم ساخت،سروسامان رابه"خاموش" هديه كرد

مشغولم مشغول بازي باسرو سامانه ام

 

 

 

 

خورشيد:-

 

بگوخورشيدعالم راچراغان ميكني كَي تو؟

وخارستان ايندل راگلستان ميكني كَي تو؟

به پشت ابرپنهاني،زعشقت رنجبارتاكي؟

تودردبي كسان رايارآسان ميكني كي تو؟

بسويم يك نظرباگوشِ چشمان ميكني كي تو؟

دل گريانم ازداغت،خندان ميكني كَي تو؟

تورامهمان سازم من شبي درخانه ام اما

خودت درخانه ام خورشيد مهمان ميكني كي تو؟

رهايم نازنين ازقيدزندان ميكني كي تو؟

مداوااين دلم ازدردهجران ميكني كي تو؟

كه كاشته بردل"خاموش"ظالیم شخمای ظلم

جهان ظلم رابي سروسامان ميكني كي تو؟

 

 

 

قرب يار:-

 

اين زبان ازقرب ماآن ياررازائل كرد

 زنده گي ام رابرايم تلخترازپلپل كرد

غم گرفت راهم دلم عاجل تنگست دوستان

دست خوردرگردنم غمگونه حمائل كرد

چون زبانم داده است ازدست همچون ياررا

قلبم ازآن بعدزبانم را بسي عاذل كرد

خاطرات نيك اودرقلب ما ماند عدن

ليك،زبان بربنده كاربدزازرئیل كرد

 

 

 

 

توانا:-

  

گرنداري چهرهِ خوب خويش زيبافرض كن

گرنداري هيچ زورخودراتوانا فرض كن

گركه محتاجي به دالر،پوندوافغاني ولي

پيش كس ناكس خودت را خيلي دارافرض كن

گر به زندان قفس محبوسي،يارست همرهت

زانسبب خودراميان دشت وصحرافرض كن

درددل داري وسيل داري ويا هم دردعشق

يادجانا كردي پس دردت مداوا فرض كن

هرچه نفست خواست انجامش مده اي غافل

گردرين دنياتنگي خودبه عقبافرض كن

پس مده انجام كاري بدوفعل بدديگر

خويشتن روبه رو باخودالله فرض كن

چون عبادت ميكني"خاموش"گوينداي جوان!

چون محمد(ص  )خويش رادرغارحرافرض كن

 

 

 

اوخواهدآمد:-

 

كم بنال اي قلب من كان عاشقي غمخوارميايد

چون جهان سازدپرازنوردل پي دلدارميايد

كم بنال اي قلب من كان عشق درخواب ديدهِ

حال ديگراوبه پيش ديده بيدارميايد

كم بنال اي قلب من كان عاشق گمگشته ات

باصداي عدل درين شهرواين بازارميايد

كم بنال اي قلب من گرغرق درياي غمي

حال ديگربرنجاتت كشتي نوحوارميايد

قلب"خاموش"گرعذاداشتی به عمرت غم مخور

حال ديگرآن نتايج ازدل سوگوارميايد

 

 

 

افسانهِ عشق:-

 

عاشق گل گشتم وعشقش مراديوانه كرد

درميان عاشقان ازعشق من افسانه كرد

من نبودم چون جنونان درپي ميخانه ها

عشق تواي گل مراميخورومستانه كرد

من نبودم طفل ساختم كاروبارطفلكان

عشق توجانا مراوعادتم طفلانه كرد

من نبودم درقفس زندان ازروزاذل

عشقت اي جانامرادرين قفس زولانه كرد

من نبودم ازاول برخويشتن بيكانه يار

عشق تو آمدمراازخويش هم بيگانه كرد

من نبودم ازاول مجنون هان اي ليلي ام

عشق تواي گل مراچون مجنون افسانه كرد

من نبودم گنگ و لال روزاول  درين جهان

عشق تواي گل مرا"خاموش"درپيمانه كرد

 

 

 

خـــــــــدايا ....!

  

شبي درخلوتي تنهاي باتورازدل كردم

خداوندا! بدربارت دعاازصدق دل كردم

همان خواستم زنزدد اي خداوند خداوندان:

كه از داغش خودم را بين اين دنياذليل كردم

دلم رابين اين زندان،زعشق خورشيد پنهان

خدايا!بارهامانندآن داش قزل كردم (1)

زعشقش روزوشب نالان مريضم اي خداوندا

طپيدم بس زداغش مبتلا خودرابه سيل كردم

دلم چون خانه زنبورروزن روزن ازداغش

ويادل روزن ازداغش  دل به مانند چغل كردم(2)

 

 1):-  داش قزل منظورازداشي كه دران خشت راپخته ميكردند ودرقزل ميباشد

2):- چفل وسيله ايست داراي سوراخ هاي زياد كه توسط آن زياتر گندم رااز كاه جدا ميسازد

 

 

      

مسكين:-

 

