سوسن

 

 

بچه پادشاه وشاهدخت پری ها

 

 

 

بودنبود روی زمین خاکی زیر آسمان کبود پادشاهی بود او دو زن داشت از خانم کوچک خود یک پسر داشت که از زیبای صورت وزیبای اخلاق مانند نداشت.

از خانم بزرگ خود دوپسرداشت که هم تنبل وهم بد اخلاق بودند آنها ار برادر کوچک خود که از مادر اندر شان بود حسد میبردند روزی از روز ها پاشاه به مریضی بدی گرفتا شد طبیب برایش گفت: که باید سه دانه گل از گلدان پری ها بیاورید وگرنه پدرتان خواهد مرد. دوبرادر همرابا برادر اندر برای یافتن گل آماده رفتن شدند پادشاه برای دوپسر خود اسپ وهمچنان لوازم جنگی داد ولی برای پسر کوچک خود غیر از نان چیزی دیگری نداد.

پسرک برای مادرخود گفت: تامن پس برمیگردم یک صندوق چوبی را بساز که یک نفر داخل آن جای شود.

بچه های پادشاه به را افتادند رفتندورفتند تا اینکه رسیدند به سر دوراهی ازین دوراه یک راه برای باز آمدن بود وراه دیگر هرکه رفته بود پس برنگشته بود پسر کوچک گفت بیایید ازین راه نا برگشت میرویم برادرانش گفتند: آیا از زنده گی سیر آمده ایم که به این راه برویم پسرک گفت : مرگ پدر هم برای ما سخت است.

آنها بر او خندیده گفتند کاشکی پدر هم ترا اینقدر دوست میداشت. ورفتند پسر کوچک نام خداوند را یاد کرده به راه که نوشده شده بود دوباره برنمیگردید شروع به رفتن کرد.

رفت ورفت تا اینکه به شیری رسید که خاری بزرگی به سینه اش خلیده وناله می کند پسرک خار را از سینه شیر کشید شیر بچه پادشاه را دعا کردوگفت : تو اینجا چه میکنی ؟ پسرک گفت: پدرمن به مرض گرفتار شده که گل پری ها دوای او است شیر گفت: من به تو آیه را می گویم که وقتی به زمین بابایس رسیدی آن را بخوان آن زمین تورا زیر خاک خودنمیکند ناگهان صدای چوچه های شیر بلند شد شیر ماده پسرک را زیر سینه خود جا داد بچه های شیر آمدند وبوی کردند گفتند مادر بوی آدمی میآید مادرشان گفت به شرطی اورا به شما نشان میدهم که اورا نخورید چوچه ها قبول کردند پسرک از زیر سینه شیر بر آمد شیر گفت : که حالا برو امید دارم که به آرزویت برسی پسرک حرکت کرد رفت ورفت رسید به زمین بابا یس خاک اورا به زیر زمین پائین برد فورآ همان آیه را که شیر برایش گفته بود خواند زمین بابایس اورا رها کرد بابایس آمد وگفت: این سرمه سفید را بگیر هرگاه به قصر پری ها رسیدی سرمه را به چشم خود بکش دیوها چهل شبانه روز بیدار هستند که حالا ده روز شان مانده است وده وروز بعد پری ها از خواب بیدار می شوند توسرمه را به چشم خودبکش دیوها تورا نمی بینند پیش ازینکه پری ها از خواب بیدار شوند توبه قصر آنها خودرا برسان وگلدان بالای سر شاهدخت مانده است گلی از آن بردار وبرگرد خودرا به من برسان بچه همرای بابایس خدا حافظی کرد وبراه افتاد آن قدر رفت که پاهایش از کار افتیده  بود چند لحظه خوابید وبعدآ بلند شدوبه سوی قصر روانه گردید. دیری نگذشت که به قصر رسید پری ها خواب بودند ودیوها بیدار سرمه را به چشم خود کشید وداخل قصر شد. به اطاق خواب پری ها رفت دید که دربین اطاق یک پری بسیار زیبا خوابیده است که اورا شاهدخت پری ها میگفتند بچه پادشاه شمشیری طلای که بالای سری پری بود زیر پایش گذاشت وشمشیر نقره که زیر پایش بود بالای سرش گذاشته عکس خودرا به جای عکس پری گذاشت واز پیشانی او بوسه گرفته وسه گل را از گلدان برداشت وراه افتاد کوها دشتها را گذشتاند تا اینکه رسید به زمین بابایس بابایس برای بچه پادشاه تبریکی گفت پسرک از آنجا هم گذشت رسید به شیر ماده شیروچوچه هایش نیز برای او تبریکی گفتند پسرک رسید به همان دوراهی با خود گفت بروم برادرانم را پیدا کنم واز دنبال برادران خود رفت برادران او مانند آدم های جنگلی شده بودن ونزد یک سماوارچی کنیز شده بودند بچه پادشاه سرو روی آنهارا درست کرده گفت : فردا بسوی خانه  حرکت میکنیم گل ها را آورده ام.