خداوندا نما روشن بما اين خانهِ غم را

تسلي كن توازرحمت دوچشم كوروپرنم را

كسي درچنگ ظاليم گير،كسي ظاليم دورانست

خداوندا ! عطا فرما به ماقاضي عالم را

خداوندا! عطافرما به اين مسكين درگاهت

غمي عالم،كه جزمن كس نبيند روي ازغم را

خداوندا! عطا فرما به من اشك يتيمان را

كه غيرخودنبينم من يتيم وچشم پرنم را

گدايم من به درگاهت،گدايي بهترازانست

كه سازم چشمي راپرنم، كه پرنم سازدعالم را

يتيمم اي خدايا من ،غم وشلاق قبول دارم

غم عالم به من ده تا نبيند كس روي غم را

گداومسكين و"خاموش" دردربارت اي جانا

نخواهم غيردربارت مني منت زحاتم را

 

 

  

چشمان قشنگ:-

 

بديدم من به چشم خويش چشمان قشنگ امشب

ازان دلدارك سنگدل وقلبش مثل سنگ امشب

نميدانم چرا ديوانهِ شوخك ز قعر دل؟

همي خوانند برمن قصه هاي ناب جنگ امشب

بهاي بوسهِ جانم همي خواهد زخود سازد

نميدانم  چراخود ساخته برجانم ملنگ امشب؟

چوصيادست،صيدم كرده جانا بانگاه خويش

بجانم خويش راساخته بمانند پلنگ امشب

چرا ديوانهِ شوخك سوال زندگي دارد؟

هميسازند از"خاموش" سوال نام وننگ امشب

 

 

 

 ايمان:-

 

خداوندا !  ندي ناني گيرد ازمن ايمانم

ازان خندان گمراهي به است اين چشم گريانم

نميخواهم! خدايا من همانا نان بي ايمان

نميخواهم! كه ايمانم شود پامال بانانم

شب وروزم تاريكست،يارب رحم كن برمن

بده دستورطلوع سازند به ما خورشيد پنهانم

به زيردست اين عالم قرارم ده خداوندا !

مبادآزرده گردد روزي ازمن زيردستانم

مرا كوچك در عالم نما ازلطفت اي جانا!

مبادا رنج يابد ازمني همسن وسالانم

مرا"خاموش"كن يارب كه ازمن كس نيازارد

كه فاني هست اين دنيا برايش چندي مهمانم

 

 

عالم بي عمل:-

 

واعظي را بردرميخانه ديديم دوش ما

گفتيم اين روياست ياافساه ديدم دوش ما

ساقي اندردري صومعه ديديم دوش ما

بت شكن درداخل بت خانه ديدم دوش ما

عالمان بي عمل را هركجاست ميخانه ديد

كارچون عالم بد از ديوانه ديديم دوش ما

ساقي ظاهر بي ازعالمان بي عمل

كرده ورفتارچون جانانه ديديم دوش ما

ساقي عالِم راگفتن كه هستي بي عمل

زنجيراندرگردنش زولانه ديديم دوش ما

چون سخن"خاموش"گفتي واعظان را بي ادب

بي ادب را خود درين پيمانه ديديم دوش ما

 

 

  

زنده گي چيست:-؟

 

من درين پيمانه، اي ياريك دل بيغم نديدم

ازغم ودردزمان جز ديدهِ پرنم نديدم

دربني آدم رنج ودرد هاي زندگي

زندگي چيست؟ كزغمش شادي درين عالم نديدم

اين همه نعمت كه داده حق به ماها رحمتتست

اززبانش من به كشتش يك شبي شبنم نديدم

پرسم ازعالم،چه داده برتو ازدرگاه ،او؟

جاي شكرازنزديكش جزناله وماتم نديدم

گشته ام"خاموش"دربادیه وپیمانه من

منت قرص جوی رابیش ازحاتم ندیدم

 

  

تقليد :-

  

اي عزيزدل توهر بارياد از ما مي كني

ازخجالت ما غريبان غرق درياميكني

گركه گويم بهتر ازتورا ديدم در بين شهر

گريه وزاري وقيل وقال وغوغا ميكني

اي عزيز دل چراتقليد بيجا ميكني؟

پيروي ازهند وچين وازاروپا مي كني

هرلباس قيمتي رامْدگفته ميخري

عاشق بيچاره ات را غرق سودا ميكني

اي عزيز دل چراخود را توسودا ميكني؟

هرزمان سريال ديده دل تسلي ميكني

گرتورابدگويم اي يارترك دنيا ميكني

معلومست تقليدزسريال پرينا ميكني

 

 

 

بشكند:-

  

اين دلم جانا زعشق دركوي جانان بشكند

تابكي دوستان دلم ازرنج خوبان بشكند؟

مجرم عشقيم  وزندان ابدگشتيم ما

ياديارآيد به دل دربين زندان بشكند

يوسفش راميفروشد مالك اندرشهرمصر

قلب يعقوب ازميان شهركنعان بشكند

درد دل دارم و سیل دارم من اندر بین دل

ای خدایا! رسم این هجران زدوران بشکند

داغ یوسف چشم شعقوب کور کرد در روزگار

این دل از نادیدن خورشید پنهان بشکند

تارک چون عشق بینی ای طبیب دردور دون

جای فرق او خدایا ! فرق نعمان بشکند

گر جهان ظلم کرده"خاموش" برتوهرگزغم مخور

قاضی عادل روزی دست آنان بشکند

 

  

شيشهِ عمر:-

 

 اي خدايا! اين دلم ازداغ اوتنگست وبس

شيشهِ عمرم زداغش روي برسنگست وبس

خورشيد پنهان گفته خويش راگم كرده ام

يادنام اومرا هم نام وهم ننگست وبس

عمرم ازداغش شودآخروقلبم طعنه زن

عمر وقلبم هردو از داغ اودرجنگست وبس

ديگران را گركه فرهنگست وانترنيت وغير

نام زيباي او براين بنده فرهنگست وبس

ديگران راگركه سازست رقص وميخوري ولي

صوت قران بردل "خاموش"آهنگست وبس

 

 

 

فكر غربت:-

  

فكر روزي ام كه يارم بازآيد از صفر

تاتسلي يش كند اين عاشق خونين جگر

داغ من از داغ يعقوب نبي هم داغ هست

زانكه او داغ پسرديدن ومن داغ پدر

داغ يوسف چشم او كوركرد ومن از داغ او

چشم چون درياي اشك وسينه ام دارد شرر

تيشه فرهاد بايد باشي اي دل بعد ازين

تا صدايت بپيچاني درين كوه وكمر

عاشق ليلي اگر از داغ او صحراي شد

من شدم"خاموش"و مي نالم همه شب تا صحر

 

 

  

اي شوخ:-

 

اي شوخ كمان ابرو ديوانهِ ما كردي

ازعشقت چومجنون ومستانهِ ما كردي

مژگان توچون تيري صياد به دلم خورده

زندان غم از داغت درخانهِ ما كردي

غمگين وغم‌ آلود درخانه چوزندانم

گويا تو به اين خانه زولانهِ ما كردي

گريان زغمت هستم من شب همه تابرصبح

گريان زغمت دراين پيمانهِ ما كردي

افسانه شداز عشقت مجنونی دیگر"خاموش"

آخر زغمت سنگدل افسا نه ما  کردی

 

 

 

 

مي رنجد:-

 

گراز گلزار گويم اي خدايا ! خار مي رنجد

اگر من توصيف دل را كنم دلدار مي رنجد

شدم غمديده وغمناك وغمخوارم وغم پرور

كگر من توصيف مجنون كنم هوشيار مي رنجد

يتيمم، مظلومم هر گز نديدم روي شا دي را

اگر باري زشادي شعرگويم، ديدهِ نمبار مي رنجد

اگر من، يار، بد گويم، وياهم مٌد ويا فيشن

دل آنكس ازين مجموعهِ اشعار مي رنجد

اگرمن توصيف جانا كنم در بين اين صحرا

نواي تيشه فرهاد ازين كوهسار مي رنجد

اگراز شاخه هاي خشك بيد وسرو من گويم

به حق ؛ ازمن هزاران شاخهِ پربار مي رنجد

گرازخمس وزكات گويم وياهم باري ازرشوت

زمن آن دوستانِ خوب ورشوت خوار مي رنجد

ازان"خاموش" ام اي جانا سخن هر گز نمي گويم

اگر من يك سخن گويم زمن بسيار مي رنجد

 

 

 

پيداي پنهان:-

 

خداوندا مگر امشب شب يلداست بر اين دل؟

چراپيداي پنهانم ناپيداست بر اين دل؟

به بازار دلم صد بار بهتر هستي از صد دل

وهم او بهتر از هر گوشهِ دنياست بر اين دل

اگر مجنون ليلي  داشتوهم فرهاد شيريني

ولي دلدار من بهتر زصد ليليست بر اين دل

اگر دیوانه ام از داغ واز نادیدن یوسف

ولی در کلبه احزان صد غوغاست بر این دل

اگرهم کبلهِ یعقوب  گلستان گشت آنروزی..!

و"خاموش"، کلبه خالی اندرین صحراست بر این دل

 

 

 

الغیاث:-

 

خادمم درکوی عشق ،ازظلم دوران الغیاث

عاشق خوبروشدم ،ازخوبرویان الغیاث

جور وظم یار دارم من به این گنبد، هزار

وا! زظلم ظالمان وجور پیشان الغیاث

اشک مظلوم را مریزان،ترس باری زین سخن

عرش حق درلرزه آرد چشم گریان الغیاث

قامت صبروتحمل گرتورا بخشد ،ولی:

وای زان که یارآید به زندان الغیاث

ای فلک"خاموش" من کردی چرا درروزگار؟

بازهم گویم که وای ؛ازجبر دوران، الغیاث

 

 

 

توسُل :-

 