برادران او ازینکه برادر کوچک شان موفق شده است حسد بردند وپلانی را ساختن شب گذشت صبح برادر کوچکتر با مکاره گی شروع به گریه نمود پسرک از او پرسید چرا گریه میکنی او گفت : گل از دستم  به چاه افتاد برادر کوچک گفت : گریه نکن من به چاه پائین خواهم شد وقتی که می خواست به  چاه پائین شود  برادر اندراو ریسمان را رها کرد گل هارا گرفته وهمراه خود بردند برادر کوچک در چاه با دیوی روبرو شد دیو می خواست اورا یک لقمه کند اما با شنیدن سر گذشت اورا رها کرد او از دنبال برادران خود رفت وقتی به قصرپدر رسید دید که پدرش با خوردن شیره گل صحت مند شده است. بسیار خوشحال شد ودرکار خود افتخار کرد پادشاه که بعداز هفت الی هشت ماه دوری از پسر کوچک احساس کرده وبود که او واقعآ پسر خوب است با دیدن پسرک قلب او شادمان شد اما برادران او تعجب کردند که برادر شان چطور زنده است پسرک به مادر خود گفت : همان صندوق که گفته بودم آماده است؟ مادرش گفت  بلی پسرم صندوق را آماده کرده ام شب گذشت وصبح شد بچه پادشاه خودرا داخل صندوق پنهان نمود پری ها دیوها  برای کاریکه پسرپادشاه کرده بود به قصر پادشاه آمدند تا پسرش را بکشند پادشاه سپاه زیادی را برای مقابله آنها فرستاد اما شکست خوردند هنگام که دیوها خواستند که قصر را از بین ببرند پسر پادشاه از صندوق بیرون شد  وبه مقابل همه آنها استاد شاهدخت پری ازاو پرسید آیا تو این همه را انجام داده ای پسرک گفت : بلی من این کار را کرده ام پری ها گفتند: به این جرعت ودلاوری که داری ما برای تو کار نداریم وشاهدخت را از دلاوری بچه پادشاه خوش آمد وقصد کرد با او ازدواج کندعروسی بچه پادشاه وشاهدخت پری ها صورت گرفت ده شبانه روز جشن گرفتند مردم را غذا دادند ورقص وپای کوبی نمودند.

من هم مشتاق دیدار شاهدخت وبچه پادشاه بودم اما وقتی که رسیدم همه آن به رویا وافسانه تبدیل شده بود فهمیدم که من دیر رسیده ام.

 

پایان

دلو ١٣٨٨

 

 


نظرات شما

اسم شما

 

محل سکونت

 

 

 


 

 

 

نظرات شما

sohaila

sosan jan khair bibini har che migoyam kasi brayam naql namigoyad hala naql hay tora balad shodam mikhnam har rooz neweshte kon afereen...

مسعود
ايران استان فارس غوري

سلام برخواهر نويسنده افغانم راستش داستان زيبايي بودمرا به ياد كودكي هايم انداخت

فـضـل الـحـق فـضـل
د یار فـیـر وز کوه

سـوسن جان . نام خدا این بار باز بسیار مطلب خوبی را نوشته اید . وبسیار خوب خداوند بر استعداد خداداد شما بیا فزاید . آمین ! اطمیناند دار م با علاقهُ کا مل که شما دارید میتوانید یک نویسندهُ خوب و مایهُ افتخار شـوید .هزار بارآفرین ! من از شما یک سوال دارم که باید جوابش را درین سایت بنویسید. نتیجـهُ اخلاقی این داستان چیسـت؟ جوابش را بنویسید البته بسیار ساده وآسان هسـت. توضیح بیشتـر: یعنی بعد از خواندن داستان شما به چه نتیجه رسیده اید و برای شما چه چیز را آموخته است؟ که باید آنرا جـزء رفتار وسلوک واخلاق خود نـمـایی ؟

سوسن
چغچران

سلام خدمت استاد مهربان استاد فضل این قصه ایکه من نوشته ام نتیجه اخلاق آن اعتماد به خود نیکی درمقابل بدی شهامت ودلیری است. ومن ازین داستان چیزهای زیادی را آمووخته ام مانند اینکه من چطور اعتماد دیگران را بدست بیاروم واز خواهر وبرادر همسران خود حسد نبرم وقتی تصمیم میگیرم براه درست آن دلیرانه روان شوم وتا نرسیدن به منزل قوت را از دست ندهم وپیروزی یگانه مقصد من باشد. ودر زمینه استاد محترم میتوانند مارا رهمنای کنند. صحمتمند باشید.

فـضـل الـحـق فـضـل
د یار فـیـر وز کوه

نام خدا سوسن جان شاگرد با ادب ! جواب شما کا ملا درست است آفرین . هـدف اصلی و نتیجهُ اخلاقی این داستان زیبا هـمـا صـداقـت اعـتـماد به نفس اسـت که باید درین راه هـمـه زحـمـت ها را بپذیریم.بنویـس بنویـس و بنویـس . موفق باشی!

محمد جان (عرفان )
غور

تشکر از قصه دلچسب شما سوسن جان عزیز آرزو مندیم که قصه های جالب تر را برای ما به نشر برسانید.

 

ولایــت غــــــــور

اخــبــــــــار روز

ادبـیـات و هـنــر

ادبـیـات کــودک
فـرهـنگ مـردم

تـــاریـــــخ غـــور

عــکــــس هـــــا

فـلـم و مـوسـیـقی

آرشـیـف مـطـالـب

سیاه موی و جلالی

مـطـالــب عـمـومی

سیمینار غوری ها
گـــــــزارشــــــــات
نـشـــریــات غــــور

سـایـت هـای دیــگر

تـمــاس بـــا مـــــا

صـــفــــحـــــه اول

جـــــــام غـــــــــور
Pictures
Magazines

English Info

Contact us

                                       

Share

 

خانه | ولایت غور | مطالب عمومی | سوال و جواب | تماس  | درباره ما | جام غور | نقشه سایت

Copyright 2005 -  2009 jame-ghor.com

 حقوق  همه مطالب سایت جام غور محفوظ است، نقل و استفاده از آنها در سایت ها و نشریات تنها با ذکر منبع مجاز میباشد