عمریست که همی خوانم جانا را ثنایش

او نفرستاد بمن از لطف و صفایش

برخیزم صحر وقتیکه مرغی دهد آذان

من با تو توسُل شوم آنان با خدایش

هر کس به زبانش سخنی با تو بگوید

آدم به تکلم خود ،بلبل به نوایش

بلبل صحری ناله کند ای جانا کجایی؟

این دل نتوان بالا زد ازبیمی صدایش

بلبل از او خواند،همهِ هستی به یادش

او کیست؟ که ای عالم همه هست گدایش

گویا او مسیح است یا بهتر از آنان؟

دیدم که مسیحا همه افتاده به پایش

غافل توچرایی؟ ای این دل"خاموش"

این عالم وهستی ،همه را اوست خدایش

 

 

 

 

صاحب اصلی بهسود:-

  

قومی هزاره ره دیگه حکومت رحمو(1) نیه

صاحب این خاک جزتو کوچی واوغو نیه

قوم غیورهزاره ترس ازدشمو نیه

چون هزاره هست ؛جرم دیگر زندو نیه

هرجوان ما دیگرهسته ازین بعد خالقو

بین این قوم بزرگ تنها یک خالیقو نیه

گرگرفتی ازموقربون(2) مونه ای قوم دغا

خوش نشوکه بین ازی قوم دیگه قربو نیه

بچه سقواگرکشت فیض(3) را در سال 9...

این نگو که بین ازی قوم دیگه فیضو نیه

موده راه این وطن دادیم مبلغ(4) را زدست

کی موگه که این وطن از کوچیه ازمو نیه؟

گرزدست دادی وطن کاظمی و نیلی(5)خود

درکمر"خاموش"داری پس توره اربونیه

 

(1)       حکومت عبد الرحمان

(2)       عبدالعلی "مزاری"

(3)       فیض محمد کاتب ازقهرما نان هزاره که به دستور بچه سقا و در کابل مورد شکنجه قرار گرفته ومریض شد ودر روز دوشنبه 16 رمضان سال 1349 مطابق با 1309ه ش داری فانی  راوداع کرد
(4)        مبلغ محمداسماعیل  که درسال 1357 دستگیر وزندانی شد ودر4 عقرب سال 1358که لیست اسامی بیش 


 

قوس قزح :-

 

قوس قزح دو ابرو،مرغوله مویت ای گل

عاشق شدم بنامد،نادیده رویت ای گل

حور وپری نباشد زیبا چوخورشید ما

زیبا وخیلی نیکست اخلاق وخویت ای گل

باشد به از سلیمان بر این دل گرفتار

مثل صباررسم من هر روز سویت ای گل

صحرایی ام زداغت،بینم تراکجا من؟

کوه وکمرنمایم من جستجویت ای گل

بینم تر کدام روز خورشید آسمانم؟

مردم به زید گنبد در آرزویت ای گل

هرگل بیبویم ازغم،بوی تر ندارد

آن گل کجاست که دارد در خویش بویت ای گل؟

هر جاعدویت ای جان"خاموش" راست دشمن

من دشمنم به هرجا هریک عدویت ای گل

 

از2000 شهید ازسوی رژیم بیرون داده شده بود نام استاد نیز در ردیف شهدا دیده شده بود.   فرزندان کوهساران    (5)   صادقی نیلی

 

 

خاکسر:-

 

نمی آیی به بالینم چرا بال وپرم امشب؟

زعشقت زداغت کور شداین هردو چشمان ترم امشب

به داغت همچو شمعی سوختم جانا تو میدانی

که از داغ تو برد آن باد این خاکسترم امشب

بده ساقی می عشقم که بدون گشته ام مجنون

چراخالیست ساقی از می او ساغرم امشب؟

زجانا خواستم لعل لبی آن نازنینم  را

بجایش تیشهِ غم داد بر فرق سرم امشب

چومجنون میروم صحرابه صحرا از غم جانا

غم او چو سایه همرهِ خود می برم امشب

شده خاکسترازداغ تو"خاموش"خورشید پنهان

به راهت چشم دوخته تا تو آی از درم امشب

 

هرات 1390/9/20

 

 

 

2

 

 

طبيعت:-

 

چه خوش آيندآوازطبيعت

نداندغيزتورازطبيعت

بيا!دهقان زاروخسته اكنون

بگوازسبزي نازطبيعت

 

بگوازرازبامهرطبيعت

ندانم چيست اين سهرطبيعت

بيااي باغبان خسته اكنون

بگوازرازبامهرطبيعت

 

 

 

 

متاع مفت:-

 

متاع مفت اين بازارمايم

بدست تاجرمفت خوارمايم

قلم بنويس بيارازدلم را

درين حالت پي دلدارمايم

 

تصاحب بردل تنگ ماچرايم؟

ويادركاريلدنگ ماچرايم؟

توقاضي كريم بنده پرور

به چنگ تيزخرچنگ ماچرايم؟

 

ديگرخاموشي وغم رانمانيم

به باميم غيرپرچم رانمانيم

دهيم دست روي دست هم برادر

كه ديگرباني غم رانمانيم

 

 

 

ميهن من:-

 

بدست ديگراني ميهن من

به ماخيلي گران ميهن من

كه سازيم ماتراآبادازنو

برايم مهربان ميهن من

 

بخوان ازپله هاي دل برادر

خط ويراني راباطل برادر

نباشدكارتنهاsin وcos

بخوانيم زندگي بيديل برادر

 

قلم دردست گيرهان اي برادر

نويس تاريخ دوران اي برادر

نويسيدحال قلبي مادري را

كه چشمست كورزگريان اي برادر

 

 

 

عشق هوشيار:-

 

بيااي دل زدلداري سخن گو

بمن ازعشق بيماري سخن گو

مگوبرمن سخن ازعشق جاهل

دگرازعشق هوشياري سخن گو

 

بيااي دل زدونياي اذل گو

بمن ديگرزتشبه وغزل گو

كه عاشق نيستم جزتونگارا

نه اينكه بازازجنگ جمل گو

 

بيااي عشق ازدنياسخن گو

زعشق عميق وعذراسخن گو

نگوبرمن ديگرازعاشقي خود

بمن ازمجنون وليلي سخن گو

 

 

 

قلم:-

 

بياتاخويش باعزت بسازيم

زنوك اين قلم ملت بسازيم

بسازيم غورخودازعلم خودما

نه اينكه كارازرشوت بسازيم

 

بياازنزدخودملت بسازيم

به غورماازهنرشركت بسازيم

بسازيم شركت علم وهنررا

به غورماشان وهم شوكت بسازيم

 

 

 

 

گل:-

 

نباشم عاشق اندررنگ آن گل

كه ازگل بيوفاتركس نباشد

بديدم من به سرجوري زخوبان

زخوبان پرجفاتركس نباشد

 

خم ذوالف سياموي زمانست

زتوبيش بي خداتركس نباشد

اگرباشدزمان حالا اسيرت

زحالات بي حياتركس نباشد

 

شدم عاشق نگارابهرنامد

نديدم من به چشم نازوخرامت

بده بهرمن ميكين دواي

زمن نزددگداتركس نباشد

 

 

 

جرم:-

 

نگاردركشورايران هستي

تودورازديده مايان هستي

تراسنگسارسازدهرمنافق

به جرم اينكه توافغان هستي:-

 

توي درملك ايران اي وطن دار

زدست جبردوران اي وطن دار

به اين جرمي كه تواففان هستي

تراسازند رندان اي وطن دار

 

دوري ازميهن وفرهنگ زيك سو

مسافرهستي ودلتنگ زيك سو

به جرم اينكه توافغاني هستي

زندباچوب وهم باسنگ زيك سو

 

 تودورازخانه وكاشانهِ خود

زمنزلهاي راكت خوردهِ خود

بيابرگردسوي كشورخويش

كه سازيم كشورويرانهِ خود

 

بياآبادسازيم كشورخود

به زوربازوهاي پيكرخود

بسازيم خانه ومنزل زيبا

كنيم مهمان يك شب دلبرخود

 

بس است دوري ازخانه شمارا

زمنزل هاي ويرانه شمارا

شنوحرفي ز"خاموش"اي وطن دار

بس است ازملك بيگانه شمارا

 

 

 

 

بياگل رازبين خارربايم:-

 

بياگل رازبين خارربايم

وعشق ازچشم مست يارزبايم

بياكه ماوتواين قيل وقال را

ازين اداره وبازارربايم

 

بياتاخارازگلزارربايم

فغان ازچشم مست يارربايم

بياتازين همه ارگان دولت

قلم ازدست رشوت خوارربايم

 

بياتاتودهِ ازدل ربايم

زخاران تابكي حاصل ربايم

هنرمندباش وباش اي گل هنرمند

كه كاردازنزدازرائیل ربايم

 

 

بياتا علم ازمنزل ربايم

زهرعالم وهرجاهل ربايم

هنرمندباش وباش جاناهنرمند

كه سورازنزداسرافيل ربايم

 

 

 

 

دنياي قفس:-

  

درجهان جانا فقط بي جرم زندانيم ما

همچومرغي درقفس فكرگلستانيم ما

جرم ماعشقست بهراينكه ماعاشق شديم

عاشق اندرنورآن خورشيد پنهانيم ما

 

يارما ازآمدن اينكارميسازدچرا؟

عالمي زخمي به دل ازدست يارانيم ما

ازهمه خوبان خوبست،من ندانم ازچه رو؟

رنجورورنجيده دل  ازدست خوبانيم ما

 

جان خودسازيم نثارنوري ازخورشيد خود

درره او جان فداوجان نثارانيم ما

ازچه روچون مرده گان روحيم زجسمم رفته است؟

بس زداغش سوختيم،زان جسم بي جانيم ما

 

 

 

آهي جــــداي:-

 

به صدرم دل صدا داردجداي

كه دردبي دوا داردجداي

به دل گفتم نشوازخورشيدد دور

كه رنگ چون حنا داردجداي

 

دلم شورونوا داردجداي

به دل صدغصه ها دارد جداي

جداگرديده دل ازخورشيدافسوس

چوشب روزسيا داردجدايي

 

به دل گويم !توان داري جداشو

كه ياربيوفاداردجداي

جداازخورشيدت اي دل مشوتو

چوصحن كربلا دارد جداي

 

به رخ چون زخم ها داردجداي

كه سيلي بيصدادارد جداي

به دل گفتم مشوجانا جدا تو

كه ازخورشيد گناه داردجداي

  

زاين بيشتردلم نتوان سخن گفت

كه درراه خارها داردجداي

بس است جانا جداي رانخوانيد

كه غمگين قصه ها داردجداي

 

 

چشم پرنم:-

 

نميدانم چراغم دارم امشب

دوچشم كوروپرنم دارم امشب

وياكه ازغم خورشيد پنهان

نوا وشوروماتم دارم امشب

 

ربايم دل ازين دلدارم امشب

گلستان جاي ومن چون خارم امشب

نيامد خورشيد پنهانم ازان

ديگراززندگي بيزارم امشب

 

 

 

 غم عشق:-

 

بياگل گوش كن افسانهِ من

غم عشق ودل ديوانهِ من

زبارزحمت سي سال جانا

ببين كاشانهِ  ويرانهِ من

 

زيادم برده حتي اين دل من

همين كاشانهِ خشت وگِل من

شنوحرفم قضاوت برتوجانا

زچه خسته است دل ازمنزل من؟

 

زچه دل كهنه جاناجانها نو؟

ومنزل كهنه، قبرستان ها نو

دليلش رارو ازجانا بپرس تو

زچه سندكهنه ومهمان ها نو؟

 

 

 

غم رفتن:-

 

غم رفتن دلم ديوانه كرده

كه يارم ترك اين پيمانه كرده

خودش رفتن فقط آرمان او اين

كه صلح راتقديم پيمانه كرده

 

زنزدم رفتي اي جانانهِ ما

غم عشقت دري كاشانهِ ما

بماندتاابد درقلبي ما كه:

تو دادي صلح در پيمانهِ ما

 

بجْزحجمت كه رفت ازمنزل ما

نرفت آرمان وراهت از دل ما

دهيم راه تو را ماها ادامه

نگاه سازيم چه سازد قاتل ما

 

توراه ازما نبردجامعه رابرد

غم عشق ازدل ديوانه برد

ديگرراه وهد فهاي تو كاريم

كه ازماعاشق ديرينه رابرد

 

نبخشيديم جانا قاتلت را

بسازيم منزيل خشت وگِلت را

نمايندوعده برروح تو"خاموش"

كه سازدملت نازك دلت را

 

 

 

آه سررد:-

 

خدايا ! گوش كن اين آه سردم

ببين برديدهِ نمناك وزردم

بده دستورخورشيدم كه آيند

مداوا  سازد او يكبار دردم

 

خداوندا زاين دل آهي بشنو

ازين روزگارمن بيگاهي بشنو

نيامد خورشيد پنهانم ازآن

زباروحاصلم جزكاهي بشنو

 

شدم غمديده وغمناك وغمبار

سوي ميخانه ام مجنون وغمخوار

توشاهد باش كريم بنده پرور

كه من ديوانه ام ديوانهِ يار

 

 

 

قفس:-

 

دلم رازين جهان بيگانه كردي

مرامجنون درپيمانه كردي

خودت پنهاني اي جانانه اما

مرادرين قفس زولانه كردي

 

به صحراي دل من لانه كردي

مراآن مجنون افسانه كردي

زدي شبنم به كشت وكاشتهِ دل

مرامي اندرين ميخانه كردي

 

مراغمگين درين ويرانه كردي

و"خاموش"اندرين پيمانه كردي

بسويم يك نظرجانا نكردي

يتيمم اندرين ويرانه كردي

 

 

خدايا:-

 

تودردم دواكن خدايا !خدايا!

صنم راصداكن خدايا!خدايا!

توخورشيدراگوكه آيندبه اين شهر

تورحمي به ما كن خدايا!خدايا!

 

توخورشيدراگوبه آسمان آيند

تسلي به اين چشم گريان آيند

پناه دل بي پناهان آيند

همانا پدربريتيمان آيند

 

بگوای خدایا!توجانان آیند

بگوتو که سلطانِ سلطان آیند

بگوتوکه خورشید پنهان آیند

اورا گو به این دون زندان آیند

 

  

 

آرزوی برباد رفته:-

 

چه سازم آرزویم رفته برباد

تراگرلحظه،لحظه من کنم یاد

بسوزد سینهِ شیرین ازانکه:

بخورده تیری عشق در فرق فرهاد

 

بدام عشق مرا کردی توصیاد

چه سازم آرزویم رفته بر باد

مراکشتی،لحد بگذار رویم

که درعقبا بمانم تا ابد شاد

 

مراکشتی زداغت ای تو جلاد

چوبلبل باشی ای شوخک توآزاد

به شاخی گل اگرآواز خواندی

صحرگاهی تو از"خاموش" کن یاد

 

 

 بیگانه:-

 

منم مجنون ویا دیوانه ازغم

به این گیتی ویاپیمانه ازغم

ببستم بارها ازداغ جانا

دودست وپای خود زولانه ازغم

اگرمجنون شوم عیبم مکن تو

 

غم آلودم درین غمخانه ازغم

وگریانم درین ویرانه ازغم

اگرنوری توبراین دل نتابد

بمیرد اندرین کاشانه ازغم

ودل پرخون شوم عیبم مکن تو

 

بیاکین مرغک بی دانه ازغم

میمیرد درمیان لانه ازغم

ببین کین مرغک بی بال وبی پر

شده در دام توجانانه از غم

زغم محزون شوم عیبم مکن تو

 

  

بیا! کین مجنونِ میخانه از غم

به صحرا می برد این خانه از غم

جنون یارم ای قاضی تو شاهد

که دون برمن شده بیگانه از غم

گُم از این دون شوم عیبم مکن تو

 

 

3

 

 

 

مرگ:-

 

 

قضا برمن که در بین گلستان خار می جویم

بده مرگم خداوندا !

ازانکه من بهی از مرد رشوت خار می جویم

همی دانم که جانا نیست دراین شهر ودر این ده

ولی او را میان شهر و گه بازار می جویم

بده مرگم خدا وندا !

نمیخواهم که جویم غیر جانا من بهی از کس

چرا غیر از تو ای جانا کسی غمخوار می جویم؟

سفر درشهر مجنونان نمودم چندی اینجایم

میان شهر مجنونان چرا هوشیار می جویم؟

شنیدم از محبت خارها گل میشود .دیدم

چرا درهمچوشهری، درگلستان خار می جویم؟

قد ااندام آن جانا به از اندانم یوسف هست؟

چرا من ! زپا تا فرق،فرق در حسن آن دلدار می جویم؟

 

 

 

مظلوم:-

 

خدایا !

من به این شهر و ده و دیوار مظلومم

گرم بر من نما یارب!

زدست ظالمان وقت واین تقدیر واین طالع

به این شهر محبت ،ده رحمت ،ازچه ذلت؟

ولی من در میان کوچه و این شهر واین بازار مظلومم

منم مجنون و سر گردان ،دو چشمم کور از گریان

زداغ خورشید پنهان،چو دریای وسیعی اشک من گردیده

است یارب

غلو کردم ،ببخشا ای عزیز دل منی را ،ولی از دا

جانا روزی را صدبار مظلومم

 

 

  

مسافر:-

 

به شهر غم مسافرم خداوندا!

کرم بر من زدربارت نما ای قاضی عالم

که جز دربارت ای جانا نخواهم منت از حاتم

شبم تارست، ودوراز منزل ویرانه خویشم

غم یارست، وده نانی کرم برمن اگر هر چند باش کم

مسافرم، خورم گر غم،همانا شیشهِ عمرم

دلم تنگست،بمن ننگست ،زداغ آن صنم درروزی صد بار

روی بر سنگست

منی منت نمی خواهم ، ولی ذلت همی خواهم

زحاتم، به در بارت خدایا این گدای ام قبول فرما!

هزاران با گدایی درت بهتر زباری منت حاتم

 

 

پرده:-

 

ای معشوق من !

در پردهِ حکمت پنهان تو چرایی؟

عمریست که تورا خواهم از چه ،سوی ما رخ ننمایی؟

گفتم صنما ؛قبلهِ من توق روی توست

جمعی به تو مشغولن وجمعی به خدایی .

هر گزنتوان بدرت حله من از بیم

میتوان که رسم روزی به درت بهر گدایی

خواهم ز درت جانا صنمی خود

ترسم که درت بررخم هر گز نگشایی

در را زدم آمد بر در زیبا صنمی چون تو

گفتم تو کی هستی؟چه میخواهی ؟خورشید !

کدام؟ پنهان! نیست ! کجاست ؟ نمیدانم !

دیگر؟یوسف؟ رفت !کجا؟ به چاه! کی بر می گردد؟

نمیدانم !شاید خیلی زود ،شاید ای جمعه!

دیگر؟ هیچ! برگرد!

 

 

بدون دیدن خورشید نتوان رفت ازین در

گفتم به خودم ؛(خورشید پنهان کجایی؟)

بدون دیدن رویت نتوان رفت ازین دهر

دین رویت مرا هم دنیاست وعقبا

 

 

 

 

جفا :-

 

جفا بر من مکن یا از جفا بسیار میترسم

نه هر گز من جفا را می پذیرم

ونه در کس جفا را می پذیرم

جفا هر گز مکن بینی جفا را

شنو از حضرتش این گفته ها را؛

هرانکس کرد جفا بیند جفا را

نروید گندم ازجو،جو زگندم

هرانکس هر چه کارد جمع می سازدفقط آن کاشته هارا

جفا اندر یتیمی کردهِ پس:

به لرزش کردهِ عرش خدا را

اگر بخشد تو را دربین این دون

قیامت یک معما نیست، حقست

چه می گوی درآن دنیا جواب مصطفی را؟

مگر نشنیده ای این گفته هارا؟

هرانکس با یتیم نیکی نمای ،اورا خوشحال در گیتی نماید:

جزای نیک یزدان را ببیند،بهشت پاک سبحان را ببیند

همانا روی پاک مصطفی یا پدر هبر یتیمان را ببیند

 

  

 

پارهِ دل:-

 

زداغ عشقت ای گل عاشق بیچاره می سوزد

مگر حوری؟

هزاران دل به دیدار رویت چون بلبلی اندرقفس

هربار یادی از چمن سازد

دلم از دوری خورشید شد صد پاره ای جانا

همین مظلوم به دیدارش دل صد پاره می دوزد

چرا پنهانی ای جانا؟

بسوی توآی کی؟

که این بهر دیدارد درین سیاره می سوزد

بسی میسوزد ازداغت دلم؛نتوان تحمل کرد

کجای شمع که بی تو این دل پروانه می سوزد؟

بیا جانا که این عالم به دیدار روخت هردم

به یک لحظه به دنبال  وبه راه چاره می سوزد

بیاکین مظلومان بی کس وبادردِ بی درمان

زدظلم ظالمان وآتش و فواره می سوزد

 

 

رهایم کن:-

 

بیا جانا رهایم کن که من دیوانه بر گردم

بسی سوختم زداغت؛سوخته درپیمانه برگردم

به دام عشق صیادم، بیا!

صیاد این عالم ،رهایم کن که؛

زین دام من بسوی لانه برگردم

ازان شادم که دارم من عشقت به سر هرشب

رهایم کن که دردون با غم جانانه برگردم

اگریادت نمایم مردمی بیگانه ام خوانند

رهایم کن که دردود من زودود بیگانه برگردم

غم آلودم زداغ ،رنج وازناددین رویت

رهایم کن ! که نادیده رویت را

وهمراه با غمت دربین این ویرانه برگردم

بیا ! یا خود به این زندان ویا من رهایی ده

نه عشق گویم نه یاری

مثل "خاموش" گوشه کاشانه برگردم

 

مجنونم نخوانید:-

 


 

نظرات شما

علی عالمی کرمانی
هرات

با سلام خدمت برادر عزیز جناب خاموش صاحب! بسیار جالب بود. خیلی هم زحمت کشیده بودی؛ در نتیجه استعداد و زحمتت قابل قدر است. پیشنهاد می شود بیشتر بخوانید و بیشتر بسرایید. بهترین شعرت را به آقای ابوطالب مظفری یا کاظمی یا تابش امیل کنید تا در باره اش نظر بدهد. موفق باشی و رها نکنی. اگر بیشتر بخوانی، دیکته بعضی کلمات هم برایت مأنوس می شود. بدرود

نیک محمد(نیکزاد)
شهرچغچران

درودسلام خدمت دوست عزیزآقای خاموش زیبا سروده ایدبایک ترتیب ونظم خاص که واقعاًاستعدادشما قابل قدراست امیدوارم همیشه درپنای خداوند"ج "بوده موفق وکامیاب باشید.

محمدرضا احسان
فعلا هند

درود و سلام حضور برادر محترم حسين علي خاموش من ضمن آرزوي موفقيت و كاميابي شما در عرصه شعر و شاعري براي تان اين تلاش هاي شمارا ميستايم.

گل احمد " عزیزی
ولا یت غور

سلام عرض ادب دارم بحضور برادر محترم حسین علی خا موش وا قعآ شعر زیبا سرودی واستعداد شما قابل قدر است ودر تمام عرصه ها موفق پیروز با شد

عارف شریفی نژاد
شهر چغچران- غور

دوست نهایت گرامی حسین علی خاموش اسلام علیکم! اشعار شما را با دقت تمام خواندم، به نظر من خیلی عالی سروده اید. برایتان از پیشگاه خداوند بزرگ آرزوی کامیابی و سلامتی دارم. شادکام و سرافراز باشید!

 

Balatarin  بالاترینDelicious Delicious Del Facebook

ارسال  به شبکه های اجتماعی

 


نظرات شما

 اسم شما

 

 محل سکونت

 

 عنوان مطلب و اسم نویسنده

   

 

 


 
  
    
 
طرح و دیزان : قادر علم تماس با سایت جام غور
سرگرمی
انجمن گفتگو
صفحه شما
سایت های دیگر
عضویت در سایت جام غور
حفظ اطلاعات شخصی شما
جام غور
پالیسی سایت جام غور
شرایط استفاده از سایت جام غور